ادامه تحربه سزارین:

دوتا خانم اومدن و یه تخت آوردن کنارم و با یه چیزی که مث تخت بود منو روش گذاشتن و سُر خوردم رو تخت کناری برام پوشک گذاشتن و.. بعد منو بردن ریکاوری
خیلی سردم بود و دندونام از شدت سرما بهم میخورد از پرستار خواستم یه دارویی بهم بزنه یا بهم پتو بده ولی نداد و گفت تو اتاق عمل مخدر زیادی بهت زدن و الان نمیتونیم بازم بهت دارو بدیم
تا روشن شدنه هوا میلرزیدم ساعت 7شیفت پرستارا عوض شد پرستار جدیده اومد چکم کنه دوباره گفتم بنده خدا دوتا پتو آورد و دارو تو سرمم زد و آروم شدم
(از همون موقع دندونام فاصله گرفتن ، لق شدن و درد میکنن منی که کل عمرم یکبار دندون درد نشدم الان دائم فک و دندونام درد دارن اینقد که به هم خوردن و لرزیدم)
از 5ربع تا 8 تو ریکاوری بودم و پرستار بچمو آورد که شیر بدم نمیدونم شیر داشتم یا نه تو حاملگیم که چیزی نبود احتمالا یکم آغوز بوده
تماس گرفتن که ببرنم بخش
پسرمم چسبیده بود به سینه م و ول نمیکرد آخر به زور جداش کردن و بردن
منم بردن تو بخش و به کمک همسرم و پرستار رو تخت بخش گذاشتنم و پوشک و.. عوض کردن و روم ملافه تمیز کشیدن و گفتن هروقت احساس درد کردی این دکمه (پمپ درد)فشار بده

۴ پاسخ

عزیزم ممنون که انقدر کامل توضیح دادی و باعث کمتر شدن ترس من از سزارین شدی❤️

من تو ریکاوری یه چیزی مث لوله نرم بهم دادن ک ازش گرما میومد هیتر بود انگار

در کل خوب بود یا نه؟

عزیزم پمپ درد هم فایده داشت واقعا درد رو کم می‌کنه منم میخام پمپ درد رو بگیرم

سوال های مرتبط

مامان هامین🧿🩵 مامان هامین🧿🩵 ۱۴ ماهگی
#پارت_چهار_تجربه_زایمان_سزارین
وقتی بخیه زدن پرده رو برداشتن و دوتا سه تا پرستار مرد و زن اومدن و بلندم کردن و گذاشتنم رو تخت و بردن بخش ریکاوری
همین که بردن من من اینقدر سردم بود که کل بدنم می‌لرزید و دندونام میخورد به هم
به پرستار گفتم و روم پتو کشید 🥶
بازم سردم بود
یه پرستار دیک اومد یکم شکمم رو ماساژ داد هیچی نفهمیدم گفتم تا میتونی ماساژ بده که تو بخش نمی‌ذارم دست بهم بزنید 🤣
گفت زیاد هم لازم نیست
رفت بچمو آورد سینمو ماساژ داد یکم شیر اومد گذاشت دهن پسرم
وایییییییی نگم از اولین باری که سینمو گرفت
چقدر حس خوبی بود 😭
اینقدر گشنش بود که سینمو ول نمی‌کرد ولی پرستار گفت کافیه
بازم لرز تو بدنم بود که این بار گفتم برام دستگاه آورد گذاشت بالا سرم ولی واقعا اینقدر سردم بود که هیچ جوره گرم نمیشدم 😩گفتم بخاطر اثر داروهاس
پسرمو بردن گفتن بعدا میایم دنبال توام
ولی دلم میخواست بگم نبرینش 😅
بعد بیست دقیقه نیم ساعت هم اومدن دنبال خودم
وقتی بردنم بخش یهو شوهرم اومد بالا سرم باخنده گفت پسرمونو دیدی😍پرستار ترسید بیچاره 🤣
گفتم آره شبیه خودت بود 😐🤣
خلاصه بردنم تو اتاق خودمم همه دورم بودن همش میگفتم پس چرا هامین رو نمیارن نکنه چیزی شده
که یهو پرستار اومد تو گفت بفرمایید اینم گل پسرت 😍
واییییی من همش در تلاش بودم ببینمش
نوبت به شیر دادن رسید
خیلی مرحله سختی بود چون اطرافیانت بلد نیستن خوب بگیرنش که سینتو بخوره توام دراز کش افتادی رو تخت
پرستار گفت یکم بدوش بریز تو قاشق بده بهش
خلاصه اونقدر شیر نداشتم مجبور شدم بعد چند ساعت بهش شیر خشک بدم 😢
مامان آریشاه مامان آریشاه ۴ ماهگی
#پارت ۴

