۷ پاسخ

واییی شاید تورو دیدم اونجا چون پارسال این موقع ها منم انتقال دادم

منم میرم شهلا ولی مارو بعد مثبت شدن ویزیت کرد که

خدا حفظش کنه 😍❤️

عزیزم کلا چند وقت طول کشید

چقدر درکت کردم
منم اینارو پشت سر گذاشتم

سلام عزیزم میشه بگی پیش کدوم دکتر میرفتی

عزیزم🥹😍

سوال های مرتبط

مامان اسما و آسنا مامان اسما و آسنا ۶ ماهگی
پارت ۱۰
قبل انتقال هم منشی خانم صحرانورد خیلی کمکم کردن کلی راهکار دادن برای موفقیت من
قبل انتقال بهم گفتن که پودر نشاسته ذرت با آب مخلوط کن ۱۰ دقیقه قبل انتقال بخور که رحمت چسبنده باشه و جنین خوب بچسبه
غذا های مضر ۱۵ روز استراحت بعد انتقال (زعفران .دارچین .چای .نسکافه .نان .نان روغنی .زردچوبه .نوشابه .جعفری .آناناس .میوه های خیلی ترش .غذا های خیلی سنگین ....)بود
بعدش من مجبور بودم کل ۱۵ روز خوابیده غذا بخورم اونم صبحانه و نهار و شام فقط سوپ خالی از جو فقط سوپی که آبش مقوی بشه که ما فقط اب استخوان گاو ریخته بودن مقوی شده و هویچ رنده شده خیلی ریز خالی از رشته و آبلیمو وگوشت
فقط با سوپ اجازه داشتم که سبزی بخورم با آب فراوان
برای دستشویی کوچیک هم سرپا و دستشویی بزرگ هم دستشویی فرنگی
حموم تا ۱۵ روز نباید میفرتم و اجازه داشتم ۵ روز یکبار فقط سرم تو روشویی بشورم😮‍💨😮‍💨😮‍💨
خوابیده هم فقط به طرف چپ بود زخم بستر گرفته بود 🤭🤭
بعد ۱۵ روز تست حاملگی که زدم مثبت شد 🥹🥹
رفتم بلافاصله آزمایش بتا دادم مثبت شد🥹🥹
رفتم دکترم اونم سونو کرد گفت مبارکه یدونه جنین داخل رحمت کاشته شده 🥹🥹🥹
اومدم بازم استراحت کردم تو خونه
آوازه حاملگی من کل روستا پیچید همه زنگ زدن تبریک گفتن
خیلی خوشحال بودم
همسرم با دسته گل و شیرینی اومد خونه همه رو شیرینی داد چون وقتی همه فهمیدن حامله ام اومدن خونه مادرشوهرم که کنار خونه ماست
بازم استراحت 😮‍💨😮‍💨
غافل از اینکه یه اشتباه کوچیک من باعث شد تمام آرزوهایی که برای بچه دوماهه داشتم دود بشه 😭😭😭
مامان اسما و آسنا مامان اسما و آسنا ۶ ماهگی
پارت ۶
ولی بازم با خانواده خودم بحثم شد سر بچه
کلا روحیم بهم ریخته بود استرسی شده بودم
سر همه چیز گریه میکردم
بعد دوماه که آخرین بار بود رفتم آی یو آی رفتیم برای آی وی اف تبریز
ولی اصلا امید نداشتم ۲ سال کامل تحت نظر دکتر اسماعیل زاده بودم خیلی خستم کرد😮‍💨
چون سریع عمل نمیکرد هی برام آمپول دور ناف و عضانی و قرص مینوشت هی میخوردم کارم شده بود فقط قرص خوردن
کل بدنم پف کرده بود عذر میخوام عین بوشکه شده بودم 😶‍🌫️
بعد دوسال بهم گفت بیا برای تخمک کشی
ناشتا بیا
اون روز واقعا استرس داشتم میترسیدم بی دلیل 🫠
رفتم اتاق عمل
مادرشوهر و همسرم پشت اتاق عمل منتظر موندن
منو بیهوش کردن دیگه چیزی نفهمیدم وقتی به هوش اومدم فقط ۱۰ دقیقه طول کشیده بود اصلا درد اینا نداشتم فقط گیچ بودم اوکم بخاطر آمپول بیهوشی🙂‍↔️🙂‍↕️
همسرمم رفته بود برای آزمایش اسپرم
دکار بهم گفت یکماه دیگه بیا تا اون موقع اسپرم و تخمک هارو لقاح میدیم ببینیم جنین به وجود میاد یا نه
یک ماه دیگه رفتم از اتاق جنین شناسی پرسیدم گفتن ۲۰ عدد تخمک کاملا سالم داشتی ولی اسپرم همسرت خیلی غیرعادیه
از ۲۰ عدد تخمک سالم فقط یکی به زور جنین شده بود
که اون بعد ۲۰ روز خراب شده بود 🥺🥺🥺
دکتر گفت که بازم باید تخمک کشی کنی
گفتم باشه ولی اینبار یکم سریع عمل کنید
گفت باشه بازم این دارو هارو بخور یک ماه دیگه بیا برای تخمک کشی
اون موقع بازم رفتم اتاق عمل با این نتیچه که ۱۵ عدد تخمک سالم داشتم ۳ عدد تخمک پوچ که با لقاح ۳ عدد جنین تشکیل شد 🥰
