۴ پاسخ

لیزر برا چی

عزیزم منم میخوام نیکان اقدسیه سزارین‌کنم

دکترت کی بوده عزیزم؟

میشه لطفا درخواست دوستیمو قبول کنی چندتا سوال داشتم
ممنون♥️🙏🏻

بوی کله پاچه😂🤦🏻‍♀️

ی جور تعریف کردی فکر کردم رفتی هیکل تراشی😂😂😂

سوال های مرتبط

مامان آقا آرتا 🐣 مامان آقا آرتا 🐣 ۵ ماهگی
🌿🌿خاطرات روز زایمان_ ۶🌿🌿
خب تا اونجایی گفته بودم که بی حسی اسپاینال بهم تزریق شد و من خوابیدم روی تخت و لباسمو اوردن بالا زدن جلوی صورتم
دستام شبیه صلیب کنارم بود، یکیش سرم و اکسیژن داشت و اون یکی بسته شده بود،
بعدش ی پارچه سبز اتاق عملی اوردن و جلوم زدن (ولی خب چه فایده، قبلش که لباسمو بالا زده بودن😂اب از سر گذشته بود) دکتر بیهوشی گف احساس میکنی پاهات داغ شده؟منم با اعتماد به نفس گفتم داغ؟نه!!و بلافاصله داغ شدنشو حس کردم و گفتم چرا چرا شده
گفت پاتو میتونی بالا بیاری؟ی تلاشی کردم ، احساسی نداشتم توی پام,گفتم ن اما زانومو میتونم خم کنما(اما درواقع توان حرکت دادن اونم نداشتم)خلاصه که دکتر بیهوشی داشت حرف میزد باهام، خونتون کجاس، اسمت چیه و میگفت دکتر داره شکمت رو میشوره حسش میکنی؟گفتم ن اما انگاری دلم داره خالی میشه، میدونستم اینکه میگه دکتر داره شستشو میده برای اینه که من نترسم و درواقع الان در حال پاره شدنم!!!
حس خالی شدن دلم مث زمانی بود که یهو خیلی گرسنه میشی و ناشتایی، ی خالی بودن شدید....
مامان پرنسا خانم🍓♥️ مامان پرنسا خانم🍓♥️ ۶ ماهگی
تجربه سزارین (هم بی حسی هم بیهوشی)
#پارت_پنجم
با اینکه پاهام داغ شده بود نمیتونستم تکون بخورم
اما مثلی اینکه فقط پاهام بی حس شده بود:))))
شکمم بی حس نشده بود و من با برش اول همه چیزو حس کردم:))) و داد زدم که دارم حسش میکنم

فورا دکتر بیهوشی اومد و مواد بیهوشی زد و بین داپ زدنم دیگه چیزی نفهمیدم🥲
یاد این احظه که میوفتم کلی بغضی میشم…

چشمامو ک باز کردم دیدم تو ریکاوریم زیر اکسیژن و دکترم داره یه ی چیزی میریزه تو سرم

کلی گیج و منگ بودم
پاهامم هنوز همون حالت بود
دکترم چن تا سوال پرسید و گفت هر وقت تونستی پاهاتو تکون بدی و زانوتو جمع کنی بگو و رفت….
بی حسی میرفت
ولی من درد و داشتم چون شکمم بی حس نشده بود
بخاطر همین دکترم بهم همون اول مورفین زد تا اروم بشم..
صدای بچه اومد اما دوتا بچه بود نمیتونستم بفهمم کدومش دخترمه

