سزارین سوم
پارت پنجم
پرستار بهم خواب آور تزریق کرد تا یه مقدار بخوابم تا کار بخیه ها رو انجام بدند و من رو به ریکاوری منتقل کنند نفهمیدم چقدر خوابیدم ولی وقتی بیدار شدم داخل ریکاوری کنار سه تا دیگه خانمی که سزارین کرده بودند قرار داشتم و سمت دیگم هم چهار تا کوچولو روی تخت قرار داشتند که ریحانه دقیقا کنار تختش من بود . پرستار ریکاوری دوباره صورت ریحانه رو گذاشت روی پوست من و بهد گذاشتش روی سینم که شیر بخوره البته اون لحظه شیری توی سینمایی نبود ولی اینکار برای به جریان افتادن شیر خیلی موثره . من هنوز گیج خواب بودم ولی پرستار داشت آموزش اولین شیر دهی رو می‌داد که البته متوجه میشدم چی میگه . بعد از اون من رو به سمت بخش بستری بردند وقتی از ریکاوری خارج شدیم همسرم اولین کسی بود که پشت در اتاق عمل دیدمش و با خوشحالی اومد بالای سرم گفت دخترمونو دیدی؟ چقد نازه
دلم میخواست جوابشو بدم ولی هنوز گلوم از اتاق عمل خشک بود و نمیتونستم درست صحبت کنم . وارد بخش شدیم . همسرم اتاق وی آی پی گرفته بود که هم من و مامانم راحت باشیم هم اینکه خودش و دختر و پسر بزرگم هر زمان دلشو خواست کنار ما باشند .
حدود نیم ساعتی گذشت که آروم آروم دردای من شروع شد که البته با شیاف و داروهایی که داخل سرم می‌زدند درد کاملا کنترل شده بود البته اینم بگم که من پمپ درد نگرفتم چون با مشورتی که دکترم کردم گفت خیلی تفاوتی با اثر شیاف نمیکنه و شاید باعث بشه حتی شیرت دیرتر راه بیوفته.
ول خب بزرگترین و بهترین مسکن در اون لحظه برام دیدن صورت ماه ریحانه بود که تمام دردام رو فراموش میکردم همچنین دیدن همسرم و دختر و پسر عزیزم که دور تخت ریحانه حلقه زده بودند و مدام در موردش صحبت میکردند:مامان چقد این نازه ،چقد گوگولیه😂

۹ پاسخ

وای خدا🥹 حالا وزنش خوب بود؟

اخی منم سرارین سومم انشاا.. به همین خوبی باشه برام چند کیلو بود؟؟

عزیییییزم خیلی خوشحالم برات🥺❤️خداروشکر که خاطره خوبی شد برات🥰🤲🏻
عزیزم میشه بگی کدوم بیمارستان بودی و دکترت کی بود؟

دقیقا منم همینجوری بودم. اسم دخترمم ریحانه گذاشتم🥰

🩷🩷🩷

مبارکه عزیزم

وای عزیزدلم خیلی احساساتی شدم واقعااون لحظه ای ک نی نی تومبینی همه ی درداتوفراموش می‌کنی خیلی حس قشنگیه اصلاتوصیف شدنی نیست ایشالاک ریحانه خانوم زیر سایه پدرومادرش بزرگشه وشماهم بزودی حالتون خوب شه خیلی مبارک باشه ایشالاک قدمش پرازخیربرکت باشه😍