دکترم گفت ۲۰ روز دیگه بیا انتقال
منم یه صبحانه سبک خوردم صبح زود راهی تبریز شدیم رفتم اتاق عمل اینبار بیهوشی نبود مثل یه معاینه بود با این تفاوت که مثانه باید پر باشه
مامان سلين♥️ مامان سلين♥️ ۴ ماهگی
مامان اسما و آسنا مامان اسما و آسنا ۶ ماهگی
پارت ۹
زد و برادرشوهر کوچیکم ازدواج کرد با یه دختر ۱۰ ساله فعلا نامزد بودن
درگیر مراسم اونا شدیم
تا ۵ ماه
پدرشوهرم تاکسی داره از اونجا با یه خانوم آشنا شده بود و آدرس یه دکتر تو ارومیه رو گرفته بود
یه روز بعد که باهم نهار خوردیم پدرشوهرم گفت که آدرس یه دکار خوب گرفتم تعریفش خیلی شنیدم یکی از دکترای قدیمیه
منم عصبی شدم و باهاش خیلی بد حرف زدم 😔😔
اونم بهم گفت شما کلی راه امتحان کردین اینم روش هزینه اینبار با من شما فقط برین جلو
گفتم من ارومیه نمیرم در ضمن دکتر زنان تو ارومیه یه دکتر مرد هست من دوست ندارم یه مرد منو معاینه کنه 🫣🫣
گفت تو برو دکتر محرمه
نمیخوام اگه جاریت عروسی کرد بچه دار شد تو ناراحت بشی
اون وقت خیلی زیاد و بیشتر از الان حرف اطرافیان اذیتت میکنه
فکرم رفت پیش اون زمان
راست میگفت
گفتم باشه پس بریم
رفتیم پیش اون دکتر چون مشتری پدرشوهرم دوست منشی دکتر بود برامون ۴ روزه وقت گرفت
دستش درد نکنه خیلی زحمت منو کشید خیلی خانوم مهربونی بود تا الان هم باهاش در ارتباطم 🥰🥰🥰
رفتم داخل مطب دکتر بعد که کلی سونو ها و آزمایشات منو همسرم دید گفت ماه بعد روز ۳ پریود بیا تا اون موقع هم این دارو هارو هم خودت بخور هم همسرت
بیشتر دارو های ویتامین بود
ا ون زمان که رفتم تا ۱۵ پریود هی برام آمپول عضانی و دور ناف نوشت کل هفته هم ۴ بار منو سونو کرد
بعدش گفت برم برای تخمک کشی
وقتی که پریود شدم شکمم با روغن زیتون هر روز ماساژ میدادم
هر هفته ۲ بار ماهی قزل آلا میخوردم تا اینکه وقت تخم کشی رسید رفتم ۱۲ عدد تخمک سالم بیرون اومد
از اون ۱۲ تا ۴ عدد جنین تشکیل شد
۳ روز بعدش زنگ زدن که بیا برای انتقال
رفتم انتقال دادم
مامان هاکان🩵 مامان هاکان🩵 ۶ ماهگی
#پارت چهارم(IVF)
ساعت ۱۱ رفتم اتاق عمل
سرد بود تنها بودم ولی اصلا نمیترسیدم
تو یه دنیای دیگه سیر میکردم
امپول بی حسی رو زدن زودی درازم کردن
ولی خیلی طول کشید تا بی حس بشم
هی پرستار به پاهام دست میزد
بی حس شدی میگفتم نه حس میکنم
ماشالله پرستارهای اتاق عمل هم همش آقا😅
یدونه فقط خانم بود اونم شکمم و بتادین میزد
آماده میکرد تا دکتر بیاد
بالاخره دکتر اومد و با هم حرف میزدیم
من با صدای بلند آیت الکرسی میخوندم
یدونه آقای مسن هم بالای سرم بود
هی فشار مو چک میکرد
خیلی مهربون بود خدا ازش راضی باشه
با من حرف می‌زد میگف نترس کنارتم
یه چیزایی داخل سرم میزد
صداها نامفهوم میشدن برام
یه چرت میزدم دوباره
تا اینکه این بچه رو خواستن دربیارن
نشد که نشد از بالا دوتا دکتر افتادن به جون شکمم
هی از بالا فشار دادن بلکه بیاد پایین
با هر جون کندنی بالاخره اومد این آقا پسر ما
کاراشو کردن گذاشتن رو دلم
انقد حس خوبی بود
گریه کردم حرف زدم براش اونم آروم نگاهم میکرد
دستامو باز کرد اون آقا مسن تا نازش کنم
دیگه یواش یواش دیدم نمیتونم نفس بکشم
نفس کم می‌آوردم که داد زدم تو رو خدا بچه رو بردارین
من دارم میمیرم
زود پرستار اومد برداشت
اون آقا فشار مو چک کرد بازم یه چیزایی به سرم زد
صداها دوباره نامفهوم شد
ادامه دارد....
مامان مهیار مامان مهیار ۱۶ ماهگی
زایمان طبیعی - پارت 1

