۱۴ پاسخ

یه شب که تنها باشی عادت میکنی.من ترجیحم اینه خودم تنهایی بچه بزرگ کنم ولی یکی تو دست و پام نباشه هی بگه چیکار کن چیکار نکن.یکمم از شوهرت کمک بگیر خوابم بود بیدارش کن بچه رو نگه داره

یه وقتایی که بچه خابه چند نمونه غذای حاضری یا ساده درست کن برای چند وعده .از لحاظ تمیزی خونه هم کسی که بچه داره نباید توقع تمیزی خونه ازش داشت که بعدا که بزرگ تر شد افتاد رو روال خونه هم تمیز میشه ‌.حساس نباش

اوایل اینطوریه بخاطر کم خونی آدم هم خسته است هم همه چی بهش بر میخوره و سوء تعبیر میکنه ، یه ذره تحملتو ببر بالا اصلا سعی نکن خودتو از مامان و مادرشوهرت کنار بکشی چون اونا فلان چیزو میگن ، بزار بگن تو کار خودتو بکن ولی ازشون کمک بگیر که بچه رو نگه دارن استراحت کنی تا 3-4 ماه سخته بعدش میبینی اوضاع خیلی بهتر میشه

خانواده من ک تا دیدن ممکن بهشون احتیاج پیدا کنم باهام ی دعوا راه انداختن،میدونم اگه مامانم قرار باشه ی شب پیشم باشه باید ده برابر واسش جبران کنم،کلا رو بودنشون حساب نکردم
اما قصد دارم قبل زایمان حداقل ب اندازه یک هفته غذا بپزم فریز کنم
چاره چیه باید قوی باشیم

من از ۸ روزگی کلا خودم کردم اخه راحت نبودم با کسی هی ام دخالت میکردن تو بزرگ کردن بچه کلی درد داشتم افسردگی داشتم اما گفتم میخوام خودم انجام بدم کمکی نمیخوام اولاش فقط دور بچه بودم و روز با بچه میخوابیدم کاری نمیکردم کسی ام برام غذانمیاورد دیدم خیلی گشنه میمونم دیگه شبا ک همسرم خونه بود ناهار می‌پختم تا صبح بتونم بخوابم هیچ کار دیگه ای ام نمیکردم الانم همینجوری ام اولویت خودمم و بچه کارا رو وقتی همسرم باشه بچه رو میگیره میکنم سخت نگیر ب خودت آدمی رباط ک نیستی

عزیزم اگر تنها بشی می بینی کارات راحت تر هم میشه فقط یکم بچه داری دستت بیاد دیگه نیاز به کمک کسی نداری

من تا دهم جمعم کردم بعد همه رفتن
تنها تنها موندم ولی از پسش بر اومدم تازه شوهرمم از روز هفتم نیست رفته ماموریت
خودم با بچه صبح تا شب تنهام از به طرفم دلتنگی برای شوهرم
تجربه اولمم هست خیلی سخت بود ولی عادت کردم

من خداروشکر حاملگی راحتی داشتم ولی منم خیلی نگرانم که چطور بچه بزرگ کنم با اینکه خیلی فکر کردم و اقدام کردم ولی گاهی میگم شاید زود بود آمادگی بزرگ کردن و مسئولیت یه موجود دیگه رو ممکنه نداشته باشم بعدش

ی چند روز دیگ تحمل کن بعد خودت
تنهایی هم میتونی
منم بچه اولمه همش میترسیدم تنها بشم
شوهرم از صبح تا شب سرکاره کسی هم نزدیکم نبود ترسم بیشتر بخاطر این بود که بچه طوریش بشه ولی عادت کردم کم کم الانم خیلی درگیر بچم صبحانه اصلا نمیرسم بخورم خیلی کم پیش میاد ناهار ساعت ۱۱ می‌پزم وقتی دخترم خوابه
ولی خودمم تا ۱۰.۱۱ با دخترم مبخوابم

خوب معلومه که حق داری الان تو حساس ترین و سخت ترین حالت ممکنی.....منم واقعا برام سواله چجوری باید هندل کرد.....من الان خودم استراحت نسبیم مثلا ولی همه کارامو خودم میکنم مابقی و سنگینا همسرم....سخته واقعاااا

اول از همه ریلکس باش ممکنه یه چند وقت گیج بزنی ولی کم کم میفتی رو روال انتظار نداشته باش همون اول همه چی بی عیبو نقص پیش بره اولاش یکم اوضاع در هم برهمه ممکنه برا غذا پختن و کارای خونه وقت کم بیاری

من چی بگم که بعد زایمان قراره تنها باشم و یه دختر یکساله هم دارم 😐

عزیزم کاملا حق باتوعه،کسی قضاوتت نمیکنه گلم
سعی کن ب خودت امرژی مثبت بدی و قهرمان بچت باشی و از کسی انتظار نداشته باشی..خدا تو وجود همه مادرا این قابلیتو نهاده ک بتونن از پس بچشون بربیان عزیزم