عزیزم دلمون آب شد ک

عکس نی نی تو بزار🤩

سوال های مرتبط

مامان شکوفه سیب🩷🎀 مامان شکوفه سیب🩷🎀 روزهای ابتدایی تولد
تجربه سزارین ۲
بقیه خانما نهایت یکساعته از ریکاوری میرفتن ولی من چون پاهام نمی‌تونستم تکون بدم تا سه چهار ساعتی ریکاوری بودم، ولی اینم بگم زمان به شدت سریع میگذشت
تا اینکه از بخش امدن منو ببرن از این تخت به اون تخت که جابجا میکردن اولین درد شدید شکم رو اونجا احساس کردم و تازه فهمیدم چه بلایی سرم امده
بردن بخش اونجا باز منتقل کردن به تخت اتاق که اونجا هم باز درد داشتم
نی نی رو دکتر اطفال گفته بود نیاز به ان ای سیو نیست با آزمایشات، آوردن پیشم، دوسش داشتم ولی اثر بیحسی میرفت و درد نمیذاشت اونطور که باید لذتشودببرم
مسکن هم نمیزدن چون باید اثر بیحسی میرفت و از بدن من دیر داشت میرفت
تا ساعتای ۴ درد کشیدم بعد بهم مسکن زدن با مسکن درده قابل تحمل بود، اما ساعت ۹ شب دوتا پرستار امدن با کمک همراهیم سوند رو کشیدن و گفتن باید بیای از تخت پایین
اون درد ناحیه شکمم حین پایین امدن از تخت وحشتناک ترین تجربه دردی بود که تا حالا داشتم، به سختی تا سرویس بهداشتی پاهام کشیدم زمین و رفتم داخل سرویس سرم گیج میرفت، به سختی برگشتم رو تختم
مامان آدلین مامان آدلین ۲ ماهگی
تجربه ی سزارین
قسمت سوم:
بعد هم منو به اتاق ریکاوری بردن ی حالت بی حالی داشتم که دلم فقط خواب میخواست بدنم از شدت سرما میلرزید به پرستار گفتم و اون هم ی دستگاهی رو گرمای زیادی داشت کنار بدنم گذاشت و سپس مسکن هارو بهم تزریق میکردن خودم دقیق یادم نبود ولی بهم گفتن تقریبا ۱ ساعت تو ریکاوری بودم
بعد هم منو  به بخش  بردن و برام شیاف گذاشتن و مدام سرم و مسکن رو تو ساعت مختلف میزدن
درد ها تا قبل از از بین رفتن بیحسی کاملا قابل تحمل بود البته بعد هم درد ها رو میشد با شیاف و مسکن تحمل کرد  تا اولین باری که شکمت رو فشار میدن به نظرم تا اینجا اولین بار بود که احساس میکردی که این درد از تحملت خارجه و اگر جیغ زدین کاملا طبیعیه ..‌.
کلا در مجموع سه بار این کارو انجام دادن که از نظر من هر سه بار درد مشابه ای داشت و بسیار زیاد بود اما چون یه لحظه بود خیلی میشد باهاش کنار اومد
و تا رسید به قسمت سخت دیگ ماجرا اون هم اولین باری بود که باید از جات بلند میشدی و راه میرفتی
از تصویر سازی  اون درد نمیشد گف کاملا ی درد جدید و سختی بود که احساس میکردی ی قسمتی از بدنت داره از قسمت بعدی جدا میشه و درد تا عمق استخون به استخون بدنت نفوذ کرده
مامان گل خوشبو ریحانه مامان گل خوشبو ریحانه ۱۱ ماهگی
سزارین سوم
پارت سوم
روی تخت ریکاوری وارد اتاق عمل شدم به دلیل سردی هوای اتاق عمل و همچنین استرس بدنم شروع کرده بود به لرزیدن و هر چقدر سعی میکروم نلرزم نمیشد . دستیار دکترم اومد بالای سرم خودش رو معرفی کرد و سعی کرد که با صحبتاش آرومم کنه ولی با اینکه اصلا نمیترسیدم نمیدونم چرا همچین لرزشی گرفته بودم که دندونام هم به می‌خورد متخصص بیهوشی جدا پرستارها جدا با شوخی و صحبت سعی می‌کردند که به من آرامش بدند ولی من کماکان میلرزیدم تا اینکه دکترم وارد اتاق عمل شد و با اون مهربونی و طمانینه ی همیشگیش اومد دستم رو گرفت گفت هرچی که من میخونم رو تکرار کن و شروع کرد به خوندن چهار قل و آیت الکرسی که دیدم چقدر در کنارش آرامش گرفتم
دستم رو گرفت و کمک کرد بشینم همینطور که متخصص بیهوشی داشت بی‌حسی اسپاینال رو برای من انجام می‌داد خانم دکتر برای خودم و بچم دعا میکرد و میگفت :خودت و فرزندت رو به امیرالمؤمنین سپردم امیدوارم ریحانه ی قشنگت سرباز امام زمان باشه و عاقبت بخیر بشه🥹
