تجربه من از زایمان (قسمت ششم)
عمل تموم شد و من هم بالاخره زایمان کردم ولی نه اونجوری که انتظارش رو داشتم، نه اونجوری که برای آماده شده بودم. اینم خواست خدا بود همونجور که این بچه خواست خدا بود🌱 اصلا این بچه اومده بود تا همه‌ی حساب کتاب های ما رو به هم بریزه😅
من رو جا به جا کردن روی یه تخت دیگه. خداوکیلی خیلی کارشون حرفه‌ای بود و واقعا خوشم اومد. سری قبلی سر عمل آپاندیس پرستار های اون یکی بیمارستان اصلا نمیدونستن چجوری باید من رو از یه تخت به تخت دیگه انتقال بدن، میگفتن خودت میتونی بلند شی؟😐😐😐
خلاصه من رو انتقال دادن به ریکاوری و بعد از اون هم به بخش
توی ریکاوری یه پرستار بالاسرم بود کلی قربون صدقه بچه‌م رفت😂 خودش بچه رو گذاشت روی سینه‌م تا شیر بخوره چون من توان هیچ کاری رو نداشتم و با زحمت میتونستم دو کلمه حرف بزنم.
موقعی که داشتن به بخش انتقالم میدادن یه سری حرفای نامربوط هم میزدن😝 میگفتن الان اینو ببریم توی اتاق شوهرش هم اونجا باشه دوباره حامله میشه😝 (بچه هام پشت سر هم هستن)
بعد یکی دیگه از پرستار ها گفت نه دیگه از این غلطا نمیکنه😐
دلم میخواست پاشم بگم آقا من بی‌حسی گرفتم، بی هوش نیستم که هر چی دلتون میخواد دارید میگید🥴😂 به شما چه مربوط اصن
خلاصه رفتیم توی بخش و خانواده‌ام اومدن چند دقیقه پیشم موندن و بعد به جز همراه، بقیه شون رفتن
کم کم اثر بی‌حسی از بین می‌رفت و من اول از همه تست کردم ببینم فلج شدم یا نه😅 وقتی دیدم پام تکون میخوره خیالم راحت شد.
ولی دردم خیلی خیلی زیاد بود و مدام ناله میکردم. اومدن برام شیاف گذاشتن ولی یک ساعت و نیم طول کشید تا شیاف اثر گذاشت و تونستم بخوابم. مدام کابوس زایمانم رو می‌دیدم و از جا میپریدم😞
ادامه دارد...

۳ پاسخ

چطوری جا به جات کردن از رو تخت؟!

عزیزم قدمش مبارک باشه 😍 زایمان قبلی منم طبیعی بود الانم استرس اینو دارم نکنه مجبور شم سزارین کنم چون جفتم پایین بود بنظرم خیلی سخته دو تا تجربه 🥴

همیشه برام سزارین کابوس بوده الان بدتر شد🙂‍↔️😐

سوال های مرتبط

مامان ماهلین ودلوین💖 مامان ماهلین ودلوین💖 ۱ سالگی
از اونطرف بچه خیلی زیاد گریه میکرد اصلا هم بهم نشونش ندادن گفتم سردشه بزار گرم شه بعد بیاریمش بعد کلی اصرار پرستار آورد از دور که تو تخت نوزاد بود نشون داد گف ببینش زود ببرنش انقد گریه میکنه اکسیژنش داره میاد پایین خدا به دادت برسه از اون بچه های بلاس
ولی فکر کنم انقد بچمو محکم کشیده بودن بیرون کلی ترسیده بود و دردش اومده بود چون بیش از اندازه گریه میکرد کلا شب اول تو بیمارستان خیلی زیاد گریه کرد هیچ بچه ای اینجوری نبود
