🌿🌿خاطرات روز زایمان_ ۶🌿🌿
خب تا اونجایی گفته بودم که بی حسی اسپاینال بهم تزریق شد و من خوابیدم روی تخت و لباسمو اوردن بالا زدن جلوی صورتم
دستام شبیه صلیب کنارم بود، یکیش سرم و اکسیژن داشت و اون یکی بسته شده بود،
بعدش ی پارچه سبز اتاق عملی اوردن و جلوم زدن (ولی خب چه فایده، قبلش که لباسمو بالا زده بودن😂اب از سر گذشته بود) دکتر بیهوشی گف احساس میکنی پاهات داغ شده؟منم با اعتماد به نفس گفتم داغ؟نه!!و بلافاصله داغ شدنشو حس کردم و گفتم چرا چرا شده
گفت پاتو میتونی بالا بیاری؟ی تلاشی کردم ، احساسی نداشتم توی پام,گفتم ن اما زانومو میتونم خم کنما(اما درواقع توان حرکت دادن اونم نداشتم)خلاصه که دکتر بیهوشی داشت حرف میزد باهام، خونتون کجاس، اسمت چیه و میگفت دکتر داره شکمت رو میشوره حسش میکنی؟گفتم ن اما انگاری دلم داره خالی میشه، میدونستم اینکه میگه دکتر داره شستشو میده برای اینه که من نترسم و درواقع الان در حال پاره شدنم!!!
حس خالی شدن دلم مث زمانی بود که یهو خیلی گرسنه میشی و ناشتایی، ی خالی بودن شدید....

۲ پاسخ

الان با خودم میگم چرا ب یکی نگفتم بیاد از موقع دراوردن نی نی فیلم بگیره ببینم چجوریع

آره من یهویی دیدم شکم بارداریم اومد صاف شد قلوپ مثل کیسه آب پاره شد یه جوری شدم مورمورشد تنم ولی خیلی باحال بود😂😂😂

