۱۴ پاسخ

منم دکتر که بهم کفت باید ای وی اف کنی با کریه از مطب اومدم بیرون فک نمیکردم انقد تو این راه سختی بکشم

خدا انشاالله دلتو شاد کنه خیلی زود عزیزم، انشاالله بیای اینجا از بیحالی های بارداری و تهوع و حال بدی های باردایت بگی اما با ذوق و شوق زیاااااااد 🥰🥺

من فعلا تو مرحله آیوآی هستم نمیدونم خدا بالاخره چشم انتظاریمو تموم میکنه یا هنوز ادامه میده

وووو من هم چ ارزوها داشتم چ فکرا چ سوپرایزا اماااا منم ای وی اف هستم ودر این راه امیدوارم خدا کمک کنه بهم جواب بگیرم

منم روزی ک دکتر گف باید ای وی اف کنید حس میکردم قلبم هزار تیکه شد و تا چن ساعت فقط گریه میکردم
درد روحیش از جسمیش خیلی بیشتره

وای خدا منم فکر کنم ب ivfبرسم😭😭

همه همینن عزیزم
هیچکس اولش فکر نمیکنه نشه
هیچکس فکر نمیکنه بگیره ولی سقط شه
خدا خودش بهمون بده 💗❤

ایشالا عزیزم

منم مثل توام یسال اقدامم این ماه ۹روز عقب زد امروز بی بی زدم منفیه هنوزم پریود نشدم انشالله خدا دامن مونو سبز میکنه توکل بخودش فقط حتما یه حکمتی توش هست امیدوار باش🥺

بحق فاطمه زهرا همین یبار دامنت سبز میشه

من حتی نمیدونستم آی وی اف چی هست خدا همه اشو گذاشت تجربه کنم چقد سختی کشیدم و اما بازم نشد

عزیزم خدا دامنتو سبز کنه

ان شاالله که صاحب اولاد بشی

😭😭😭😭😭

سوال های مرتبط

اقدامیivf اقدامیivf قصد بارداری
به عقب که برمی‌گردم... زمانی که بچه بودم فکر می‌کردم مادرا وقتی دعا می کنن پیش خدا... سریع مادر می‌شن... تو بازی های بچگونه‌ام همیشه مادر بودم... بچه داشتم و باهاش بازی می‌کردم... همیشه فکر می‌کردم بزرگ بشم خدا بهم چند تا بچه می‌ده؟ اسم انتخاب می‌کردم... نفس... پریناز... دلسا... مهیاس و... هر بار یه اسمی که به دلم بشینه... عاشق بچه های فامیل بودم و اونا هم دوستم داشتن... تو دوران مدرسه وقتی با دوستام واسه سرگرمی فال می‌گرفتیم و مثلا بهم می‌گفتن تو فال نشون می ده سه تا بچه داری ذوق می‌کردم... وقتی ازدواج کردم و همسرم هم عاشق بچه بود و می‌گفت سریع بچه بیاریم... با وجودی که هیچی از اقدام و بچه داری هاش نمی‌دونستم با وجود استرس ها فقط به خاطر اون عشق قبول کردم... یه ماه... دو ماه... چند ماه... یه سال... دو سال... چرا نمیشه؟ چرا نشد؟ ۱۸ سالگی... ۱۹ سالگی... ۲۰ سالگی... سنم که کمه چرا نمیشه؟ دکتر برم؟ باشه... دکتر و سونو و آزمایش... سریع ivf کن... چرا؟ ivf چیه اصلا؟ مشکلم چیه؟ ذخیره تخمدان کم... ۲۰ سالگی منی که از بچگی فوبیا آمپول داشتم کلی آمپول و دارو و استرس و ناراحتی رسید به تخمک کشی... نشد... نا موفق بود...
از ۲۰ سالگی انگار افتادم تو ۲۲ سالگی... ۴ سال اقدام ناموفق... ۴ سال در آرزوی فقط یه دونه بچه... شاید این ماه... شاید ماه بعد... شاید این دکتر... شاید این دارو... همسری که دیگه مثله اوایل نمی‌خنده... دلی که گرفته... خونه‌ای که سوت و کوره... نگاه هایی که عوض شده... اقوام و دوست و آشنایی که هر کدوم شون یه نظر می‌دن... و منی که تو ۲۲ سالگی حس می‌کنم پیرم و هیچی از زندگیم نمی‌فهمم!