۷ پاسخ

من از الان خیلی میترسم 😭😭
همش خواب زایمان میبینم

وای خدااا😩😩😩

ای خداااا...چقدر وحشتناک...البته مال من خیلی بد تر بودش...

پسفردانوبته سزارینمه

من وحشت دارم

الهی ب سلامتی

راحت بود؟؟؟

سوال های مرتبط

مامان حلما مامان حلما ۱۶ ماهگی
مامان آرن👶 مامان آرن👶 ۱۱ ماهگی
سلام دوستای قشنگم
من اومدم از تجربه عمل سزارینم و تجربه بیمارستان بگم بهتون امیدوارم به دردتون بخوره ❤
اول اینکه ۳۸هفته و صفر روز بچم به دنیا اومد با وزن ۲۹۰۰
الکی خودتونو خسته وزن گیری نکنید همش ژنتیک هست من بهترین تغذیه رو داشتم باز با این حال وزنش بیشتر نشد .
😅مامانای عزیز من اصلا شب قبل عمل نخوابیدم تو راه بیمارستان به همسرم میگفتم من تو اتاق عمل میخوابم انقد که بیخواب بودم خانوادمم به مسخره کردن من میگفتن حتما با استرس اتاق عمل میخوابی به همین خیال باش😑رفتیم پذیرش شدیم تو لابی منتظر موندیم و اومدن دنبالمون با همسرم تا جلو در بلوک زایمان بودیم بعدش من رفتم داخل و همسرم پشت در بود کل لباس در اوردن لباس اتاق عمل دادن و یه سری سوالات پرسیدن و سرویس رفتم و رفتم رو یه تخت دراز کشیدن فشارم و گرفتن و از بچه ان اس تی گرفتن و همه چی خوب بود قرار بود من اولین نفر اتاق عمل دکترم باشم و ده دقیقه دیقه برم اتاق عمل اما به دکترم بیمار اورژانسی افتاد و یه ساعت بعد بردنم اتاق عمل،قبل اتاق تو اون یه ساعت😅من خوابیدم تو بخش یه عالم مریض دیگه ام بود که وقتی پاشدم فقط یه نفر بود و پرستار گفت تو توابتو اوردی و چه ریلکس خوابیدی😑😑بعد از خوابی که کردم یواش یواش باید اماده رفتن میشدم و قبل عمل یه قسمت خیلی بدی بود به اسم سوند ،فک نمیکردم انقد درد داشته باشه یه درد خیلی بد و با سوزش شدید کاش میشد این سوندو تو بی حسی زد 😓😓
بعد سوند سوار ویلچر کردن و بردن تو بخش اتاق عملا روی تخت و منتظر اماده شدن اتاق عملم بودم که برم برا عمل و دکترمو دیدم و و یه سری پرستار سوال میپرسیدن
مامان نی نی قندی 🥹🍭 مامان نی نی قندی 🥹🍭 ۴ ماهگی
تجربه زایمان و بارداری من پارت چهارم

توی زایشگاه دوباره بهم ان اس تی وصل کردن و القای زایمانو هم با قرص زیر زبونی شروع کردن ، که ماما گفت باید ۴ ساعت زمان بدیم ببینیم دردات میگیره یا نه ، همون موقع هم یکی دیگه اومد با دهانه رحم شیش سانت بستری شد برای زایمان و تخت کناریم بود و فقط از درد جیغ میزد و پاهاشو به تخت میکوبید دیگه نگم استرس من شده بود صدهزار ، ان اس تی هم همچنان بهم وصل بود و بچمم شدیدا تکون میخورد و خیلی تکون هاش وحشتناک بود توی نه ماه حاملگیم هیچوقت اینجوذی تکون نخورده بود و اصلا نوار ان اس تی یکنواخت نمیشد ، تقریبا یکساعت و نیم گذشت دکترم رسید ، تا ان اس تی هارو دید فوری دستور سزارین داد چون پنج بار ان اس تی گرفتن و اوکی نبود از طرفیم بارداریم پرریسک بود و دیابت هم داشتم و توی همه معاینه ها گفتن لگن تنگه و دهانه رحمم هیچ پیشرفتی نداشت دیگه گفت ریسک نمیکنم و فوری امادم کردن بردن اتاق عمل برخلاف تصورم گذاشتن سوند اصلا ترسناک نبود فقط اولش یک حس ناراحتی داشتم اینکه یک چیز اضافه وارد بدنم شده 🫠 بعدش زود اوکی شدم و دیگه سریع بردنم سمت اتاق عمل ، پکیج فیلم برداری هم داشتم و کلی هم عکس و فیلم از خودم و همسرم گرفتن ، دیگه قبل رفتن به اتاق عمل همسرم و مامانمم دیدم و هممون کلی استرس داشتیم 🥲 خداحافظی کردم و با ویلچر بردنم ، اول که وارد اتاق شدم یهو هول برم داشت و ترسیدم ولی دیگه کم کم اوکی شدم ، اول دکتر بیهوشی اومد و بیحسی اسپاینال رو برام زد ، روی تخت خمیده نشستم و موقع زدنش نفس عمیق میکشیدم ، درد زیادی نداشت ولی قشنگ حس میکردم یک چیزی بین مهره های کمرم داره تکون میخوره و یک حس ناخوشایندی داشت بعدشم دراز کشیدم و جلوی صورتم یک پرده کشیدن ..
.
مامان هدیه امام رضا🥹😍 مامان هدیه امام رضا🥹😍 ۶ ماهگی
سلام دوستان اميدوارم حالتون خوب باشه امدم راجب زايمان حرف بزنم اميدوارم به دردتون بخوره.

