از شب قبلش ک چیزی نخورده بودم تا الان ک ساعت ۱ بود بدون هیچی....ن صبحانه ن چایی ن توقفی....داشتم میمردم از خستگی....انقدر ک دخترم رو پاهام وول خرده بود حس میکردم زانوهام و رونای پام از هم جدا شدن....فقط خدا خدا میردم. زودتر نگه دارن دهنم تلخ شده بود از بی ابی و چیزی نخوردن... بالاخره ی جا نگه داشتن.....پمپ بنزین بین راهی پشت ی دیوار متروکه.....ک خیالشون راحت باشه هیچ احدی نمیاد و خدای نکرده نامحرم چشمش بهشون نمیوفته.....مذهبی های افراطیه بیخود.....خلاصه ک تا تونستم سعی کردم بخندمو ب خودم سخت نگیرم و صبوری کنم....بعد کلی انتظار مادرشوهرم یه دبه ۳کیلویی از ماشین اورد بیرون با نون های بیات ک از دیشب بود..... دبه لبریز از الویه بود.....از ظاهرش نگم بهتره..... مزه ش داغووووون....مزه ماست خراب شده میداد‌....بااین ک خیلی گشنم بود.... ولی میلم نکشید چیزی بخورم .....ماهم چون ماشین جا نداشت نتونستیم خوراکی برداریم....جایزم نبود میگفتم من اینا رو نمیخوام و برو برام غذا بگیر....هم خودمو خراب کرده بودم و همون اول ساز مخالف میزدم هم بی فایده بود.... یه چیزی میگفتن ک قانعت کنن...از حرص زیادم حتی چاییم نخوردم فقط یه نصفه سیب ک بچه هام نخورده بودن خوردم....محمدم انگاااار ن انگارررر ....اصن انگار ن من وجود داشتم ن بچه هاش.خودش از صدتا بچه بچه تر بود....خانم بیا این سیب و پرتغال رو پوست بگیر.... برو لیوان بیار ی چایی برام بریز‌‌....بچه ها رو ببر دسشویی.....کلا تو همون نیم ساعت توقف یا داشتم بچه ها و شوهرم رو سیر میکردم با میبردم دسشویی و .....بعدم باز بلند شدن و راه افتادیم دوباره....میدونستم قراره سخت بگذره ولی ن ب این سختی....امیدوار بودن لااقل شوهرم یکم حالمو درک کنه

