۶ پاسخ

مبارکههههه راحت شدی😻😻😻😻🙆🏼‍♀️

عزیزم.از ۱/۳۰
تا ۷ شب اثر بی حسی بود ؟!
پاهاتو از کی میتونستی تکون‌بدی؟

مبارکه عزیزم
خدا حفظش کنه برات

سردرد و کمر درد اینا نشدی‌؟ من بخاطر این عوارضش به دکترم میخوام بگم بیهوشی

مبارک باشه😍، فشار رحمی هم دادن شما ر‌و؟

مبارکه عزیزم خوش قدم باشه

سوال های مرتبط

مامان آرن👶 مامان آرن👶 ۱۲ ماهگی
سلام دوستای قشنگم
من اومدم از تجربه عمل سزارینم و تجربه بیمارستان بگم بهتون امیدوارم به دردتون بخوره ❤
اول اینکه ۳۸هفته و صفر روز بچم به دنیا اومد با وزن ۲۹۰۰
الکی خودتونو خسته وزن گیری نکنید همش ژنتیک هست من بهترین تغذیه رو داشتم باز با این حال وزنش بیشتر نشد .
😅مامانای عزیز من اصلا شب قبل عمل نخوابیدم تو راه بیمارستان به همسرم میگفتم من تو اتاق عمل میخوابم انقد که بیخواب بودم خانوادمم به مسخره کردن من میگفتن حتما با استرس اتاق عمل میخوابی به همین خیال باش😑رفتیم پذیرش شدیم تو لابی منتظر موندیم و اومدن دنبالمون با همسرم تا جلو در بلوک زایمان بودیم بعدش من رفتم داخل و همسرم پشت در بود کل لباس در اوردن لباس اتاق عمل دادن و یه سری سوالات پرسیدن و سرویس رفتم و رفتم رو یه تخت دراز کشیدن فشارم و گرفتن و از بچه ان اس تی گرفتن و همه چی خوب بود قرار بود من اولین نفر اتاق عمل دکترم باشم و ده دقیقه دیقه برم اتاق عمل اما به دکترم بیمار اورژانسی افتاد و یه ساعت بعد بردنم اتاق عمل،قبل اتاق تو اون یه ساعت😅من خوابیدم تو بخش یه عالم مریض دیگه ام بود که وقتی پاشدم فقط یه نفر بود و پرستار گفت تو توابتو اوردی و چه ریلکس خوابیدی😑😑بعد از خوابی که کردم یواش یواش باید اماده رفتن میشدم و قبل عمل یه قسمت خیلی بدی بود به اسم سوند ،فک نمیکردم انقد درد داشته باشه یه درد خیلی بد و با سوزش شدید کاش میشد این سوندو تو بی حسی زد 😓😓
بعد سوند سوار ویلچر کردن و بردن تو بخش اتاق عملا روی تخت و منتظر اماده شدن اتاق عملم بودم که برم برا عمل و دکترمو دیدم و و یه سری پرستار سوال میپرسیدن
مامان دنیز🩷🌊 مامان دنیز🩷🌊 ۱۰ ماهگی
مامان فاطمه معصومه🩷 مامان فاطمه معصومه🩷 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی.سزارین

