۵ پاسخ

من اصلا دلتنگ نیستم خداروشکر زود تمومشد 😂🤗 الان بهترین حس دارم پسرمم رو پامه اون موقع هم همش میگفتم زپدتر تموم شه زایمان کنم همه میگفتن ن بدنیا بیا.د میگی ای کاش حامله بودم ولی اصلا حرف دیگران نشد الان بهترین حس شب بیذاری. دارع سختی داره ولی اصلا دلتنگ دوران بارداری نمیشم

آره من از چند روز بعد زایمانم دلتنگ بارداریمم
خیلی دوست دارم دوباره تجربه کنم ولی اصلا حوصله دکتر بازیا قرص خوردن گریه های بچه ندارم😂

سلام عزیزم حس تون درک میکنم ولی سعی کنید از الان بهترین استفاده کنید که بعد دلتنگ الان نشید

من بااینکه خیلی اذیت شدم بد ویار بودم واقعا دلتنگ اونروزام چشم انتظاری و ۵صبح بیمارستان رفتن و ایناشم🤦‍♀️

من غلط میکنم 😫😫😫😫😫من ی حاملگی خیلی پرتنش و سختی داشتم

سوال های مرتبط

مامان پسرکم💤💙 مامان پسرکم💤💙 ۷ ماهگی
میخام از خاطره روز زایمانم بگم براتون
روز قبل زایمان وقت دکتر داشتم رفتم گف یک هفته مونده حالا و وقتت نیس در صورتی ک من از یه هفته قبل کمر دردام شروع شده بود خلاصه اون روز دردام شروع شده بود ولی من نمیدونستم درد زایمان هنوز خفیف بود از دکتر رفتم لباس خریدم اونجا هم تو پرو درد داشتم ولی رودار رودار اهمیت نمیدادم ب خرید ادامه میدادم 😂اومدیم خونه شام خوردیم و.......خاستیم بخابیم من دردام بیشتر شد هی میخابیدم نیم ساعت دیگ با درد شدید بیدار میشدم خلاصه تا صبح ۱۰۰ بار خوابیدم بیدار شدم فکر میکردم درد زایمان شدید تر باشه چون یه هفته وقت داشتم خلاصه صبح بیدار شدم شوهرم رفت سرکار منم ب خودم گفتم از شب ک غذا گذاشتم برای ناهار قرمه سبزی الانم کاری ندارم شبم ک بیدار بودم تا صبح الان دیگ تا ظهری بخابم خلاصه دراز کشیدم دیدم ای بابا دوباره دردام شروع شد هر ۱۵ دقیقه یکبار میگرف ول میکرد دیگ زنگ زدم شوهرم گفتم چیکار کنم خیلی درد دارم گف زنگ بزن ماما همراه زنگ زدم گف این درد زایمان نیس اگ بود تو نمیتونستی اصلا حرف بزنی ولی میخای برو بیمارستان معاینه شو دیگ نزدیکای ظهر شد رفتیم بیمارستان معاینه کرد گف ۴ سانتی بستری باید بشی واااای من ک اینو شنیدم از اتاق اومدم بیرون شوهرمو دیدم زدم زیر گریه گف چیشد پس انقدر بغض داشت گلوم نمیتونستم حرف بزنم گفتم گف بستری گف ن بابا گف پس بیا بریم خونه وسایل هارو برداریم کاری داری انجام بده بیایم مامانتم سر راه بیاریم خلاصه تو راه شوهرم خیییلی خوشحال بود خب منم گریم بخاطر ذوق و استرس بود خوشحال بودم خودمم ولی ترس داشتم تو راه بارون گرف شوهرمم همش داشت دلداریم میداد ک گریه نکنم
ادامه پارت دو

#زایمان کمکی شیرخشک کولیک