میخوام بمیرم و این اخرین باره میبینمش کلی بوسیدمش و بو کردمش چند تا پرستار اومدن و منو گذاشتن رو تخت دیگه از همون اتاق لرزم شروع شد و ازشون پتو خواستم منو بردن به بخش ریکاوری و سرم بهم وصل کردن یه پرستاری اومد و به فاصله ده دیقه چند دفعه شکمم و فشار داد ولی من چیزی حس نکردم و بچمو اورد بهش شیر داد و برد از ترس هی میپرسیدم بچم کجاست خوبه کی میریم بخش ببینمش اونام
میگفتن آروم باش یکم دیگه میریم باهم بعد از حدود نیم ساعت یه آقا و خانم اومدن که منو ببرن به سمت بخش و تخت و جابجا کنم که همین موقع همسرم و مادرم دویدن سمت منو جویا حالم شدن اینموقع بود خدارو بابت داشتنشون شکر کردم همسرم به همراه اون اقا تخت و برام جابجا کردن و منو به بخش بردن تا اون موقع هنوز همسرم و مادرم نرفتن سمت بچه بعد اینکه به بخش اومدن بچمو گذاشتن کنارم سرم و برام وصل کردن و پمپ دردم وصل کردن هنوز بی حسی تو پاهام بود ولی درد نداشتم یه خانم پرستاری اومد شکمم و دوباره ماساژ داد و برام شیاف گذاشت هنوز سوند بهم وصل بود و بهش عادت کرده بودم حدود هشت ساعت باید ناشتا میبودم و چیزی نمیخوردم بالشت زیر سرم نبود ولی من کلی سرمو تکون دادم و‌صحبت کردم بالاخره ساعت ها گذشت و مادرم و مادرشوهرم هی بچه رو‌ میاوردن و سعی میکردن بهش شیر بدن بعد هشت ساعت بهم گفتن شروع کنم به خوردن مایعات منم کمپوت انجیر اناناس و گلابی خوردم و کمی بخاطر گشنگی شیرینی خامه ای خوردم حدود ساعت ۱۱ شب بود پدر شوهرم مونده بود که بهم کمک کنن راه برم پرستار اومد و سوند و در اورد و بهم گفت بلند بشو راه برو نگممممم واقعا وحشتناک بود برای بلند شدنم دست به دامن خدا شدم انقد سوزش شدید داشتم
مامان _جان🩵 مامان _جان🩵 ۱۵ ماهگی
#تجربه_زایمان3
بعد یه پسره اومد داخل و منو از این تخت به اون تخت گذاشتن
بردن منو ریکاوری…بغل تخت یه پسره گذاشتن که اونم بینیشو عمل کرده بود
اونم از درد به خودش ناله میکرد که تو اون حین واقعا من سردرد گرفتم از نالش🥴
فقط میگفتم کی میان منو ببرن…بعد پرستار اومد اونجا هم منم ماساژ رحمی داد
نگم از این ماساژ رحمیه که چقددددر بهم حال دادم حس سبک بودن داد بخدا روحم ارضا شد اونلحظه…بعد منو بردن دم در اتاق عمل و شوهرم اومد داخل و از این تخت منو گذاشتن رو اون تخت و بردن منو بیرون فقط چشمام داشت دنبال بابام میگشت که ببینم گذاشتن بیاد داخل یا نه🥺اولش ندیدمش بعد داشتن میبردنم تو اسانسور ک یهو بابام اومد انقدری خوشحال شدم🥲تو اون حالت بی هوشیمم بازم چشمم دنبالش بود…خلاصه منو بردن بخش…پسرمو اوردن گذاشتن رو سینم شیر بخوره🥹یه حسی داشت که نگم🥲این حسه اصلا قابل گفتن نیست اینقدددد که خوبه😍
بعدش اومدن بازم منو ماساژ رحم دادن که اینجا واقعا دردم گرفت🫠خیلی درد کرد
گذشت دو ساعت که بازم اومدن ماساژ رحمی دادن که اینجا دیگه جونم درومد انقد داد زدم…دیدن خون ریزیم زیاده با فاصله دو دقیقه یه پرستار دیگه اومد بازم ماساژ رحمی داد که دیگه من میخواستم از درد بمیرم فقط😑خلاصه گذشت و تایم راه رفتنم رسید
مامان آیدین کوچولو🩵 مامان آیدین کوچولو🩵 ۳ ماهگی
پارت(۵) زایمان سزارین