۳ پاسخ

🫤🙁🙁🙁

عزیزم کارت شوهرتوبگیر از سوپری جایی یه ابمیوع بیسکویت بگیر

با مذهبی های افراطی به درد نخور چرا ازدواج کردی دختر

سوال های مرتبط

مامان 💓🐿سنجاب🐿💓 مامان 💓🐿سنجاب🐿💓 ۳ سالگی
دیگ داشت اشکم.در میومد ... سرمو گرفتم و ی گوشه نشستم و ب محمد گفتم من دیگ کاری ندارم خودت هر کار میخوای بکنی بکن.محمدم چمدونو خالی کردو. یه کوله پشتی برداشت و ی چند دست لباس ضروری برای بچه ها و خودون برداشت ....مگ میشد با دوتا بجه بری مسافرت اونم بدون لباس و وسیله؟ن ی مسافرت یه روزه.... کربلا....
سعی میکردم ا لین تجربه ام از کربلا خوب باشه واس همین تامیتونستم خیلی چیرا رو یا نادیده میگرفتم یا ذهنمو درگیرش نمیکردم....با هر مکافاتی بود راه افتادیم.....مادرشوهرو پدرشوهرم جلو ...منو پسرمو دخترمو دوتا برادر شوهرام و محمدم عقب‌.. ۶نفر ادم....حتی نمیشد نفس بکشی چه برسه تکون بخوری...دخترم روپای من بود و پسرم رو مای باباش....خیلی سخت بود خیلی....از بیخوابی داشتم میمردم....تو ماشینم اصن امکان خوابیدن نبود بااین شرایط....بچه ها عقب ماشین اذیت میکردن و جیغ و داد و سرو صدا میکردن بازی میکردن....هنوز چند ساعت از حرکت نگذشته بود من داشت دیوانه میشدم....یا بجه ها جیش داشتن یا اب میخواستن یا گشنه شون بود یا خوابشون میومد....مدرشوهرمم ی اخلاقی داشت یه کله میرفت....مگر برای نماز...‌اطز صبح ک حرکت کرده بودیم بدون صبحانه و چایی تا خود ظهر روند بدون توقف....گشنه تشنه خسته ....جای تنگ......بچه ها کل مسیر رو پام.....از خدا میخواستم بهم قوت بده...عصبییییسی....کلافههههههه....روانییییسس.ولی فقط از درون....سعی میکردم ظاهرم بخنده و خوشحال باشه .....این خودش بیشتر اذیتم میکرد ....این ک نمیتونستم خودمو خالی کنم....از همه اینا بدتر شوهرم بجای این ک کمک حالم باشه از صدتا بچه بچه تر بود....
مامان دردونه من مامان دردونه من ۳ سالگی
من بشدت جدیدا تو دوراهی موندم که الان اقدام کنم بچه دوم بیارم یا ن ؟
از یه طرف پسرم کلیییی بچه دوس داره وقتی میگم تو شکم من بچه هس کلی خوشحال میشه حتی شکممو بوس میکنه خلاصه پسرم ک تو خونه تنهاس یه بچه بیارم حس میکنم براش خوب باشه
از ی طرف من تو حاملگی قبلیم خیلی اذیت شدم از یه طرف هماتوم داشتم چن ماهی استراحت مطلق بودم و از طرفی ۹ ماه کامل کلا تهوع و استفراغ داشتم خیلی بد بود اونموقع باز تنها بودم ولی الان سر دومی اگ اکنجوری بشه پسرم طفلی گناه داره ...
از طرفی بشدت از بابام خجالت میکشم میگم اونوق میگه این هنوز عروسی نکرده بعد ۳ ماه حامله شد الانم پسرش ۳ سالشه هنوز باز مجدد باردار شده ...
از طرفی دیسک کمر دارم از یه طرف بشدت موهام میریزه کلا بخام بگم بدنم مث حاملگی اولم نیست حتی تیروییدمم کم کار شده
از لحاط اقتصادی هم تازه از قرض خونه و ماشین داریم تموم میشیم میخاییم تازه ی تفس راحت بکشیم ولی شرایط اقتصادی هم جوری شده ک والا تو خرج همین یدونه پسرم موندیم ینی دوس دارم همه جور امکانات داشته باشه کم نزارم از هیچ لحاظی هیچی براش ....
دیگه نمیدونم چیکار کنم
بنظرتون بنا ب این شرایطم اقدام کنم یا نه ؟؟
مامان عروسکِ من مامان عروسکِ من ۴ سالگی
مادرای عزیز میشه کامل بخونید بعد با دلیل و منطق جواب منو بدید؟ قبلش واقعا ممنونم بابت وقتی ک میزارید و میخونید🙏
دختر من 3سال و 8 ماهشه. متولد 1400/9/19 تصمیم گرفتیم از مهرماه بفرستمش مهدکودک. چن روز وقت گذاشتم تمااام مهدکودک های اطراف خونمون حتی یکم اونطرفترش رو پرس و جو کردم از مهد ها خیلی راضی نبودم، از چندین نفر تحقیق کردم همه بلا استثنا یه مرکز مهد یا پیش دبستان رو معرفی کردن ک خیلی راضی بودن. حتی ی مرکز پیش دبستان رفتم مدیر اون مرکز گفته بود ک بچه های خودشو چندین سال قبل تو همون مهدی ک تعریفش رو شنیدم فرستاده بود میگفت کادر خوب و قوی داره.. خلاصه دیروز رفتم و با مدیرش صحبت کردم همینکه رفتیم دخترم سریع رفت پیش بچه ها باهاشون ب بازی و صحبت مشغول شد و من با مدیرش حرف میزدم. مدیر گفتش دخترت مشخصه بچه زرنگ و با اعتماد بنفسیه چون خودش رفته بالا پیش بچه ها و ب بازی و صحبت مشغول شده. و گفت ما اینجا مهد نداریم پیش دبستان داریم ک کلاسها طبق سن بچه ها تفکیک شده ست یعنی دختر تو میره تو کلاس 4تا 5سال👇👇👇👇👇👇👇
مامان 🩵کیادل🩷 مامان 🩵کیادل🩷 ۴ سالگی
میگم ابجیا
من تو گهواره راستش زیاد میبینم دلبندهاتون یا میرن مهد یا زیاد اسباب بازی دارن و خونه رو کردن مهد و خونه بازی خب
حالا منم دلم میخواد برا کیان کاری کنم حس میکنم یه کوچولو اولی داره اونم پرخاشگر میشه و بی حوصله
هی میگه حوصلم سررفته چیکار کنم منم ک داغووووون میگم برو بازی کن میگه الان با چی بازی کنم؟ اسباب بازی یکم داره هاااا ولی مثلا میگه من‌ک فلان ماشین رو ندارم چطوری بازی کنم و من از این خوشم نمیاد😐
بنظر شما تو فکر اسباب بازی جدید براش باشم یا ببرمش مهد
راستش حس میکنم یچه هام از بقیه بچه خیلی پایین تر هستن دلم میخواد تا میتونم بچه های منم مخصوصا کیان با هم سن هاش یجورایی یکی باشه
امروز کنار من خوابیده بود یچیزی تو گهواره دید(عکس یه اتاق بود و دخترونه)با این حال میگفت ماهم کاش از اینا داشتیم
حالا چیکار کنم یخورده اسباب بازی بگیرم ک با دلسا بازی کنن یا ببرمش مهد یا چمیدونم خمیر بازی اینا بگیرم؟
البته الان ن فقط میخوام تو ذهنم و اولویتام باشه
مامان ایلیا مامان ایلیا ۴ سالگی
دیشب ایلیا خیلی بیقرار بود و گریه کرد تو تاپیکام از علت این حال و هوای این روزاش گفتم
صبحم باز گریه کرد و ناراحت بود ولی خلاصه با صحبت آروم شد و رفت و البته گفت ب تارا جون بگو کلا کلاسم رو عوض نکنه مربیمم عوض نشه