بدون کوچکترین استرسی روی تخت دراز کشیدم و پاهام شروع شد به داغ شدن. پرده رو جلوی صورتم کشیدند و خانم دکتر با گفتن بسم الله کارش رو شروع کرد. ماسک اکسیژن رو روی دهانم گذاشتند و من شروع کردم خوندن آیت الکرسی .دهنم حسابی خشک شده بود و این خشکی باعث می‌شد نفس کشیدن برام کمی سخت باشه و حس تنگی نفس داشتم . اینو به پرستار بیهوشی بالای سرم گفتم اونم کمی آب مقطر داخل دهنم چکوند تا نفس کشیدن برام راحت‌تر بشه
مامان بچه قشنگمون💞 مامان بچه قشنگمون💞 ۱۲ ماهگی
#پارت_چهار_زایمان
بیدار که شدم توی ریکاوری بودم اما نمیدونستم ساعت چنده دیگه یکم گیج بودم.. پرستار بهم گفت برات مسکن و شیاف زدیم. من کمی درد مثل پریود زیر شکمم حس میکردم که قابل تحمل بود. چند دیقه‌ای خوابیدم تا اینکه اومدن ببرنم بخش، بردنم اتاقم،کارامو انجام دادن و گذاشتنم رو تخت و رفتن. تازه حواسم داشت جمع میشد، حواسم‌رفت به پاهام که گزگز میکردن و نمیتونستم تکونشون بدم. بچمو هم اوردن.. حالا خیالم راحت بود که بالاخره گذروندم..
از فشارهای رحمی باید بگم که درد داشت ولی کوتاه بود، برای من شاید روز اول تا وقتی که بی حسی پاهام بود ۵_۶باری اومدن فشار دادن...از اولین راه رفتنم باید بگم که سخت بود، من اون لحظه هم درد زیر شکمی داشتم هم یه حس سوزش خیلی بد سر بخیم، با مصیب دو تاقدم برداشتم، وقتی دیدن اذیتم برام شیاف و مخدر زدن که چند دیقه بعدش آروم شدم.
راجب پمپ درد هم میخواستم بگیرم، همسرم هم رفته بود پذیرش کاراشو انجام بده اما آنقدر زایمان من سریع اتفاق افتاد ک بهم نرسید و دکتر هم گفت لازم نیست اصلا.
این بود تجربه‌ی اون روزم:)
مامان 🎀🫄پرنسس🎀 مامان 🎀🫄پرنسس🎀 روزهای ابتدایی تولد
تا اینکه چشمامو به سختی باز کردم و دیدم تو ریکاوری هستم.خیلی هوشیار نبودم ولی تنها چیزی که حس کردم درد زیاد بود و اون لحظه ای که پرستار اتاقم که خودش رو معرفی کرده بود بهم صبح اومد و خواست ماساژ رحمی بده که به محض اینکه دستش رو گذاشت سمت شکمم اینقدر برام دردناک بود که اصلا نذاشتم و فقط گریه میکردم و التماس که انجام نده که بالاخره قبول کرد و من فقط از درد گریه میکردم که یه آقایی اومد و گفت گریه نکن بینیت میگیره و بعد اذیت میشی اروم باش تموم شد دیگه .من فقط درد داشتم و مامانمو صدا میزدم.بچه رو اصلا ندیدم و حتی اون لحظه اینقدر درد داشتم که حتی نگفتم حالش خوبه یا نه.
اینقدر گیج بودم که وقتی داشتن منو می‌بردن تو اتاقم مامانم کنارم اومده و من اصلا نفهمیده بودم.
تو اتاق که رفتم خودم باید میرفتم رو تخت که به سختی رفتم البته با کمک دو تا پرستار.
همش نگران و منتظر بودم یکی بیاد و ماساژ رو دوباره بخواد بده هر پرستاری میومد استرس داشتم و می‌پرسیدم میخوای ماساژ بدی که می‌گفت نه
مامان مهدیار✨️ مامان مهدیار✨️ ۲ ماهگی
پارت چهارم : ورود به بخش ستایش
من اتاق خصوصی میخواستم ولی خب پر بود و رفتم دو تخته
۳تا پرستار که همه خانم بودن و همسرم با زیرانداز بلندم کردن و انتقالم دادن به تخت بخش و بچه رو هم گذاشتن روی تخت خودش و دیگه ما پیش همدیگه بودیم
بعد انتقالم به تخت همه رو بیرون کردن حتی مادرم و پرستارا لباس اتاق عمل رو درآوردن و لباس بخش پوشوندن برام ، منکه نفهمیدم ولی دوتا شیاف هم گذاشتن برام
با ابنکه تایم ملاقات نبود ولی خب میزاشتن پدر بچه بیاد پیشمون و من ساعت ۱۲ از ریکاوری اومدم بیرون و وارد بخش شدم و همسرم تا بعد ساعت ملاقات تقریبا تا ۵ پیشم بود
تا ساعت ۴ نباید چیزی میخوردم ، حس گرسنگی داشتم ولی نه اون قدری که اذیت کنه
مدام هم سرم میزدن ، بعد ساعت ۴ برام آبجوش و با عسل آوردن و گفتن مایعات را فراوون شروع کن ، مواد کافئین‌دار زیاد بخور یک ساعت بعد جامدات رو شروع کن
من تا تونستم چای ، قهوه ، آبمیوه خوردم ، و شروع جامدات با کمپوت بود که گفتن گلابی و انجیر و اگه نبود دیکه نهایت سیب
آناناس چه کمپوت چه آبمیوه اجازه ندادن
مامان هیرمان مامان هیرمان ۸ ماهگی
✔️تجربه زایمان سزارین✔️
✔️پارت دوم✔️