آره خلاصه قشنگ حس میکردم ک چیکار میکنن باهام ولی درد نداشت یهو دکتر گفت بچه بدنیا آومد من گفتم دنیا اومد چرا گریه نمیکنه 😂😂😂😂 کو بیارنش ببینم یکم گذشت تمیز کردن اوردن دیدمش
من ۴ نیم رفتم داخل عمل ۰۵:۰۴ایدینمون ب دنیا اومد بردنش بیرون من موندم تا بخیه هامو بزنن زد پرده هارو کشیدن دیدم چی همه جا خون یاااا  علی اینا خون منه ترسیدم لبام میلرزید حالا خوبه عمل تموم شده بود 😂😂😂 منو از تخت گذاشتن تخت دیگ بردن ریکاوری ساعت ۵ نیم دراومدم از اتاق عمل
تو ریکاوری ۴ نفر بجز من بودن ک سزارین شده بودن  
سرد بود گفتم پتو انداختن روم ی پرستار هی میرفت میومد شکمو فشار میداد گ بچسبوندگی نگیریم اولش درد نداشت بعدش واییی من قسم میدادم نکن فقط ی لحظه درد داشت ها میومد فشار میداد درد می‌گرفت باز اوکی میشد تو ریکاوری تند تند سرم می‌زد سرمم اصلا تکون نمی‌دادم پرستار گفت تکون بده چت راست بکن ولی بلند ن من گرفتم خابیدم اون ۲ ساعتو تو ریکاوری وقتای ک میومد شکممو فشار میداد بیدار میشدم نزدیکای ساعت ۹ نیم بود پرستار گفت اگه بتونی پاتو تکون بدی میریم بخش تکون دادم گفت کم کم بریم بخش
شوهرمم هی زنگ میزد ک ستاره کجا موند کی میاد بخش حالش خوبه فک کنم ۱۰ سری زنگ زده بود پرستار هم میگفت چرا هی زنگ میزنه 😂
بچه رو آوردن گذاشتن رو سینم شیر خورد دیگ پرستار های بخش اومدن ک ستاره آماده باشه ک بریم منو بچه رو باهم بردن بیرون ک شوهرم مارو ببینه از اتاق عمل اومدم بیرون پرستار داد زد همراه ستاره بیاد شوهرم اینا اومدن شوهرم اومد بوسم کرد دستمو گرفت بردن با کمک هم بردن بخش دیگ شوهرمم نذاشتن تو منو بردن
فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری
مامان دِلیار🩷🐣 مامان دِلیار🩷🐣 ۴ ماهگی
پارت سوم
دیگه دکتر بیهوشی همش چکم میکرد میگفت خوبی میگفتم اره که بعدش یهو یه فشاری رو شکمم احساس کردم و دیدم بچه رو آوردن کنارم یه چشماش باز بود و داشت بهم نگاه میکرد🥲🥲 دیگه شروع کردم به گریه کردن همش میگفتم سالمه؟! خوبه؟ چرا گریه نمیکنه که گفتن الان گریه میکنه که همون موقع صدا گریه اش آمد و آمدن گذاشتنش کنار صورتم نفس کشیدنش میخورد به صورتم بهترین حس دنیا بود انگار زمان برام متوقف شده بود تو این دنیا نبودم🥰🥰🥲🥲

