پارت ۵
همه جمع شدن دورم مبارک مبارک بوسم کردن اما من حالم بد بود و نفهمیدم اصلا
با این حال نمیدونستم چه بلاهایی سرم اومده فقط به شوهرم گفتن حالش بد شد خیلی
بعد شب یکی بیمارا که همزمان باهم رفتیم بالا مادرش اومد به خواهر شوهرم گفت که این دختر اون بالا حالش بد بود بیهوش شد چقد کمک نفس زدن بهش خیلی حالش بد بود دخترم خیلی گریه کرد براش
فهمیدم که اوهو پس بخاطر این داغون شدم
هنوز که هنوزه مناز صبح تا شب از گردن درد و سر درد دارم گریه میکنم و بیمارستان میرم اما بی تاثیر بی فایده میگن بدترین نوعش برات پیش اومد هم بی حسی هم بیهوشی فقط بابد دفع شن که حوب شی تحمل کن روزی هزارتا امپول و سروم میزنم
ولی جای بخیه هام عالیه یه خورده کوچووولو اصن جاش مشخص نیست جزبین عالین درد هم ندارن
فقط سرو گردنم مشکل شده برام
دختر خانوم هم که زردی داره زیر مهتابیه دو روزه امروز اخرین روزش بود بردنش دکتر ببینن چی میگه دکتر
اینم از تجربه زایمان من 😘

۵ پاسخ

عزیزمم انشالله زودتر حالت خوب بشه💖

قدم نو رسیده مبارک
امیدوارم زود زود حالت خوب بشه
میتونم بپرسم گروه خونی خودتو نی نی چیه؟

تو با سزارین بیهوش شدی گریه من با طبیعی من تب لرز گرفته بودم پتو بخاری روشن کردن برام تا ۳ ساعت میلرزیدم منو ک بردن وقتی خانوادم باهام حرف میزدم تصویر بود صدا چند دقیقه بعد میومد برا هرکی هم باهام حرف می‌زد گریه میکردم منم سر زایمانم خیلی اذیت شدم

