۱۳ پاسخ

الهی بمیرم واسه دلت عزیزم کامل درکت میکنم چون حس تو رو 4 سال پیش داشتم
دور از جون دختر نازت خدا پسرمو ازم گرفت اما بعد از 4 سال یک هدیه زیباشو یهویی نصیبم کرد
میدونم خییییییلی سخته خیلی اما این حرفو از یک مادر رنج کشیده بپذیر که توکلت به خدا باشه به خدا بسپار دختر تو با خدا عهد کن که تو همه جوره صبوری کردی و میکنی پس هرچی که صلاحتونه همون بشه مطمعا باش خدا عاشق بنده هاشه روتو زمین نمیندازه فقط و فقققققط صبوری کن عزیزم
منم خیلی زجر کشیدم هم سر پسرم که خدا ازم گرفت هم سر این دخترم اما الان دارم نتیجه صبرمو میبینم به خدا هیچوقت گله نکن اون صلاح همه رو میدونه گلم

انشاالله امام حسین به تو و دخترت نگاه کنه

خدابززگه هیچوقت از رحمتخدا نا امید نشو حدیث کسا بخون بالا سرش انشالله بحق حضرت فاطمه زهرا معجزه وار حالش خوب بشه

با همه ی وجودم میخوام از خدا جگرگوشت خوب بشه
از تاپیکات دلم شکسته
قربون دلت برم فقط امیدوار باش پیش خدا کاری نیست

خدا دختر گلت روشفا بده با خوندن پیامت بخدا قلبم درد گرفت بمیرم برای حالت 🥺

چته دختر😐
بزار یسالش بشه شاید خدا بهت بخشید 😐😐😐😐

وااای بمیرم الهی خیلی ناراحت شدم انشاالله زودترحالش خوب شه
بچه خواهرشوهرمنم همینجوری بود خیلی سخته

نمیدونم چی بگم عزیزم انشالله خدا خودش به دلت آرامش بده

با تموم وجودم درکت میکنم.خیلییی سخته،چند شب پیش یه اتفاقی برا بچم افتاد با عمق وجودم میفهممت.
الان زایمان کردی؟بعد زایمان فهمیدی؟