همه ما این استرسارو داریم ولی امیدت ب خدا باشه ،سعی کن دلتو اروم کنی❤️❤️

من واسه آشپزی وقت کم میاوردم بعد تصمیم گرفتم پلوپز و زودپز برقیمو درارم استفاده کنم عین خانمای کارمند ک وقت ندارن بنظرم تو هم همین کارو بکن

سوال های مرتبط

مامان پسته شور🤰🩵 مامان پسته شور🤰🩵 روزهای ابتدایی تولد
تجربه ی دو بار بچه داشتن
مامانا بخاطر وزن بچه هیچوقت خودتون سرزنش نکنید خیلی عوامل تاثیر داره تو این شرایط مثل جفت و ژنتیک و نحوه خونرسانی به بچه من بچه اولم تو سونو ها اکثرا کم وزن یا عادی بود و من هیچوقت بچه تپل نخواستم خوراکم عادی بود اما بچه اولم۳۷۰۰دنیا اومد‌بچه دومم خوراکم خیلییی بهتر از اولی بود خیلی استراحتم بیشتر بود به خودم میرسیدم اما با اینکه دو روز هم بیشتر از داداشش تو شکمم موند۳۴۰۰دنیا اومد،بند ناف بچه اولم خیلی بزرگتر بود از بچه ی دومم..سونو ها همیشه وزن رو درست نشون نمیدن خطا زیاد دارن،سلامت بچه مهمتر از وزنشه،قرار نیست تو هر دو بچه شیرتون خوب یا بد باشه،،نه زورکی شیر خشکی کنید بچه رو نه زورکی شیر مادری خودتون رو سرزنش نکنید..بچه و بدنتون هم حق انتخاب داره و روزی بچه دست خداست..
اماده ی هر تغییری تو بدنتون باشید حاملگی اول و دوم میتونه متفاوت باشه میتونه شکمتون خیلی سخت جمع بشه ممکنه کلی تحلیل برید یا ترید فقط بدونید لایق بهترین ها هستین چون سختی رو به جون خریدید که یه مادر باشید🥰
مامان جانا 🩷 مامان جانا 🩷 ۳ ماهگی
داستان زایمان من :

پارت اول
روز ۱۸ فروردین ساعت ۲ ظهر بود کیسه آبم سوراخ شد. رفتم بیمارستان و با معاینه و گرفتن nst و با دو سانت دهانه رحم بستریم نکردن گفتن بروچند ساعت بعد بیا اما من چون خیلی آبریزش داشتم گفتم نه ومبستریم که کردن ساعتای ۸ شب به بعد سرم فشار زدن تا ساعت ۲نصف شب تا اینکه دردام بیشترو بیشتر میشد اما اون وسطا اپیدورال هم زدم  درد کمتر شد اما به مرور که دهانه رحمم باز میشد و با معاینه هایی که انجام میدادن درد میومد سراغم
و در اخر که فول شد به زور زدن رسید با هر دردی که میومد میگفتن زور بزن اما من هرچی زور میزدم نمیشد تا اینکه سر بچه تو حلقه گیر کرده بود و ضربان قلب بچه داشت افت میکرد و چهارتا ماما و همینطور دکتر خودمم اومد بالاسرم دو نفرشون  فقط به شکمم فشار میاوردن از اونورم با دست رحمم رو باز میکردن و فشار میدادن خیلی بد رفتار میکردن تو اون شرایط من زور میزدم اما اونا سرم داد میزدن که خانم بچت داره از بین میره زور بزن