بعدش بچه رو بردن و من بدنم شروع کرد به لرزیدن دندونام بهم میخورد سردم نبود ولی لرزش بدنم زیاد بود دیگه دکتر بهم ارام بخش زد و خوب شدم دیگه دکترم شکمم رو بخیه زد و کارش تموم شد رفت منو بردن سمت ریکاوری اونجا هنوز پاهام بی حس بود ولی یکم دل دردم داشت شروع میشد خداروشکر خون ریزی داشتم و منو ماساژ رحمی ندادن فقط یه بار پرستار آمد دستشو فشار داد رو دلم تا ببینه خون ریزی دارم یا نه که یکم درد آمد بعدش بچه رو آوردن که بهش شیر بدم ولی من که شیر نداشتم به زور هی سر سینه ام رو فشار دادن و یه قطره اغوز ازش آمد بچه بخوره😐😆
حدود یکساعت و نیم تو ریکاوری بودم بعدش امدم بیرون همسرم پشت اتاق عمل منتظرم بود حس خوبی بود که دیدمش دیگه همش بهم میگفت خوبی حالت خوبه میگفتم اره خوبم
بعدش منو بردن تو اتاقم مامانمم بچه تو بغلش بود منو گذاشتن رو تختم و آمدن لباس هامو عوض کنن اینجاش دیگه یکم سخت بود چون منو باید به پهلو راست و چپ میچرخوندن منم پاهام هنوز سنگین و بی حس خیلی فشار به دلم آمد و درد داشت
پمپ درد هم داشتم بعدش آمدن دوتا شیاف هم برام گذاشتن کم کم بی حسیم داشت میرفت و دل دردم شروع میشد ولی تحمل میکردم با پمپ درد و شیاف
مامان ماهلین ودلوین💖 مامان ماهلین ودلوین💖 ۲ سالگی
از اونطرف بچه خیلی زیاد گریه میکرد اصلا هم بهم نشونش ندادن گفتم سردشه بزار گرم شه بعد بیاریمش بعد کلی اصرار پرستار آورد از دور که تو تخت نوزاد بود نشون داد گف ببینش زود ببرنش انقد گریه میکنه اکسیژنش داره میاد پایین خدا به دادت برسه از اون بچه های بلاس
ولی فکر کنم انقد بچمو محکم کشیده بودن بیرون کلی ترسیده بود و دردش اومده بود چون بیش از اندازه گریه میکرد کلا شب اول تو بیمارستان خیلی زیاد گریه کرد هیچ بچه ای اینجوری نبود
بعد ازاینکه بچه رو بردن من عملم ۴۵ دیقه طول کشید در صورتی ک سر زایمان اول کلا ده دیقه یه ربع طول کشید فک کنم بخاطر همین قضیه چسبندگی بود وسطاش حس بالا آوردن شدید داشتم به پرستار گفتم یه پارچه کذاشت زیر گلوم و گفت بالا بیار رو این الان بهت دارو میزنم که من با خوندن آیت الكرسي سعی کردم بالا نیارم دیگه داشتم انکار از هوش میرفتم حتی جون نداشتم جواب سوال های پرستار و دکتر وبدم که یه دارو بهم زد دوباره یکم جون اومد تو بدنم و سرحال تر شدم
کار عملم که تموم شد پرده رو برداشتن و من و گذاشتن رو یه تخت دیگه و بردن سمت ریکاوری من از همون وسطای عمل لرزشم شروع شد و لرز شدید گرفتم تو ریکاوری بدتر شدم که دکتر ریکاوری اومد یچیز مثل بخاری برقی گذاشت بالا سرم که اون خیلی خوبم کرد و واقعا کیف کردم با اون لرزشم افتاد بعد نیم ساعت اومدن از ریکاوری من و بردن پشت در بخش یه پرستار اومد تحویلم گرفت یه دست گذاشتم رو رحمم که چک کنه ببینه فشار نیاز دارم یا نه جیغم رفت هوا ولی خداروشکر دیگ فشار نداد و گفت نیاز نداری یعنی انکار دنیارو بهم دادن از در ک رفتم بیرون شوهرم و مامانم و دیدم ولی حال نداشتم باهاشون حرف بزنم بردنم تو بخش و خدمه اومد تختمو جا به جا کرد
مامان کیارش مامان کیارش روزهای ابتدایی تولد
ادامه پارت دوم:(تجربه زایمان طبیعی و سزارین باهم)
