۳ پاسخ

چ کایوس وحشتناکی خدا روشکر ماهورای عزیزم سالم وسر حاله صدقه بده

سیاهدونه بجوشان بخور با دونه هاش. خیلی عالیه

وای چه تراژدی وحشتناکی.... صدقه بده

سوال های مرتبط

مامان صوفیا مامان صوفیا ۳ سالگی
امروز رفتیم براش لباس بگیرم هرچی نشونش میدادم میگفت نههه اسباب بازی میخوام البته تقصیرخودمه چون با این بهونه گولش زدم بیاد بیرون
زمانی دید قصدم لباس خریدنه و اسباب بازی در کار نیست ،زد زیر گریه و جیغ و داد بیداد که لباس نمی‌خوام
برای اولین بار دندونم گرفت برای اولین بار دستش رو محکم فشار دادم....گفتم سریع اینجا رو ترک کنیم

دلم میخواست بزنم تو گوشش دلم خواست داااااد بزنم تو سرش...حالم از خودم بهم خورد که این یه ذره داره منو اینجوری کنترل میکنه

از قضا مادر شوهرم باهام بود و التماس میکرد تو رو خدا اسباب بازی فروشی نگه دار بچه خودشو هلاک کرد
به احترام اون وایسادم تا با هم برن و خرید...رفتن یه آبرنگ و یه برچسب خریده بودن
دلم میخواست بزنم لهش کنم البته کلامی تحقیرش کردم😔
تو خونه بهش گفتم باهات قهرم با من حرف نزن
با ناراحتی گفت دیگه مامانم نیستی
گفتم نه من همیشه مامانت هستم ازت ناراحتم دلم شکسته قلبم شکوندی و گریه کردم
نمیدونم چرااااا اینکارا رو کردم
اومدم خوابیدم
اومد کنارم باهام حرف زد
بهش گفتم ازم دور شو 😞 گریه کرد 😭
و من دیگه خواب رفتم وچیزی نفهمیدم
الان از خواب بیدار شدم تا توی بغلمه....🥹❤️‍🩹
بازم حالم بده که چرا اینقدر اذیتش کردم من دروغ گفتم من گولش زدم من لجبازی کردم سر لباس...
ای وای مادر😓🫂


پوشک بچه کودک نوزاد مادر مادر مادر
gem gem قصد بارداری
به مناسبت تولد سه سالگی دخترم خاطره زایمانم سزارین اختیاری
سه سال پیش آخرین شبیه بود که دوتایی بودیم تا ساعت ۶ درگیر کارای بیمارستان بودم بعدم رسیدیم خونه یادم نیست شام چی پختم اما یادمه حتی شبی که فرداش قرار بود برم زایمان کنم تنها بودم و خودم شام پختم بعدش دوش گرفتم و از ذوق رفتیم تو اتاق دخترم خوابیدیم از شدت استرس گریه کردم و شوهرم دلداریم داد شوهرم خوابید اما من ساعت دو و نیم خوابیدم چهار صبح بیدار شدم رفتیم در خونه بابام مامانمو و سوار کردیم یه مسیر دو ساعته باید میرفتیم تا برسیم بیمارستان من خیلی استرس داشتم برای آخرین بار ضربان قلبشو حس میکردم با خودم گفتم امشب دیگه تک دلت نیست و بغلته دوباره وزنت نرمال میشه دیگخ تنگی نفس نداری و...
نمیدونستم مادری چه شکلیه رسیدیم بیمارستان پرستار خیلی غرزدن چرا یه ربع دیر رسیدیم اونی که سوند وصل میکرد خیلی بیشعور بود هرجا هستی خدالعنتش کنخ بهم گفت خانم زود باش ببینم خیلی تند حرف زد و استرس داد من روی ویلچر نشستم اشکام می‌ریخت شوهرم و مامانم تا لحظه آخر دلداریم دادن رفتم تو آسانسور مردی که منو سمت اتاق عمل می‌برد خیلی مهربون بود و دلداریم داد دکترم خیلی خوب و خوشرو بود رفتم تو اتاق عمل همه مهربون بودن یه خانم پرستار مهربون دید حالم بده برام اهنگ گذاشت و یه کم قرداد منم خندیدم بعدش تکنسین بیهوشی اومد خیلی باملایمت حرف می‌زد گفت ببین فک کن یه سوزن معمولی فرو رفته تو پات تا چهار بشمر تمومه و خودشم شمرد تا چهار و کمرم بی حس شد
بعدش دکترم اومد و خیلی مهربون بود اما بازم استرس داشتم
مامان محمدحسین🧸 مامان محمدحسین🧸 ۳ سالگی
خانوما به دادم برسید ، به حدی اعصابم خورده که می‌خوام سکته کنم،بیشتر از سه هفته هست که دارم تلاش میکنم پسرم و از پوشک بگیرم پیشرفت که نکرده هیچ از دیروز تا حالا پسرفت هم کرده! به هرررر روشی که بگی و مامانای اینجا یادم دادن متوسل شدم انگار نه انگار تو شلوارش جیش و پی پی می‌کنه 😭 دیشب جایی دعوت بودیم چقدر باهاش حرف زدم که جیشتو بگو فلان رفتیم اونجا هر چی خواستم ببرمش دستشویی نیومد گفت جیش ندارم اخر رو فرش خونشون جیش کرد😢اینقدر خجالت کشیدم و عذرخواهی کردم که نگو، نمیشد هم نریم خونشون وگرنه من از خدامه هیچ جا نرم، دوروز پیش خودش پی پیشو تو دستشویی کرد بعد از سه هفته مقاومتش ، کلی خوشحال شدم تشویقش کردم خیال کردم یاد گرفته دیگه راحت میشم الان باز از دیروز تاحالا لج کرده نمیاد دستشویی حتی برا جیش کردن! امروزم از صبح تا حالا جیش نکرده نگرانم😭 بردمش تو دستشویی گفتم بزار به زور نگهش دارم تا جیش کنه اما فقط گریه کرده و جیغ زده که نمیخوام جیش کنم، دیگه تا مرز جنون رفتم امروز اینقدر تو سر خودم زدم و گریه کردم که حد نداره، واقعا دیگه نمی‌کشم اصلا عجیبه این بچه 😓