۱۰ پاسخ

من اول اون مادر رو قضاوت نمبکنم
نه که بگم کارش درست بوده ۱۰۰ درصد غلط بوده
ولی نمیدونم کل روز چی به اون مادر گذشته و بچه چکارش کردم
چون پسرم امروز انقدر منو اذیت کرد آخرشب واقعا دلم میخواست گریه کنم
...
اینجور موارد پیش اومده
منم معذرت خواهی میکنم
یا در نهایت یکی دیگه میخرم
نمیزنمش

هیچی قضاوت نمیکنم شاید شما حال و احوالت خوب بوده اما اون مادره نه. ب امروزی و دیروزی بودنم ربطی نداره

باهاش حرف میزنم و توضیح میدم میریزه روت لباست خراب میشه و این حرفها. ولی اگر آروم نشه میرم یه آبمیوه دیگه میخرم. حق داره دوست نداشته کسی آبمیوه شو دهن بزنه.

ی وقتایی اینقد حرص دخترم میکنم دلم میخواد هم خودش هم خودمو بزنم
ولی دلم نمیاد واقعا
زدن کار درستی نیست
ولی امیدوارم خدا ب قلب اون مادر آرامش بده ‌‌بچه هام صبور

منم بعضی وقتا دیگ واقعا کم میارم و از کوره در میرم البته سعی میکنم بیرون از خونه خودمو کنترل کنم

من اصلا نمی‌خورم ک بخوام تو این موقعیت قرار بگیرم نگه میدارم ک یکمش رو بخوره تا نریزه یا بهش میگم میشه یکمش رو من بخورم .

منم خیلی اینجوری میشم من دوتا دارم خیلی خیلی شیطونن دیوانم کردن اخه دیروز برداشته تو کوچه باغچه کنده میخوره هرچی میگم لج میکنه یا میپره وسط خیابان منم خیلی دعواش میکنم شایدم بزنم اما به شوخی یا ارام اما تو خونه خیلی بد هستم خیلی عصبی ام خودمم عذاب وجدان میگیرم اخه بخدا دیوانت میکنن ی لحظه آرامش نداری خیلی سخته بزرگه از دستی دیش میکنه مشق هاشو نمینویسه همش الکی گریه میکنه هیچی غذا نمیخوره هیچا باهات نمیاد خلاصه کوچکه مثل چسبه جایی نمیزاره بری با گریه براش جوجه خریدم مدام رو فرش ولش میدن تمام زندگی کثیف کرده خلاصه خیلی اذیتم بخدا ماهم خیلی حق داریم تحمل مون تموم میشه کم نیاریم گاهی چکارکنم خوب

وای منم گاهی پسرم تو خیابون حرصمو در میاره تنها کاری که میکنن اون لحظه زیر بغلم میزنمش میرم بیرون 😂
البته چون ما از خوراکی های هم میخوریم گریه نمیکنه نهایت میگه چرا خوردی میگم خودم پولشو دادم. اونم میگه ن من پولشو دادم تمام میشه😂😂

تو که بچتو میشناسی آخه حالا اون یه هورتم نمیخوردی😁
با بچه ها فقط با ساخت تا زمان بگذره و عاقلتر بشن

حال مادرا واقعا سخته بچه ها هک رفتارهای خاص یعنی آدم ‌پشیمون میکنن از همه چیز و‌همه کس