بعد ازاینکه بچه رو بردن من عملم ۴۵ دیقه طول کشید در صورتی ک سر زایمان اول کلا ده دیقه یه ربع طول کشید فک کنم بخاطر همین قضیه چسبندگی بود وسطاش حس بالا آوردن شدید داشتم به پرستار گفتم یه پارچه کذاشت زیر گلوم و گفت بالا بیار رو این الان بهت دارو میزنم که من با خوندن آیت الكرسي سعی کردم بالا نیارم دیگه داشتم انکار از هوش میرفتم حتی جون نداشتم جواب سوال های پرستار و دکتر وبدم که یه دارو بهم زد دوباره یکم جون اومد تو بدنم و سرحال تر شدم
کار عملم که تموم شد پرده رو برداشتن و من و گذاشتن رو یه تخت دیگه و بردن سمت ریکاوری من از همون وسطای عمل لرزشم شروع شد و لرز شدید گرفتم تو ریکاوری بدتر شدم که دکتر ریکاوری اومد یچیز مثل بخاری برقی گذاشت بالا سرم که اون خیلی خوبم کرد و واقعا کیف کردم با اون لرزشم افتاد بعد نیم ساعت اومدن از ریکاوری من و بردن پشت در بخش یه پرستار اومد تحویلم گرفت یه دست گذاشتم رو رحمم که چک کنه ببینه فشار نیاز دارم یا نه جیغم رفت هوا ولی خداروشکر دیگ فشار نداد و گفت نیاز نداری یعنی انکار دنیارو بهم دادن از در ک رفتم بیرون شوهرم و مامانم و دیدم ولی حال نداشتم باهاشون حرف بزنم بردنم تو بخش و خدمه اومد تختمو جا به جا کرد
مامان هیرمان مامان هیرمان ۲ ماهگی
✔️تجربه زایمان سزارین✔️
✔️پارت دوم✔️

بردنش روی تخت کنارم تمیز کردن و اوردن کنار صورتم یه عروسک سفید برفی بود نمیدونم چی زدن تو سرمم ولی اینجا ها داشتم خواب میرفتم خلاصه بیدارشدم دیدم عملم تموم شده بخیه هامم زده بود دکترم و خدافظی کرد رفت. منو بردن تو ریکاوری حدود ۳۰ دقیقه اونجا بودم و بعدش منتقل کردنم به بخش. ماساژ رحمی هم همونجا تو اتاق عمل انجام دادن اصلا توی ریکاوری و بخش انجام ندادن. توی بخش که اومدم تا ۳ ساعت بعدش بی حس بودم بعد کم کم بی حسی رفت و کم کم دردا میومد سراغم اومدن مسکن زدن پمپ درد هم نگرفتم حقیقتا فراموش کردم. دردش زیاد بود خودم از خونه شیاف برده بودم همسرم گذاشت برام ۲ تا. من ۱۲ ظهر از اتاق عمل اومدم بیرون تا اخر شب ساعت ۱۲شب اومدن گفتن باید بلند شی راه بری سوند هم بکشیم کشیدن سوند هم مثل وصل کردنش در حد یه سوزش ریز بود و با کمک پرستار بلند شدم برعکس یسریا که میگفتن اولین راه رفتن سخت بود برای من اصلا سخت نبود یکم درد داشت ولی قابل تحمل بود اصلا اون چیزی که میگفتن نبود چند قدم راه رفتم و اومدم روی تخت اذیتی من بیشتر از این پهلو به اون پهلو شدن بود. بعد راه رفتن شکر خدا دردام کم شد تاساعت های ۳ شب درد داشتم بعدش دیگه خیلی کم شد دردم و صبح اصلا درد زیادی نداشتم قابل تحمل بود اینم بگم من خودم شیاف برده بودم و هر ۵ ساعت دوتا برام میذاشت همسرم و مادرم. صبحونه و شام هم ندادن بهم گفتن فقط چای نبات و مایعات بخور یکم گرسنگی بد بود برای منِ شکمو.
