تجربه من از زایمان (قسمت پنجم)
یه پرده جلوم کشیدن و عمل جراحی رو شروع کردن
حال من لحظه به لحظه بدتر میشد
لرز شدید که باعث می‌شد دندونام به هم بخوره و کم کم فکم کامل منقبض شد و دندونام خیلی درد گرفته بودن از شدت فشارش... معده‌ام به حدی درد و سوزش و تهوع داشت که واقعا داشتم می‌مردم. بهم گفته بودن هر موقع تهوع اومد سراغم بهشون بگم. دو بار برام دارو تزریق کردن ولی فایده خاصی نداشت. البته من ناشتا نبودم و این باعث تهوع وحشتناک شده بود.
تخت هم یه جوری جا به جا میشد و مثل گهواره تکون میخورد که حس میکردم دارن اونجا با بچه کشتی میگیرن🥴
دکتر بیهوشی هم تا آخرش بالاسرم وایساده بود، بازم خدا رو شکر پیرمرد بود و کمتر معذب میشدم🤦🏻‍♀️
وقتی بچه رو از شکمم در آوردن من اصلا حسش نکردم... و این خیلی بد بود. من حس اون لحظه که بچه به دنیا میاد و مادر حسابی سبک و راحت میشه رو خیلی دوست داشتم و سزارین این لذت رو از من گرفت🫠 شاید باورتون نشه ولی این موضوع خیلی روی روحیه من تاثیر منفی گذاشت
وقتی دکتر و پرستار ها گفتن مبارک باشه... تازه متوجه شدم که بچه رو در آوردن... بچه رو بردن خشک کردن و توی حوله پیچیدن و موقعی که داشتن رحم رو تمیز میکردن و بخیه میزدن، پرستار چند لحظه صورت بچه رو روی صورتم گذاشت🙃
ادامه دارد...

۳ پاسخ

عزیزم خداروشکر ک تموم شد
بچه صحیح و سالم ب دنیا اومد

اینو باید اونایی بخونن ک میگن سزارین خیلی راحته و طبیعی زایمانه واقعیه😏😏

وای دقیقا مثل من ، منم موقع عمل حالم بده شد و همش بالا میاوردم

حاجی با این حجم عذابی ک کشیدی پشمام ریخت

سوال های مرتبط

مامان بردیا مامان بردیا ۱ ماهگی
#تجربه_زایمان
پارت دوم _ اتاق عمل
اول که وارد اتاق عمل شدم گفتن روی تخت بخواب به یه دستم دستگاه فشارخون وصل کردن و اون یکی دستم سرم بعد گفت خودتو شب بگیر سوند بهت وصل کنم، من خیلی از سوند ترس داشتم فکر میکردم کلی درد داشته باشه ولی یه سوزش یه لحظه ای خیلی کم داشت که اونم اگه شل بگیری و نفس عمیق بکشید اصلا نمی‌فهمی، من داشتم تند تند نفس عمیق میکشیدم پرستاره گفت خیلی وقته تموم شده چقدر نفس میکشی😂
بعد از اینکه سوند رو وصل کردن کمک کردن بشینم و دکتر بیهوشی اومد یه سوزن زد تو کمرم که اونم مثل این بود که یه لحظه زنبور نیشت بزنه بعدش کم کم پاهام سنگین و بی حس شدن و اومدن یه پرده کشیدن جلوم و دکتر اومد برش داد و بچه رو دنیا آورد من که هیچی حس نمی‌کردم تا جایی که صدای بچه رو شنیدم، همش هم از موقعی بی حسی زدن حالت تهوع داشتم که تند تند بهم ضد تهوع میزدن، فقط یه جا وسطای عمل خیلیییی سردرد شدیدی شدم که دیدم فشارم رفته روی ۱۵ و دوباره بعد چند دقیقه فشارم اومد پایین و سرم خوب شد، بعد از اینکه دکتر بخیه ها رو زد بچه رو آوردن صورتشو چسبوندن به صورتم و بعدش دوتامونو بردن ریکاوری ، تو ریکاوری هم بهش یه کم شیر دادم و بعد آوردنمون بخش،
تا اینجا بی حس بودم و دردی حس نمی‌کردم و تو بخش هم برام مسکن زدن و شیاف گذاشتن بازم زیاد درد خاصی نداشتم فقط موقعی که آوردنم تو بخش پرستار که شکمم رو فشار داد تا لخته خون اگه هست بیاد و رحمم جمع بشه یه لحظه درد بدی گرفت ولی سریع دردش آروم شد،
بلند شدن بعد از دوازده ساعت که سخت ترین قسمتش بود رو تو پارت آخر میگم
مامان رایمُن 💙 مامان رایمُن 💙 ۲ ماهگی
تجربه زایمان سزارین قسمت ۵

