دیگ داشت اشکم.در میومد ... سرمو گرفتم و ی گوشه نشستم و ب محمد گفتم من دیگ کاری ندارم خودت هر کار میخوای بکنی بکن.محمدم چمدونو خالی کردو. یه کوله پشتی برداشت و ی چند دست لباس ضروری برای بچه ها و خودون برداشت ....مگ میشد با دوتا بجه بری مسافرت اونم بدون لباس و وسیله؟ن ی مسافرت یه روزه.... کربلا....
سعی میکردم ا لین تجربه ام از کربلا خوب باشه واس همین تامیتونستم خیلی چیرا رو یا نادیده میگرفتم یا ذهنمو درگیرش نمیکردم....با هر مکافاتی بود راه افتادیم.....مادرشوهرو پدرشوهرم جلو ...منو پسرمو دخترمو دوتا برادر شوهرام و محمدم عقب‌.. ۶نفر ادم....حتی نمیشد نفس بکشی چه برسه تکون بخوری...دخترم روپای من بود و پسرم رو مای باباش....خیلی سخت بود خیلی....از بیخوابی داشتم میمردم....تو ماشینم اصن امکان خوابیدن نبود بااین شرایط....بچه ها عقب ماشین اذیت میکردن و جیغ و داد و سرو صدا میکردن بازی میکردن....هنوز چند ساعت از حرکت نگذشته بود من داشت دیوانه میشدم....یا بجه ها جیش داشتن یا اب میخواستن یا گشنه شون بود یا خوابشون میومد....مدرشوهرمم ی اخلاقی داشت یه کله میرفت....مگر برای نماز...‌اطز صبح ک حرکت کرده بودیم بدون صبحانه و چایی تا خود ظهر روند بدون توقف....گشنه تشنه خسته ....جای تنگ......بچه ها کل مسیر رو پام.....از خدا میخواستم بهم قوت بده...عصبییییسی....کلافههههههه....روانییییسس.ولی فقط از درون....سعی میکردم ظاهرم بخنده و خوشحال باشه .....این خودش بیشتر اذیتم میکرد ....این ک نمیتونستم خودمو خالی کنم....از همه اینا بدتر شوهرم بجای این ک کمک حالم باشه از صدتا بچه بچه تر بود....

۳ پاسخ

عشقم مجبور بودین با این شرایط برین🤔

با این شوهر خدا بهت صبر بذه عزیزم با این اداما زندگی واقعا سخته مگه میشه شش نفر عقب بشینن مسافت به اون طولانی رفت غذاب الهیه