یه توصیه ای چیزی لازمه انجام بدم لطفا بگین

عزیزممممم
منم شنبه زایمان. دارم استرس دارم

سوال های مرتبط

مامان آرنیک مامان آرنیک ۲ ماهگی
مامان آرن👶 مامان آرن👶 ۶ ماهگی
ادامه
کم کم رفتیم تو اتاق عمل و دکتر بی هوشی اومد و به کمرم امپول بی حسی زد گفت شل کن وگرنه خیلی دردت میاد و من واقعا شل کردم و درد زیادی نداشت این بی حسی ،یواش یولش پاهام گرم شد و بی حس و بعدش کلا کمر به پایین بی حس شد پرده رو زدن و ماسک اکسیژن گذاشتن برام و عملم شروع شد هیچ حسی نکردم فقط موقعی که پسرم از شکمم کشیدن بیرون یه حس خالی شدن شکم و برداشتن چیزی از داخل شکمم متوجه شدم همون حین صداپسرم اومد ک خیلی خوشحال شدم😍 پسرم تمیز بود و یکم بعدش اورن بغل صورتم خیلی حس خوبی بود😍عالی ترین قسمت مادر شدن
تو همون لحظه اکسژن بدنم کم شد به پرستار بالا سرم گفتم نفس کم دارم و نمیدونم چیکار کرد و بهتر شد اکسیژنم ،بخیه هامو زدن و دکتر شکمم فشار دادن و میخواستنم بیارن بخش ریکاوری دوباره یه پرستار اومد شکمم و فشار داد تختمو جا به جا کردن تو ریکاوری و منتظر موندم به بچه لباس پوشوندن و اوردن گذاشتن رو سینم و تماس پوستی قشگنگی گرفت و خیلی اروم شد نفهمیدم چقد زمان برد که اتاق اماده بشه و از ریگاوری بیام بیرون ،اما برا من حتی اگه۱۰دقیقه ام بود از نظرم ساعت ها بود انگار😥😥
بی حسی تو پاهام بود انگار به هر کف پام چندین تن وصله انقد که بد بود ،در این حد که پتو روی پام رو خیلی سنگین سر حسش میکردم
درد بی حسی زده بود به کتف راستم و خیلی درد بدی داشت به پرستار گفتم و گفت چیزی نیست بری تو بخش بعد سرم بهتر میشی،من تو پذیرش درخواست اتاق خصوصی دادم و گفتن نمیشه همون حین بعد عمل همسرم باید رخواست بده اگه بود بهم میدن که اونم نبود و اتاق من دو تخته شد (قسمت بد ماجرا کوچولو بودن اتاق بیمارستان بود چون به من حس خفگی میداد)
مامان نینی 🩵 مامان نینی 🩵 ۴ ماهگی
تجربه زایمان
پارت ۹
دیگه سرمو با یه روسری محکم بستم و خوابیدم وقتی بیدار شدم نزدیکای شب بود ی سردردم به جای اینکه بهتر بشه بدتر شده بود طوری بودش که فقط تو حالت خوابیده دردش آروم بود ولی وقتی از جام پا می‌شدم انقدر سرم درد می‌کرد که اصلاً قابل تحمل نبود حتی نمی‌تونستم بشینم بچه رو شیر بدم دوباره پا شدیم رفتیم بیمارستان و اونجا دوباره منو حسابی معاینه کردن و گفتن هیچ مشکلی نداری ولی بهم یه سرم تزریق کردم که توش به نظرم بتامتازون بود سرم که تموم شد سردرد منم آروم شد دکتر بیهوشی که سر زایمان بالا سرم بود اومد و همون بین که دکتر بیهوشی که سر زایمان بالا سرم بود اومد و همون بین که مثلاً اومده بود برای معاینه ازم پرسید پمپ درد داشتی گفتم نه چون حالم خوب نبود گفت تو که موقع زایمان حالت خوب بود گفتم که منظورتون توی اتاق عمله گفتش بله در حالی که من فکر می‌کردم باید از قبل می‌گفتم گفت نه تو اتاق عمل اگر بهم می‌گفتی برات می‌ذاشتم خلاصه اینجوری شد پمپ درد هم نذاشتم
قبل از مرخص شدن از بیمارستان که دکتر اومده بود معاینم کنه بهم گفت موقع عمل متوجه شده لگنم از بالا تنگ بوده و از پایین اندازش خوب بوده برای همین موقع زایمان متوجه نشده بوده و فقط می‌دیده بچه به دنیا نمیاد به خطر همینم بچه توی کانال زایمان گیر کرده بود و سرش کشیده و خربزه‌ای شده بود ولی من هنوز هم ترجیحم روی زایمان طبیعیه چون بعد از زایمان سزارین با وجود اینکه حدود یک ماه گذشته هنوزم که هنوزه بخیه‌هام درد می‌کنه و اون سردرد بعد از زایمان رو مونده