منو بردن اتاق عمل ...داشتم گریه میکردم دکترم گفت نگران نباش به خدا توکل کن مجدد معاینه کرد و من سه سانت بازشده بودم ولی خودم خواستم سزارین بشم
بیهوشم کردن انگار دردای طبیعی از قبلش داشتن منو میکشتن
وقتی به هوش اومدم تو ریکاوری بودم خیلی شکمم درد میکرد یه تخت دیگه کنارم بود که بچش سرش رو سینه مادرش بود ولی بچه من نبود با همون درد شدید شکمم که هر لحظه احساس میکردم دارم پاره میشم گفتم بچه من کجاست؟چرا بچم رو سینم نیست؟
پرستارا سریع اومدن که منو آروم کنن گفتن بچه تو زودتر به دنیا اومده بردیم بخش توهم بری بخش حالت بهتر بشه می‌بینیش
شکم دردم انقد زیاد بود همون موقع هم تازه یه پرستار اومد دوباره شکممو فشار داد به معنای واقعی نفسم از درد رف
داد زدم توروخدا پمپ درد وصل کنید دارم میمیرم
برام پمپ دردو که وصل کردن انگار از دنیا آزاد شدم خیلی دردم کمتر شد
اومدم بخش ... بچمو نیاوردن ...شروع کردم با شکم داغون و پردرد گریه کردن تا بهم گفتم بچت تو ان آی سیو هست
میخواستم بچمو ببینم ولی تا قسمت نوزادان باید راه میرفتم تا بتونم ببینمش...
از قبل عمل خودم خواستم که سوند وصل نکنن و واقعا هم خیلی خوب و راحت بودم
شروع کردم بعد ۴ساعت تکون خوردن و اینکه بتونم راه برم
خیلی درد داشتم ولی مدام دکمه پمپ درد رو فشار میدادم تا دردمو آروم کنه و بتونم راه برم و برم بچمو ببینم
(اتمام پارت۳)
مامان نور قلبم مامان نور قلبم ۱ ماهگی
سلام خانما بیاین از تجربه زایمانم،بگم و بیمارستان
من سزارین اختیاری شدم تو بیمارستان خصوصی قائم جیرفت
اتاق عملش خیلی خوب بود رفتارا دکتر پرستارا خوب واقعا همش با من صحبت میکردن از استرسم کم بشه موقع سوند گذاشتنم یکم حالت سوزش چندش داشت ک دیگ بی حسی زدن برام همونم تموم شد اصلا درد خاصی نداشت
بی حسی ام یکم درد داشت اندازه جا امپولی یا رگ گرفتن موقع عمل گریه شدم استرس داشتم ولی واقعا باهام حرف زدن ارومم،کردن حین عمل یه پرستار خانم اینطرف بالا سرم بود یه پرستاز اقاهم اینطرف باهام صحبت میکردن که دگ گل دخترم بدنیا اومد بهم نشونش دادن دکتر با مهریونی کامل کنارم گذاشتش دگ،تمیزش کردن جلو رو خودم تختش اوردن کنارم لباس پوشیدن دگ پرستار همون تو اتاق عمل اورد گذاشتش رو سینم و سینع داد دهنش اونم خورد و عملم،تموم شد منو دخترم بردن ریکاوری و اینکه بگم من اصلا ماساژ رحمی ندادن تو اتاق عمل دکتر خودش تمیز کزده هر چی خون،بود مثل اینکه بیرون اورده بود اخه نه تو ریکاوری ماساژ دادن نه تو بخش از پرستار پرسیدم گفت دکتر تو اتاق عمل تمیز کزده،و خیلی خوشحال شدم اینو گفت تو ریکاوری ام رفتار پرستارا فوقالعاده عالی بود بچم گذاشتن کنارم دوباره سینه گذاشتن دهنش اونم خورد
برام پمپ درد وصل کردن و قبلشم یه مسکن خیلی قوی زده بودن ک حالم خیلی خوب بود دگ رفتیم بخش من اتاق عمومی گرفته،بودم یه خورده اون روز شانس من شلوغ بود ولی بد نبود قابل تحمل بود رسیدگیشونم تو بخش خوب بود و اتاق تمیزی بود و اینکه مسکنا سزموقع ترزیق کردن ک من اصلا شیاف لازم نشدم یعنی ،من اصلا از درد نفهمیدم،یعنی اصلا دردی نداشتم فقط وقتی دگ،بلند شدم راه رفتم،درد داشتم از دکتر و بیمارستان خیلی راضی بودم
#فرزند پروری
#سزارین
مامان پسر مامان پسر ۱ ماهگی
تجربه سزارین ۴