بردنش روی تخت کنارم تمیز کردن و اوردن کنار صورتم یه عروسک سفید برفی بود نمیدونم چی زدن تو سرمم ولی اینجا ها داشتم خواب میرفتم خلاصه بیدارشدم دیدم عملم تموم شده بخیه هامم زده بود دکترم و خدافظی کرد رفت. منو بردن تو ریکاوری حدود ۳۰ دقیقه اونجا بودم و بعدش منتقل کردنم به بخش. ماساژ رحمی هم همونجا تو اتاق عمل انجام دادن اصلا توی ریکاوری و بخش انجام ندادن. توی بخش که اومدم تا ۳ ساعت بعدش بی حس بودم بعد کم کم بی حسی رفت و کم کم دردا میومد سراغم اومدن مسکن زدن پمپ درد هم نگرفتم حقیقتا فراموش کردم. دردش زیاد بود خودم از خونه شیاف برده بودم همسرم گذاشت برام ۲ تا. من ۱۲ ظهر از اتاق عمل اومدم بیرون تا اخر شب ساعت ۱۲شب اومدن گفتن باید بلند شی راه بری سوند هم بکشیم کشیدن سوند هم مثل وصل کردنش در حد یه سوزش ریز بود و با کمک پرستار بلند شدم برعکس یسریا که میگفتن اولین راه رفتن سخت بود برای من اصلا سخت نبود یکم درد داشت ولی قابل تحمل بود اصلا اون چیزی که میگفتن نبود چند قدم راه رفتم و اومدم روی تخت اذیتی من بیشتر از این پهلو به اون پهلو شدن بود. بعد راه رفتن شکر خدا دردام کم شد تاساعت های ۳ شب درد داشتم بعدش دیگه خیلی کم شد دردم و صبح اصلا درد زیادی نداشتم قابل تحمل بود اینم بگم من خودم شیاف برده بودم و هر ۵ ساعت دوتا برام میذاشت همسرم و مادرم. صبحونه و شام هم ندادن بهم گفتن فقط چای نبات و مایعات بخور یکم گرسنگی بد بود برای منِ شکمو.
مامان 🎀🫄پرنسس🎀 مامان 🎀🫄پرنسس🎀 روزهای ابتدایی تولد
وقتی که اومدم تو اتاق کلا زیاد حال نداشتم و گیج بودم و درد داشتم ولی نه مثل تو ریکاوری
کم کم موقع ملاقات شد و هر کسی اومد دیدنم اصلا نتونستم صحبت کنم و گیج بودم فقط صداهارو می‌شنیدم .وقتی ملاقات تمام شد تازه یکم به خودم اومدم و گفتم من بچمو ندیدم بیارید ببینم که مامانم آورد و دیدمش و گفتن باید شیر بدی که من بلد نبودم و پرستار کودک اومد و بهم یاد داد و مامانم می‌ذاشت زیر سینم تا شیر بدم چون سرم دستم بود و درد داشتم نمی‌تونستم راحت بگیرمش .
تا شب یه چند باری پرستار اومد و می‌گفت لگنت رو بالا و پایین کن تا لخته خون بیاد بیرون جایگزین ماساژ
که خیلی دردش کمتر بود برام و راحت تر انجام میدادم.
چون مسمومیت بارداری روز قبل از عمل خودش رو بدون علامت نشون داده بود و از آزمایش مشخص شد 8 نوبت برام آمپول تزریق میکردن که پرستار مرتب عذر خواهی میکرد بابت دردش ولی من اینقدر درد کشیده بودم که اصلا درد این به چشمم نیومد
شب که شد دیگه دردی نداشتم و خیلی بهتر بودم تا فردا صبح که اومدن و ازم خواستن راه برم.
پرستار کمکم کرد و تا خواستم بیام از تخت پایین به شدت سرگیجه و ضعف کردم که سریع پرستار بهم آبمیوه داد کم کم کمکم کرد و رفتیم تو راه رو یکم در حد رفت و برگشت به اتاق راه رفتیم .
مامان توت فرنگی مامان توت فرنگی ۱ ماهگی
سلام تجربه ی زایمان توی بیمارستان سعدی اصفهان و میزارم شاید به کسی کمک کنه.
اول اینکه صبح که برای پذیرش رفتیم بیمارستان بی نهایت شلوغ بود کلی معطل شدیم و زایشگاهم خیلی شلوغ بود تخت نبود به من گفت بشین روی صندلی.