مامان نینی 🩵 مامان نینی 🩵 ۴ ماهگی
تجربه زایمان
پارت ۷
دیگه پرستارم یه چند ثانیه بچه رو چسبوند به صورتم و بچه رو برد تقریباً میشه گفت ساعت ۲ اینطورا وارد اتاق عمل شدم تا ساعت دو و نیم بچه به دنیا اومد و ۲:۴۵ ۳ از اتاق عمل بیرون اومدم و منو ببخش انتقال دادن و حدود یک ساعت و نیم بعد هم بچه رو آوردن ساعت ۴:۳۰ بچه را آوردن و همسرم هم بچه رو دید و یه حدود یه ساعت بعد هم رفت بعد دیگه پرستار اومد و توضیحات شیردهی و اینا رو داد و گفت که نباید سرمو تکون بدم و خیلی حرف بزنم منم خیلی سرمو تکون ندادم و فقط برای شیر دادن بچه بودش که یه مقدار سرمو جابجا می‌کردم آها راستی یادم رفت بگم توی اتاق عمل وسط عمل یه لحظه خیلی شدید حالت تهوع پیدا کردم ولی بالا نیاوردم ولی به محض اینکه بخش اومدم دوباره حالم بد شد و این بار بالا آوردم من نمی‌دونستم که باید تو اتاق عمل بگم پمپ درد می‌خوام و فکر می‌کردم باید قبلش بگم برای همین پمپ درد نگرفته بودم و بعدش که بی‌حسیم از بین رفت خیلی درد داشتم با وجود اینکه هم بهم مخدر زده بودن هم شیاف گذاشته بودن و هر چقدر می‌گفتم که مسکن بیشتری بزنید می‌گفتن نمی‌شه
مامان گل خوشبو ریحانه مامان گل خوشبو ریحانه ۵ ماهگی
سزارین سوم
پارت پنجم
پرستار بهم خواب آور تزریق کرد تا یه مقدار بخوابم تا کار بخیه ها رو انجام بدند و من رو به ریکاوری منتقل کنند نفهمیدم چقدر خوابیدم ولی وقتی بیدار شدم داخل ریکاوری کنار سه تا دیگه خانمی که سزارین کرده بودند قرار داشتم و سمت دیگم هم چهار تا کوچولو روی تخت قرار داشتند که ریحانه دقیقا کنار تختش من بود . پرستار ریکاوری دوباره صورت ریحانه رو گذاشت روی پوست من و بهد گذاشتش روی سینم که شیر بخوره البته اون لحظه شیری توی سینمایی نبود ولی اینکار برای به جریان افتادن شیر خیلی موثره . من هنوز گیج خواب بودم ولی پرستار داشت آموزش اولین شیر دهی رو می‌داد که البته متوجه میشدم چی میگه . بعد از اون من رو به سمت بخش بستری بردند وقتی از ریکاوری خارج شدیم همسرم اولین کسی بود که پشت در اتاق عمل دیدمش و با خوشحالی اومد بالای سرم گفت دخترمونو دیدی؟ چقد نازه
دلم میخواست جوابشو بدم ولی هنوز گلوم از اتاق عمل خشک بود و نمیتونستم درست صحبت کنم . وارد بخش شدیم . همسرم اتاق وی آی پی گرفته بود که هم من و مامانم راحت باشیم هم اینکه خودش و دختر و پسر بزرگم هر زمان دلشو خواست کنار ما باشند .
حدود نیم ساعتی گذشت که آروم آروم دردای من شروع شد که البته با شیاف و داروهایی که داخل سرم می‌زدند درد کاملا کنترل شده بود البته اینم بگم که من پمپ درد نگرفتم چون با مشورتی که دکترم کردم گفت خیلی تفاوتی با اثر شیاف نمیکنه و شاید باعث بشه حتی شیرت دیرتر راه بیوفته.
ول خب بزرگترین و بهترین مسکن در اون لحظه برام دیدن صورت ماه ریحانه بود که تمام دردام رو فراموش میکردم همچنین دیدن همسرم و دختر و پسر عزیزم که دور تخت ریحانه حلقه زده بودند و مدام در موردش صحبت میکردند:مامان چقد این نازه ،چقد گوگولیه😂
مامان دونه انار مامان دونه انار ۶ ماهگی
تجربه من از زایمان (قسمت پنجم)
یه پرده جلوم کشیدن و عمل جراحی رو شروع کردن
حال من لحظه به لحظه بدتر میشد
لرز شدید که باعث می‌شد دندونام به هم بخوره و کم کم فکم کامل منقبض شد و دندونام خیلی درد گرفته بودن از شدت فشارش... معده‌ام به حدی درد و سوزش و تهوع داشت که واقعا داشتم می‌مردم. بهم گفته بودن هر موقع تهوع اومد سراغم بهشون بگم. دو بار برام دارو تزریق کردن ولی فایده خاصی نداشت. البته من ناشتا نبودم و این باعث تهوع وحشتناک شده بود.