دکترم به همراه فردی که کنار دستش بود شکمم رو بریدن حس نکردم حقیقت ولی زمانی که داشتن فشار میوردن بچه رو به سمت پایین شکم هدایت کنن یه فشار شدیدی به نسبت، روی دنده ها و زیر قفسه سینم حس کردم که کمتر از ۲ دقیقه بود و هیچ دردی نداشت فقط باید اون لحظه تحمل کرد که اذیت کننده هم نیست
به هر صورت هر چی که بود کمتر از ۲-۳ دقیقه بعدش صدای گریه بچه رو شنیدم لحظه فوق العاده ای که هیچ چیزی نمیتونه توصیفش کنه
بچه رو گذاشتن روی پوستم و تماس پوست به پوست برقرار شد 😍
در همون حین دکترم داشت ساکشن میکرد داخل رحم رو و صداش میومد و این کار خیلی خوب بود چون باعث شد بعد عمل خونریزی خیلی خیلی کمی داشته باشم و واقعاً عالی بود این مرحلش
بعدش بخیه رو شروع کردن در کل ساعت ۵:۳۵ رفتم سمت اتاق عمل و ساعت ۵:۵۴ صبح نی نی به دنیا اومد و ساعت ۶:۱۵ دقیقه تو ریکاوری بودم
یه چیزی که خیلی خوب بود این بود که پزشکم داخل اتاق عمل بعد از اتمام عمل شکمم رو چندبار با دست فشار داد به همون دلیل جلوگیری از آتونی رحم که همتون میدونین چیه و چون بی حس بودم فشار رو اصلاً حس نکردم

