سلام خانما
چندروز پیش جایی دعوت بودیم و اونجا چندتا بچه دیگه هم بود.دختر من با دختر جاریم که یکسال فاصله سنی دادن بازی می‌کرد..یکی از بچه‌های دیگه اومد،اونم سرماخورده بود..سرفه می‌کرد و چشماش سرخ مانند بود و آبریزش بینی هم داشت
اون بچه مذکور اومد با اینا بازی کنه..دختر من چون خسته بود و خوابش میومد دیگه اومد پیشم و زیاد نرفت پیششون
اون بچه و دختر جاریم هم بازی میکردن هم گاهی دعوا
.
دیروز فهمیدم که دختر جاریم سرماخورده و تب داشت
امروز ظهر پسر بزرگش اومده بود بالا و با من کار داشت در مورد گوشیش
دم در بودیم که دختر جاریم بدو بدو اومد بالا(بینیش گرفته مانند بود و معلوم بود سرماخورده)
چیزی که برگامو ریخت این بود که این بچه بدون شلوار و شورت بود😅
مدام صورتشو می‌آورد نزدیک صورت دخترم و باهاش حرف میزد(دخترم کنار پام ایستاده بود)
می‌خندید و حرف می‌زد با دخترم توصورتش..جلوی در با فاصله‌ از پله ها کمی بپربپر کردن و بازی کردن
هی دخترمو صدا میزدم و میومد پیشم ولی دختره مدام صداش میکرد و نمیذاشت کنارم بایسته
.
حالا از ظهر کمی گذشته دخترم گاهی عطسه میکنه و حس میکنم داخل بینیش کمی آب داره ولی زیاد جاری نمیشه
.
آخه بچت مریضه چرا میذاری بیاد بالا😩؟؟؟؟!!!!! اونم تو اون وضع

حالا چه خاکی تو سرم بریزم😥😥خیر سرم شربت ایمونس شروع کردم براش
چیکار کنم بدتر نشه
استرس گرفتم فقط😭
عجب گرفتاری شدمااااااا😭😭😭😭

۱ پاسخ

منم از شانس خونه مامانم اینام همسایشون کلا رفت و آمد دارن همش اونجان همشونم مریضن ناجور من از ترس اومدم آمپول آنفولانزا بزنم تو مسیر خواهرشوهرم روبوسی کردیم اونم از شانس مریض بود واقعا درکی ندارن وقتی سرما خوردن من خودم انقد میترسم بس بد مریضم موقع سرماخوردگی خیلی رنج میکشم خصوصا الآن که باردارم نمیتونم آمپول بزنم یا دارو درستی بخورم واقعا من خودم برا همه رعایت میکنم همیشه ولی اونا هیچ😬🫠