تخت هم یه جوری جا به جا میشد و مثل گهواره تکون میخورد که حس میکردم دارن اونجا با بچه کشتی میگیرن🥴
دکتر بیهوشی هم تا آخرش بالاسرم وایساده بود، بازم خدا رو شکر پیرمرد بود و کمتر معذب میشدم🤦🏻‍♀️
وقتی بچه رو از شکمم در آوردن من اصلا حسش نکردم... و این خیلی بد بود. من حس اون لحظه که بچه به دنیا میاد و مادر حسابی سبک و راحت میشه رو خیلی دوست داشتم و سزارین این لذت رو از من گرفت🫠 شاید باورتون نشه ولی این موضوع خیلی روی روحیه من تاثیر منفی گذاشت
وقتی دکتر و پرستار ها گفتن مبارک باشه... تازه متوجه شدم که بچه رو در آوردن... بچه رو بردن خشک کردن و توی حوله پیچیدن و موقعی که داشتن رحم رو تمیز میکردن و بخیه میزدن، پرستار چند لحظه صورت بچه رو روی صورتم گذاشت🙃
ادامه دارد...
مامان ماهورا مامان ماهورا ۷ ماهگی
تجربه زایمان سزارین
پارت ۴
زیاد نموندش یه دو دقیقه نشونش دادن بهم و بردنش منم خیالم راحت شد همون اتاق عمل خوابیدم 🫠😂
خوابه خیلی بهم حال داد یه نیم ساعتی فکر کنم چرت زدم ولی خوب صداهارو می‌شنیدم همچنانا دکترم و اون یکی که کمکش بود داشتن میگفتن مادر خوابیده بعد از رحم دوشاخ بودن میگفتنو های میگفتن خسته شدم چقدر طول کشید گشنمه تمومم نمیشه و از این حرفا من فکر کنم یکساعت شایدم بیشتر اتاق عمل بودم خیلی طول کشید واقعا کارشون تموم شد ملافه هارو زدن کنار همه رفتن یه آقا و یه خانم لایه تخت اومدن منو از اون تخت کشیدن روی تخت دیگه هنوز بی حس بودم منو بردن ریکاوری بچمو اوردن گذاشت رو سینم و بچم یکم شیر خورد یه ربع همینجوری رو سینم بود بدنمم از بعد تموم شدن عمل فقط داشت میلرزید فکم تند تند میخورد بهم نمی‌تونستم کنترل کنم یکم تو مخم بود یکم ماساژ رحمی دادن که اونم چون بی حس بودم اصلا درد نداشت چیزی حس نکردم ساعت ۲و نیم مارو از ریکاوری در آوردن و رفتیم سمت اتاق با چشم هعی دنباله شوهرم می‌گشتم اونم اصلا نبود هیجا حتی تو خودت اتاقم نبودن 😐
دو باره منو از اون تخت کشیدن روی تخت دیگه اون و حس کردم درد داشت دیگه بی حس داشت می‌رفت یکم دیگه ماساژ رحمی داد و رفتن ۵ دقیقه بعد شوهرم با بغض اومد🫠
مامان سوین🩷🥹 مامان سوین🩷🥹 روزهای ابتدایی تولد
تجربیاتم از زایمان سزارین (قسمت ۲)




قبل رفتن سوند گذاشتن اینم بگم اصلا هیچی نفهمیدم چون میترسیدم قبل از بی‌حسی بزارن کم مونده بود گریه کنم 😐😂ولی جز یه سوزش ساده هیچی متوجه نشدم
رفتیم اتاق عمل بی‌حسی رو هم از کمر زدن اونم اصلا هیچی متوجه نشدم خیلی کارش خوب بود دراز کشیدم پاهامو چفت کردن دکترم اومد پرده رو زدن ساعت ۱۲ بود حدود ۴۵ دقیقه دیگه بچه به دنیا اومد ولی گریه نکرد و من از بابت خیلی ترسیدممممم و گریه کردم
