۷ پاسخ

اینم چیپس خونگی ما

تصویر

نوش جان

ازچبپسه معلومه‌که عالیع...گلی درخواستمو قبول کن؛,گمت نکنم.

عزیزم دستور چیس میزارید

به به دستور چیپسسسسسسسس

کاش ما به این بابا ها هیچوقت امیدوار نشیم😄
به به مامان باسلیقه😋

عزیزم چیپسو چطور درست کردی؟

سوال های مرتبط

مامان ایلیا مامان ایلیا ۴ سالگی
دیشب ایلیا خیلی بیقرار بود و گریه کرد تو تاپیکام از علت این حال و هوای این روزاش گفتم
صبحم باز گریه کرد و ناراحت بود ولی خلاصه با صحبت آروم شد و رفت و البته گفت ب تارا جون بگو کلا کلاسم رو عوض نکنه مربیمم عوض نشه

خلاصه امروز اوضاع بهتر بود
بعدازظهرم حضوری نوبت مشاور کودک داشتم، از نوزادی تا امروز ایلیا مطرح شد
خلاصه این شد ک ایلیا علاوه بر استرس حس خشم هم داره الان باید خشمش تخلیه بشه، با خط خطی کردن، خمیر بازی، آشپزی ( پختن کوکو های مختلف ک اون ورز بده)
گفتن حس امنیتش کم شده با تایم مشخص بازی هر روزه ی ( مثلا هر. روز ۶ عصر) نیم ساعته هم از جانب من و هم جداگانه از جانب پدرش امنیت رو برمیگردونه
و نکته بعدی ک گفتن خیلی رفتاراش بابت سنشه و گفتن اصلا تو این سن بچه ها دقیقا آدمو عصبانی میکنن و مادر پدر نباید تو بازی بچه بیوفتن😅 حالا این یعنی چی؟
وقتی خسته و کلافه ای و بچه جیغ میزنه و گریه میکنه خشممون رو نفهمه سریع موقعیت رو ترک کنیم و خشممون رو تخلیه کنیم
وقتی بچه جیغ و داد میکنه ما هم بیوفتیم تو جروبحث اینجور میشه ک من مامان رو در زمان خشم هم دارم ک نباید اینطور باشه و ب مرور عادتش میشه


امیدوارم نکات رو رعایت کنم تا ایلیا زودتر آروم بشه و کوچولوهای همتون در آرامش باشن
مامان 💓🐿سنجاب🐿💓 مامان 💓🐿سنجاب🐿💓 ۳ سالگی
از شب قبلش ک چیزی نخورده بودم تا الان ک ساعت ۱ بود بدون هیچی....ن صبحانه ن چایی ن توقفی....داشتم میمردم از خستگی....انقدر ک دخترم رو پاهام وول خرده بود حس میکردم زانوهام و رونای پام از هم جدا شدن....فقط خدا خدا میردم. زودتر نگه دارن دهنم تلخ شده بود از بی ابی و چیزی نخوردن... بالاخره ی جا نگه داشتن.....پمپ بنزین بین راهی پشت ی دیوار متروکه.....ک خیالشون راحت باشه هیچ احدی نمیاد و خدای نکرده نامحرم چشمش بهشون نمیوفته.....مذهبی های افراطیه بیخود.....خلاصه ک تا تونستم سعی کردم بخندمو ب خودم سخت نگیرم و صبوری کنم....بعد کلی انتظار مادرشوهرم یه دبه ۳کیلویی از ماشین اورد بیرون با نون های بیات ک از دیشب بود..... دبه لبریز از الویه بود.....از ظاهرش نگم بهتره..... مزه ش داغووووون....مزه ماست خراب شده میداد‌....بااین ک خیلی گشنم بود.... ولی میلم نکشید چیزی بخورم .....ماهم چون ماشین جا نداشت نتونستیم خوراکی برداریم....جایزم نبود میگفتم من اینا رو نمیخوام و برو برام غذا بگیر....هم خودمو خراب کرده بودم و همون اول ساز مخالف میزدم هم بی فایده بود.... یه چیزی میگفتن ک قانعت کنن...از حرص زیادم حتی چاییم نخوردم فقط یه نصفه سیب ک بچه هام نخورده بودن خوردم....محمدم انگاااار ن انگارررر ....اصن انگار ن من وجود داشتم ن بچه هاش.خودش از صدتا بچه بچه تر بود....خانم بیا این سیب و پرتغال رو پوست بگیر.... برو لیوان بیار ی چایی برام بریز‌‌....بچه ها رو ببر دسشویی.....کلا تو همون نیم ساعت توقف یا داشتم بچه ها و شوهرم رو سیر میکردم با میبردم دسشویی و .....بعدم باز بلند شدن و راه افتادیم دوباره....میدونستم قراره سخت بگذره ولی ن ب این سختی....امیدوار بودن لااقل شوهرم یکم حالمو درک کنه