خلاصه امروز اوضاع بهتر بود
بعدازظهرم حضوری نوبت مشاور کودک داشتم، از نوزادی تا امروز ایلیا مطرح شد
خلاصه این شد ک ایلیا علاوه بر استرس حس خشم هم داره الان باید خشمش تخلیه بشه، با خط خطی کردن، خمیر بازی، آشپزی ( پختن کوکو های مختلف ک اون ورز بده)
گفتن حس امنیتش کم شده با تایم مشخص بازی هر روزه ی ( مثلا هر. روز ۶ عصر) نیم ساعته هم از جانب من و هم جداگانه از جانب پدرش امنیت رو برمیگردونه
و نکته بعدی ک گفتن خیلی رفتاراش بابت سنشه و گفتن اصلا تو این سن بچه ها دقیقا آدمو عصبانی میکنن و مادر پدر نباید تو بازی بچه بیوفتن😅 حالا این یعنی چی؟
وقتی خسته و کلافه ای و بچه جیغ میزنه و گریه میکنه خشممون رو نفهمه سریع موقعیت رو ترک کنیم و خشممون رو تخلیه کنیم
وقتی بچه جیغ و داد میکنه ما هم بیوفتیم تو جروبحث اینجور میشه ک من مامان رو در زمان خشم هم دارم ک نباید اینطور باشه و ب مرور عادتش میشه


امیدوارم نکات رو رعایت کنم تا ایلیا زودتر آروم بشه و کوچولوهای همتون در آرامش باشن