سوال های مرتبط

مامان هانا مامان هانا ۵ ماهگی
پارت هشتم سزارین من .
رفتم اتاق عمل فضا رو که دیدم خیلی ترسیدم فشارمم کلا همیشه پایینه
افت قند هم داشتم.
ضربان قلبمم اومد پایین
اکسیژن خون رو بهم وصل کردن
و گفتم بشین رو تخت سرتو ببر پایین شونه هات به سمت پایین خم تا ما بزنیم آمپول بی حسی رو
بعد منم گفتم بخدا من بی حس نمیشم من عمل بلفارو داشتم بی حس نشدم از اول تا آخرش اذیت شدم
سر عمل مینی بای پس هم بی هوش نشدم
چشام بسته شده بود ولی چون خیلی میترسیدم مغزم هوشیار بود تمام صداها رو می‌شنیدم
دیگه فایده نداشت همینطور که باهاشون حرف میزدم گفت من آمپول رو دارم میزنم تو الان فهمیدی ؟ پاهات داغ نشد پاهات مور مور نمیکنه ؟
پاهاتو تکون بده ببین چقدر سنگین دارن میشن
گفتم آره پاهام سنگین شده
گفتم آره مور مور هم می‌کنه
گفتم آره داغ هم شده ولی من هنوز حسش میکنم بخدا دیگه هرچی گفتم نه فایده نداشت که نداشت حرف حرف خودش بود دیگه آمادم که کردن گفتن دکترم اومد
دکترم که اومد گفتم من بی حس نشدم
گفت پاهات بی حسه الان تو دستای منو رو پاهات حس می‌کنی گفتم نه
گفت الان حس می‌کنی که سوند رو دارم دست میزنم گفتم نه.
گفت خب بی حس شدی نترس و نگران نباش
گفتم خداروشکر پس بی حس شدم
هنوز داشتم حرف میزدم که تیغ رو زد
یعنی یه دردی پیچید تو کل وجودم یه دادی زدم یه حس سوزش داغونی کردم که خودشون فهمیدن من شکمم بی حس نشده فقط پایین تنه من بی حس شده
دیگه اومدن و بیهوشی رو زدن و خوابیدم ولی دز خیلی کم
دیگه اذان ظهر رو که دادن دکتر بیهوشی زد به صورتم گفت پاشو نگاهش کن موقع اذون شروع کرد به گریه کردن دعا کن برا هممون دعاکن
دیگه چسبوندنش به صورتم بوسش کردم نازش کردم
ولی خیلی خیلی گیج بودم چشام به سختی باز نگه داشته میشد
مامان دلسا🩷و آرسام🩵 مامان دلسا🩷و آرسام🩵 ۹ ماهگی
تو اتاق عمل یکم رو ویلچر موندم تا اومدن بردنم داخل یه اتاق بزرگتر بود حالت نیم دایره که پنج شش تا اتاق بود پورتال دورش توی هر کدوم یه عملی انجام میشد یه لحظه استرس شدید گرفتم ولی خودمو آروم
میکردم و همه تو اتاق عمل با مهربانی برخورد می‌کردند دکتر بیهوشی اومد و بهم گفتند خم شم به جلو شونه هامو هم شل کنم اصلا درد آمپول و نفهمیدم فقط سرما اون ماده که ضدعفونی کرد و فهمیدم گردنم خشک شده بود دکتر می‌گفت مایع نخاعی خیلی کم میاد بیرون مگه میشه اینجوری هی ازم میپرسیدن پاهات گرم نشد ولی خبری از گرم شدن پاهام نبود گفتن حالت گز گز و خواب رفتگی هم نداره من پاهام تو حالت عادی هم یکم حالت خواب رفتگی داره که گفتم آره داره سریع گفتم ارومیه دراز بکش سریع لباسمو کشیدن حالت پرده بالا جلو صورتم و پارچه انداختن روی شکمم و دوباره محل برش و ضدعفونی کردند به دکتر گفتم من همه چی و حس میکنم هنوز بی حس نشدم گفت تا بی حس نشی ما شروع نمی‌کنیم نترس چیزی نگذشته بود که تیغ و کشید روی پوستم برش و حس کردم و یکم درد و سوزش داشت دوباره گفتم نبر من درد دارم دوباره کشید که گفتم من درد دارم دکتر گفت پاتو تکون بده ببر بالا که بردم بالا گفت که بالاتر که کلا بردم بالا😂 بعدش سریع دوباره دکتر بیهوشی رو صدا کردند دکتر اومد از قسمت آنژیوکت یه آمپول بهم زد من برگشته بودم تو مانیتور نبض و فشارمو میدیم یهویی نمیرم 🤣🤣🤣🤣 که دکتر یه ماسک گذاشت جلو صورت ام گفت توش نفس بکش آخرین چیزی که از دکتر پرسیدم گفتم بهوشم میکنید که گفت آره دیگه وقتی تو اون ماسک نفس کشیدم چیزی نفهمیدم و به یه خواب عمیق رفتم🥹
مامان پنبه مامان پنبه ۵ ماهگی
تجربه زایمان قسمت پنجم
همون موقع دکترم رو دیدم که یه لبخند شیرین بهم زد و گفت دیگه تموم شد. پزشک بیهوشی هم بی حسی کمرو زد، گفت پاهات داغ میشه. خیلی مهربون بود و همه چیزو جلوتر بهم توضیح میداد. گفتم آره نوک پاهام داغ شد. سریع منو خوابوندن و جلوم پرده کشیدن. دکتر بیهوشی کنارم بود و بهم توضیح داد که کم کم بی حس میشی و نمیتونی پاهاتو تکون بدی. دست دکترو حس میکنی اما درد نداری. حتی آهنگ هم گذاشتن. دکتر گفت 20 ثانیه دیگه فشار بالای شکمت حس میکنی که میخوان بچه رو دربیارن اما درد نداری. و همین شد و صدای گریه بچه در اومد. اونجا بود که من بعد از چندین روز واقعا خندیدم. بعدشم خوابم برد😂 کلا از بی حسی تا صدای گریه شاید 3،4 دقیقه طول کشید. با صدای ماما بیدار شدم که نی نی رو آورده بود برای تماس پوستی و بهش شیر میداد. و اینجا من اولین دیدارم با نی نی بود. چشماش باز بود و نگاهم میکرد. عمل تموم شد و رفتیم تو ریکاوری. نی نی هم کنارم بود. منم همش خوابم میبرد و بیدار میشدم. واقعا خوشحال بودم اون کابوس تموم شده. بعد منو بردن تو اتاقم و همونجور درازکش لباسمو عوض کردن و اونجا مستقر شدم. خانوادم و اطرافیان این چند روز واقعا سنگ تموم گذاشتن برام. اما اون روز تا فردا صبحش هم من همش خواب بودم.
