۱۸ پاسخ

چ عکس قشنگی شده
چقققدر خوب ک با این روزای سخت بجا غر و ناراحتی عشق میکنی👌👌

موهای منم خیلی میریزه ب نظرت دلیلش چیه شیرخودمو میدم درمانی هم داره؟؟؟

عزیزدلم چه وایب خوبی از عکس و متنت گرفتم واقعا به کجا چنان شتابان بچهامون بزرگ شدن خودمون بزرگتر🥹🥺

الهی چقد خسته ای❤❤
منم اون ی ماه اول از شب بیداریا زیر چشمام گود افتاده بود و سیاه شده بود هرکی منو میدید میفهمید از نخوابیدنه اما ما همه ی اینارو میدونستیم و خواستیم ک عضو چهارمی هم بهمون اضافه شه دوتا بچه داشتن خیلی سخت تره از ی دونه بچه داشتن اما همینکه خیالت راحته ک فرزند اولت ی همبازی و ی ابجی یا داداشی داره و تنهانیس خودش خیلی می ارزه من ک حسابی راضیم از شرایطمو سختیاش چون مسدونم بعد این همه سختی روزای خوب ۴نفره هم میرسه 😍

افرین بهت خیلی صبوری

جه عکس قشنگی
چقدر تو ماهی اخه

عزیز دلم
خدا بهت قوت بده
خدا دسته گلاتو برات حفظ کنه
صبوری کن مادر

‌چقذر عالی ک وسط خستگی ها اینقدر با عشقی😍

عزیزم زیر دکمه ای بهش بپوشون دیگه هوا خنک و کلیه هاش ممکن یخ کنه

وای خالص ترین عاشقی دنیا
فکر میکردم فقط من اینطور شدم، زندگیم واقن در بی نظم ترین حالت ممیکن خودم در داغون ترین حالت ممکن از بیخابی گریه میکنم ولی وقتی شبا بغلش میکنم و تن کوچلوش تو بغلمه دلم تنگ میشه ک این روزا میگذره و چشم ب هم زدنی ی دختر بزرگ میشه

الهی واقعاعزیزم انشاالله بزرگ میشه وجودش افتخارت میشه خستگیات ازیادت میره

عزیزدلم😊❤️ افرین که بااینروزا عشق میکنی ..

ماشاالله عزیزم 😘چقدر قشنگه این عکس❤️

ماشالله به دختر قشنگت🧿🥰♥️منم تم این وضعیتم🥴😂تازه با زور خوابید

گومبولیی😍😍😍

وای خدا منم الان داشتم همین کار و میکردم دلم گرفته

الهی عزیزم بهشت. زیر پای مادراا🤩

خداقوت

سوال های مرتبط

مامان سلين♥️ مامان سلين♥️ ۴ ماهگی
مامان Anya مامان Anya ۵ ماهگی
امشب یکی از وحشتناک ترین شبای زندگیم رو سپری کردم و فکر کنم تا صبح به چشمام خواب نیاد …
حدودا ساعت ۹ شب بود که دخملی خوابش برد .. تو بغل گرفته بودمش و نشسته بودم رو مبل کنار همسری که یهو دیدم بچم با یه صدای وحشتناکی بیدار شد و درحالی که چشمانش تا آخرین حد باز شده بود هعی دست و پا میزد و رنگش کبود و کبود تر میشد … (از اونجایی که رفلاکس شدید داره توی خواب بالا آورده بود و توی بینیش رفته بود و کلا مسیر تنفس رو بسته بود) ..
با وحشت تمام خودمو شوهرم بر عکسش کردیم و محکم به کمرش زدیم تا از تو بینیش و دهنش شیر زد بیرون و مثل نوزاد تازه متولد شده با جیغ گریه کرد ..
.
جون از تنم بیرون رفت و برگشت ..حالم خیلی بد شد و تمام دست و پام یخ زد و همینطور گریه میکردم .. شوهرمم که بدتر از خودم ..
دوتایی تقریبا یه سکته رو پشت سر گذاشتیم و با عجله اومدیم خونه مامانم که مامانم آنیا رو چک کنه ببینه خوبه ..که خدا رو شکر خوب بود ..
.
الان آنیا خواب رفت اما من از فکر و دوباره به یاد آوردن دست و پا زدن بچم تو بغلم و هعی کبود شدنش اصلااا خوابم نمیبره
.
خیلی خیلی ترسیدم .. خداکنه دیگه هیچ وقت همچین چیزی پیش نیاد … پس کی این رفلاکس لعنتی خوب میشه ؟! اخه من چیکار میتونم کنم که سریع تر خوب شه ؟!؟😭😭😭