توی گهواره گفته بودن پمپ درد نمیزاره بیمارستان ولی من توی ریکاوری گفتم درد دارم با اینکه نگفتم پمپ درد برام بزارین گفتن همراهم خرید و برام وصل کردن واقعا مثل معجزه بود و دیگه کلا درد نداشتم بعدش.
سوندم برام وصل نکردم کلا هر کس توی زایشگاه بود براش سوند نزاشتن اون روز.
بیهوشی هم انتخابی بود خود دکتر گفت چه روشی میخوای گفتم بیهوشی کامل و کامل بیهوش کردن.
ولی پرسونل خیلی حرفه ای بودن با وجود شلوغی کاملا سریع کارا رو انجام میدادن.پرستار از موقعی که از ریکاوری اومدم تو اتاق تا موقع ترخیص خودش همه کارای من و انجام داد جوری که اصلا نیاز به همراه نبود.
اتاق هم اول میخواستیم خصوصی بگیریم ولی خیلی کوچیک بود برای همین اتاق  خصوصی توی بخش وی ای پی گرفتیم ولی هیچ آبشنی نداشت برای همین قیمتش خیلی با اتاق خصوصی معمولی فرقی نداشت فقط توی بخش وی ای پی بود و کمی بزرگ تر. یه سری اتاق ها بود که بهش میگفتن اتاق وی ای پی اون هزینش خیلی بالاتر بود و آبشن های زیادتری داشت و خیلی هم بزرگ تر بود
مامان دیار مامان دیار ۲ ماهگی
تجربه سزارین پارت دوم
قبل انتقال به اتاق عمل داخل یک سالن نگهم داشتن و ازم راجع به اینکه پمپ درد میخوام یا نه و اینکه پروسه عمل چطوریه توضیح دادن
من پمپ درد گرفتم و راضی بودم از انتخابم با وجود اینکه یکم حساسیت نشون داد بدنم و حالت تهوع گرفتم
بعد از اینکه منتقل شدم به اتاق عمل دکترم باهام صحبت کرد و دلگرمی بهم داد و هم دکترم هم پرسنل اتاق عمل خیلی دلسوز بودن
امپول بی حسی رو برام زد که واقعا درد چندانی نداشت و آسون گذشت
بعد سریع دراز کشیدم و رفته رفته پاهام سنگین شدن
دستیار دکتر بهم اطمینان داد که تا کامل سر نشدم شروع نمیکنن
من اول عمل دچار حالت تهوع شدم و هی آوردم بالا
حسن عمل هم اصلا چیزی متوجه نشدم چون یه دفعه صدای پسرمو شنیدم
من انتظار داشتم موقع برش یا بخیه چیزی رو احساس کنم اما اصلا متوجه نشدم
بعدش پسرمو گذاشت کنار صورتم و من در همین حین باهاش حرف میزدم
بعد عمل منتقل شدم به ریکاوری که یکم گیج و منگ بودم
لرز گرفتم یکم که برام دارو زد به خاطرش و بعد دوباره دچار حالت تهوع شدم
توی ریکاوری ماساژ رحمی دادن که درد نداشتم و بعد پسرمو آورد و سینه گذاشت تو دهنش که شیر بخوره 🥹
تقریبا ۳ ساعت تو ریکاوری بودم که بیشترش به گیجی و منگی گذشت
در آخر پسرمو گذاشتن رو سینم و منتقل شدم به بخش
بعد عمل دردی شبیه درد پریودی داشتم
من خودم پریود های پر دردی دارم برای همین قابل تحمل بود برام
بیشترش هم مدیون پمپ درد و شیاف و مسکن هایی که برام میزدن بودم
اما در کل درد چندانی نداشتم
مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۲ ماهگی
تجربه من از زایمان (قسمت ششم)
عمل تموم شد و من هم بالاخره زایمان کردم ولی نه اونجوری که انتظارش رو داشتم، نه اونجوری که برای آماده شده بودم. اینم خواست خدا بود همونجور که این بچه خواست خدا بود🌱 اصلا این بچه اومده بود تا همه‌ی حساب کتاب های ما رو به هم بریزه😅