ادامه تایپک بعدی👈🏻
مامان آناهید 🩵🪷 مامان آناهید 🩵🪷 ۱۰ ماهگی
۵.بردنم اتاق عمل و تو اتاق عمل متخصص بیهوشی فوق العاده مهربون و خوبی بود که هیچوقت آرامش و برخورد پدرانشون رو فراموشش نمیکنم . انتخابم بیهوشی اسپاینال بود و موقع زدن آمپول اصلا هیچی احساس نکردم ، وقتی دراز کشیدم کم کم پاهام و پایین تنم بی حس شد و بعد یه پرده رو به رو کشیدن و من فقط سایه ی دستای دکترمو میدیدم . یک لحظه وقتی داشتن شکمم رو فشار میدادن تا بچه رو بکشن بیرون احساس فشار و درد روی بالای قفسه سینم و خفگی بهم دست داد و به دکتر بیهوشی گفتم دارم خفه میشم و همون لحظه برام ماسک اکسیژن زدن . بعد هم صدای گریه ی آناهیدم رو شنیدم که اشکای خودمم همزمان سرازیر شد روی گونه هام . آوردنش صورت لطیفشو چند ثانیه روی صورتم چسبوندن و بردنش... 🥹
۶. همون لحظه که بچه رو بیرون آوردن صدای عصبانی دکترمو شنیدم که گفت این بچه که اصلاااا آب دورش نبود ، خشکه کامل چسبیده به کیسه آبش ... سونوگرافی چطوری تشخیص داد که آب دور بچه کافیه 🥲
۷.بچه رو بردن ، دکتر بخیه هامو تکمیل کردن و بردنم ریکاوری . اونجا هم باز متخصص بیهوشی بهم سر زد و بعد هم پرستار اومد برام ماساژ شکمی انجام داد و بعدم منتقل شدم بخش .
۸. آوردنم تو بخش و تک و تنها منتظر بودم تا همسرم و خانوادم برسن و بچه رو هم پرستار برام بیاره که دیدم خبری از بچه نشد 🥲 مامان و بابا و همسرم با سبد گل اومدن بالا سرم و با دیدنشون قلبم آرومتر شد...
مامان نلا مامان نلا ۱ ماهگی
مامان شاهان مامان شاهان ۸ ماهگی
"پارت۳ اتاق عمل"
اومدن با ویلچر بردن بخش عمل اونجا چن تا سوال پرسیدن و بعدش نیم ساعت منتظر نشستم و اومدن بردن اتاق عمل، تا اتاق عمل کلی شوخی کردن باهام تو اتاق عمل روی تخت دراز کشیدم توی سرم آمپول زدن نشستم و به کمرم آمپول رو زدن و خیلی زود دراز کشیدم ولی بی حس نشدم بعد8دیقه بهم گفتن پاهاتو تکون بده ولی نتونستم تکون بدم سنگین شده بودن
بعدش دکترم اومد که عمل رو شروع کنه دونفر هم بالا سرم داشتن باهام حرف میزدن و سرگرمم میکردن ولی همینکه دکتر چاقو رو به شکمم زد قشنگ حس کردم ولی چیزی نگفتم و درد تا آخرین لحظه تحمل کردم ولی همینکه دکتر گفت پاهای بچه تو لگنه و در نمیاد من دردم بیشتر شد جوریکه انگار واژنم رو داشتن با دریل میسابیدن، بعدش دکتر یه وسیله مث انبر بود اونو گذاشت زیر شکمم و شکممو داد بالا که راحت بچه رو در بیاره که انگار من از درد مردمو زنده شدم که داشتم از درد داد میزدم ولی دکتر بیهوشی گفت چن دیقه تحمل کن بچه رو بردارن بعدش بیهوشت کنم، تا آخرین لحظه درد رو تحمل کردم و پسرم بدنیا اومد و گریه کرد بالا سرم و من بیهوش شدم...
مامان دونه انار مامان دونه انار ۶ ماهگی
تجربه من از زایمان (قسمت چهارم)
تقریبا داشت گریه‌م می‌گرفت ولی میدونستم چاره دیگه ای ندارم چون عمل‌م اورژانسی بود و فرصت هیچ کاری نبود. بازم خدا رو شکر چون موبایل همراهم بود تونسته بودم قبل از عمل همسرم رو با خبر کنم.
