خدا بهم قدرت و سلامتی بده
عین شیر پشت دخترمم
خدا شاهده
وضع مالی خوبی ام ندارم
اما خصوصی زایمان کردم ...
سیسمونی در حد توان خودم خریدم ...
از روزی که دنیا اومد
خودم ی تنه هواش داشتم ...
مادر و پدرم و داداشم هم هستنااا
اما خدا شاهده از روز سوم با بخیه سزارین پاشدم
رفتم متخصص ... آزمایش... بهداشت ...
خرید و الی الاخر ....

کم میارمااا
نمیگم کم نمیارم
اما قوی میمونم
بخاطر دخترم
که جبران کنم براش
نبود پدر بی لیاقتش رو ....

هم مالی
هم معنوی ...
کم میارم
اما خدا مطمئنم کمک ام میکنه....

چند شب پیش ... یکی از فامیلا اومده بود خونمون خابید
بهم گفت من ۲ تا بچم رو با وجود شوهر ب سختی بزرگ کردم
تو میخای دست تنها چیکار کنی
شبا تا صبح بیداری و ... من بچه‌بچهام شیفتی میکنیم ک فشار نیاد بهمون...
یا بحث مالی ...
انقدر گریه کردم .... ولی بعدش گفتم پاشو پاشو
اون میخواسته تو رو ضعیف جلوه بده پیش خودت ..‌ کم نیار ...

خلاصه روزای سختی دارم ... خیلی دلم میخاد نفرین نکنم و واگذارشون کنم به خدا
اما الان آرزوی مرگ شوهرم و خانواده اش دارم
خیلی بد کردن باهام
خیلییییییییییییییییییی
از ماه ۲ بارداری
رها کردن ...
خدا ازشون نگذره ...
مطمئنم یه کاریشون میشه
مگ با یکی بد کنی و بد نبینی

۱۳ پاسخ

آفرین عزیز دلم تو باید قوی باشی و جوری دخترتو بار بیاری که بهت افتخار کنه ،هیچ کار خدا بی حکمت نیست،ببین چقد دوست داشته که بهت دختر داده ،نمیخوام بگم پسر بد هستش نه اصلا ولی چون سرنوشت تو اینجوری بوده خدا خواسته دختر باشه تا بیشتر قدرتو بدونه و درکت کنه و اینکه همدم و رفیق تنهاییت باشه،برات آرزو میکنم اگه قصد ازدواج داری خدا بهترین آدم رو سر راهت بذاره و باهاش تا ابد خوشبخت بشی

عزیزم قطعا شرایط خیلی سخته الان ولی باور کن بهتر از اون جهنمی هست ک توش بودی و مطمئن باش هر چی بچه ات بزرگتر شه شرایط بهترم میشه خداروشکر خانوادت پشتت آن و تونستی رها شی از اون مرتیکه

عزیزم دختر خاله منم دقیقا شرایط شما رو داشت ، الان دخترش هشت سالشه. خیلی روزای سختی رو داری میگذرونی. ولی همه اینا میگذره یه روزی دخترت بزرگ میشه باهم دیگه خوش میگذورنید و اصلا به این روزا دیگه فکر نمیکنی.

بیشتر انرژیتو بذار برای خودت کوچولوت
دعا به جون خونوادت کن بجای فکرهای منفی😍

دخترت خیلی خوشبخته که مادری مثل تو داره

برای چی همسرت ول کرد رفت؟
عقد بودید؟یا زندگی میکردید؟

عزیزم..... انشالله خدا کمکت کنه بتونی از پیش بربیای....🙏🏼🙏🏼🙏🏼🙏🏼
همسرت ول کرده رفته ینی؟
بچرو نمیاد ببینه
چه آدمایی پیدا میشن

تو میتونی عزیزم روزی میشه ک دخترت بهت افتخار میکنه و همه هنگ میکنن که تو چجوری دخترت رو ب بالا بالاها رسوندی
تو این راهی ک قدم برداشتی سختی زیاده حرف مفت زیاده
امیدوارم اون کسایی ک در حقت ظلم کردن به خواست خدا جوابشون رو بگیرن