اومدن مثل ی جنازه گذشتنم روی ی تخت دیگه مادر شوهرم اومد بود وسایلم توی اتاق جم کنه همش می‌گفت بچه چیزیش نشده باشه حتی یکیشون نگفتن اینم زنه این داره درد می‌کشه خلاصه...
وقتی گوشیم دادم تا به مامانم بدن مامانم از پرستار پرسید بود حالش چطوره درداش شروع شده؟؟؟
پرستار بهش گفته بود دعا کنید حال هر دوشون خوب نیست..
از شوهرم رضایت گرفتن بردنم اتاق عمل
از استرس و درد زایمان همش جیغ میکشدم و بخاطر. خودم نبودم بخاطر دخترم بودم من بدون دخترم میمردم
بردنم اتاق عمل گذاشتنم روی تخت پارچه سبز رنگ و کشیدن بی حسی زدن توی کمرم درد نداشت ولی سوند بدون بی حسی گذاشتن برام دردش وحشتناک بود
زود دراز کشیدم روی تخت
کم کم بدنم گرم شد پاهام بی حس شد شروع کردن بعد ی ده دقیقه فک کنم صدای دخترمو شنیدم نذاشتن ببینمش وای صداش شندیم مطمئن شدم حالش خوبه دکتر ها صلوات میفرستادن میگفتن ماشاالله خیلی تمیزه و قشنگه 🥹 لحظه شماری میکردم برا دیدنش وقتی کار هاشو انجام دادن تحویل شوهرم مادرمو اینا دادنش ولی اون لحظه دیگه از زندگی کردن نا امید شدم
خلاصه دخترم ساعت ۱۲:۱۰با اذان ظهر دنیا اومد
مامان مهدیار✨️ مامان مهدیار✨️ ۲ ماهگی
پارت چهارم : ورود به بخش ستایش
من اتاق خصوصی میخواستم ولی خب پر بود و رفتم دو تخته
۳تا پرستار که همه خانم بودن و همسرم با زیرانداز بلندم کردن و انتقالم دادن به تخت بخش و بچه رو هم گذاشتن روی تخت خودش و دیگه ما پیش همدیگه بودیم
بعد انتقالم به تخت همه رو بیرون کردن حتی مادرم و پرستارا لباس اتاق عمل رو درآوردن و لباس بخش پوشوندن برام ، منکه نفهمیدم ولی دوتا شیاف هم گذاشتن برام
با ابنکه تایم ملاقات نبود ولی خب میزاشتن پدر بچه بیاد پیشمون و من ساعت ۱۲ از ریکاوری اومدم بیرون و وارد بخش شدم و همسرم تا بعد ساعت ملاقات تقریبا تا ۵ پیشم بود
تا ساعت ۴ نباید چیزی میخوردم ، حس گرسنگی داشتم ولی نه اون قدری که اذیت کنه
مدام هم سرم میزدن ، بعد ساعت ۴ برام آبجوش و با عسل آوردن و گفتن مایعات را فراوون شروع کن ، مواد کافئین‌دار زیاد بخور یک ساعت بعد جامدات رو شروع کن
من تا تونستم چای ، قهوه ، آبمیوه خوردم ، و شروع جامدات با کمپوت بود که گفتن گلابی و انجیر و اگه نبود دیکه نهایت سیب
آناناس چه کمپوت چه آبمیوه اجازه ندادن
مامان الارا🐣 مامان الارا🐣 ۱۲ ماهگی
تجربه سزارین دوم بیمارستان دولتی ۲۹ بهمن
پارت سوم

بالاخره ساعت ۱۰ شد و بردنم اتاق عمل
کادر اتاق عمل خییلی بااخلاق بودن اصلا انتظار نداشتم اینقدر مهربون و با خلاق باشن اصلا حس ترس نداشتم تنها حس بدی که بود برای آمپول بی حسی بود
اومدن فوری آمپول بی حسی رو زدن و منو خوابوندن رو تخت کم کم پاهام گرم شد و بی حسی اومد تا بالای معده ام اونموقع بود که احساس حالت تهوع داشتم و حس میکردم شدیدا خوابم میاد
گفتم خوابم میاد گفتن بخواب اشکالی نداره
ولی زود خوب دم و دوباره حس حالت تهوع اومد سراغم بهم آمپول زدن و زود خوب شدم
بعد حدودا ۲۵ دقیقه دخترم بدنیا اومد 😍صداش بهم حس آرامش میداد
یه پرستار اومد بعد تمیز کردنش گذاشت زیر تاپی که تو بسته بستری بود و پوشیده بودم خیییلی حس خوبی داشت با بچه بردنم اتاق ریکاوری اونجا یه پرستار اومد و سینمو گذاشت تو دهن بچه و کمکش کرد تا شیر بخوره
نیم ساعت همونطوری روی شکمم خوابیده بود و شیر می‌خورد البته شیر که نه همون آغوز بود
بعدشم بردنم بخش و همراهم و صدا کردن بیاد منو بزاره روتخت
......