سوال های مرتبط

مامان سید محمد احسان مامان سید محمد احسان ۲ سالگی
امان از امروز
ما صبح رفتیم خونه جاریم بچش چهار دست و پا میره ،خونشون طبقه بالای خونمونه بعد داشتیم میومدیم سر ظهر خونه بچه خوشحال بود فک میکرد با ما میاد خونمون ب جاریم گفتم ببرمش ؟! گفت نه الان باباش میاد و اینا ما اومدیم خونه من غذای محمد احسان رو دادم خوابوندمش خودمم خوابیدن تازه چشام گرم شده بود که دیدم صدای جاریم میاد داره پسرش رو صدا میزنه یهو صدای جیغغغغغ و بووووم افتادن چیزی من بدو بدو سر لخت رفتم بیرون دیدم نگو اینا هم خوابیدن گرم بوده کولر زدن در رو باز گذاشتن بچه هم از خونه اومده بیرون داشت میومد خونه ما ،دوازده تا پله داره بچه افتاد
حالا خداروشکر چیزیش نشد ،همون لحظه با جاریم با هم رسیدیم بالا سرش اون که بیچاره مثل بییددد می‌لرزید فقط بچه رو گرفت بغلش منو صدا میزد ولی بچه رو گرفتم اول آرومش کردم سرشو چک کردم دیدم نه قرمزه نه هیچی بالای لبش و بینیش قرمز بود و یکم زخم داشت که اونم زیاد نبود به بینیش دست میزدم سرشو عقب میکشید گفتم خداروشکر چیزیش نیست ولی برن لباس بپوشن بچه رو زود ببرن دکتر ،الان اومدن گفتن دکتر گفته خوبه همه چی بینیش هم حتی چیزی نشد و زخم سطحی بوده
بعد رفتنشون نشستم ی دل سیر گریه کردم بعدش خودم جون نداشتم کاری بکنم اصلأ واقعاً خیلی سخت بود ،خدا همه بچه ها رو برا مامان باباهاشون سالم و سلامت نگه داره
مامان دلنیا مامان دلنیا ۳ سالگی
توروخدا کمک دختر من خیلی آرومه از بچگی همینجور بوده خیلی خوب با بچه های دیگه بازی میکنه ها ولی چند تا از بچه های فامیل هستن بهش زور میگن یا میزننش همسن هم هستن دختر من اصلا نمیتونه از خودش دفاع کنه پدر مادرهای اونا هم چیزی نمیگن به بچه هاشون منم چندبار میتونن مگه دعوا کنم آخه شوهرمم قطع ارتباط نمیکنه خودش هم رودروایسی داره چیزی نمیگه ولی من نگران دخترمم ،از وقتی از اینا کتک خورده دیگه راحت نمیره سمت بچه ها بازی کنه میترسه از دور وایمیسه نگا میکنه رو بچم برچسب خجالتی و ترسو میزارن درصورتی که اصلا اینطور نیس طفلک چند شب پیش هم رفتیم خونه یکی از اقوام دخترم ی گوشه وایساده بود بچه اینا عین وحشیا رف موهای دخترمو کشید اونم چیری نگف دفعه دوم باز رف من بهش حرف زدم دفعه سوم باز رف کشید موهای بچمو شوهرم رف بی‌بیارتش یهو دخترم شروع کرد به جیغ کشیدن طفلک خشمشو اینطور خالی می‌کرد یک ربع جیغ گشید داشت از حال میرف خودمم دست و پام می‌لرزید به سختی آرومش کردیم فامیل هم نمیگن بچه های خودشون عین وحشیا تربیت شدن که میگن بجه تو تو خونه تنهاس بلد نیس با بچه های مردم بازی کنه ،ینی راضیم به دخترم یاد بدم در حد مرگ بگیره بزنتشون ولی بچم اینطور نیس دلش نمیا چی کنم من با اینا
مامان 👶نی نی👶 مامان 👶نی نی👶 ۲ سالگی
فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری
من واقعا این حرف چرتو درک نمیکنم که میگن بچست دیگه نمیفهمه کتک میزنه.... ناسلامتی بچه آدمیزاده عقل و فهم داره بزرگ‌ترش باید بهش یاد بده که خوی وحشیگریشو کنترل کنه. بخدا من این روزا اینقدر حال روحیم داغونه که حد نداره خودتونم میدونین که مادرمو از دست دادم...
چند شب پیش بس که تو خونه زار زدم شوهرم گفت پاشو بریم خانه بازی هم حال و هوای تو عوض شه هم بچه یکم بازی کنه. رفتم اونجا یه دختر بزرگ فکر کنم ۶ سالی داشت یهو الکی بدون دلیل حمله کرد به پسر من اینقدرم بزرگ بود من نمی‌تونستم از رو پسرم برش دارم افتاده بود رو پسرم با یه دستش مشت میزد تو سرش با یه دستشم صورتشو چنگ می‌کشید( توهین به کسی نباشه ولی بنظر من مادر و پدر این دختر از بچه داری فقط درست کردنشو بلد بودن بعدشم ولش کردن به امون خدا )..
حالا پسر دوساله ی من همینجوری که اشک می‌ریخت می‌گفت دختر خانم منو نزن زدن کار بدیه😓
خلاصه حال و هوام عوض نشد که هیچ بدترم شدم.