مامان نخودي مامان نخودي ۵ ماهگی
مامان دلانا مامان دلانا ۱ ماهگی
تجربه ی زایمان قسمت ۷
خلاصه که ساعت ۸ رفتم به سمت اتاق عمل ،نشیتم رو تخت چند نفر دورم کارارو انجام میدادن زیاد یادم نمیاد چه کارایی کردن همه چیز خیلی سریع بود دکترای بیهوشی اقا بودن سوزن بی حسی زدن تو کمرم ،سوزن دردی نداشت و من حس نکردم خوابیدم سرم و این چیزا بهم وصل میکردن از لباس خودم پرده زدن وسط و اقای دکتر گفت دیگه من پشت پرده هستم نگران نباش همه ی پرسنل از دکتر خودم و ماما و پرستار ها خوش اخلاق بودن داشتن باهام حرف میزدن یکی اسمم و میپرسید یکی اسم دخترم ،یکی میگفت بنظرت چه شکلیه و من دیگه نمیترسیدم ،دکترم گفت میخوام شکمت و ضد عفونی کنم ببین حس میکنی تا شروع کنم و من چیزی حس نکردم دو دقیقه بعد گفت وای چه موهای پرپشتی داره ،گفتم دکتر مگه شروع کردی گفت اره گفتم ولی من صدای گریه نمیشنوم بعد خواستم که ببینمش ولی فکر میکردم نشونم ندادن ،دکتر بعدش به شوهرم گفته بود نشونش دادیم اما بخاطر تاثیر دارو ها متوجه نشده اما من چند بار دیگه هی گفتم دکتر میشه ببینمش ولی جوابی نگرفتم ،کم کم پشت پرده صدای دکتر و میشنیدم که به کمک دستیارهاش داشتن عمل و تموم میکردن ،بدنم داشت میلرزید فکر میکردم بخاطر استرس یا سرما باشه نمیدونستم برای سزارین هم لرزش داره ،اقای پشت سرم یکم دستامو گرفت و باهام حرف زد و من خوابم برد
ادامه قسمت بعد ...
مامان رستا خانم💜 مامان رستا خانم💜 ۹ ماهگی
سزارین ۳
نشستم رو ویلچر و همه چی به سرعت گذشت دیدم رسیدیم اتاق عمل .از همون درد سوند که بدنم منقبض بود و استرس داشتم خیس عرق شده بودم خیلی وحشت کردم اول اما بعد که دکترمو دیدم یکم بهتر شدم.گفتن بشین رو تخت دکترا و دستیار بیهوشی اومدن گفت یه سوزن ریز می‌خوایم بزنیم پشتت تکون نخور تا جایی که میتونی خم شو با صورتت...اصلا درد نداشت اون آمپول بی حسی.بعداز چند ثانیه پاهام داغ شد و دراز کشیدم.همه آماده شدن و جلوم پرده کشیدن.به دکتر گفتم دارم حس میکنم.گفتن خب حس داری اما درد نداری عین دندون پزشکی.همه اش صلوات می‌فرستادم و نفس عمیق می‌کشیدم اما انگار واقعا داشتم میرفتم اون دنیا.همه اش منتظر صدای دخترم بودم .۱/۱۹ ساعت یه ربع به شیش بعداز ظهر رستا خانم صدای گریه اش اومد و من یه نفس راحت کشیدم همه ی اتاق عمل تبریک میگفتن یکی میگفت وای قدش بلنده یکی میگفت وای چشاش بازه.تمیزش کردن آوردن کنار صورتم خیلی حس قشنگی بود. چشماش کامل باز بود داشت فضولی میکرد 🥺😂 بوسش کردم و بردنش
مامان پرنسا خانم🍓♥️ مامان پرنسا خانم🍓♥️ ۶ ماهگی
تجربه سزارین (هم بی حسی هم بیهوشی)
#پارت_پنجم
با اینکه پاهام داغ شده بود نمیتونستم تکون بخورم
اما مثلی اینکه فقط پاهام بی حس شده بود:))))
شکمم بی حس نشده بود و من با برش اول همه چیزو حس کردم:))) و داد زدم که دارم حسش میکنم

فورا دکتر بیهوشی اومد و مواد بیهوشی زد و بین داپ زدنم دیگه چیزی نفهمیدم🥲
یاد این احظه که میوفتم کلی بغضی میشم…

چشمامو ک باز کردم دیدم تو ریکاوریم زیر اکسیژن و دکترم داره یه ی چیزی میریزه تو سرم

کلی گیج و منگ بودم
پاهامم هنوز همون حالت بود
دکترم چن تا سوال پرسید و گفت هر وقت تونستی پاهاتو تکون بدی و زانوتو جمع کنی بگو و رفت….
بی حسی میرفت
ولی من درد و داشتم چون شکمم بی حس نشده بود
بخاطر همین دکترم بهم همون اول مورفین زد تا اروم بشم..
صدای بچه اومد اما دوتا بچه بود نمیتونستم بفهمم کدومش دخترمه

از یه طرف خیلی تشنم بود و دکترمم که بهش گفتم تشنمه گفت حالا حالاها نمیتونی چیزی بخوری….
تا اینکه دیدم یه پرستار اومد بالا سر نینیها
مامان پسته خانوم💚 مامان پسته خانوم💚 روزهای ابتدایی تولد