اومدم شهرخودمون با دکتر حرف زدم قبول کرد سزارین بشم ۱۵اسفند جمعه صبح من بستری شدم و دکترم ساعت ۱۰و ۱۰دقیقه به دنیا اومد..و بهترین و قشنگ ترین لحظه عمرم رو تجربه کردم..🩷🥹
همون روز ساعت یک شب شهرمون رو .💣🧨..زدن و مجبور شدیم از بیمارستان در بیایم همون شب مرخص شدم و اومدم خونه تا چند روز وقتی به دخترم نگاه میکردم فقط گریه میکردم باورم نمیشد و هنوز که هنوزه وقتی تو صورتش نگاه میکنم خدارو شکرمیکنم و این لحظه هارو واسه همه ارزو میکنم..🩷
من از قبل زایمان شیر داشتم یعنی فشار میدادم شیر بود .. خونه خودم بودم و خالم خودش بدون اینکه بهش بگیم اومده بود پیشم بمونه با خواهرم
مامانمم شب میومد میخوابید فقط صبح میرفت خونه یه نهارم برام درست نکردن نه تو بارداری نه بعدش روز سوم زایمانم بود دوتا شیاف زدم و بزور دیوار رو گرفتم و اومدم حلوای زایمان درست کردم برا خودم ...خیلی دلم برا خودم میسوخت..تا یک هفته بعد زایمان

تصویر
۴ پاسخ

سلام عزیزم خوبی دکترت کی بود؟

خوش به حالت خواهر حداقل اومدن خونت بهت سر زدن 😭من سزارین بودم از بیمارستان مرخص شدم نیم ساعت نشستم بعد بلند شدم دو مدل غذا گذاشتم یکی برای خودم که زائو بودم یکی هم برای بچه ها وشوهرم ...تو اوج جنگ ...واقعا خیلی عذاب کشیدم ..تو بیمارستان همسایم اومد بالا سرم بنده خدا افغانی بود خدا خیرش بده تاعمر دارم دعاش میکنم موشک میزدن از روی بیمارستان رد میشد صداش میومد ..

پس چرا غذا درست نمیکردن برات.. ای بابا

خونت بودن ولی برات غذا درست نمیکردن یعنی؟

سوال های مرتبط

مامان 😍آهو فسقلی😍 مامان 😍آهو فسقلی😍 ۷ ماهگی
بلاخره منم تصمیم گرفتم تجربه زایمانم رو بزارم بعد از دوماه😀تجربه زایمان من پارت🩷 یک🩷