سوال های مرتبط

مامان 💓🐿سنجاب🐿💓 مامان 💓🐿سنجاب🐿💓 ۳ سالگی
از شب قبلش ک چیزی نخورده بودم تا الان ک ساعت ۱ بود بدون هیچی....ن صبحانه ن چایی ن توقفی....داشتم میمردم از خستگی....انقدر ک دخترم رو پاهام وول خرده بود حس میکردم زانوهام و رونای پام از هم جدا شدن....فقط خدا خدا میردم. زودتر نگه دارن دهنم تلخ شده بود از بی ابی و چیزی نخوردن... بالاخره ی جا نگه داشتن.....پمپ بنزین بین راهی پشت ی دیوار متروکه.....ک خیالشون راحت باشه هیچ احدی نمیاد و خدای نکرده نامحرم چشمش بهشون نمیوفته.....مذهبی های افراطیه بیخود.....خلاصه ک تا تونستم سعی کردم بخندمو ب خودم سخت نگیرم و صبوری کنم....بعد کلی انتظار مادرشوهرم یه دبه ۳کیلویی از ماشین اورد بیرون با نون های بیات ک از دیشب بود..... دبه لبریز از الویه بود.....از ظاهرش نگم بهتره..... مزه ش داغووووون....مزه ماست خراب شده میداد‌....بااین ک خیلی گشنم بود.... ولی میلم نکشید چیزی بخورم .....ماهم چون ماشین جا نداشت نتونستیم خوراکی برداریم....جایزم نبود میگفتم من اینا رو نمیخوام و برو برام غذا بگیر....هم خودمو خراب کرده بودم و همون اول ساز مخالف میزدم هم بی فایده بود.... یه چیزی میگفتن ک قانعت کنن...از حرص زیادم حتی چاییم نخوردم فقط یه نصفه سیب ک بچه هام نخورده بودن خوردم....محمدم انگاااار ن انگارررر ....اصن انگار ن من وجود داشتم ن بچه هاش.خودش از صدتا بچه بچه تر بود....خانم بیا این سیب و پرتغال رو پوست بگیر.... برو لیوان بیار ی چایی برام بریز‌‌....بچه ها رو ببر دسشویی.....کلا تو همون نیم ساعت توقف یا داشتم بچه ها و شوهرم رو سیر میکردم با میبردم دسشویی و .....بعدم باز بلند شدن و راه افتادیم دوباره....میدونستم قراره سخت بگذره ولی ن ب این سختی....امیدوار بودن لااقل شوهرم یکم حالمو درک کنه
مامان 💓🐿سنجاب🐿💓 مامان 💓🐿سنجاب🐿💓 ۳ سالگی
دیگ داشت اشکم.در میومد ... سرمو گرفتم و ی گوشه نشستم و ب محمد گفتم من دیگ کاری ندارم خودت هر کار میخوای بکنی بکن.محمدم چمدونو خالی کردو. یه کوله پشتی برداشت و ی چند دست لباس ضروری برای بچه ها و خودون برداشت ....مگ میشد با دوتا بجه بری مسافرت اونم بدون لباس و وسیله؟ن ی مسافرت یه روزه.... کربلا....
سعی میکردم ا لین تجربه ام از کربلا خوب باشه واس همین تامیتونستم خیلی چیرا رو یا نادیده میگرفتم یا ذهنمو درگیرش نمیکردم....با هر مکافاتی بود راه افتادیم.....مادرشوهرو پدرشوهرم جلو ...منو پسرمو دخترمو دوتا برادر شوهرام و محمدم عقب‌.. ۶نفر ادم....حتی نمیشد نفس بکشی چه برسه تکون بخوری...دخترم روپای من بود و پسرم رو مای باباش....خیلی سخت بود خیلی....از بیخوابی داشتم میمردم....تو ماشینم اصن امکان خوابیدن نبود بااین شرایط....بچه ها عقب ماشین اذیت میکردن و جیغ و داد و سرو صدا میکردن بازی میکردن....هنوز چند ساعت از حرکت نگذشته بود من داشت دیوانه میشدم....یا بجه ها جیش داشتن یا اب میخواستن یا گشنه شون بود یا خوابشون میومد....مدرشوهرمم ی اخلاقی داشت یه کله میرفت....مگر برای نماز...‌اطز صبح ک حرکت کرده بودیم بدون صبحانه و چایی تا خود ظهر روند بدون توقف....گشنه تشنه خسته ....جای تنگ......بچه ها کل مسیر رو پام.....از خدا میخواستم بهم قوت بده...عصبییییسی....کلافههههههه....روانییییسس.ولی فقط از درون....سعی میکردم ظاهرم بخنده و خوشحال باشه .....این خودش بیشتر اذیتم میکرد ....این ک نمیتونستم خودمو خالی کنم....از همه اینا بدتر شوهرم بجای این ک کمک حالم باشه از صدتا بچه بچه تر بود....