تا خدا نخاد چیزی نمیشه توکلت بخدا باشه عزیزم خیلی ناراحت شدم

وای عزیزم خدا بهت کمک کنه. مگه توی سونوگرافی ها مشخص نشد که سندروم داره؟؟

عزیزم مشکلش چیه؟؟چیشد ک فهمیدی سندرم داره موقع تولد گفتن؟؟🥺🥺🥺

😭😭قلبم درد میگیره خدایا خودش بهت صبر بده

سوال های مرتبط

مامان شاهان👼🏻👑 مامان شاهان👼🏻👑 ۳ ماهگی
خدایااااا
بخدا من اگه بخوام بشینم سر همه می‌شکنه چون سرشون تو کو.نمه فقط🙄🤣
اولا که من پسر و دختر فرق نمیکنه اما فامیلامون چرا
حامله بودم چون دختر خالم پسر داشت خیلی گ.وزشونو بردن سردلشون با خواهرش به من میگفتم مطمئنن تو بچت دختره منم میگفتم هرچی باشه بچه خودمه می‌خوامش که پسر شد
باز میگفتن تو چرا شکم نداری وای بچت حتما خیلی ریزه که ماشالا ۳.۵۰۰ بدنیا اومد
باز گفتن تو سزارین بودی درد نکشیدی ما طبیعی بودیم کو.نمون پاره شد(با احترام به همه نوع زایمانها)🤣
باز شیر خودمو میدادم بچم گریه میکرد میگفتن وای وای وای چقدر گریه می‌کنه بچه فلانی ساکت بود و ....
باز شیر خشک دادم دیدم شیر ندارم بچم اذیته گفتن تو چقدر گشادی به بچت شیر خشک میدی آخه الدنگ اون سینتو بندازی دهن بچه راحت تره یا شیشه شیرشون استریل کنی آب جوش بیاد سرد بشه شیر خشکشو دقیق بریزی درست شور بدی و جدا از اینها خرجشم بیشتره بخدا
باز الان بچم دوماهشه شیش کیلویه نرماله میگن چقدر بچت ریزه😑😑
من همه اینا رو با خنده گفتم ولی واقعا دارم دق میکنم😮‍💨
مامان پناه🍒 مامان پناه🍒 ۳ ماهگی
تا ساعت 7 شب سعی کردیم منو همسرم به چیز های خوب فکر کنیم به اینکه یه روزی صدای خنده های دخترمون پناه بپیچه تو خونه ای که 10 ساله منتظر همچنین لحظه ای.
برای اینکه فکرای خوب بیاد تو ذهنم به دختر همسایه گفتم برام موهامو بافت آرایش کردم تیپ زدم واسه لحظه دیدن دختر نازم
ساعت 6 و نیم بود که به همراه ساک خودم و پناه راهی بیمارستان شدیم تو راه کلی عکس و فیلم گرفتیم قبلش هم با خواهرم هماهنگ کردم که بیاد بیمارستان چون حس میکردم بخاطر دردی که دارم امشب بستری بشم.وقتی رسیدم بیمارستان و رفتن تو بخش زایشگاه با شنیدن صدای جیغ و با حسین و یا ابوالفضل گفتن یک مادری که داشت بچشو به دنیا میاورد و من فقط صداشو میشنیدم مو به تنم سیخ شد رفتم داخل اتاق ان اس تی یه خانومی رو تخت بود با دیدن من شروع کرد به گلایه که وای زایمان چیه خدایا غلط کردم دیگه من حامله نمیشم.منتظر شدم تا دکترم اومد منو دید اونجا هم یک بار ان اس تی گرفتن دوباره دکترم گفت این درست نیست هم اینکه انقباض داری هم اینکه ضربان قلب بچت خیلی بالاست برو بیرون یه هوایی بخور بیا تا دوباره ازت ان اس تی بگیریم استرس هم نداشته باش.اومدم بیرون از زایشگاه با دیدن خواهرم و شوهرش و دخترش زدم زیر گریه به هق هق افتاده بودم شوهرم هرچی ازم میپرسید نمیتونستم درست جواب بدم....
مامان هانا مامان هانا ۳ ماهگی
داستان زایمان
#قسمت_نهم

وقتی صدای گریه ش رو شنیدم هم خوشحال شدم هم ناراحت از آینده ای که نمی‌دونستم چی میشه کلی خواهش کردم بهم نشونش بدن ولی قبول نکرد دکتر و سریع دخترم رو به nicu منتقل کردن. اونجا بود که از صحبتهاشون فهمیدم از قبل واسش تخت رزرو کرده بودن و فقط من بودم که از همه جا بی خبر بودم و نمی‌دونستم قراره سزارین بشم. هرچی حرف میزدم انگار حرفهام گنگ بود هیچکس صدامو نمی‌شنید.
بعد دوختن شکمم همه رفتن جز یه آقا که تو ریکاوری پیشم موند. تمام فکرم پیش دخترم بود الان زنده س؟ صدا زدم آقا دخترم زنده س؟ گفت اره یه شیردختر مثل خودت آوردی. چند دقیقه گذشت دوباره گفتم آقا تو رو خدا دخترم زنده س؟ و منی که دیگه جوابی نشنیدم.
نمی‌دونم چقدر گذشت ولی دونفر اومدن جابجام کردن رو یه تخت دیگه و گفتن باید تو icu بستری بشی.

از در اتاق عمل بردنم بیرون، مامانم مادرشوهرم و پدرشوهرم پشت در بودن ولی همسرم نبود، نبود همسرم تو دلم رو خالی کرد وقتی بهشون نگاه کردم چشمای همه خیس بود فقط گریه کردم التماس کردم بگید که دخترم زنده س
مامان ال آی کوچلو🫀 مامان ال آی کوچلو🫀 ۵ ماهگی