در همون حین خواب و بیداری یک ماما پسرمون آورد و گذاشت روی سینم و بهش شیر داد پسرم خیلییی گرسنه بود و چون خوب سینه گرفت ماما گف احتمالا شیر خوبی داری و بردش... بعدم تو همون حالت جسمی که بودم برانکارد رو تکون دادن چند بار تختم از چند تا راهرو رد شد که من اصلا نفهمیدم کجا میرم فقط یه جایی انگار داشتن منو تحویل به بخش میدادن یکی اومد پتو رو زد بالا و فشار داد شکمم رو منم تو همون حالت گفتم صبر کن من پمپ درد رو بزنم ولی دکمشو پیدا نکردم اونم سریع فشار داد و رفت ... من بیشتر درگیر پیدا کردن دکمه پمپ درد بودم و متوجه اون ماساژ نشدم زیاد و بعد از این قضیه منو بردن تو راهرو بیمارستان خانوادمو دیدم و پسرم گذاشتن رو پاهام بردن اتاقی که گرفته بودیم ...

چند تا پرستار اومدن و رفتن منم با نگرانی منتظر اونی بودم که قرار بود ماساژ بده از همه می‌پرسیدم که قبلش پمپ درد رو بزنم ولی دقیقا همونی که باید فشار میداد هیچی بهم نگف و باز هم من غافلگیر شدم و التماس گردم بابا بزار پمپ درد رو بزنم اونم فشار میداد ... منم التماس ... بعد از چند ساعت یه پرستار اومد و یاد داد چطور شیر بدم و پسرم بهم دادن و رفتن و
سوند هم اصلا درد نداشت کلا همش تو یه خماری خاصی بود
برای بلند شدن هم زیاد درد سختی نداشتم ... در کل ۳ابل تحمل بود همه چی ولی الان که ۴ روز گذشته با دیدن زردی پسرم خودمو کلا فراموش کردم ... براش دعا کنین 😔🩵
مامان پناه💞 مامان پناه💞 ۵ ماهگی
سزارین پارت ۴
منو بردن سمت ریکاوری دیدم پناهم گذاشتن اونجا از صداش شناختم این بچه منه🥹 پرسیدم این دختر منه گفت بله امروز تو تاریخ رند اولین سزارینی ما هست این دختر خانوم ..خلاصه من داشتم عین چی میلرزیدم از سرما دوتا پتو‌ روم انداختن آقاهه اومد گفت اگه گرم نیستی یه بخاری برات بزارم زیر پتو گفتم آره خیلی سردمه .آورد بخاری از این برقی حالا زد به برق یه چیزی عین لوله بود گذاشت زیر پتوم از اون گرما میومد منم قشنگ گرمم شد🥹 یکم اونجا بودم که یه خانومه اومد گفت باید شیر بدی سینمو در اومد بچه رو گذاشت رو سینم و داشت شیر میداد به بچه و راجب این که چجوری شیر بدم و شیر دادن باید چجوری باشه داشت باهام حرف میزد بد اینکه تموم شد گفتن باید من برم بخش 😍 منو بردن سمت در بیرونی اتاق که همسرم مادرم پشت در منتظر منو پناه بودن