چ وحشتناک دارم تصور میکنم من بودم منفجر میشدم تو ماشین

سوال های مرتبط

مامان 💓🐿سنجاب🐿💓 مامان 💓🐿سنجاب🐿💓 ۳ سالگی
از شب قبلش ک چیزی نخورده بودم تا الان ک ساعت ۱ بود بدون هیچی....ن صبحانه ن چایی ن توقفی....داشتم میمردم از خستگی....انقدر ک دخترم رو پاهام وول خرده بود حس میکردم زانوهام و رونای پام از هم جدا شدن....فقط خدا خدا میردم. زودتر نگه دارن دهنم تلخ شده بود از بی ابی و چیزی نخوردن... بالاخره ی جا نگه داشتن.....پمپ بنزین بین راهی پشت ی دیوار متروکه.....ک خیالشون راحت باشه هیچ احدی نمیاد و خدای نکرده نامحرم چشمش بهشون نمیوفته.....مذهبی های افراطیه بیخود.....خلاصه ک تا تونستم سعی کردم بخندمو ب خودم سخت نگیرم و صبوری کنم....بعد کلی انتظار مادرشوهرم یه دبه ۳کیلویی از ماشین اورد بیرون با نون های بیات ک از دیشب بود..... دبه لبریز از الویه بود.....از ظاهرش نگم بهتره..... مزه ش داغووووون....مزه ماست خراب شده میداد‌....بااین ک خیلی گشنم بود.... ولی میلم نکشید چیزی بخورم .....ماهم چون ماشین جا نداشت نتونستیم خوراکی برداریم....جایزم نبود میگفتم من اینا رو نمیخوام و برو برام غذا بگیر....هم خودمو خراب کرده بودم و همون اول ساز مخالف میزدم هم بی فایده بود.... یه چیزی میگفتن ک قانعت کنن...از حرص زیادم حتی چاییم نخوردم فقط یه نصفه سیب ک بچه هام نخورده بودن خوردم....محمدم انگاااار ن انگارررر ....اصن انگار ن من وجود داشتم ن بچه هاش.خودش از صدتا بچه بچه تر بود....خانم بیا این سیب و پرتغال رو پوست بگیر.... برو لیوان بیار ی چایی برام بریز‌‌....بچه ها رو ببر دسشویی.....کلا تو همون نیم ساعت توقف یا داشتم بچه ها و شوهرم رو سیر میکردم با میبردم دسشویی و .....بعدم باز بلند شدن و راه افتادیم دوباره....میدونستم قراره سخت بگذره ولی ن ب این سختی....امیدوار بودن لااقل شوهرم یکم حالمو درک کنه
مامان عروسکِ من مامان عروسکِ من ۴ سالگی
بیدارید دخترا یسوال ذهنمو مشغول کرده
ما پایین خونمون پارکه و دخترمو اکثرا میبرم پارک حالا یه دختر هست از دختر من بزرگتره و اینجور ک چن نفر میشناسنش تو بچگی تشنج میکنه و الان متوجه نمیشه و هر یکساعت قرص میخوره.. حالا این دختر بچه رو پدرش هر روز میاره پارک و هروقتم میان پدره یا میشینه رو صندلی مشغول گوشیه یا حرف زدن با دیگران.... دختر من تو پارک بازی میکنه با دوستاش این بچه هم میره بازی میکنه باهاشون بحدیکه بچه ها نمیخان با این دختربچه بازی کنن میگن اذیتمون میکنه اما من میگم اشکال نداره بازی کنین باهم.. چن بار خودم دیدم دختر منو از سرسره هل داد و بهش تذکر دادم.. دیروز دخترم داشت با دوستاش مامان بازی می‌کرد و چمن ها رو می‌کندن مثلا غذا درست میکنن این بچه درکنار بازی با اینا رفت همشو لگد زد و چمنها رو پخش زمین کرد دختر منم میخاست حمله کنه بچه رو بزنه ک اجازه ندادم و دخترم جیغ میزد.. دوباره دخترم رو سرسره بود اومد گفت مامان این دختره دماغمو زد منم ب دختره در حالیکه باباش میدید گفتم برا چی میزنی؟ نباید بچه ها رو بزنی و ب دخترم و دوستاش گفتم خب جدا بازی کنید و باهاش بازی نکنید پدره اومد ب دخترش گفت زدی؟ اون گفت نه در حالیکه دختره من اصلادروغ نمیگه و پدره گفت دخترم حالیش نمیشه و فلان و نزده. در حالیکه روزای قبل بچه های دیگه میرفتن پیش بابای دختره و شکایت میکردن👇👇
مامان م سهیل مامان م سهیل ۴ سالگی
امروز بدترین روز زندگیم بود حالم انقدر بده که نه چیزی میتونم بخورم نه میتونم بخوابم پا پسرم از خونه ی مادرم داشتم میومدم پسرم گریه کرد گفت سر سره گفتم باشه چندتا سر بخور بریم یه مادری بود بچش خیلی و. ح ش ی بود با اینکه از پسر من چند ماهی ک چک تر بود اینا داشتن بازی میکردن من به پسرم گفتم مامان اروم بازی کن حواست باشه بعد اون پسره اومد پسر منو چنگ انداخت مادرشم پیشش بود من زود پسرم رو کشیدم کنار گفتم مامان عیلی ندا ه اونم نی نیه برو بازی کن پسرم رفت دوباره اون اومد تو سر سره دستشو انداخت صورت پسرم بعد سرش داد زد پسرم دستشو زد اون ور گفت چرا چنگ میندازی مادرش فکر کرد پسر من اونو زد گفت اقا پسر چرا میزنی داد زد سر بچم یدونه زد یهش من بهش گفتم پسرم نزد بچت داشت چنگ مینداخت دستشد زد اونور بعدشم اینا دوتا بچن چند بار من بچه ی خودمو کشیدم اوردم اینور دوباره این بچه اومد پسر منو زد بعد پسرم بلند سرش داد زد گفت نکن مادر احمقش عوض اینکه بچش رو ببره کنار اومد پسر منو زد که چرا داد میزنی گفتم خانم محترم پسر شما زد پسر منم سرش داد زد مادره ی احمق برگشت فحش خیلی بدی بهم داد اونجا همه داشتن بهش میگفتن خانم چه خبره بچه شما داره اذیت میکنه تازه طلب کارم هستی منم چند تا بارش کردم بچم رو برداشتم اومدم نصف راه بودم دیدم یکی همچین زد تو گوشم که سرم سوت کشید برگشتم ببینم کیه یکیم زد تو گوشم نگو برادر زنه بوده ۱۲ یا ۱۳ سالش بود انقدر غافلگیر شدم زبونم بند اومد پسره فرار کرد
مامان امیرعلی مامان امیرعلی ۴ سالگی
چند روز پیش یه جشنی با بچه ها رفتیم،اونجا یه دختر زیبای حدودا کلاس پنجمی هم با مامانش اومده بود که اکثر جشن داشت با گوشی بازی میکرد،
همه دست و کل و جیغ می کشیدند اما اون انگار تو عالم دیگه ای بود،
چند دقیقه ای هم که گوشی رو کنار گذاشته بود،جوری اخمو و بدعنق نشسته بود و حتی یکبار هم کف نزد که آدم دلش میسوخت به حال اینهمه کسلی و‌ انرژی منفی که یه بچه اینقدری داره و آخرش مامانش وضعشو دید وسط مراسم پاشدند رفتند...
و عجیب به فکر رفتم که چی به سر بچه هامون داره میاد
بچه مگه یه موجود خوشحال و رها و از هفت دولت آزاد نبود؟
چرا خیلی وقته ما دیگه بچه ای که از درخت و دیوار بالا بره یا تو کوچه لی لی کنند نمیبینیم؟
حتی تو پارک ها و مهمونیا هم به جای بازی و حرکت،یه گوشه نشستند و یک یا چند نفری سرشون تو گوشی؟
نگیم اینا از معضلات خونه آپارتمانی،بله سبک زندگی امروز بی تاثیر نیست اما تو روستا و با وجود خونه های ویلایی و ...هم باز بچه ها درگیر اعتیاد به مجازی شدند.
و برای همینه دیگه کمتر صدای قهقهه و بدوبدو و شیرین کاری کودکانه رو تو مسجد و پارک و مهمونیا میشنویم...
و معلومه میون اینهمه بچه بیحال کسل، بچه های پرانرژی که طبق طبیعت شون رفتار میکنند به اشتباه برچسب بیش فعال و اذیت کن و ...میگیرند!

