پارت۲
بلاخره اون شب رفتم بیمارستانو ازمایش دادم اورژانسی و ان اس تی گرفتن ک همه چی اوکی بود و فشارم ۱۴_۱۵بود اومدم خونه
اون ۲هفته باقیمونده رو هم با هربدبختی بود فشارمو کنترل کردم و گذشت تا عصر ۲۴اذر ک باید برا تشکیل پرونده میرفتم و نوبت عملمم صبح ۳شنبه ۲۵ بود.
اونجا ک رفتم ازم ازمایش گرفتن ان اس تی گرفتن و کلی فرم و اینا پر کردیم با همسرم فشارمم گرفتن ۱۲ بود دیگه اومدیم خونه و قرارشد صبح ۳شنبه ساعت ۵ونیم بیمارستان باشیم برای مشاوره قلب
رفتیم اونجا و آنژیوکت بهم زدن و گفتن لباستم عوض کن و رو تخت اماده باش تا دکتر قلب بیاد. دکتر قلب اومد و اکوقلب گرفت فشارمو چک کردن ۱۴بود یه امپول بهم زدن فشارم شد ۱۲ دکتره گف باید بعد عمل بری سی سی یو تو از اون دسته از مریضایی هستی ک بعد عمل فشارت بالا میزنه منم گرخیدم و هرچی گفتم میشه منو اونجا نبرین بچم چی میشه و فلان گفتن نه باید بری بچتم برات میاریم. هیچی دیگه پاشدم رفتم طبقه بالا ک برم برای عمل اونجا تو اتاق عمل فشارمو گرفتن شد ۱۸ اینقد ک هول کردم و ترسیدم. خلاصه یه خورده سعی کردم اروم باشم خونسرد رفتار کردم کم کم فشارم شد ۱۷ شد ۱۶ دیگه دکترم اومد رفتم توی اتاق مخصوص عمل اونجا گفتن اول دراز بکش ک سوند وصل کردن بعد گفتن حالا بشین و من تمام بدنم یخ کرده بود خنک بود اونجا. نشستم دکتر بیهوشی اومد گفت خودتو شل بگیر سرتو خم کن دستاتو بزار رو زانوهات نفس عمیق بکش منم انجام دادم و خداروشکر درد انچنانی نداشت خیلی راحت بود ب اندازه امپولی ک واسه دندون میزنی همونقد درد کوچولو داشت. دیگه دراز بکش تند تند بهم سرم زدن بتادین زدن رو کل شکم و پاها. دستگاه رو وصل کردن و پاهام کم کم شروع کرد ب داغ شدن و سر شدن
ادامه داره....

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان _جان🩵 مامان _جان🩵 ۱۰ ماهگی
#تجربه_زایمان
خیلی عادی تو همون روزی که دکتر تایم داده بود رفتم بیمارستات پروندمو دادم منو بستری کردن..خیلی استرس داشتم و از اون مادرای پر خطر بودم به خاطر فشارم
بهم کلی داروو اینجور چیزا تزریق میکردن…اصلا خوابم نمیبرد از استرس نزدیک صبح بود خوابم برد و پرستار اومد بالا سرم بازم دارو زد و من بیدار شدم
خلاصه دیگ خوابم نبرد و کم کم صبح شد منم هم خیلی خوشحال بودم هم خیلی پر از استرس… با دوستم همزمان بستری شده بودیم…دکتر اومد اتاق عمل و کم کم وقت صدا زدن رسید..قبل از من دوستمو صدا زدن رفت…تقریبا بعد ۱۰ دیقه منو صدا زدن که برم اتاق عمل..وای وای دیگه از استرس نمیدونستم چیکار کنم اول رفتم سرویس خودمو خالی کردم چونکه دکترم برای شکم اولی ها سوند نمیزاشت…بعد اومدم ک برم به من گفتن رو تخت دراز بکش و منم رو تخت دراز کشیدم و منو بردن..رسیدیم به در اتاق عمل که باز شد و رفتیم داخل و من از رو تخت پاشدم…رفتم تو راه رو یه جا بود اونجا منتظر نشستم…از طرفیم صدای گریه بچه ی دوستم میومد🥹منم چشام پر شد از صدای گریه بچش…خلاصه یه ربع نشستم اونجا و عمل دوستم تموم شد و به من گفتن برم داخل اتاق عمل..منو نمیگی داشتم از استرس میمردم گفتم اول باید برم دسشویی…رفتم دسشویی بعدش رفتم داخل اتاق عمل رفتم رو تخت چند دیقه نشستم…اقا نه میشه به جایی تکیه داد نه جیزی… پاهم دراز کرده بودم از کمر درد داشتم میمردم…حالا دکتر نمیاد🥴چقد برام طولانی گذشت و سخت…من هی منتظر نشستم اینا داشتن همه چیو اماده میکردن برای من…خلاصه دکترم اومد رفت یه گوشه نشست من همچنان همونطوری رو تخت😐
