۹ پاسخ

الهی عزیزم
ایشالا همیشه سایه پد و مادر بالا سرش باشه 🥰🥰

ماشالله واقعا زود بزرگ میشن به شوهرم میگم دلم برای نوزادیش تنگ شده میشینم عکساشو میبینم

🥹🥲🌱💕

اره واقعن خیلی نمکن من از اینکه یکم مستقل تر شن میگم بزرگ شن ولی بخاطر اینکه خوشمزه ان میگم کوچولو بمونن🤗

آره واقعا این روزاشون خیلی شیرینه سختی هم داره ها اما تقلیداشون واقعا لذت بخشه

الهییییی🥹🥹
جانم

ای جانم خدا حفظش کنه واست

کاش میشد فریزشون کنیم🥲

چقدم نازه و شیرین

سوال های مرتبط

مامان رمان نیاز مامان رمان نیاز ۱۵ ماهگی
#نیاز ۳۳۴




ومد جارو رو از دستم گرفت و با لحن ارومی گفت: برو به خودت برس من بقیشو انجام میدم
بهش نگاه کردم و با چشمایی پر از اشک گفتم: فقط لطفا اون زنتو نیار تو خونه ای که رادمهر هست زندگی کنه.. اون بچه گناهی نداره که تو همچین محیطی بخواد بمونه
اشکام بخاطر این نبود که شوهرم زن دوم گرفته بود بلکه بخاطر این قانون لعنتی ای بود که با اینکه شوهرت یه مریض باشه و حتی زن دیگه هم بگیره باز اونه که برای طلاق باید رضایت بده و چقد که این وسط به خانوم های زیادی ظلم شده
متهان اروم گفت: باشه نگران نباش میبرمش همون خونه ی خودم
سرمو تکون دادم و رفتم‌ از پله ها بالا و یه دورس و شلوار مشکی پوشیدم، لباسامو برداشتم و رفتم ارایشگاه ….
شب شده بود و به همراه ماهان و رادمهر تو بغلم رفتیم هتل و از ورودی وی ای پی به سالن وارد شدیم ، اینبار خداروشمر ماهان لجبازی نکرد و به موقع رسیدیم
کت شلوار قرمز رنگ پوشیده بودم و‌ رادمهر کوچولو هم با لباسای اسپرتش دست در دستم باهام راه میومد
بعضی اوقات که نگاش میکنم انگار البرزه که داره جلوم راه میره انقد بهم شبیهن
زیبا که جلوی در داشت با چند نفر صحبت میکرد اولین نفر دیدمون و با ذوق داد کشید رادمهر خالههه نگاش کن چقد بزرگ شده
رادمهر انگار که بترسه چرخید و از پام گرفت
ماهان با حرص گفت: جان بابا ترسیدی ؟ بیا بغلم
خواست بغلش کنه ولی رادمهر فقط به من چسبیده بود و نمیزاشت ماهان بغلش کنه ، جای تعجب هم نداره وقتی حتی یبار بچه رو تو حالت عادی بغل نکرده اونم الان دوست نداره بره بغلش
رو پاهام نشستم جلوی رادمهر و گفتم: چیشده خشگل مامان ؟ خاله ترسوندت؟
مامان مهراب ۲۳ماهه مامان مهراب ۲۳ماهه هفته نهم بارداری
ادامه فرزندپروری(چطوری با همدلی کودک را آرام کنیم)(ادامه تاپیک قبل)
در واقع این یک نوع همدلی که به کودک کمک میکنه احساس کنه تنها نیست و فقط اون نیست که این میل رو داره در نهایت ما آرام کنار کودک میشینیم تا وقتی که کودک آرام بشه
حالا آیا همش باید حرف بزنیم؟یا همش باید احساسش رو بهش انعکاس بدیم؟همش باید بگیم آره منم همین جورم اون بچه هم همینطوره؟
نه ما یکی دوتا جمله میگیم در نهایت میشینیم کنارش در واقع همدلی خیلی وقت ها به اون حضور فیزیکی ما وابسته هست به اون نگاهی که به کودک داریم به اون دستی که روی شانه اش میزاریم یعنی فکر نکنید برای همدلی وقتی کودک آشفته هست باید هی بشینید توضیح بدید
اتفاقا حرف زدن زیاد و توضیح دادن زیاد توی این موقعیت ها کودک رو آشفته تر می‌کند میتونیم به کودک بگیم اگر دلت میخواد میتونی بیای بغل من
من اینجا کنارت هستم .اگر فرزندتون دوست نداره و الان آمادگی این همدلی رو نداره میتونی بگی من اینجا هستم نزدیکت وقتی که خودت دوست داشته باشی بیای پیشم
و اما چیزهایی مثل اینکه برو تو اتاق تا آروم بشی این هارو هیچوقت به بچه ها نگید
قراره ما کنار بچه ها باشیم تا آرام بشن تا بتونن خودشون کم کم یاد بگیرن هیجاناتاشون رو مدیریت کنن
خب حالا بعد همدلی چه اتفاقی میوفته؟
ما کنار کودک موندیم احساسش رو بهش انعکاس دادیم و بهش گفتیم میتونه بیاد تو آغوشمون تا آروم بشه بعد از اون میتونیم به کودک گوش کنیم و بشنویم چی میگه
مثلا ببینید دعواشون شده شما سر رسیدید اون اونو زده اون وسیله اون یکی رو برداشته
اونجا میتونید بشینید و بگید تو عصبانی هستی که دوستت وسیلت رو برداشته و ازت گرفته؟تو هم عصبانی هستی که نتونستی با اون وسیله بازی کنی