ادامه پارت بعدی
#بارداری # فرزندپروری
مامان مهدا مامان مهدا ۳ ماهگی
سزارین ۴
اون شب تا صبح خوابمون نبرد مگه یکی دو ساعت
منم مجبور بودم به کمر بخوابم خیلی سختم بود
یکم بچه رو مامانم نگه می‌داشت یکم شوهرم ولی شیر نمی‌خورد
اگرم میخورد به سختی دو تا ماما عوض شد توی اون مدت اولی اصلا اجازه ی شیر خشک و دوشیدن و ... نمی‌داد تا عصر که شد نفس های بچم تند شد بردنش تنفسشو چک کنند که خدارو شکر خوب بود .
ماما همراه دوم ک اومد دید شیر نمیخوره در کنار شیر مادر شیر خشک بهش داد .
خلاصه که اون شب صبح شد خوشحال و سر حال داشتیم آماده می‌شدیم که مرخص بشم که بچم از دست یکی از همراه هام افتاد روی زمین با ارتفاع کم و شروع به گریه کردن کرد .
خیلی بد بود خیلی سخت و وحشتناک بود من بخیه هم داشتم نمیتونستم پاشم بردنش علائمشو‌ چک کنند .
دو ساعت طول کشید اما خدارو شکر سالم بود پیش یه دکتر دیگه هم بردیم که علائمش رو چک کرد و گفت سالمه .
توی اون لحظات اصلا هیچ چیزی برام مهم نبود درد بخیه و همه چیز رو یادم رفت فقط میگفتم خدایا بچم سالم باشه .
تا بچه رو آوردن و رفتیم خونه ولی اون روز هممون ترسیده بودیم و حالمون بد بود .
مامان دونه(نلین)👶 مامان دونه(نلین)👶 ۳ ماهگی
مامانایی که زایمان کردید شما هم مثل من کم اوردین؟من همش ۲۰روزه زایمان کردم اما کم اوردم....همسرم خیلی کمکم میکنه اما بازم من درتوانم نیست از لحاظ روحی خستم هیچ جا نمیتونم برم همش خونه منی که تا روز اخر بارداری هرروز بیرون بودم حتی خونه مامانمم نمیرم الان.کل زندگیم شده بچه داری...لذت میبرم بچم شیر میخوره اما راستش پشیمونم که شیر خودم دادم هم کم وزن گرفته هم خیلی خسته میشم همه جونم میره بعد شیر..نصف شب باید پاشم تو اوج خواب شیر بدم...شب بیداری ها...کمر درد از خستگی.‌‌بچه رفلاکسی که دائم بیداره و اذیته و من پا به پاش،اشک میریزم واسه دردی که داره میکشه...شیرم خوبه اما چه فایده ای داره اون شیر با این گریه ها خستگیا..هرچی میخوام بخورم گهواره نوشته نخور چون رفلاکس داره بچه بدتر میشه پس چه خاکی بریزم سرم...هیچ میوه ای نخوردم ...غذا هرروز موندم چی درست کنم.‌‌‌...دلم میخوا شیر خشک بدم دیگه خسته شدم..‌‌اما دلم نمیا...همسرمم میگه اگه نمیتونی عیب نداره شیر خشک میگیریم
#فرزندپروری#زایمان#سزارین#ندزاد#شیر خشک#شیر مادر#خستگی#افسردگی
مامان روشنا🩷🐣 مامان روشنا🩷🐣 ۳ ماهگی
دیگه اونا منو ول کردن و سرگرم بچه بودن که یه خدمه و خواهر شوهرم منو بردن تو بخش و گذشت شب ساعت سه و چهار بود که حس میکردم شکمم پر شده و داره وحشتناک به بخیه هام فشار میاد با اینکه ی کوچولو بیحس بودم فشار شدید دستشویی روم بود و هرچی زور میزدم دستشویی ازم بیرون نمی‌ریخت به مامانم گفتم که اونم گفت درد بخیه هاست و برام یه شیاف دیگه گذاشت اما بازم بی فایده بود به حدی که به گریه افتادم خلاصه مامانم رفت یه پرستار آورد که چک کرد دید خدمه وقتی می‌خواسته دور و برم رو تمیز کنه دسته تخت رو انداخته رو سوند سوند کیپ شده درستش کرد و یه دعوای ریز با مامانم داشتن سر اینکه به مامانم میگفت تو دسته رو انداختی روش حواست کجاست و دیگه گذشت و صبح شد و منم کم کم سر پا شدم بنظرم ارزشش رو داشت این همه سختی کشیدم اما درد طبیعی رو نکشیدم چون همون شب که اونجا بودم یه بنده خدا با بچه اش دور از جون اونایی که قصد طبیعی دارن فوت کرد سزارین برام خیلی راحت بود اما توی در آوردن النگو هام و بحث قطع شدن سوند و آمپول های که بعدش بهم میزدن خیلی اذیت شدم
مامان نینی🩵 مامان نینی🩵 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان
پارت ۷
دیگه پرستارم یه چند ثانیه بچه رو چسبوند به صورتم و بچه رو برد تقریباً میشه گفت ساعت ۲ اینطورا وارد اتاق عمل شدم تا ساعت دو و نیم بچه به دنیا اومد و ۲:۴۵ ۳ از اتاق عمل بیرون اومدم و منو ببخش انتقال دادن و حدود یک ساعت و نیم بعد هم بچه رو آوردن ساعت ۴:۳۰ بچه را آوردن و همسرم هم بچه رو دید و یه حدود یه ساعت بعد هم رفت بعد دیگه پرستار اومد و توضیحات شیردهی و اینا رو داد و گفت که نباید سرمو تکون بدم و خیلی حرف بزنم منم خیلی سرمو تکون ندادم و فقط برای شیر دادن بچه بودش که یه مقدار سرمو جابجا می‌کردم آها راستی یادم رفت بگم توی اتاق عمل وسط عمل یه لحظه خیلی شدید حالت تهوع پیدا کردم ولی بالا نیاوردم ولی به محض اینکه بخش اومدم دوباره حالم بد شد و این بار بالا آوردم من نمی‌دونستم که باید تو اتاق عمل بگم پمپ درد می‌خوام و فکر می‌کردم باید قبلش بگم برای همین پمپ درد نگرفته بودم و بعدش که بی‌حسیم از بین رفت خیلی درد داشتم با وجود اینکه هم بهم مخدر زده بودن هم شیاف گذاشته بودن و هر چقدر می‌گفتم که مسکن بیشتری بزنید می‌گفتن نمی‌شه