مامان فندقم🤰🏻💙 مامان فندقم🤰🏻💙 ۵ ماهگی
شروع تجربه سزارین با دکتر سروگل شهریور بیمارستان پیوند:
من یک هفته قبل از سزارین رفتم آخرین چکاب و پرداخت دستمزد دکتر برا عمل تاریخو بهم داد برا ۱۴۰۴/۶/۳ یک هفته گذشت و گفتن که ساعت شش صبح بیمارستان باش ما هم دوشنبه ساعت شش صبح با یه استرس وحشدناک رفتیم بیمارستان فرستادن بخش زنان برا کارهای پرونده اینا رفتیم اونجا تا تماهنگی ها انجام شده و سنو ها و پرونده رو تشکیل دادن و گفتم برید داروخونه پک زایمانو بگیرین بعد لباسش رو پوشیدم و فرستادن تو یه اتاق ک اونجا نوار قلب گرفتن و سرم وصل کردن و میخواستن سوند ادرار رو وصل کنن ک اونجا اجازه ندادم چون از قبل به دکتر گفتم بعد بیحسی بزنین برام بعد یه حدود نیم شاعت اینا با ویلچر بردن بخش اتاق عمل وای که نگم از استرس وحشدناکی که داشتم اونجا تو اتاق انتظار گفتن باید بمونی نوبتی برید عمل دو نفر بودیم عمل اول تموم شد و منو صدا زدن بردن اتاق عمل نگم از ویوی قشنگ اتاق عمل و فضای بیرونش حس خوبی داشت بعد نشستم رو تخت میخواستن سوزن بیحسی رو بزنن یه مرد بود تو اتاق عمل و بقیه همه خانم بودن داشتن با بتادین کمرم رو ضد عفونی میکردن یه لحظه حس کردم که کمرم گرم شد گفتم کمرم داغ شد که گفتن مال بیحسیه گفتم مگه زدین سوزنه رو گفتن اره مگه نفهمیدی و گفتن سریع دراز بکش یه دو دقیقه موندن و سوند ادرار رو گذاشتن برام که دیگه بیحس شدم و حالیم نبود
مامان یارا🤍🫀❤️ مامان یارا🤍🫀❤️ ۵ ماهگی
من اومدم با تجربه سزارین: قسمت اول
۳۰مرداد ساعت ۵ونیم صبح رفتم بیمارستان(نیکان اقدسیه)
کارای بستری و انجام دادم گفتن تو لابی بشینید منو همسرم و خواهرم و مادرشوهرم.
ساعت ۶ی پرستار اومد دنبالمون گفت با همسرت بیا بریم بلوک زایمان خیلیم عجله داشتن یعنی من تند تند با مادرشوهرم و خواهرم روبروسی کردم رفتم هرجی گفتم نمیشه بیان بالا گفت نه پشت در اتاق عمل هیچکس نمیتونه بیاد.خلاصه منو شوهرم رفتیم بالا بلوک زایمان من رفتم داخل و لباسامو عوض کردم و اونجا ازم سوال کردن و پروندمو کامل کردن گفتن دراز بکش نوار قلب بچه رو بگیریم و سوند بذاریم.اول نوار قلب و گرفتن و بعد شیومو چک کردن و خواستن سوند بذارن گفتم میشه اتاق عمل بعد از سری بذارید اسم دکترمو پرسیدن گفتن دکترت اجازه نمیده باید قبل عمل بذاری.منم اینجا خونده بودم راجبش و یکم اولش استرس گرفتم.پرستار اومد گفت شل کن و نفس عمیق بکش هی منم همین کارو کردم واقعا سخت نبود ی سوزش خیلییییییی کم و ریز داشت بیشتر حس چندشی داره اولش که میذاری وگرنه هیچی نیست نگران این قسمت نباشید اصلا.