من رو جا به جا کردن روی یه تخت دیگه. خداوکیلی خیلی کارشون حرفه‌ای بود و واقعا خوشم اومد. سری قبلی سر عمل آپاندیس پرستار های اون یکی بیمارستان اصلا نمیدونستن چجوری باید من رو از یه تخت به تخت دیگه انتقال بدن، میگفتن خودت میتونی بلند شی؟😐😐😐
خلاصه من رو انتقال دادن به ریکاوری و بعد از اون هم به بخش
توی ریکاوری یه پرستار بالاسرم بود کلی قربون صدقه بچه‌م رفت😂 خودش بچه رو گذاشت روی سینه‌م تا شیر بخوره چون من توان هیچ کاری رو نداشتم و با زحمت میتونستم دو کلمه حرف بزنم.
موقعی که داشتن به بخش انتقالم میدادن یه سری حرفای نامربوط هم میزدن😝 میگفتن الان اینو ببریم توی اتاق شوهرش هم اونجا باشه دوباره حامله میشه😝 (بچه هام پشت سر هم هستن)
بعد یکی دیگه از پرستار ها گفت نه دیگه از این غلطا نمیکنه😐
دلم میخواست پاشم بگم آقا من بی‌حسی گرفتم، بی هوش نیستم که هر چی دلتون میخواد دارید میگید🥴😂 به شما چه مربوط اصن
خلاصه رفتیم توی بخش و خانواده‌ام اومدن چند دقیقه پیشم موندن و بعد به جز همراه، بقیه شون رفتن
کم کم اثر بی‌حسی از بین می‌رفت و من اول از همه تست کردم ببینم فلج شدم یا نه😅 وقتی دیدم پام تکون میخوره خیالم راحت شد.
ولی دردم خیلی خیلی زیاد بود و مدام ناله میکردم. اومدن برام شیاف گذاشتن ولی یک ساعت و نیم طول کشید تا شیاف اثر گذاشت و تونستم بخوابم. مدام کابوس زایمانم رو می‌دیدم و از جا میپریدم😞
ادامه دارد...
مامان پناه💞 مامان پناه💞 ۶ ماهگی
سزارین پارت ۴
منو بردن سمت ریکاوری دیدم پناهم گذاشتن اونجا از صداش شناختم این بچه منه🥹 پرسیدم این دختر منه گفت بله امروز تو تاریخ رند اولین سزارینی ما هست این دختر خانوم ..خلاصه من داشتم عین چی میلرزیدم از سرما دوتا پتو‌ روم انداختن آقاهه اومد گفت اگه گرم نیستی یه بخاری برات بزارم زیر پتو گفتم آره خیلی سردمه .آورد بخاری از این برقی حالا زد به برق یه چیزی عین لوله بود گذاشت زیر پتوم از اون گرما میومد منم قشنگ گرمم شد🥹 یکم اونجا بودم که یه خانومه اومد گفت باید شیر بدی سینمو در اومد بچه رو گذاشت رو سینم و داشت شیر میداد به بچه و راجب این که چجوری شیر بدم و شیر دادن باید چجوری باشه داشت باهام حرف میزد بد اینکه تموم شد گفتن باید من برم بخش 😍 منو بردن سمت در بیرونی اتاق که همسرم مادرم پشت در منتظر منو پناه بودن
پناهو اوردن گذاشتم روی تخت پایین پاهای من و منو از سالن بردن بیرون همسرم مادرم منو پناه دیدن داشتن از خوشحالی بال در می‌آورند و همچنان نگران منم بودن .همسرم همش میگفت حالت خوبه چقد بی‌حالی لپمو میکشید و ناراحت بود که من تو اون حال بودم مادرمم کع همش در حال دعا کردن بود معلوم بود چقد نگرانه.. منو با آسانسور بردن سمت بخش و مادر همسرم هم پشت سرم اومدن منو بردن داخل اتاق و روی تخت اتاق گذاشتن منو که دوتا خانوم اومدن لباس هامو عوض کردن و شیاف برام ۳ تا گذاشتن و کلی ام سروم وصل کردن که تند تند میومدن سروم ها رو تعویض میکردن سروم بعدی رو میزدن.. هیچی خلاصه من بستری تو بخش بودم پناه مامان و شوهرمم پیشم بودن حال میکردن