پناهو اوردن گذاشتم روی تخت پایین پاهای من و منو از سالن بردن بیرون همسرم مادرم منو پناه دیدن داشتن از خوشحالی بال در می‌آورند و همچنان نگران منم بودن .همسرم همش میگفت حالت خوبه چقد بی‌حالی لپمو میکشید و ناراحت بود که من تو اون حال بودم مادرمم کع همش در حال دعا کردن بود معلوم بود چقد نگرانه.. منو با آسانسور بردن سمت بخش و مادر همسرم هم پشت سرم اومدن منو بردن داخل اتاق و روی تخت اتاق گذاشتن منو که دوتا خانوم اومدن لباس هامو عوض کردن و شیاف برام ۳ تا گذاشتن و کلی ام سروم وصل کردن که تند تند میومدن سروم ها رو تعویض میکردن سروم بعدی رو میزدن.. هیچی خلاصه من بستری تو بخش بودم پناه مامان و شوهرمم پیشم بودن حال میکردن
مامان مهرو🩷 مامان مهرو🩷 ۶ ماهگی
بعد اینکه دخترم دنیا اومد یه پنج شش دقیقه طول کشید بخیه هام رو بزنن
بعدش منو گذاشتن رو یه تخت دیگه و منتقل شدم ریکاوری
من تقریبا چهارساعت تو ریکاوری بودم چون هنوز نوبتم نشده بود اونجا همه پمپ درد داشتن فقط من نداشتم که مرتب بهم مسکن تزریق میکردن کم کم حس انقباض داشتم رحمم هی جمع میشد ول میکرد
که گفتن عادی هستش
یکبار تو اتاق عمل ماساژ رحمی دادن که درد نداشت چون کامل بی حس بودم
دوبار هم تو ریکاوری که اونم چون مسکن میگرفتم خیلی درد نداشت در حد سه چهار ثانیه که فشار میداد قابل تحمل بود
راستی سوند رو هم بعد بی حسی تو اتاق عمل زدن
دیگه شوهرم اومد دم در ریکاوری و منو دید بعدم دخترمو نشونش دادن
یه ساعت که گذشته بود ماما دخترمو اورد یکم شیر دادم بهش
بعدم که نوبتم شد و بچمو لباس پوشوندن و گذاشتن رو سینم و فرستادن بخش
اونجا دوباره گذاشتنم رو تخت خودم و باز مسکن تزریق کردن بهم
دو ساعت بعد گفتن میتونم شروع کنم مایعات بخورم
نیم ساعت بعدشم اومدن زیر اندازم رو عوض کردن و گفتن باید بلند بشم
بنظرم سخت ترین جاش همین اولین بلند شدنه اونم هربار که بلند میشی بهتر میشی
دبگه کم کم دوز مسکن ها کم شد و بی حسی هم اثرش کامل رفته بود