زایمان من زایمان طبیعی بود که در ۳۹ هفته و چهار روز زایمان کردم

خوب حالا میریم سراغ تجربه زایمان من من از هفته ۳۰ به بعد هر هفته سونو می‌دادم برای چک وضعیت جنین چون می‌خواستم ببینم حالش چطوره کلاً
تا ۳۷ هفته و ۶ روز من یه جورایی می‌شد گفت که استراحت مطلق بودم چون فقط یه کار کوچیک می‌کردم و غذا می‌خوردم و همین خونه بابام بودم و زیاد تحرکی نداشتم ۳۷ هفته و ۶ روز رفتم پیش دکترم گفتم که می‌خوام معاینه لگنی بشم ببینم لگنم مناسب زایمان طبیعی هست یا نه و دکترم معاینه لگنی انجام داد و گفت که مناسب هست و دهانه رحمت یک سانت بازه و من از ۳۸ هفته دقیق شروع کردم به تحرک ورزش پیاده‌روی‌های طولانی مدت و سنگین ورزش‌هایی که بهداشت بهم گفته بود همشو توی خونه انجام می‌دادم پله میرفتم و .....
آخرین سونوایی هم که رفتم همون ۳۷ هفته و ۶ روز بودم که که آب دور جنین ۱۴ بود من هفته ۳۹ دقیق صبح ساعت پنج از خواب بیدار شدم رفتم سرویس و وقتی اومدم بخوابم گفتم بزار برم ی لقمه غذا بخورم گشنه نمونم رفتم و داشتم گردو عسل آماده میکردم که بخورم یکدفع حالم بد شد بالا آوردم درحدی یکدفعه ای بود نتونستم خودمو به روشویی برسونم و توی سطل زباله آشپزخانه بالا آوردم و خیلی حالم بد بود تا صبح روز بعداز همون صبح هربار که میرفتم سرویس و خودمو میشستم ی حس لیزی اون قسمت ناحیه خصوصی داشتم و هرچی میشستم بازم لیز بود نگو کیسه آبم پاره شده
مامان جوجه🐣 مامان جوجه🐣 ۱۶ ماهگی
تااینکه دیدن من زور ندارم دکترم شرو کرد داد زدن که زور بزن الان بچه خفه میشه گیر کرده بود اونجا بود که من دردام یادم رف و فقط ترسیده بودم چندنفر اومدن شکممو فشار میدادن و من جیییییغ های خیلی بدی میزدم یادم میاد موهای تنم سیخ میشه واقعا
همون حین حس کردم ی چیزی پاره شد بله دکترم مجبور شده بود برش بزنه کلی پاره شدم ۱۵ تا بخیه خوردم بعدش خلاصه بچمو کشیدن بیرون از بس مونده بود تو کانال زایمان کف سر بچم کج شده بود الهی بمیرم واسش خیلی ترسیده بودم حس خیلی غریبی داشتم من برعکس تمام مادرا اون لحظه بی حس بودم انگار تمام دنیا ایستاده بود انگار روحم تو تنم نبود نمیتونم وصف کنم ولی من تا ساعتها گنگ بودم حتی وقتی بخیه هامو بدون بی حسی واسم میزد و من تار به تارشو با وجودم حس میکردم حتی اخ نگفتم انگار که مرده بودم حتی نگفتم میخوام دخترمو ببینم بعد تقریبا ۴۰ دقیقه که بخیم تموم شد من با دخترم تنها شدم اونجا بود که انگار ی سیلی محکمی تو صورتم خورد که خودتو جم کن دختر پاشو دخترت اومده من با اون حالم با اونهمه بخیه و درد و خونریزی پاشدم از تختم که خیلی بلند بود بزور اومدم پایین و دخترمو نگاه کردم و اشکام بی اختیار جاری شدن باورم نمیشد این پایان اونهمه انتظار من بود شیرین ترین لحظه عمرم بود من تمام دردا یادم رفت و سرپا شدم خیلی صبوری کردم خیلی تحمل کردم تمام کارای شخصی خودمو دخترمو انجام دادم از نظر خودم قوی ترین ورژن خودمو وقتی دیدم که مادر شدم هم به خودم هم به تمام مادرا افتخار میکنم خوشحالم که خدا تجربه مادرشدن بهم داد من تونستم و از پسش بر اومدم مطمئنم شماهم میتونین خانمایی که زایمانتون نزدیکه اصلا نترسید خدا هست همین فقط ارزو میکنم همه طعم شیرین وصال بعد ۹ ماه رو تجربه کنن ❤️
مامان ترمه مامان ترمه ۱ سالگی
سلام مامانای مهربون و دلسوز
خواستم تجربه تنظیم خواب دخترمو باهاتون به اشتراک بذارم شاید مفید باشه واستون
دخترم از اونایی بود که تا چهله تا ۸ یا ۱۰ صبح یه تیکه بیدار بود خیلی تلاش میکردم نمیشددددد
ولی همون اصطلاح معروف از چهله ذر بیاد تنظیم میشه اتفاق افتاد یعنی هر زمان که قصد خواب داشتم از دو ساعت قبل چراغ و تلویزیون خاموش بهش شیر میدادم دیگه ۱۲الی ۲ خواب عمیق داشت تا ۵الی ۶ ساعت شیر و پوشک دوباره خواب
این پروسه رو رعایت کردم چون گفتن تنظیم خواب طلایی ۳ ماهگی هست،
ولی ایام نوروز دخترم سرماخورد بخاطر داروهاش توی تایمای مختلف بیدارش کردم و خوابش بهم ریخت .
بازم ادامه دادم به همون روش قبلی هر شب یکساعت میومد عقب تا امروز که یک هفته میشه رسید به ۱۲ شب خداروشکر
نه با بازی خسته اش کردم نه توی چرت های روز و شبش دخالت کردم گذاشتمش به حال خودش یه روزایی هم از حمام توی ساعت ۸ شب استفاده کردم خیلی موثر بود فقط ۲ساعت قبل خواب خاموشی و شیر همین
مامان حامی مامان حامی ۹ ماهگی
مامان نی نی گلی مامان نی نی گلی ۵ ماهگی
دکترم گفت هفته ۳۶ دیگه باید ختم بارداری باشه ابه بچه شده بود ۶ منم چندتا سونو رفتم گفتن بچه کامله دیگه خطری نداره زایمان منم با خودم گفتم دیگه سختی هام سر اومد با شور و شوغ اومدم کل خونه هامو تمیز کردم و ساک بستم که فردا میرم زایمان روز نیمه شعبان بود ۳۶ هفته ۲ روز بودم چون خیلی تو بیمارستان دولتی سختی کشیده بودم از شوهرم خواستم خصوصی برم که دکتر خودمم بالا سرم باشه اون بنده خدا هم قبول کرد ۱۵ بهمن صب ساعت ۵ راه افتادیم چون دیابت بارداری داشتم اولین نفر تو صف عمل سزارین من بودم کل عمل استرس داشتم بابت تیغه دماغ تا دکتر از شکمم اوردش بیرون بلند گفتم دکتر فقط بگو سالمه گفت اره دخترم سالمه نگران نباش بچمو اوردن پیشم و گذاشتنش رو قفسه سینم انگار کل دنیا واسه من بود از خوشحالی داشتم میمیرم کل عمل بچم پیشم بود تو ریکاوری هم بچم پیش بود برف میومد برف قشنگی بودی منم میخندیم و خوشحال بودم حتی بهم میگفتن سرتو تکون نده ولی من چون خوشحال بودم مدام سرمو تکون میدادم و دخترمو میدیدم پرستار بچه ها اومد کنارم و گفت بچه خوبه خوبه فقط چون سینه هات شیر نداره و دیابت بارداری داشتی من بچه رو میبرم شیر بدم منم قبول کردم بردن و خودم تو ریکاوری موندم وقتی اورونم بخش شوهر با گل شیرینی بود مامانم مادرشوهرم تا اومدم تو بخش پرستار به شوهرم گفت برو بچه رو بیار پیش مامانش شوهرم رفت و اومد
بقیش تو تاپیک بدی