چون گریه نینی رو نشنیدم اصلا متوجه به دنیا اومدنش نشدم فقط وقتی دکتر گفت اینم سوین خانم خوشگل ما فهمیدم به دنیا اومده🥹
حین عمل هم بخاطر بی‌حسی هیچی از برش های اولیه نفهمیدم فقط اون فشاری که میدادن بچه بیاد پایین تر رو کمی فهمیدم اونم درد نداشت
بچه رو بردن اونور کمی کوبیدن به اینور اونورش تا با صدای خیلی کم شروع کرد به گریه کردن آوردن دیدمش و گفتن سالمه فقط باید یه ساعت دستگاه باشه تا تو بیایی ریکاوری اونم حاضره.. بچه رو بردن منم عملم نزدیکای ساعت ۱ و نیم تموم شد(ساعت بود نگا میکردم😂)رفتیم ریکاوری فسقلیمو آوردن لباساشو تنش کردن گذاشتن روی سینم و شیرشو خورد واقعا خیلیییییی حس خوبیه انشاالله قسمت تموم خانوما بشه🥹
ما درست ساعت ۲ و نیم اومدیم اتاقمون بچه هم همون جوری روی سینم خواب بود
مامان TAHA 💕 مامان TAHA 💕 ۹ ماهگی
پارت سوم
دیگه رفتم ریکاوری اونجا هم چون کل انرژیم تخلیه شده بود بدنم از سر و دندون بگیر تا نوک پا می‌لرزید که یه چیزی اومدن زیر پتو برام گذاشتن تا گرمم کنه بعدش هم یه پرستاری اومد یکی رو ماساژ رحمی بده دوباره اون خانومه هم بی حسیش تموم شده بود منم ترسیدم همون جا گفتم تا بی حسم بیا برا منم فشار بده که اومد فشار داد و رفت دیگه کارت نداشت منم تو خواب و بیداری بودم کم کم هم داشت اثر بی حسی کم میشد که اومدن بردنم سمت بخش یه ماساژ دیگه هم دادن که دردش زیاد حس نشد اما اینکه هی از این تخت به اون تخت میکردن بیشتر دردم می‌گرفت پمپ درد هم گرفتم برای دردام که خیلی خوب بود
رفتیم بخش کم کم اثر بی حسی تا 6 و 7 شب تموم شد و من خودم کم کم می‌چرخیدم به سمت راست و چپ یکم درد داشت و سوزش اما دردش به پای درد طبیعی که کشیده بودم نمی‌رسید خلاصه به کوچولوم هم شیر میدادم بعدش هم ساعت 9 شب یکم چیزی خوردم و در آخر گفتم بیان سوند رو بکشن که برم راه برم و سرویس که اومدن سوند رو کشیدن درد نداشت فقط باید خودتو شل بگیری تا راحت تر دربیاد
دیگه در آخر پاشدم راه رفتم سوزشش زیاد نبود اما خب به کمک نیاز داشتم تا چند قدم اول رو برم بعدش دیگه کم کم راه افتادم
الانم که مرخص شدم اومدم خونه امیدوارم شما زایمان راحتی داشته باشین
مامان حسین و ریحانه مامان حسین و ریحانه ۷ ماهگی
میخام براتون از تجربه سزارین دوم بگم . من روز سه شنبه تاریخ ۱۷ تیر ۱۴۰۴ ساعت هشت صبح بستری شدم زایشگاه برای سزارین . همه چیز خوب بود تا شوند زدن خیلی سوزش داشتم یعنی تا بیست دقیقه بعدش سوزش داشتم . بعد سوند نیم ساعت بود صدا زدن اومدن دنبالم بریم اتاق عمل اونجا که رسیدم یهو بدنم لرز کرد . خلاصه رفتم نشستم رو تخت اتاق عمل بیحسی اسپاینال از کمر گرفتم . حس باحالی بود از کمر به پایین بدنم گرم شد و سر . ولی همچنان میلرزیدم بعد دیگه دکتر بیهوشی برای لرزم بهم یه گاز ترکیبی با ماسک زدن که رفتم تو عالم خواب و بیداری یعنی منگ شدم صدا ها اطرافم می‌فهمیدم ولی هیچ کاری نمیتونستم بکنم نه
