۱۲ پاسخ

والا من نه ناراحت نمیشم
دخترامون یچن بازیگوشی میکنن شاید طرف حوصلش نمیکشه
نمیشه کسیو مجبور به تحمل بچمون بکنیم
سعی میکنم دخترمو سرگرم کنم نره سمتشون یا اگ نمیشه و میبینم دوطرفمون نارحت میشیم کم میمونم
بازم نظراتو حسا فرق داره
من درک نمیکنم چرا باید انتظار داشته باشیم همه با بچهامون کناربیام

نرو کلا خونشون راحت کن خودتو

اگه راهت نزدیکه شب نمون ،،بله خواهرت باید به بچه ها بگه که دختر خاله تون کوچیکه و اینکار کار زشتیه

خواهرمن بچه نداره اماخودش حساس کل فامیل یانمیرن خونش یاسالی یبارازنظرمن خیلی حساس بودنم خوب نیست ولی بلیدبچه یادبدیم مراقب وسایل باشه یااجازه بگیره یاچیزای که شکستنی نیست برداره بازی کنه مثلامن بابچم خونه خواهرم میره بااینکه میبینه خوابیده یه پتویاملافه نمیده که بندازم روش یاسرش روزمین میذاره اخرم عین خیالش نیست فقط میگه دست به هیچی نزنی ولی من بااینکه وسواسم هرکس بیادخونمون میذارم بچه بازی،کنه بعدرفتن میشورم جمع میکنم

عزیزم خواهر زاده منم همینطور
رو وسایلش حساسه ... من برم اونحا با خودم اسباب بازی میبرم چند تایی

من چون دخترم به شدت رو وسایلش حساسه
درک میکنم
بچه ها تو سن پایین حس از دست دادن‌رو زیاد تجربه میکنن
و از طرفی حس مالکیت خیلی پر رنگ هست توشون.
اینکه خواهرت وساطت نمیکنه شاید کمی کم لطفی باشه
اما شما ناراحت نشو
بچه واقعا قدرت تشخیص ندارن. اولویتهاشون با ما فرق داره
خواهرت باید تکنیک اسباب بازی مهمان رو انجام بده

ببه به هر حال شما وارد حریم خصوصی اون خونواده دارید میشید، پس باید یه مقدار رعایت کنید
فرقی نداره بچه یا بزرگتر
وارد باغ نمیشید که محدودیت نداشته باشه
مخصوصا بچه‌های دوره ابتدایی‌ خیلی تو این فاز هستن
برای همین روزهای اول خودتون به همراه کوچولوتون که میرید سمت اتاق بچه‌ها
در بزنید و بگید که اجازه میدی بیاین داخل
و داخل اتاق هم باید بگی با کدوم وسایل میتونیم بازی کنیم؟
اون بچه‌ها بهتون اجازه برای بازی بدن همینطور کوچولوی شما اجازه گرفتن رو یاد بگیره

بله حق ناراحتی دارین
وشمامیرین هال وهواتون عوض بشه اگ اینجوری نرفتنش بهتره که

من همین موضوع روبا بچه برادرم داشتم ،،در اتاقشو می‌بست و اجازه نمی‌داد دخترم بره ،،دخترم خیلی ناراحت میشد وغصه میخورد که چرانمیزاره من برم تو اتاقش ،،مشکل من این بود که همه رو اجازه میداد بره تو اتاقش،مثل خالش دخترخالش ،داییش دخترداییش ،مامان بزرگش فقط اجازه نمی‌داد دخترمن بره ،،منم حدودا یک سال و نیمه نرفتم خونه برادرم

بله ناراحت میشم چون خواهر من و بچه اش دقیقا همینن
میان اینجا بچه اش بزرگه همه اسباب بازی های بچمو پرت میکنه هر کار دلش میخواد میکنه فقط تو مقعد ما نگاه نمیکنه داخلش چیه
بعد ما میرفتیم خونش اتاقش قفل میزد بچه ام دست ب هر چی میزد بق می‌کرد و سر صدا چرا وست زده
الان یک سال خوردی هست نرفتیم یبار خواهرم نگفته بیاین خونمون.

اره من باشم ناراحت میشم چون من خیلی کمک حال خواهرم بودم واسه دوتا بچه هاش ولی خواهرام واسه من کاری نکردن چون هم شهر دورم هم پسرم خردادیه گفتن بچه هامون امتحان دارن

من با شناختی که از خودم و حساسیتام دارم اره ناراحت میشم؛
خب درحد دوسه ساعت و یه شام مثلا برو خونه ی خواهرت بمون
موندنت طولانی نشه که کار به اینجاها و اینجور حرفا کشیده بشه

سوال های مرتبط

مامان ❤️قلبم❤️ مامان ❤️قلبم❤️ ۳ سالگی
شوهرم خسته که میشه کاسبیش یه روز به راه نباشه مباد خستگی هاش خونه خالی میکنه گیر میده
بیشتر هم واسه رابطه کچلممممم کرده ولش کتی دم به دقیقه باید بهش بدی 😑😑😑😑😑😑😑
مثلا دخترم پیس ما میخابه میگم تا بچه نخوابیده هی سیخ نکن چی در میاد از این سیخ کردنات دست زدن هات بچه متوجه میشه زشته
نزارم ناراحت میشه میگه چیه از من سیر شدی و فلان میگم بابا زشته بچه ۳سال و نیم متوجه میشه جاشم دخترم به هیچ وجه هرکار کردم جدا نمیشه ازم
میرم اون طرقی میخابم هی غر غر و اگه من فردا چی گرفتم واسه خونه چی گرفتم و ......
یا دخترم من آرایش کنم اونم میگه منم شوهرمم هی میگه چرا آرایش نمیکنی میگم بایا اینم آرایش میکنه عادت میکنه
بخدا روانی شدم لز دست شوهرم رابطه هم میخاد سریع میره اصل مطلب بیا ببخشید معذرت میخام ببخشید ب خ و ر که من متنفرمممممم
حالا یکم گرم کنه آدمو حرفی نازکشیدنی دستی فلانی نه یک کاره کاری که میدونه بدم میاد بدون ناز خریدن من میگه بیا منم میگم نه ناراحت میشه بخدا اگه تا دخترم ببخابه فقط بغل کنه مشکلی ندارم
یعنی گلوم هم پاره کنم گوش نمیده هی انگول میکنه دست میکشه منم تگوت میخورم بالخره بچه متوجه میشه اونم دخترم خیلی زرنگه زود یه چیز یاد میگیره
خانما دارم گریه میکنم بخدا چکار کنم
الانم پشتش کرد بهش دخترم بغل کرد خوابید گفت میرم سرکار واسه کی پس
البته بگم سر شب اومد خونه خستگی شو انداخت برای ما منظورم سر یه چیز کوچیک که گفتم فلان چیز آوردی گفت نه گفتم من که بهت گفتم بیار دعوا راه انداخت جرا بهم دستور میدی میگی مگه من بهت نگفتم فلان چیز بیار
اون بد متوجه شد و قشرق راه انداخت دلم شکست