۶ پاسخ

خیلی زیبا بود و حق

من که حالم از بچه داری بهم میخوره ..خستگیو تحمل میکنم ولی شیر نخوردن و غذا نخوردن نه

🥹دقیقا همینجوریه مادر بودن

وای دقیقا 🥺گاهی وقتا انقد حال روحی و جسمیت بده ولی وقتی نگاش می‌کنی میگی همیشه حال بچم خوب باشه من خوب میشم
و دیگه هیچ وقت اون آدم سابق نمیشی🥺

عزیزم

واقعا
حرفت و باید باطلا نوشت❤️

سوال های مرتبط

مامان آراز 🩵 مامان آراز 🩵 ۲ ماهگی
برای تمامِ مادرانِ تازه‌نفس… شما تنها نیستید.

«به تویی که شب‌هایت دیگر شبیهِ گذشته نیست،

به تویی که تمامِ تمرکزت شده نفس‌هایِ آرامِ کودکت،

به تویی که شاید هنوز داری با دردِ زایمان، با خستگیِ بی‌امان، یا با حسِ غریبه‌ای که به خودت پیدا کرده‌ای، دست و پنجه نرم می‌کنی…

این را بدان: تو تنها نیستی.

این لحظه‌ها، این احساساتِ گوناگون (از عشقِ بی‌حد و وصف تا دلتنگی برایِ خودِ قبلی)، این آشفتگی‌هایِ گاه و بی‌گاه، و این تلاشِ مداوم برایِ کنار آمدن با دنیایِ جدید، بخشی طبیعی از مسیرِ مادری است.

شاید فکر کنی فقط تویی که در میانِ بی‌خوابی‌ها، اشک‌ها و لبخندهایِ ناگهانیِ کودکت، گاهی احساسِ تنهایی می‌کنی. شاید فکر کنی فقط تویی که در آینه به دنبالِ خودت می‌گردی و کمی او را گم کرده‌ای. شاید فکر کنی فقط تویی که گاهی در میانِ عشق به فرزندت، دلت برایِ “خودت” تنگ می‌شود.

اما باور کن، هزاران هزار مادرِ دیگر، دقیقاً در همین لحظه، در حالِ تجربه‌یِ احساساتی شبیه به تو هستند. ما همه در این سفرِ شگفت‌انگیز و در عین حال دشوار، همسفریم.

این روزها سخت می‌گذرد، اما می‌گذرد.

هر مادری، در هر کجایِ این دنیا، اگر صادق باشد، حرف‌هایی برایِ گفتن دارد؛ حرف‌هایی از جنسِ خستگی، عشق، نگرانی، و دلتنگی. و همین اشتراکِ تجربه است که به ما قدرت می‌دهد.

پس اگر امروز احساسِ تنهایی کردی، یادت باشد که هزاران قلبِ دیگر، با قلبت هم‌نوا هستند. این مسیر را با هم طی می‌کنیم. با هم قوی می‌شویم. و با هم، زیباییِ این تجربه‌یِ ناب را درک خواهیم کرد.

شما قهرمان هستید، حتی در این لحظاتِ سکوت و خستگی.»

بارداری بارداری زایمان زایمان فرزند پروری فرزندپروری
مامان یقول‌و دوقول مامان یقول‌و دوقول ۳ ماهگی
پارت اخر تجربه زایمان طبیعی دوقلو:

برای بخیه زدن دپتا امدول بیحسی زدن من امپول هارو حس نکردم اما بخیه هارو موقع زدن سوزشش رو حس میکردم
نمیدونم چندتا بخیه خوردم اصلا از دکترم نپرسیدم🫠
بهش اعتماد کردم دیگه چه فرقی داره چندتا بخیه خوردم حالا !!

بعد از تموم شدن بخیه ها من و بردن بخش اما نینی ها چون خیلی زود به دنیا اومدن هردو رفتن nicu 🥲
خیلی ناراحت شدم و خیلی حس و حال بدی رو تجربه کردم 🥲

فردا صبحش بیدار که شدم گفتن میتونی بری بالا ببینیشون .
عصر هم فامیل و دوستان اومدن بیمارستان دیدن من اما از نینی ها همچنان خبری نبود و باید توی nicu میموندن.

شب برگشتم خونه بدون نیلماه و نلین جونم💔


حال عمومیشون خوب بود اما حدودا 5 روز بستری بودن چون نارس به دنیا اومدن و احتیاج به اکسیژن کمکی داشتن
شکم هاشونم شیر رو پس میزد و باد میکرد .
سیسی های شیر رو کم کم اضافه میکردن و تا جایی که به 30 سیسی برسه تحمل شیرشون باید تحت نظر میبودن .

و روز اخر هم باید زیر سینه شیر میخوردن تا اجازه ترخیص داده بشه که خدارو شکر از این مرحله هم عبور کردیم و مرخص شدن 🐰❤️🐰
مامان محمد مامان محمد ۱۲ ماهگی
پارت ۴زایمان طبیعی
جفت که اومد بیرون چون من پلاکت خونم یکم پایین بود بخاطر بارداری خونریزی داشتم سخت جلوشو میگرفتن و چون برش زیاد زده بودن بخیه زیاد خوردم خیلی خوب برام بخیه زد دکترم خدا خیرش بده ولی سخت ترین قسمتش به نظر من بخیه و آمپول فشار بود
بی حسی میزنن موقع زدن بخیه ولی بعدش من کلی درد داشتم تا یک هفته حتی نمیتونستم بشینم خیلی خیلی برام سخت بود انقدر سخت که من درد زایمانم به کل یادم رفته بود و فقط از درد بخیه ها میگم، درکل بخوام بگم اگه بخیه رو فاکتور بگیرم زایمانم خیلی خوب بود راضی بودم ازش و به خودمو امثال خودم که خانم هستن میبالم که انقدر قوی هستیم و دعا میکنم همه چشم انتظار ها این درد سخت و در عین حال به شدت شیرین رو تجربه کنن، درد زایمان در مقابل درد چشم انتظاری خیلی خیلی ناچیزه
نکات کوچیکی که شاید براتون سوال باشه پسر من ۳۳۰۰وزنش بود تو ۳۹هفته ۵روز دردم گرفت و بخاطر ورزشا پروسه زایمانم چهار پنج ساعت بیشتر نکشید خوده دکترای اونجا هم خیلی راضی بودن از زایمانم چون خانومایی اونجا بودن که بچه دوم سومشون بود ولی از شب های قبلش تو بیمارستان بستری بودن ولی من شکم اولی بودم و تو ۴،۵ساعت زاییدم
پسرم ساعت ۱۱:۱۰ظهر در روز ۱۴مرداد به دنیا اومد🩵🥹