از یه طرف خیلی تشنم بود و دکترمم که بهش گفتم تشنمه گفت حالا حالاها نمیتونی چیزی بخوری….
تا اینکه دیدم یه پرستار اومد بالا سر نینیها
مامان پری ماه مامان پری ماه ۸ ماهگی
بعد بردنم داخل و گفتم من بیهوشی نمیخوام ، اسپاینال کنید ، دیگه سوزن که زدن توی کمرم یه مقدار درد داشت اما قابل تحمل بود و بهم گفتن سریع دراز بکش ، بعدش دکتر خودم اومد و کلی باهام گفت و خندید و سر به سرم گذاشت که استرس نداشته باشم ، ماماهای اتاق عمل هم خیلی خوب بودن و مدام باهام شوخی میکردن که جو واسم سبک باشه ، لحظه ای که تیغ رو کشید روی شکمم اصلا چیزی نفهمیدم فقط میترسیدم به دکترم گفتم اگر حس کردم چی گفت حس نمیکنی نگران نباش ، چند دقیقه گذشت و یه دفعه دیدم دکترم داره میگه وای قربونت برم چه دختر پر مویی چتری زده واسمون ، و چند لحظه بعد صدای گریه دخترم اومد ، انقدر گریه کردم و دعا کردم در اون لحظه که خدا میدونه ، آوردنش گذاشتنش روی صورتم باهاش حرف زدم اروم اروم شد ، بعدم نیم ساعت بخیه زدن زمان برد و ساعت ۱ بردنم ریکاوری ، اونجا یه ماما اومد بالای سرم و یک ساعت سینه من رو با دست گرفته بود که بچه بتونه شیر بخوره ، باهام حرف میزد که دخترت خیلی خوشگله و کل اتاق عمل میان میبینمش حالا
مامان زندگی مامان مامان زندگی مامان ۳ ماهگی
تجربه سزارین ۳
خلاصه بهم گفت پس پاشو بشین نشستم همون موقع دکترم اومد باهاش حرف زدم بهش گفتم اگه میشه تو اتاق عمل عکس بگیره که به یکی از دخترا گفت با گوشی خودش عکس بگیره و گفتم توراخدا بهشون بگو تو بی حسی ماساژ شکمی بدن که گفت باشه خیالت راحت باشه من حواسم هست
دیگه دکتر بیهوشی کار خودشو شروع کرد و بهم گفت نترس الان کاریت ندارم فقط دارم به کمرت بتادین میزنم هروقت خواستم آمپول بزنم بهت میگم بعد گفت خب سرت بگیر پایین و بدنتو شل کن میخوام آمپول بزنم دیدم یکم کمرم یه لحظه یه سوزش خیلی ریز گرفت و بعدش شروع شد به داغ شدن و کم کم پاهامم داغ شد و دراز کشیدم
پرده کشیدن جلوم و دکتر بیهوشی و پرستاره بالا سرم وایساده بودن و هی میپرسیدن که حالم خوبه یا نه و دستامو بستن
دکترمم داشت میپرسید اسمشو چی میخوام بپرسم و اینا
منم تکون رو شکمم حس میکردم پرستاره گفت نترس تکون حس میکنی ولی درد حس نمیکنی خیالت راحت باشه
شروع کردم به خوندن آیت الکرسی و صلوات و اینا دیدم هی شکمم تکون میخوره و اون خانوم دکتر که اونجا بود شروع کرد به فشار دادن بالای شکمم و دنده هام که یکم دردم گرفت و آخ گفتم که دکترم گفت نترس تموم شد
بعد دیدم گفت سلااام آقا دیان خوش اومدی و از بالای پرده نشونم دادش گفت بیا ببین پسرت چه خوشگل و نازه گفتم خوبه؟ گفت آره همه چیزش عالیه نترس
و سریع بردنش اونور فهمیدم دارن تمیزش می‌کنن و پسرمم همش گریه می‌کرد منم گریم گرفته بود و داشتم گریه میکردم همشون داشتن از گریه من میخندیدن و فهمیدن از خوشحالیه
من فقط تکون شکمم حس میکردم و فک کنم داشتن جفت درمیاوردن بعدم شروع کردن به بخیه زدن
مامان دلانا مامان دلانا ۱ ماهگی