✍️#زهرازینی_وند (مشاورکودک و خانواده)
🆔 @maman_moshaver
🌏اینجا نگاه تون به مادری عوض میشه
#نشربامنبع
مامان 🩵کیادل🩷 مامان 🩵کیادل🩷 ۴ سالگی
میگم ابجیا
من تو گهواره راستش زیاد میبینم دلبندهاتون یا میرن مهد یا زیاد اسباب بازی دارن و خونه رو کردن مهد و خونه بازی خب
حالا منم دلم میخواد برا کیان کاری کنم حس میکنم یه کوچولو اولی داره اونم پرخاشگر میشه و بی حوصله
هی میگه حوصلم سررفته چیکار کنم منم ک داغووووون میگم برو بازی کن میگه الان با چی بازی کنم؟ اسباب بازی یکم داره هاااا ولی مثلا میگه من‌ک فلان ماشین رو ندارم چطوری بازی کنم و من از این خوشم نمیاد😐
بنظر شما تو فکر اسباب بازی جدید براش باشم یا ببرمش مهد
راستش حس میکنم یچه هام از بقیه بچه خیلی پایین تر هستن دلم میخواد تا میتونم بچه های منم مخصوصا کیان با هم سن هاش یجورایی یکی باشه
امروز کنار من خوابیده بود یچیزی تو گهواره دید(عکس یه اتاق بود و دخترونه)با این حال میگفت ماهم کاش از اینا داشتیم
حالا چیکار کنم یخورده اسباب بازی بگیرم ک با دلسا بازی کنن یا ببرمش مهد یا چمیدونم خمیر بازی اینا بگیرم؟
البته الان ن فقط میخوام تو ذهنم و اولویتام باشه
مامان کارن مامان کارن ۳ سالگی
۲ روز بود رفتیم روستا خونه برادر همسرم همه خواهر برادر همسرم جمع بودن پسرم همون اول که رسیدیم گیر داد به روروئک یه بچه اونا هم مقصر بودن که قبل اومدن ما جمع نکرده بودن پسرم خودش را کشت ولی بهش ندادن منم بردمش بیرون براش ماشین خریدم ،داماد شوهرم اینا اینقدر به پسرم اخم میکنه وقتی نزدیک بچه اش میشه دلم میریزه ،فرداش اونها رفتن برای بچه شون ماشین خریدن گفتم بزارید تو ماشین که پسرم نگیره ازشون بیاید با ماشین بچه من بازی کنید بشکنه هم عیب نداره،یکیشون کرمش گرفت پسرمو برده بود تو ماشین بهش نشان داده بود پسرمم خودش را میزد من این ماشین را میخوام داماد شوهرم اینا هم میگفت به من ربطی نداره بچه شون گریه میکنه بچه شون ال و بل ،منم بهش گفتم تو ۵۰ سالته به جای لج انداختن بچه ها مدیریت کن که سر من داد زد ،منم ناراحت شدم به شوهرم گفتم چرا منو میاری که هر دفعه یکی از دامادها به من بی احترامی کنه شوهر منم ماسته،عمیقا دلم طلاق میخواد از دست پسرم هم خسته شدم خیلی اذیت میکنه