مامان نیلـــ🌙ــماه🐣 مامان نیلـــ🌙ــماه🐣 ۵ ماهگی
پارت ۲سزارین تو بیمارستان آرمان:

طلاهامو دادم ب مامانم و گوشیم موند دستم رفتم داخل زایشگا بهم ی پک داد گف گان و کلاه رو بپوش دراز بکش ان اس تی بگیرم
همسرم از پایین برام ساک اتاق عمل گرفت و دستبند بستری رو اورد برام لباسامم دادم برد
ان اس تی شروع کرد ب نوار قلب گرفتن نینی یهو دیدم یه دردایی اومد سراغم نگاه کردم ب دستگاه ان اس تی دیدم انقباضای زایمان داره شروع میشه عددش تا۳۰میرفت و من میپیچیدم ب خودم اونجا ی بار دیگ از انتخاب سزارین مطمئن تر شدم چون واقعا ۳۰درصد دردی ک داشتم خیلی بد بود وای ب حال اونایی ک طبیعی ان و ۱۰۰درصد درد رو تحمل میکنن🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️
ساعت ۲۰دیقه ب ۵ب دکترم اطلاع دادن ک انقباضا شروع شده و برام یدونه سروم وصل کردن یکم بهتر شدم حداقل کنترل شد تا عدد ۱۰اومد پایین دردا کم شد
بعد پرستار بهم گف عزیزم میتونی فعلا استراحت کنی تا ۶دکترت بیاد کاری باهات نداریم ساعتای ۵ونیم اینا بود یهو اومدن گفتن باید سوند وصل کنیم دکترت گفته بیاریدش اتاق عمل
مامان دلوین👧🩷 مامان دلوین👧🩷 ۴ ماهگی
بخیم ک تموم شد همراهمو صدا زدن بیاد پیشم بهم گفتن هر وقت خواستی بری حموم قبلش پاهاتو از تخت اویزون کن بعد چند دقیقه برو پایین تا سرت گیج نره من ک حالم داشت دیگه از خودم بهم میخورد فوری با کمک همراهم بلند شدم رفتم حموم از کمر ب پایین شستم نوارو گذاشتم اومدم بیرون سرم داشت گیج میرفتم فوری رو صندلی کنار حموم نشستم دیگه نفهمیدم چی شد ک دیدم پرستاره داره میزنه تو صورتم فهمیدم ک از حال رفتم شروع کردم ب لرزیدن فک کردن تشنج کردم دیگه همونجا رو صندلی بهم سرم وصل کردن ک بعد از ۵ دقیقه ک کلی هم اب میوه و اینا خوردم باز زیر سروم دوباره از حال رفتم دیگه گفتن نمیفرستیم بخش باید همینجا بمونی تا حالت بهتر بشه دیگه بعد از دوساعت بردنم بخش اغا خلاصه کنم اونجاهم گذشت و صب شد موقع ترخیص دکتر زنان اومد خودمو مرخص کرد دکتر کودکانم اومد دخترمو چک کرد از رو پوستش گفت زردی روز اول داره خطرناکه باید ازمایش بده. بردن ازمایشو گرفتم زود جوابش اومد زردیش رو ۱۳ بود ک برا کسی ک یه روزشه خیلی زیاد بود فوری تا جوابو گفت وسایلو جمع کردیم رفتم طبقه چهاروم بخش کودکان ک بستریش کنیم تا رفتیم اونجا اول ازش خون گرفتن برا ازمایش دوباره بعد تشکیل پرونده دادیم بستری شدو جواب ازمایش اومد توی همون چند دقیقه رفته بود رو ۱۴ ک دکتر اومد توضیح داد ک چرا دخترم این زردیو گرفته گفت خوب شد نبردین خونه وگرنه تا اونجا میرسیدین زردیش میرفت رو ۲۰ و روی مغزش اثر میزاشت و عقب مونده میشد
مامان پسرک مادر مامان پسرک مادر ۳ ماهگی
سلام دوستان روزتون بخیر