مامان عروسکِ من مامان عروسکِ من ۴ سالگی
دخترا
دختر من یجوریه یا یجوری شده:
قبل عید رفتیم خونه مادرشوهرم و پسردایی شوهرم مجرده چهارشونه و هیکلی و قدبلند اونجا بود دخترم گریه کرد و تا اون یه روزی ک اون اونجا بود دخترم از اتاق بیرون نیومد. اگرم بزور میومد با بغض بود.
یا یروز دیگه یکی از خانم فامیل مادرشوهرم اونجا بود دخترم قشنگ باهاش اوکی بود و حرف و خنده و بازی اما بعد چن ماه ک همون خانم رو دید گریه کرد بحدیکه اونا رفتن از خونه مادرشوهر اگرم ساکت بشه از اتاق بیرون نمیاد. یا یروز دیگه دایی و زندایی شوهرم اومدن خونه مادرشوهر و اصرار داشتن ماهم بریم از قبل ب دخترم گفتم همش میگفت نه نمیام اما واس اینکه عادت نکنه با بدبختی بردیمش اولش بغض کرد بعدش ک دید اونا مهربون و باهاش بازی میکنن باهاشون خوب شد و موقع برگشت میگفت دایی و زندایی و دوس دارم اما چن هفته بعد گفتم بریم خونه مادرشوهرم دخترم میگفت اگه دایی زندایی اونجان نمیام و نریم.
یا چن روز پیش فرشامو نو دادیم قالیشویی کارگرا اومدن پشت در وایستاده بودن ک بیان فرشارو جمع کنن دخترم اونقد گریه کرد یعنی گریه کردا در بحدیکه کبود شد آخرش من با این کمرم با شوهرم تنها وسایل رو بلند کردیم و فرشارو جمع کردیم یعنی دخترم نذاشت اونا بیان داخل و کارشونو بکنن. یا تعمیرات داشتیم تو خونمون هرکاری کردیم دخترم از گریه کبود شد و اجازه نداد اوستا کار بیاد کار کنه مجبور شدم ببرمش بیرون تا اونا بیان کار کنن تو خونه. یا امروز ک قالی هامونو آوردن قبل اینکه بیان تماس گرفتن دخترم تا شنید یکی میخاد بیاد از گریه کبود شد و آخر بردمش بیرون و قالیها رو شوهرم تحویل گرفت هرچیم ازش دلیل میپرسم میگم چرا می‌ترسی گریه میکنی میگه آخه دوس ندارم هیچ دلیل قانع کننده ای نیست.
مامان عروسکِ من مامان عروسکِ من ۴ سالگی
مادرای عزیز میشه کامل بخونید بعد با دلیل و منطق جواب منو بدید؟ قبلش واقعا ممنونم بابت وقتی ک میزارید و میخونید🙏
دختر من 3سال و 8 ماهشه. متولد 1400/9/19 تصمیم گرفتیم از مهرماه بفرستمش مهدکودک. چن روز وقت گذاشتم تمااام مهدکودک های اطراف خونمون حتی یکم اونطرفترش رو پرس و جو کردم از مهد ها خیلی راضی نبودم، از چندین نفر تحقیق کردم همه بلا استثنا یه مرکز مهد یا پیش دبستان رو معرفی کردن ک خیلی راضی بودن. حتی ی مرکز پیش دبستان رفتم مدیر اون مرکز گفته بود ک بچه های خودشو چندین سال قبل تو همون مهدی ک تعریفش رو شنیدم فرستاده بود میگفت کادر خوب و قوی داره.. خلاصه دیروز رفتم و با مدیرش صحبت کردم همینکه رفتیم دخترم سریع رفت پیش بچه ها باهاشون ب بازی و صحبت مشغول شد و من با مدیرش حرف میزدم. مدیر گفتش دخترت مشخصه بچه زرنگ و با اعتماد بنفسیه چون خودش رفته بالا پیش بچه ها و ب بازی و صحبت مشغول شده. و گفت ما اینجا مهد نداریم پیش دبستان داریم ک کلاسها طبق سن بچه ها تفکیک شده ست یعنی دختر تو میره تو کلاس 4تا 5سال👇👇👇👇👇👇👇