تجربه ی زایمان قسمت ۷
خلاصه که ساعت ۸ رفتم به سمت اتاق عمل ،نشیتم رو تخت چند نفر دورم کارارو انجام میدادن زیاد یادم نمیاد چه کارایی کردن همه چیز خیلی سریع بود دکترای بیهوشی اقا بودن سوزن بی حسی زدن تو کمرم ،سوزن دردی نداشت و من حس نکردم خوابیدم سرم و این چیزا بهم وصل میکردن از لباس خودم پرده زدن وسط و اقای دکتر گفت دیگه من پشت پرده هستم نگران نباش همه ی پرسنل از دکتر خودم و ماما و پرستار ها خوش اخلاق بودن داشتن باهام حرف میزدن یکی اسمم و میپرسید یکی اسم دخترم ،یکی میگفت بنظرت چه شکلیه و من دیگه نمیترسیدم ،دکترم گفت میخوام شکمت و ضد عفونی کنم ببین حس میکنی تا شروع کنم و من چیزی حس نکردم دو دقیقه بعد گفت وای چه موهای پرپشتی داره ،گفتم دکتر مگه شروع کردی گفت اره گفتم ولی من صدای گریه نمیشنوم بعد خواستم که ببینمش ولی فکر میکردم نشونم ندادن ،دکتر بعدش به شوهرم گفته بود نشونش دادیم اما بخاطر تاثیر دارو ها متوجه نشده اما من چند بار دیگه هی گفتم دکتر میشه ببینمش ولی جوابی نگرفتم ،کم کم پشت پرده صدای دکتر و میشنیدم که به کمک دستیارهاش داشتن عمل و تموم میکردن ،بدنم داشت میلرزید فکر میکردم بخاطر استرس یا سرما باشه نمیدونستم برای سزارین هم لرزش داره ،اقای پشت سرم یکم دستامو گرفت و باهام حرف زد و من خوابم برد
ادامه قسمت بعد ...
مامان بچه قشنگمون💞 مامان بچه قشنگمون💞 ۶ ماهگی
#پارت_سه_زایمان
خلاصه من رو برانکارد بودم و پرسنل اتاق عمل میومدن خودشون رو بهم معرفی میکردن و آشنا میشدیم. یه ربع به ۷ متخصص بیهوشی اومد اسپاینال کنه، اینطوری بود که گفتن بدنمو شل کنم، ولی به محض اینکه سوزن رو پشتم زد یهو غیرارادی صاف شدم ولی سریع شل کردم. ازم پرسید پاهات گرم شد یا نه و یک دیقه هم نشد که نوک پاهام گرما حس کردم، این گرما سریع اومد بالا تا کمرم رسید ، خودم سعی کردم پاهامو تکون بدم ولی نتونستم، خیالم راحت شد ک سر شدم، ده دیقه به ۷ دکترم اومد و حالمو پرسید و رفت، جلوم یه پارچه سبز کشیدن، پنج دیقه بعد دکترم برگشت، تقریبا ساعت ۷ حس کردم عمل شروع شده، چیز خاصی حس نمیکردم اما یکباره فهمیدم که دارن بالای شکمم رو فشار میدن ویکجایی یجوری فشار دادن که سرشونه‌ی چپم تیر کشید انگار که داره خورد میشه و همه‌ی اینا توی یک دیقه اتفاق افتاد، یهو حس کردم صدای بچم از یه عمقی داره میاد ولی هی قطع میشد تا اینکه صداش باز شد و من مطمئن شدم که به دنیا اومده و دکترم آوردش جلو چشمم و من یه موجود کوچولوی پرمو دیدم که قرمز و کبوده🥹 بهم گفتن می‌بریم تمیزش میکنیم میاریم کنارت، منم تو حال و هوای خودم بودم که آوردنش کنار گوشم، بوسش کردم، تندتند نفس می‌کشید و داغ بود، چند دیقه‌ای زیر گلوم نگهش داشتن و بردنش، یسری کشش و فشار حس میکردم ، زیر شکمم کم کم دردهایی شبیه پریود حس میکردم، به متخصص بیهوشی گفتم، دکتر هم فهمید درد دارم بلند گفت خواب آور بزن بیمار درد داره و این آخرین چیزی بود ک از اتاق عمل یادمه:)