پایان
مامان مانلی 🩷 مامان مانلی 🩷 ۱ ماهگی
پارت 3
صبح ساعت 5 اومدن صدام زدن که برام سونو بذارن ، اصلا سخت نبود فقط خودم شل گرفتم و در حد سی ثانیه سوزش داشت و بعدش برطرف شد ، بهم گفتن دکتر ساعت 9 میاد و نوبتی عمل میشین.. من رو حدود ساعت 11 صدا زدن و با کلی استرس رفتم برای عمل ...تو اتاق عمل اول پرسنل بیهوشی رو دیدم که خیلی خوش اخلاق بودن و منو روی تخت آماده کردن و باهم حرف زدن که ازم پرسید اسم دخترت چیه گفتم مانلی 🩷 گفت واییییی چه خوب دختر منم مانلیه و خیلی خوشگل و نازه مطمئن باش دختر توام همین جوره.. دیگه چند دقیقه بعد گفتن سرتو خم کن جلو و تکون نخور که آمپول بی حسی رو بزنیم اما خب قسمت بد ماجرا این بود که من بی حس نشدم‌با یه امپول و مجبور شدن 5 تا آمپول بزنن برام و اینم بگم که برای من آمپول ها خیلی دردناک بود خیلی.. بعدش دیگه بی حس شدم و دکترم اومد و شروع کرد به خوش و بش کردن و شروع کرد به جراحی ، من هیچی حس نمی‌کردم و فقط استرس داشتم که بچه مو سریع ببینم و حدود یه پنج دقیقه ای طول کشید که بچه رو به دنیا آوردن من اولین سوالم این بود که سالمه ، گفت آره خدا رو شکر سالمه خیلی هم خوشگله اینو که گفتن من از هیجان اینقدر گریه کردم که طپش قلبم بالا رفت و سردرد گرفتم همون جا برام آرم بخش تزریق کردن که آروم بشم بعدش صدای گریه دخترم اومد و من اون لحظه انگار هیچ دردی نداشتم هیچی... آوردنش گذاشتن کنار صورتم و دیدمش قلبم داشت میزد بیرون براش درسته که کوچولو بود اما شبیه فرشته ها بود و صورتش عین برف بود
مامان فسقلی🐰 مامان فسقلی🐰 ۸ ماهگی
مامان پسرک🩵 مامان پسرک🩵 ۹ ماهگی
پارت ۴
زایمان سزارین
.
بردنم تو اتاق عمل و خانوم دکتر و بقیه بچه ها کم کم اومدن و بگو بخند میکردن که استرس من کم بشه . راستی دکترم خانوم دکتر ایلخانی بودن بیمارستان فرمانیه
یکم بعد دکتر بیهوشی اومد یه اقای تقریبا سن بالا ک خیلی مهربون بودن .
اومدن بهم گفتن بیهوشی میخای یا بی حسی که گفتم فک میکنم بی حسی بهتر باشه . گفت اره بهتره پس بی حس میشی فقط باید باهام همکاری کنی که اذیت نشیم جفتمون . یه اقای ذیگ هم اومد بهم گفتن که نفس عمیق بکش تو لش ترین حالت ممکن بشین و شونه هات و بنداز و سرتو بیار پایین .
این کار و انجام دادم و اقاعه شونه هامو گرفت و گفت نفس عمیق بکش . و بی حسی و زدن برام . باید بگم اندازه سر سوزنم درد نداشت . و استرس این موضوع و نداشته باشید فقط تکون نخورید که سردرد نگیرید . بعد این ک بی حسی و زدن گفتن پاهات اگ گرم شد دراز بکش . پاهام که گرم شد دراز کشیدم سریع و دستامو بستن و پرده کشیدن . پرده که کشیدن من انگار حالم از ترس بد شد . و هی میترسیدم بیحس نشده باشم . گفتم خانوم دکتر من بی حس نشدم گفت شدی بعد گفتم ب خدا نشدم گفت الان سوند و وصل کردم فهمیدی مگ ؟ گفتم نه 😁🤣بعد حالت تهوع گرفتم فک کنم اثر بیحسیه بود گفتم دارم بالا میارم دکتر بیهوشی گف سرتو بگیر سمت من بالا بیار ولی الان نمیاری بالا . همون لحظه امپول زد تو سرمم فک کنم برای تهوع بود همون لحظه خوب شدم . دیگ ساکت منتظر بودم . دکتر بیهوشی قربون صدقم میرفت از بچم میپرسید دستشو میزاشت رو سرم هی میگف الان تموم میشه صداشو میشنوی . که یهو صدای گریه اومد 🥲🥺دکترم گفت ایناز اصلااااا شبیت نیسسسس🤣🤣🤣🤣