حرف بزنم خلاصه بعد چن دقیقه ماسک رو برداشتن از دکتر پرسیدم چیشد شروع نکردین گفت کجایی تموم شد رفت بچت بردن ریکاوری 😂 سرکلاژ تم در آوردم تموم . خلاصه منم بردن ریکاوری این دختر ما از شدت گرسنگی بخش ریکاوری رو گذاشته بود رو سرش جیغ میزد 😂😂 ماما اومد کمک کرد بهش یکم شیر دادیم اروم گرفت . بعد از نیم ساعت بردنمون بخش . از اونجا بود که کم کم درد هام شروع شد درد وحشتناک کمر سوزش شدید جا بخیه از درد گریه میکردم فقط در صورتی که موقع پسرم اصلا همچین درد های رو تجربه نکرده بودم 🥺. اصلا وحشتناک بود دردعام ساعت هم اصلا نمی‌گذشت خلاصه دوتا شیاف دادن پرستار ها گذاشتم یکم بهتر شدم باز آمپول مسکن زدن . دردام کمتر و کمتر شد تا اینکه باز اثر مسکن ها می‌رفت باز شروع میشد بشدت بد بود ولی خداروشکر بچم سالم و سلامت بغل کردم . ولی واقعا فرق می‌کنه سزارین اپل و دوم من برا اولی اصلا حالیم نشد ولی این یکی جونم در اومد . ولی بازم شکرخدا😍😍😍
اینم تجربه سزارین دوم من ♥️
مامان رایسا‌ و راسان مامان رایسا‌ و راسان ۳ ماهگی
پارت دوم+))))بعد رفتم رو تخت دکتر بیهوشیم آقا بود سوزن بی حسی رو هفت بار زد تو کمرم همش میگفت بد نشستی(حس میکنم دیسک کمر گرفتم خیلی کمر درد دارم فک کنم بخاطر سوزن بی حسی هست🥲)بعد پاهام شروع کرد به داغ شدن سریع خوابوندنم دستام و پاهام بستن شروع به عمل کردن من همه چیز رو حس میکردم یهو نفسم گرفت حس میکردم داره حالم بد میشه به پرستار می‌گفت نه رو دستگاه همه چیزت اوکی هست بعد چند دقیقه حالم بهتر شد بعد پسرم به دنیا اومد اصلا نشونم ندادن گفتن بریم تمیزش کنیم بعد گفتن ناله می‌کنه باید بره تو دستگاه گفتم من می‌خوام بچمو ببینم با کلی سر و صدا آوردنش از دور یه لحظه دیدم بعد بردنش ان آی سیو من فشار عصبی بهم وارد شده بود جوری میلرزیدم تخت باهام تکون میخورد اصلا نمیتونستم صحبت کنم شوک بهم وارد شده بود دیگه تو ریکاوری بودم فشارم اومده بود پایین پایین یه پرستار بیشعور هم هی شکمم فشار میداد حس میکردم دارم میمیرم دیگه یه پرستار پسر بود دانشجو بود اومد دعواش کرد گفت ببین فشارش چقدر پایین هست ضربان قلبش ببین (با اینکه شکمم فشار میدادن درد هم زیاد داشتم هیچی نمیگفتم گریه هم نمی‌کردم 🥲) یک ساعت به تمام تو ریکاوری بودم دیگه تو گوشام سوت میکشید
دیگه اومدن ببرنم بخش فک کنین هیچکس نبود منو بزارن رو یه تخت دیگه همسرم و مامانم گذاشتنم رو تخت دیگه بعد من وزنی هم نداشتم میگفتن وضیفه ما نیست وضیفه همراه بیمار هست😐