۷ پاسخ

آخی عزیزم سخته، من ک خودمم طاقت ندارم شوهرم سه روز بره جایی ... انشاءالله شوهرتون سلامت باشه و زود بگذره این یکماه

من شوهرم ۱۰روز میخاد بره مسافرت من غممم باد گرفتم چه کنم با این دوتاااا،اعصاب ندارم اینام از ثانیه ای که بیدار میشن نق میزنن تاااا شب ،شب تا صبح هم فقط منو اذیت میکنن ،اصلا درس نمیخابن ،واقعا دارم حرص میخورممم

عزیزم بع خانوادت پیشت هستن؟وقتی شوهرت نیست کمکت کن؟؟

چقدرررر این کوچولوها بابایی هستن آخه...طفلی الان دلش غصه داره،سرش رو گرم کن،مبادا غصه بخوره...

وای خیلی سخته پسر من اگه صبح بیدار بشه ببینه باباش داره میره هلاک میشه

درکت میکنم دختر من شوهرم چن روز رف کربلا انقد افسرده و بهانه گیر شده بود ک نگو.
الآنم صبا منتظره شب بشه ک باباش بیاد همش جلو دره

مگه شغلش چیه .اگه دایم اونجا هست شما برید

سوال های مرتبط

مامان آراد 🧒 مامان آراد 🧒 ۴ سالگی
میدونید بچه هام چندساله هستن دیگه. امروز هم مثل هرروز بردمشون پارک ، البته با اعمال شاقه🥲 رسیدیم پارک پسرم گفت جیش دارم. شومبول به دست میگفت داره جیشم میریزه. دیگه کلی گشتم یه کوچه خلوت پیدا کردم. طفلی بچم چقدددرم جیش داشت.
اومدیم باز گفت وای پی پی دارم داره میریزه.😐 دخترمم از اونطرف گریه گریه ک میخوام تاب بازی کنم. پیادش کردم بردمشون فروشگاه جانبو بغل پارک. با کلی عذرخواهی گفتم سرویس بهداشتی دارید؟ پسرم دلیپجه گرفته. گفت اره برو اون ته فروشگاه هست.
خلاصه رفتیم کارشو انجام داد بچم.
اومدیم
دخترم رفت تاب بازی. پسرم گیر داد من هولش بدم. یهو اومد از وسط تاپ بیاد جلو ک از جلو هولش بده، تاب بغلی محکم خورد تو سرش افتاد زمین😥 پریدم تاب رو محکم گرفتم ک دوباره نخوره تو سر پسرم😥 انقدر بچم گریه کرد ک خدا میدونه. دست و روشو شستم سرشو ماساژ دادم خوراکی دادم بغلش کردم تا اروم شد. و اینم درنظر داشته باشید ک دخترم همزمان گریه میکرد ک بریم تاب بازی😐🥲

و هرروز همین داستانارو داریم
و باز فردا تیپ میزنیم شاد و خندان میریم پارک
له و داغان برمیگردیم خونه🙂
مامان مهرسام مامان مهرسام ۳ سالگی
خانما. پسر من کلاس اولی میره دو. بعد حدود سی کیلوه. بعد یه دوست داره که اون دختره کلاس ۴. میره ۵. ۸۰. کیلو به بالاس. خیلی خیلی درشته. یعنی من نصف اونم. بعد دیشب به شوخی میزد تو سر پسرم. بعد پسرمم همون مدل شوخی میکرد باهاش. اینا از همون دو سه سالگی با هم دوستن. بعد الان مادرش. زنگ زده که. زده تو سر دخترم. دخترم سینوزیت داره. شب برگشتیم. افتاده بهش بگو دخترم نزنه. گفتم. به خدا من داشتم نگاهشون میکرد دخترتون باهاش شوخی کرده اینم شوخی کرده. بچن. ولی زنه خیلی پر روه. یه بار. اینا سر نوبت تاب. در حد یه کل کل کوچولو باهم کردن بچه ها. این تا یه ماه با من حرف نمیزد. منظورم مادر دختره. با من حرف نمیزد. یه کم دختره حالت ساده هست و خیلی چاق مادرشم دیگه بچه دار نمیشه همشم میگه بچه ها تو خیلی زبلن. به نظرتون چه کنم باهاش؟از حسودیشه اینجور بهانه میگیره؟دخترش. سه برابر پسر منه اخه پسر. من چه اسیبی میتونه به اون برسونه. بعد پسرم اینقد با ادبه خدا بدونه همه زنا پارک عاشقش شدن. جلو اون تعریفش میکنن حس میکنم حساس شده