عزیزم الان طلاق گرفتی یا ن هنوز؟

عزیزدلم معلومه مادرقوی هستی خدابزرگه چه پدر وخانواده سنگدلی بمیرن بهتره برات آرزوی بهترین هارو دارم

خدالعنت کنه اینجور آدمارو منم همین بلارو سرم اوردم ۲ماهه باردارشدم که کارمون به طلاق کشیده شد ۷ماهه نفرین میکنم

سخته خیلی سخته و ما اصلا نمیتونیم درک کنیم چون قرار گرفتن تو شرایط شما واقعا برای هر زنی سخته....اما تو قوی باش وبی خیال حرف مردم...دستت به زانو بگیر و بلند شو و فقط بخاطر دختر ات شروع به ساختن کن..مطمئن باش از پسش برمیای
توکل بر خدا

الهی عزیزم.واقعیت ماجرا تو این زمونه سخته اما ب این معنا نیست ک امید نداشته باشی.موفق باشی عزیزم.

سوال های مرتبط

مامان فندق مامان فندق روزهای ابتدایی تولد
من ۶ روز پیش سزارین شدم
درد شکم و کمر و ... رو باید تحمل کنم و با این درد بچه داری هم بکنم
۹ ماه منتظر همچین روزایی بودم و حاضرم برا پسرم جونمو هم بدم
اما دقیقا روزی که به دنیا اومد دکتر اطفال که تو بیمارستان بود کلی بهم استرس داد که بچت گوشاش پایینه و احتمال سندرومیکه و پاهاش کجه و ....
با اینکه داشتم میمردم از درد . دردام رو یادم رفتم و های های گریه میکردم برا بچم .
تا دو سه تا دیگه دکتر تو بیمارستان دیدنش و گفت سالمه و من بازم آروم نگرفتم و حالم بد بود تا روز شنبه
شنبه بردمش پیش فوق تخصص نوزادان و اون بهم اطمینان داد که سندروم‌ نیست اما احتمال داره جمجمه اش زود جوش خورده و کرانیوسینوستوز هست
زردیش روی ۱۵ بود
باز خدا رو شکر کردم دردی هست که درمون داره
اما بازم داغونم از یه طرف درد شکم و لگن دارم و بخیه هام میسوزه و دستگاه گرفتم تو خونه برا زردی بچم و به سختی‌ باید بخوابونمش تو دستگاه
از یه طرف حالم بده برا پسرم . آخه بدن نحیف اون تحمل عمل رو نداره . چقدر باید اذیت بشه تا خوب بشه
خدایا خودت کمکش کن
مامان عشقولو مامان عشقولو ۵ ماهگی
دل نوشته:
هم دلم گرفته هم ذوق دارم هم میترسم. اگر خدا بخواد هفته بعد سه شنبه زایمان کردم و این موقع فکر کنم بچم بغلم باشه. نمی‌دونم واقعا چی پیش میخواد بیاد. الان اینو می‌نویسم که هم تک تکتون لطفا برام دعا کنید و هم می‌نویسم که هفته بعد بیام بگم چیشد. شب قدر پارسال اول عید زایمان کردم و رحم خمیری شدم بیهوشم کردن که رحمم رو در بیارن اما به لطف و بزرگی خدا رحمم به حالت اولش برگشت و نیاز نشد. بعد که بهوش اومدم کوچولوی ناز توپولوم اومد بغلم و تا بوی منو حس کرد انگشتمو محکم گرفت. حس خیلی قشنگی بود اما کوچولوی من ۷ روز بیشتر نذاشت مادریش رو کنم و رفت پیش خدا. الان دوباره همون کوچولو خودم به اذن و لطف خدا اومده پیشم اما نمی‌دونم قراره زایمان خوبی داشته باشم یا نه آیا قراره کوچولوم باز از پیشم بره یا نه!!!
وقتی رحمم خمیری شد چند ثانیه ضربانم ایستاد اما به قول همسرم دخترمون میگه خدایا مامانمو برگردون منو به جاش ببر.

الان که باز خداروشکر اومده امیدوارم با خاطره خوش و به همراه کوچولوم بیام خونه صحیح و سلامت.

امیدوارم هرکس که آرزو مادر شدن رو داره خدا دامنش رو سبز کنه و شاد از بیمارستان بیاد بیرون نه با چشمان گریون.