من دیروز احساس کردم یکم حرکت جنین کم زنگ زدم همسرم اومد ساعت ۱۲ رفتم دنبال سونو که چک کنم اشتباه کردم مستقیم نرفتم بیمارستان خودم اول، تا ساعت ۲:۳۰ تقریبا من دنبال سونو تو کرج بودم همه میگفتن ۵ به بعد باید بیای،اشتباه دومم رفتم بیمارستان کمالی اونجا گفتن بدون نسخه سونو نمیکنیم رفتم تریاژ فشارم گرفت ۱۵ بود رفتیم صدای قلب نشنید دستگاه مشکل داشت من حالم بد شد تا صداش شنیدم بعد نوار قلب دوباره فشار گرفتن ۱۷ بود( من استرس میگیرم فشارم میره بالا) دوباره گرفتن ۱۵بود گفتن باید بستری بشی میخواستن معاینه کنن نذاشتم بارضایت همسرم رفتیم بیمارستان خودم مریم،اونجا فشار گرفتن ۱۳ بودزنگ زدن دکترم اول آزمایش خون و ادرار داد بعد جواب سونو داد فشارمم روی ۱۲،۵ تا ۱۳ نوسان داشت با اجازه دکتر معاینه کردن دهانه رحم اوکی بود خلاصه ساعت ۱۰ من فرستادن خونه از صبح فقط آبمیوه و کیک خورده بودم گفتن برو هرچی دوست داری دیگه بخور
شب خونه فشارم ۱۳ بود
صبح ساعت ۹:۳۰ رفتم سرویس یک لک صورتی خیلی کم رو دستمال بود دوباره ۱۰:۳۰ رفتم انگار سوزن دست میبره خون رو دسمال بود دیگه ندیدم تا الان ولی فشارم ۱۴ شده بود
از استرس بنظرتون؟ فشارم هیچی هم نخورم از ساعت ۴ صبح
مامان H͟i͟r͟a͟d͟👼🏻 مامان H͟i͟r͟a͟d͟👼🏻 روزهای ابتدایی تولد
پارت ۳
رسیدیم بیمارستان ان اس تی گرفتن حرکت هاش خوب بود ضربان قلب عالی خداروشکر ولی باز خونریزی داشتم نگاه کردن گفتن باید دکترت بگیم بیاد زنگ زدن به دکترم سریع ی دستوراتی داد تا خودش میرسه من با سرم و دارو خونریزی هام کم شد رو به قطع شدن رفت دکتر اومد نگاه کرد و ی کارایی کرد بعدش رفت سر عمل هایی ک داشت من دیگ داشتم سرم میگرفتم
تا ساعت ۱ نصف شب دکتر اومد از اتاق عمل بالا سرم گفت در چ حالی گفتم خونریزی باز شروع شده و درد هامم داره میاد درد پریودی داشت شروع می‌شد گفت باید معاینه کنیم من ترسیدم و خجالت کشیدم چون خونی بودم دیگ معاینه کرد اصلا هم درد نداشت
گفت ۳ سانت بازی من ریسک نمیکنم حتی تا فردا بمونی اینجوری هی دردات بیشتر میشه خونریزی هم داری خطر داره رفت اتاق عمل آماده کرد و گفت امپول ریه بزنین سوند وصل کردن ک اونم اصلا نفهمیدم
بعدش رفتیم اتاق عمل اونجا فقط هی بی حس نمیشدم ساعت ۲ ۱۰ دقیقه شب اتاق عمل رفتم ۲۰ دقیقه طول کشید تا بی حس بشم
پارت ۴ بعد
مامان حلما مامان حلما ۱۱ ماهگی
مامان هلو🍑(سامیارم) مامان هلو🍑(سامیارم) ۹ ماهگی
تجربه سزارین پارت سه

من همونجا خشک شدم موندم یعنی چی طبیعی🤯😩
بعد اینکه پرستار رف مامانم آرومم کرد گف خاک تو سرت یکم فکر کن ببین چرا دکترت میگه هیچی نخور حتما نمیخواد پرستارا بدونن که قراره سزارین اختیاری شی بعد یه ساعت دکترم اومد بالا سرم تا اونموقع هم من درد داشتم اومد باز ان اس تی وصل کرد قلب بچم نامیزان بود درد داشتم رحمم بسته بود یهو گف اتاق عملو حاضر کنین🫨
خدایا استرس داشت منو جر میداد خیلی میترسیدم یه پرستار اومد لباسمو درآوردن لباس بیمارستان تنم کردن سوند وصل کردن هیچی نفهمیدم ازش اصلا درد نداشت فقط مامانم از بغل میگف نفس فمیق بکش آروم باش بعد دیدم تموم شد یواش یواش سرم هارو وصل کردن یه پرستار خانوم اومد منو یردن اتاق عمل همه این اتفاقا فیلمشو دارم پرستار دوستمون ازم گرفته وقتی دارن میبرنم اتاق عمل تا لحظه خود عمل که دکتر پسرمو از شکمم درمیاره همشو فیلم گرفتن کلیپ درست کردم باهاش یادگاری بمونه رفتم تو دکتر بیهوشی اومد آمپول بیحسی رو زد ازونم هیچی حس نکردم سرمو مشغول کردن حرف زدن باهام بعد یهو دیدم پاهام داغ شد گفتن زود دراز بکش بعد پرده کشیدن جلو چشمم و عمل شروع شد...