37 هفته بودم و هیچ علائمی از زایمان نداشتم. مثل هر هفته رفتم پیش دکترم برای چکاپ و اون گفت هفته بعد بیا تا معاینه لگنی برات انجام بدم.
38 هفته، رفتم مطب و دکتر اونجا نبود، گفت برید بیمارستان، شیفته. رفتیم بیمارستان و بخش لیبر نوار قلب گرفت و همه چیز خوب بود. تلفنی برای دکترم توضیح دادن و اون تایید کرد. چون برای معاینه استرس داشتم و آنقدر همه بد گفته بودن، میترسیدم، حرفی از معاینه نزدم و برگشتم خونه.
38 هفته و 3 روز بودم، بچه از صبح تکون نمی‌خورد. شیرینی خورده بودم و دراز کشیده بودم بازم خبری نبود. تا بعد ظهر صبر کردم و بازم تکون نمی‌خورد.
به شوهرم گفتم، سریع با مادرش تماس گرفت و منم یه دوش سریع گرفتم و شیو کردم و رفتیم بیمارستان.
اونجا سونو هام رو دید و نوار قلب ازم گرفت. 5 تا حرکت داشت و گفت خوبه طبیعیه. اما خودم راضی نبودم. نسبت به قبل خیلی آروم بود. اونجا گفت دراز بکش معاینه‌ات کنم. من یهو گرخیدم 😅 لحظه آیی که ازش فرار میکردم سر رسید.
پرستار خیلی خیلی مهربون بود. ازم پرسید تا حالا معاینه شدی، گفتم نه. گفت خب شلوارت رو در بیار، یه پات رو کامل بده بیرون و دراز بکش.
انجام دادم اما از خجالت داشتم میمردم و همش پام رو جمع میکردم. اومد نشست روبروم و پاهام و باز کرد و دستش و کرد تو. دو تا نکته برا کسایی که تا حالا معاینه نشدن:
اول اینکه اصلا خجالت نداره. من فکر میکردم همش میخواد نگاه کنه، اما اصلا نگاهش به سمت دیگه بود و فقط دستش و برد، اونم در حد چند ثانیه. آنقدر حرفه‌ایی برخورد کرد، اصلا احساس معذب بودن به من دست نداد.
دوم دردش. خیلی خیلی کم بود. کاملا قابل تحمل بود. از درد رابطه داشتن با شوهر هم کمتر بود. اصلا نگران نباشید.
ادامه دارد...