روی تخت دراز کشیدم و دستگاه های ثبت علائم حیاتی رو بهم وصل کردن.. بعدشم دکتر بیهوشی اومد و بهم گفت بشینم تا کمرم رو با بتادین شستشو بدن و بعد آمپول رو بزنن. آمپول رو که فرو کرد داخل خیلیییی دردم اومد😫 و یه لحظه تکون خوردم. دکتر گفت کمرم رو صاف کنم و اصلا تکون نخورم وگرنه کار خراب میشه. استرس زیادی داشتم و خیلی لحظات سختی بود، چندین بار آمپول رو داخل کمرم فرو کرد و تکون داد تا بالاخره جای درستش رو پیدا کرد و آمپول رو تزریق کرد. بعد هم بلافاصله با یه حرکت سریع من رو خوابوندن. پاهام داشت داغ میشد و حس عجیبی داشت. برام توضیح دادن که اول داغ میشه بعد کم کم بی‌حس میشه
چند لحظه که گذشت گفتن پات رو بیار بالا... ولی من هر کاری کردم نتونستم. گفتم نمیتونم. پاهام کامل بی‌حس شده بود. بعدش هم شکمم رو با بتادین کامل خیس کردن و کم کم شکمم هم تا قفسه سینه بی‌حس شد.
بدنم شروع به لرزیدن کرد ولی سردم نبود
حالت تهوع و درد معده‌ی خیلی بدی اومد سراغم
ادامه دارد...
مامان نینی 🩵 مامان نینی 🩵 ۴ ماهگی
تجربه زایمان
پارت ۷
دیگه پرستارم یه چند ثانیه بچه رو چسبوند به صورتم و بچه رو برد تقریباً میشه گفت ساعت ۲ اینطورا وارد اتاق عمل شدم تا ساعت دو و نیم بچه به دنیا اومد و ۲:۴۵ ۳ از اتاق عمل بیرون اومدم و منو ببخش انتقال دادن و حدود یک ساعت و نیم بعد هم بچه رو آوردن ساعت ۴:۳۰ بچه را آوردن و همسرم هم بچه رو دید و یه حدود یه ساعت بعد هم رفت بعد دیگه پرستار اومد و توضیحات شیردهی و اینا رو داد و گفت که نباید سرمو تکون بدم و خیلی حرف بزنم منم خیلی سرمو تکون ندادم و فقط برای شیر دادن بچه بودش که یه مقدار سرمو جابجا می‌کردم آها راستی یادم رفت بگم توی اتاق عمل وسط عمل یه لحظه خیلی شدید حالت تهوع پیدا کردم ولی بالا نیاوردم ولی به محض اینکه بخش اومدم دوباره حالم بد شد و این بار بالا آوردم من نمی‌دونستم که باید تو اتاق عمل بگم پمپ درد می‌خوام و فکر می‌کردم باید قبلش بگم برای همین پمپ درد نگرفته بودم و بعدش که بی‌حسیم از بین رفت خیلی درد داشتم با وجود اینکه هم بهم مخدر زده بودن هم شیاف گذاشته بودن و هر چقدر می‌گفتم که مسکن بیشتری بزنید می‌گفتن نمی‌شه
مامان دونه انار مامان دونه انار ۶ ماهگی
تجربه من از زایمان (قسمت ششم)
عمل تموم شد و من هم بالاخره زایمان کردم ولی نه اونجوری که انتظارش رو داشتم، نه اونجوری که برای آماده شده بودم. اینم خواست خدا بود همونجور که این بچه خواست خدا بود🌱 اصلا این بچه اومده بود تا همه‌ی حساب کتاب های ما رو به هم بریزه😅
من رو جا به جا کردن روی یه تخت دیگه. خداوکیلی خیلی کارشون حرفه‌ای بود و واقعا خوشم اومد. سری قبلی سر عمل آپاندیس پرستار های اون یکی بیمارستان اصلا نمیدونستن چجوری باید من رو از یه تخت به تخت دیگه انتقال بدن، میگفتن خودت میتونی بلند شی؟😐😐😐
خلاصه من رو انتقال دادن به ریکاوری و بعد از اون هم به بخش
توی ریکاوری یه پرستار بالاسرم بود کلی قربون صدقه بچه‌م رفت😂 خودش بچه رو گذاشت روی سینه‌م تا شیر بخوره چون من توان هیچ کاری رو نداشتم و با زحمت میتونستم دو کلمه حرف بزنم.
موقعی که داشتن به بخش انتقالم میدادن یه سری حرفای نامربوط هم میزدن😝 میگفتن الان اینو ببریم توی اتاق شوهرش هم اونجا باشه دوباره حامله میشه😝 (بچه هام پشت سر هم هستن)
بعد یکی دیگه از پرستار ها گفت نه دیگه از این غلطا نمیکنه😐
دلم میخواست پاشم بگم آقا من بی‌حسی گرفتم، بی هوش نیستم که هر چی دلتون میخواد دارید میگید🥴😂 به شما چه مربوط اصن
خلاصه رفتیم توی بخش و خانواده‌ام اومدن چند دقیقه پیشم موندن و بعد به جز همراه، بقیه شون رفتن