من ١٧دي ساعت٨شب رفتم بيمارستان براي كارهاي تشكيل پرونده،رفتيم پذيربش كارها انجام داديم رفتيم بخش زنان زايمان،اونجاهم كارها انجام داديم چندتا ازمايش بود گرفتن ازم ولباس بهم دادن كه عوض كنم وبهم اتاق نشون دادن رفتم تو اتاق ٤تخته بود،ولباس هام عوض كردم باهمسرم خداحافظي كردم خوابيدم،٣نفر ديگه هم امدن اونهاهم فردا زايمان داشتن.من نتونستم بخوابم تا فردا صبح كه ساعت٨امدن صدام زدن گفتن اماده بشو براي اتاق عمل،همسرم هنوز نيامده بود من رسيدم دم اتاق عمل همسرم رسيد نشد بباهاش حرف بزنم ورفتم براي عمل پر از استرررس بودم وخيلي ميترسيدم ،رفتم داخل اتاق عمل پرستارها امدن كارهامو كردن گفتن بشين منم نشستم دكتر بيهوشي امد كمرم رو پمادي كردي وسوزن بيحسي زد اصلا درد نداشتت من زيادي ترسيده بودم وقتي زد بدنم كاملا داغ شد وقتي داغ شدم سريع بهم گفتن بخواب ،منم خوابيدم.دكترم امد وتو بي حسي بهم سوند وصل كرد.
مامان نیلـــ🌙ــماه🐣 مامان نیلـــ🌙ــماه🐣 ۱۰ ماهگی
پارت ۲سزارین تو بیمارستان آرمان:

طلاهامو دادم ب مامانم و گوشیم موند دستم رفتم داخل زایشگا بهم ی پک داد گف گان و کلاه رو بپوش دراز بکش ان اس تی بگیرم
همسرم از پایین برام ساک اتاق عمل گرفت و دستبند بستری رو اورد برام لباسامم دادم برد
ان اس تی شروع کرد ب نوار قلب گرفتن نینی یهو دیدم یه دردایی اومد سراغم نگاه کردم ب دستگاه ان اس تی دیدم انقباضای زایمان داره شروع میشه عددش تا۳۰میرفت و من میپیچیدم ب خودم اونجا ی بار دیگ از انتخاب سزارین مطمئن تر شدم چون واقعا ۳۰درصد دردی ک داشتم خیلی بد بود وای ب حال اونایی ک طبیعی ان و ۱۰۰درصد درد رو تحمل میکنن🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️
ساعت ۲۰دیقه ب ۵ب دکترم اطلاع دادن ک انقباضا شروع شده و برام یدونه سروم وصل کردن یکم بهتر شدم حداقل کنترل شد تا عدد ۱۰اومد پایین دردا کم شد
بعد پرستار بهم گف عزیزم میتونی فعلا استراحت کنی تا ۶دکترت بیاد کاری باهات نداریم ساعتای ۵ونیم اینا بود یهو اومدن گفتن باید سوند وصل کنیم دکترت گفته بیاریدش اتاق عمل