مامان پناه🩷 و پاشا🩵🧿 مامان پناه🩷 و پاشا🩵🧿 روزهای ابتدایی تولد
مامان پسته خانوم💚 مامان پسته خانوم💚 روزهای ابتدایی تولد
مامان کایا مامان کایا ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی(پارت۵)
زورهای اصلی حالا شروع شده بود و از ته دلم جیغ میزدم جوری که چشمام درمیومد بیرون شوهرم بالاسرم هی میگفت دوتا دیگه زور بزنی تمومه ها فاطمه تورو خدا منو ببخش خیلی درد کشیدی این حرفاش واقعا برام قوت قلب بود الان میگم اگه بالا سرم نبود اصلا تلاش نمیکردم و نمیتونستم این حجم از درد و تحمل کنم ولی وقتی پیشم بود انگار میخواستم بهش نشون بدم ک ببین چقدر من قوی ام من میتونم
با تمام انرژی ک برام مونده بود کلا ۵ ۶ تا زور خیلیییی زیاد زدم ک سر بچه اومد بیرون و من از حال رفتم من دیگه بیهوش شده بودم هیچی یادم نمیاد سر بچه دراومده بود بیرون منم بیهوش دیگه نمیتونم زور بزنم ک شوهرم میگفت دکترت داد زد بیایین کمک بچه گیر کرده حالا چرا از هوش رفتم من فقط منتظر بود اون تیغ برش رو بزنه ک دردشو بفهمم اون لحطه ای که فهمیدم تیغ و زد از حال رفتم وسط زایمان که پرستار افتاد رو شکمم من جوری پرتش کردم ک افتاد زمین حالا اکن بیچاره اومد منو بغل کرد گفت یه کم تحمل کنی تمومه میدونم خییلی دادی درد میکشی خلاصه من که بیهوش بودم دوباره همون همون پرستاره افتاده بود رو شکمم بچه رو با هزار زور وکشیدن بیرون من یهو به هوش اومدم اون لحظه که بچه رو گزاشتن رو شکمم به حال اومدم و فهمیدم که بچمون دنیا اومده
مامان قند عسل مامان قند عسل ۲ ماهگی
پارت دو تجربه سزارین
همین که بی حسی زد پاهام گرم شد و انگار دیگه پا نداشتم واااااای این قسمت خیلی بد بود انگار چندین تن بسته بودن به پاهام وسنگین شده بودن ولی کم کم انگار اثرش که زیادتر میشد انگار سبک میشدن داشتن میرفتن روی هوا مثل ابر، پرده جلو روم رو وصل کردن
دکتر کارشو شروع کرده بود واون اثر بی حسی هی داشت میومد بالاتر یعنی اومد تا قفسه سینم دیگه نفسم سنگین شده بود انگار نمیتونستم نفس بکشم دیگه اومد تا گردنم که حالت تهوع گرفتم ولی نمیتونستم عق بزنم چون شکمم کامل بی حس بود و عضلاتش عمل نمیکرد وای خیلی بد بودحالت تهوع داشتم ولی نمیتونستم عق بزنم، نفسم سنگین بود حالت تهوع داشتم به اون اقا گفتم برام یه امپول زد بهتر شدم، ولی یهو حس کردم روحم داره از بدنم حدا میشه خداشاهده تمامشو حس کردم به اقا گفتم داره یه چیزی ازم کنده میشه روحم داره جدا میشه دارم میمیرم و واقعا از ته دل ناله زدم که دکتر کفت مگه درد داری گفتم نه ولی یه چیزی ازم داره میره روحم داره میره جونم داره کنده میشه که اون اقا سرمو کرفت تو دستاش گفت اروم باش بچه داره میاد بیرون
ولی بچه ها لون لحظه باورتون نمیشه چه لخظه ای بود لحظه ملاقات با خدا بود من احساس کردم دیگه دارم میمرم اینقد که نزدیک شده بودم لحظه زایمان به شدت عحیبه و صدای گریه بچه و. دکتری که میگفت بچه گیر کرده بود و داشت مدفوع میخورد پارت بعدی
مامان کایا مامان کایا ۵ ماهگی