کم کم اثر بی‌حسی از بین می‌رفت و من اول از همه تست کردم ببینم فلج شدم یا نه😅 وقتی دیدم پام تکون میخوره خیالم راحت شد.
ولی دردم خیلی خیلی زیاد بود و مدام ناله میکردم. اومدن برام شیاف گذاشتن ولی یک ساعت و نیم طول کشید تا شیاف اثر گذاشت و تونستم بخوابم. مدام کابوس زایمانم رو می‌دیدم و از جا میپریدم😞
ادامه دارد...
مامان آرن👶 مامان آرن👶 ۶ ماهگی
ادامه
کم کم رفتیم تو اتاق عمل و دکتر بی هوشی اومد و به کمرم امپول بی حسی زد گفت شل کن وگرنه خیلی دردت میاد و من واقعا شل کردم و درد زیادی نداشت این بی حسی ،یواش یولش پاهام گرم شد و بی حس و بعدش کلا کمر به پایین بی حس شد پرده رو زدن و ماسک اکسیژن گذاشتن برام و عملم شروع شد هیچ حسی نکردم فقط موقعی که پسرم از شکمم کشیدن بیرون یه حس خالی شدن شکم و برداشتن چیزی از داخل شکمم متوجه شدم همون حین صداپسرم اومد ک خیلی خوشحال شدم😍 پسرم تمیز بود و یکم بعدش اورن بغل صورتم خیلی حس خوبی بود😍عالی ترین قسمت مادر شدن
تو همون لحظه اکسژن بدنم کم شد به پرستار بالا سرم گفتم نفس کم دارم و نمیدونم چیکار کرد و بهتر شد اکسیژنم ،بخیه هامو زدن و دکتر شکمم فشار دادن و میخواستنم بیارن بخش ریکاوری دوباره یه پرستار اومد شکمم و فشار داد تختمو جا به جا کردن تو ریکاوری و منتظر موندم به بچه لباس پوشوندن و اوردن گذاشتن رو سینم و تماس پوستی قشگنگی گرفت و خیلی اروم شد نفهمیدم چقد زمان برد که اتاق اماده بشه و از ریگاوری بیام بیرون ،اما برا من حتی اگه۱۰دقیقه ام بود از نظرم ساعت ها بود انگار😥😥
بی حسی تو پاهام بود انگار به هر کف پام چندین تن وصله انقد که بد بود ،در این حد که پتو روی پام رو خیلی سنگین سر حسش میکردم
درد بی حسی زده بود به کتف راستم و خیلی درد بدی داشت به پرستار گفتم و گفت چیزی نیست بری تو بخش بعد سرم بهتر میشی،من تو پذیرش درخواست اتاق خصوصی دادم و گفتن نمیشه همون حین بعد عمل همسرم باید رخواست بده اگه بود بهم میدن که اونم نبود و اتاق من دو تخته شد (قسمت بد ماجرا کوچولو بودن اتاق بیمارستان بود چون به من حس خفگی میداد)
مامان نفس🐣🩷 مامان نفس🐣🩷 ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی (پارت۴)
❌❌❌❌❌
با کمک ماما بلند شدم رفت سمت اتاق زایمان تا بحال اتاق زایمان رو از نزدیک ندیده بود و وقتی رفتم داخلش خیلی ترسناک بود برام ،من تا الان دوبار اتاق عمل رفتم اینقدر برام ترسناک نبود که اتاق زایمان رفتم
سریع روی تخت دراز کشیدم و دستگاه اکسیژن و فشار خون و ان اس تی وصل کردن برام ،خیلی درد داشتم و اصلا نمی‌تونستم تحمل کنم که دوباره یه دوز دیگه برام تزریق کردن،دکترم میگفت زور بزن و نمیدونم توان زور زدن رو نداشتم یا زور میزدم بچه بدنیا نمیومد،همون لحظه ضربان قلب بچه کم شد و میخاست ببرن منو سزارین کنن ولی دکترم سریع اومد بتادین ریخت روم و لحظه برش زدن واژن رو هم حس کردم و دونفر کنارم رفتن روی پایه محکم شکممو فشار دادن ،اون لحظه از درد و ترس کلی جیغ زدم و تا مرز سکته کردن رفتم ولی وقتی دخترم بدنیا اومدن اصلا نفهمیدم چی شد فقط اون لحظه بچه رو گذاشتم بغلم همه چیز فراموش شد و باورم نمیشد،دکترم گفت حالا زور بزن که جفتت بیاد بیرون که از درد و ترس رو به بهوش شدن بودم که دکترم گفت برات بیهوشی میزنم راحت بخوابی که جفتت رو بکشم بیرون هم برات بخیه بزنم