۴ پاسخ

دخترمم داره
عروسکش هاپو هس
ولی واسه دخترم عالیه
سه ساله دارتش

خب حالا نخوابه اتاق خودش چی میشه

والا بنظرم اینها اشتباهه . بچه باید اروم بخوابه هواسش پرت نشه .

حواسش پرت نمیشه موقع خواب؟

سوال های مرتبط

مامان رزا مامان رزا ۳ سالگی
سلام مامانهای مهربون و پر انرژی.
فرزندان شما اجازه دارند اسباب بازی هاشون رو وارد پذیرایی، اشپزخونه یا اتاق خوابتون بکنن یا فقط باید تو اتاق خودشوت بازی کنن؟
من از اول که رزا تونست چهاردست و پا بره خونه رو تا حد خیلی زیادی امن کردم که هی نخوام مراقبش باشم و بهش بگم نکن دست نزن چون فکرم این بود که باید تو خونه ی خودش احساس امنیت و آرامش بکنه نه اینکه هی نگران باشه دست نزنه نشکنه نیفته. اما از بعد دوسال و نیم سه سال سعی کردم قوانین تربیتی رو بهش گوشزد کنم اما خیلی تاثیری نداره .بعضا میبینم مامانها بچه هارو مجبور میکنن تو اتاق خودشون فقط اسباب بازی رو پخش زمین کنن.اما خب کف خونه ما پر میشه از لگو و اسباب بازی. تو مرتب کاری هم کمک نمیکنه. با اینکه توی مهد به قول خودش کلین آپ میکنن بعد از هربازی.
اتاقش ۱۲متر بوده که ۳مترش تخت و کمد و...گذاشته شده
اتاق ۹متری و بدون پنجره و نه چندان دلباز هست. دلم نمیاد بگم فقط تو اتاق خودت بازی کن اما بارها پیش اومده موقع اب کش کردن برنج با قابله یهو لگو رفته زیر پام یا پام داخل کالسکه بچه ش رفته😑 بی نظمیش واقعا اذیتم میکنه اما بین روان سالم بچه و خودم دودل هستم.
قوانین خونه شما چطوره؟
مامان فاطمه مامان فاطمه ۴ سالگی
منبع :خبرگزاری فارس

🔹قدم نورسیده مبارک!

تا حالا شنیدید که می‌گن: «قدم نو رسیده مبارک»؟
دیشب من واقعاً قدمِ مبارک یه نوزاد رو دیدم.

توی یکی از بیمارستان‌های زنان و زایمان تهران، وقتی یه مادر تو اتاق عمل داشت سزارین می‌شد، یه موشک به سمت بیمارستان اومد. موشکی که احتمالاً ساخته‌ی شرکت‌های تسلیحاتی اسرائیلی مثل آی‌ام‌آی یا رافائل بود.
همون موشک‌های دقیقی که به قول خودشون فقط «اهداف نظامی» رو می‌زنن و قراره برای ما ایرانی‌ها «دموکراسی و صلح» بیارن!

اما این یکی، درست وقتی به بیمارستان برخورد کرد، منفجر نشد.

موشک، توی آسمون سر خورد، به هدف خورد... ولی نترکید.
و این یعنی نه فقط جون اون مادر و نوزادش نجات پیدا کرد، بلکه جون ۶۰–۷۰ تا مریض دیگه هم حفظ شد.

بیمارستان رو تخلیه کرده بودن و مریض‌ها رو برده بودن تو محوطه‌ی باز بیرونی.
مادر، تازه چشماش رو باز کرده بود؛ با تعجب خودش رو زیر یه درخت وسط پارک دید، نه زیر سقف اتاق عمل.
بی‌قرار بچه‌اش بود، و نمی‌دونست چه اتفاقی افتاده.
پرستارها که نوزاد رو آوردن و نشونش دادن، یه نفس عمیق و آروم کشید...

پ.ن:
برای آدمی مثل من، با ایمانی که بیشتر وقت‌ها لنگ می‌زنه، خدا توی همین لحظه‌ها راحت‌تر پیدا می‌شه تا توی کتاب‌های قطور دعا.
من خدایی رو می‌شناسم که، با وجود هزار و یک کنترل کیفیت توی صنایع نظامی رژیم، باز هم کاری می‌کنه که یه موشک عمل نکنه... فقط برای اینکه یه بچه به دنیا بیاد.

این روزها، خدا رو خیلی بیشتر از قبل حس میکنیم