۵ پاسخ

چرا فوت شده ؟؟؟

آخییییی خداااا😥😥😥😔عزیزم تو که نمیدونستی قراره فوت کنه بعد هم رفتار بدی باهاش نکردی که خودتو سرزنش نکن😔

عزیزم شما که نمی‌دونستی اینجور میشه کار اشتباهی هم نکردی
خدا به خانوادش صبر بده

آخییی عزیزممم.شما که بد رفتاری نکردی باهاش که بخوای خودتو اذیت کنی

ای وای🥺

سوال های مرتبط

مامان رادمان و دختری مامان رادمان و دختری ۴ سالگی
درویش هر چی بنالد درویش تر میشد😭 از صب کلی گریه کردم و ناله ک رادمان تنهایی بازی نمیکنه ..... عصری دلم گرفته بود با رادمان رفتیم خونه داییم تو حیاطشون تاب داره از این تاب های آهنی من رو یکی نشسته بودم رادمانم با بچه اا بدو بدو نوه داییم رو اون یکی تاب بود و محکم تاب میخورد یهو نفهمیدم چیشد رادمان پرید جلو تاب. تاب خورد ب گوش و سرش وااای گریه کرررد بغلش کردم دیدم خون میاد دیگ فقطط دیوونه شدم اصلا نمیفهمیدم چیکار میکنم کلیی گریه رادمان رو بغل کردم از اینور ب اونور. همون موقع باباش اومد دنبالمون رفتیم بیمازستان. خونا از گوشش اومده بود لاله گوشش پاره شده بود ولی گفتن نیاز ب بخیه نداره . برا سرش هم ترسیدم گفتم ی عکس بگیریم دکترم بی توجه براش سی تی اسکن نوشت. رفتیم گرفنتیم . ب دکترم بردیم نشون دادیم دکتر جدید اومده بود شیفت اون قبلی تموم شده گفت چرا سی تی اسکن گرفتین؟؟ گفتم برا خاطر جمعی گفت میدونی چقد اشعه بهش وارد شده؟؟؟ گفتم من چ میدونستم دکتر نوشته براش😭😭 گفت نه وقتی هوشیار بوده نیاز ب عکس نبوده
الان باز برا اون عکس نگرانممم
خدایی ادم سگ بشه کمد بشه مادر نشه😔
مامان امیر و آئین مامان امیر و آئین ۳ سالگی
امیر رو بردم پارک یه خانم فوق رو مخی دخترشو آورده بود اونجا.
اول که امیر روی تاب بود اومد گفت زود بیا پایین بقیه بچه ها منتظرن! گفتم تازه نشسته! گفت آخه تعداد زیاده! گفتم صبر میکنن بچه ها.
باز سر سرسره ایستاده بود به بچه ها میگفت زود باشید! تند برو! زود بلند شو! تو بزرگی نیا سرسره! تو اون جوری نشین میفتی! با عصبانیت!!!
هی گیر میداد به بچه ها میگفت پدر و مادرتون کجان؟ با توپ و تشر!!!
دیگه ناراحت شدم گفتم لطفا فقط مراقب دخترتون باشید و تو بازی بچه ها دخالت نکنید!
گفت پدر و مادرشون مراقبشون نیستن! گفتم شما فقط وظیفه دارید از فرزند خودتون مراقبت کنید لطفا تو بازی بچه ها دخالت نکنید!
دست بچه شو گرفت قهر کرد رفت😐😐😐
حالا فکر می‌کنید دخترش چند ساله بود؟؟؟ هفت یا هشت ساله!

بخدا اگر میدونستم بهش بگم قهر میکنه میره زودتر میگفتم!
یکی از بچه ها گفت آخ جون رفت😂
خداوکیلی بچه ها رو می‌برید پارک بهشون استرس ندید. اونا اومدن خوش بگذرونن بذارید خوش باشن
مامان باران و بهار مامان باران و بهار ۴ سالگی
بچه ها من ساعت ۱۱بیدار شدم کم کم آماده شدم و تخم مرغ گذاشتم آبپز شه بهار بیدار شد کاراشو انجام دادم و لباس تنش کردم(در این حین بارانم هی میگفت بجای اسباب بازیها حرف بزن)بردم بهداشت واسه واکسن،از اونور ساعت۱برگشتم دیدم هنوز صبونه نخوردن😐تخم مرغها رو پوست کندم برنج گذاشتم خیس بخوره ،نون آب کردم و به باران تخم مرغ دادم خودمم یه چای سرد با کلوچه خوردم ،بعد برنجو پختم ،ناهارو آوردم شوهرمم وقت نداشت چیزی نخورد و رفت ،سفره رو جمع کردم آشپزخونه رو جمع کردم گفتم یکم باسنمو رو زمین بذارم که بهار گریه کرد بغلش کردم و چرخوندم ،بارانم دنبالم.... بعد که بهار رو زمین گذاشتم باران اسباب بازیاشو آورد که بیا بازی ... نیم ساعت باهاش بازی کردم گفتم دیگه بسه ،اونم ناراحت شد و گریه کرد می‌گفت باید باهاش بازی کنم ،یعنی نیم ساعته کوفتی واسه خودم نیستم ،ایا من مقصرم ؟؟؟؟همیشه در طول روز حتی شده نیم ساعت یا بیشتر باهاش بازی میکنم , گاهی هم متفرقه ست هر بار پنج دقیقه ده دقیقه تا یه ساعت دو ساعت بعد که باز بگه بیا بازی ،واقعا عذاب وجدان میگیرم اما می بینم واسه خودمم نمیتونم وقت بذارم اصلا ،شما که دوتا بچه دارید چه میکنید؟قبل از بهار خیلی باهاش وقت میگذروندم اما حالا اصلا نه نمیتونم درست حسابی واسه بهار وقت بذارم نه باران،بیچاره باران هم خیلی درک میکنه و هر بار که بهش میگم کار دارم صبر می‌کنه ،نمیدونم چیکار کنم😢