شبتون بخیر مامانای شب زنده دار
تقریبا یک ساعت پیش که میخواستم بخوابم یهو دخترم با گریه و جیغ از خواب پرید هر کاری کردم ساکت نشد بغلش کردم و تقریبا یک ساعت تو خونه چرخوندمش تا خوابید
منم در له ترین حالت ممکن این عکس رو گرفتم🫠
این چن روز درگیر مریضی پسرم بودم و درست و حسابی نتونستم استراحت کنم ولی یه چیزی که جالبه وقتی آنیا تو بغلم بود و راه میبردمش و جیغ میزد دلم میخواست همونجا زمان رو نگه میداشتم تو همین لحظه که انقد خسته و داغونم تو همین شب که دخترم رو میزارم پایین گریه میکنه وقتی انقد نُقلی و گوگولیه زمان واسته و من بتونم با دخترم عاشقی کنم🙂
میدونم اصلا وقت رسیدن به خودم رو ندارم میدونم نهایت رسیدگی به خودم شده حمام کردن و شونه زدن به موهام میدونم زیرچشمام گود شده و موهام دسته دسته میریزن ولی اصلا دلم نمیخواد این روزا تموم شن🥲
بمونه به یادگار از سه ماه و ۲۰ روزگی آنیا جانم👧🏻💞

تصویر
۱۸ پاسخ

چ عکس قشنگی شده
چقققدر خوب ک با این روزای سخت بجا غر و ناراحتی عشق میکنی👌👌

موهای منم خیلی میریزه ب نظرت دلیلش چیه شیرخودمو میدم درمانی هم داره؟؟؟

عزیزدلم چه وایب خوبی از عکس و متنت گرفتم واقعا به کجا چنان شتابان بچهامون بزرگ شدن خودمون بزرگتر🥹🥺

الهی چقد خسته ای❤❤
منم اون ی ماه اول از شب بیداریا زیر چشمام گود افتاده بود و سیاه شده بود هرکی منو میدید میفهمید از نخوابیدنه اما ما همه ی اینارو میدونستیم و خواستیم ک عضو چهارمی هم بهمون اضافه شه دوتا بچه داشتن خیلی سخت تره از ی دونه بچه داشتن اما همینکه خیالت راحته ک فرزند اولت ی همبازی و ی ابجی یا داداشی داره و تنهانیس خودش خیلی می ارزه من ک حسابی راضیم از شرایطمو سختیاش چون مسدونم بعد این همه سختی روزای خوب ۴نفره هم میرسه 😍

افرین بهت خیلی صبوری

جه عکس قشنگی
چقدر تو ماهی اخه

عزیز دلم
خدا بهت قوت بده
خدا دسته گلاتو برات حفظ کنه
صبوری کن مادر

‌چقذر عالی ک وسط خستگی ها اینقدر با عشقی😍

عزیزم زیر دکمه ای بهش بپوشون دیگه هوا خنک و کلیه هاش ممکن یخ کنه

وای خالص ترین عاشقی دنیا
فکر میکردم فقط من اینطور شدم، زندگیم واقن در بی نظم ترین حالت ممیکن خودم در داغون ترین حالت ممکن از بیخابی گریه میکنم ولی وقتی شبا بغلش میکنم و تن کوچلوش تو بغلمه دلم تنگ میشه ک این روزا میگذره و چشم ب هم زدنی ی دختر بزرگ میشه

الهی واقعاعزیزم انشاالله بزرگ میشه وجودش افتخارت میشه خستگیات ازیادت میره

عزیزدلم😊❤️ افرین که بااینروزا عشق میکنی ..

ماشاالله عزیزم 😘چقدر قشنگه این عکس❤️

ماشالله به دختر قشنگت🧿🥰♥️منم تم این وضعیتم🥴😂تازه با زور خوابید

گومبولیی😍😍😍

وای خدا منم الان داشتم همین کار و میکردم دلم گرفته

الهی عزیزم بهشت. زیر پای مادراا🤩

خداقوت

سوال های مرتبط

مامان ❤️ائلوین ❤️ مامان ❤️ائلوین ❤️ ۵ ماهگی
با تاخیر
۱۷هر ماه یک ماه به بودنت در کنارمون اضافه میشه ،هدیه خاص خدا ، برایم زیباترینی
پسرکم قند روزهای بد و خوبم
بودنت زیباترین دغدغه این روزهای منه
عطر تنت رو دوست دارم و قربون هر لحظه کنارم بودنت برم من
اصلا فکر نمی‌کردم تو این سن و سال این چنین حسی داشته باشم نسبت به بچه و بچه داری
چقدر لحظه ها زود زود میگذره به زمان بگید نگذره .دلم نمی‌خواد این روزا بگذرن..کاش هر یک ماه به اندازه یکسال می‌گذشت . فکر نمی‌کردم با سختی شب بیداری ،از کار و باشگاه و طبیعت دور شدن رو بتونم تحمل کنم ..منی که آدمی اجتماعی هستم بتونم خودمو وقف تو کنم ..تحمل شب بیداری و نق زدن و گریه هاتو داشته باشم .ولی عجیب در کار خدا مانده ام که چنین عشقی رو در احساسی مادرانه قرارداده که با وجود خستگی و شب بیداری وهمه درد ها بازم دیوانه وار عاشق این وروجک باشم ..چقدر شیرینی شیرینی زندگی من ..
خدا برای تمام اونایی که نی نی ندارن این روزا رو قسمت کنه 🤲🤲🤲❤️❤️💐💐
مامان سلين♥️ مامان سلين♥️ ۶ ماهگی
مامان Anya مامان Anya ۷ ماهگی
امشب یکی از وحشتناک ترین شبای زندگیم رو سپری کردم و فکر کنم تا صبح به چشمام خواب نیاد …
حدودا ساعت ۹ شب بود که دخملی خوابش برد .. تو بغل گرفته بودمش و نشسته بودم رو مبل کنار همسری که یهو دیدم بچم با یه صدای وحشتناکی بیدار شد و درحالی که چشمانش تا آخرین حد باز شده بود هعی دست و پا میزد و رنگش کبود و کبود تر میشد … (از اونجایی که رفلاکس شدید داره توی خواب بالا آورده بود و توی بینیش رفته بود و کلا مسیر تنفس رو بسته بود) ..
با وحشت تمام خودمو شوهرم بر عکسش کردیم و محکم به کمرش زدیم تا از تو بینیش و دهنش شیر زد بیرون و مثل نوزاد تازه متولد شده با جیغ گریه کرد ..
.
جون از تنم بیرون رفت و برگشت ..حالم خیلی بد شد و تمام دست و پام یخ زد و همینطور گریه میکردم .. شوهرمم که بدتر از خودم ..
دوتایی تقریبا یه سکته رو پشت سر گذاشتیم و با عجله اومدیم خونه مامانم که مامانم آنیا رو چک کنه ببینه خوبه ..که خدا رو شکر خوب بود ..
.
الان آنیا خواب رفت اما من از فکر و دوباره به یاد آوردن دست و پا زدن بچم تو بغلم و هعی کبود شدنش اصلااا خوابم نمیبره
.
خیلی خیلی ترسیدم .. خداکنه دیگه هیچ وقت همچین چیزی پیش نیاد … پس کی این رفلاکس لعنتی خوب میشه ؟! اخه من چیکار میتونم کنم که سریع تر خوب شه ؟!؟😭😭😭