۲ پاسخ

من اعتقاد نداره اتفاق دیگه میوفته ولی صدقه بزار بد نیست

صدقه بده اره چشم زخمه من یه اجاق شیشه داشتم آنقدر که من رو اون غذا میزاشتم سنگین برای ده تا مهمون برنج دم میدادم آخ نمی‌گفت چهار سال یه روز یه دختره آمده آبجوش یکم گذاشت با یه تیک فندکش روشن شد گفت وای چه خوبه باورت نمیشه دو قدم برنداشت چنان صدای وحشتناک داد نگاه کردم شیشه هاش ریز ریز شده بود

سوال های مرتبط

مامان دوتا فرشته مامان دوتا فرشته ۲ سالگی
مامان مـاهان و فندوق مامان مـاهان و فندوق ۱۶ ماهگی
چند دقیقه بعدش ی آقایی اومد سوزنش خیلی بزرگ نبود ولی یکم‌درد داشت ک ب پشت کمر زد ۱۰ ثانیه بعدش پاهام داغ شدن و هیچی حس نکردم دراز کشیدم پرده رو کشیدن جلو روم و هردوتا دستام رو بستن 😶
خلاصه جو اتاق عمل کلا عوض شد و لامپارو روشن کردن ک دیدم دکترم اومد و شروع کرد من همه چیزو میدیدم فقد از کمر ب پایین بی حس بودم وقتی تیغو رو شکمم برش زد واقعا همچو حس میکردم نمیدونم چ بی حسی بود این همش میگفتم بسه بخدا من من ک اینو دارم حس میکنم همین طور ده دقیقه گذشت ک دیدم شکمم کلا خالی شد صدای وحشتناکی بود رقتی رحم‌درآوردن و برش میزدن و کیسه آب و جنین درآوردن چیزی نگذشت ک دیدم صدای دخترم بلند شد واقعا ته دلم اینقدر خوشحال شدم بچم صحیح و سالم بدنیا اومد سریع آوردن رو سینم گذاشتن همین طور ک گریه میکرد خیلی ساکت و آروم شد بعد دخترم بردن داون ب مادرم ک لباس اینا تنش کنن و من ی ۲۰ دقیقه ای اون تو موندم ک بخیه هارو بزنن در حین حال ک بخیه هارو میزدن خیلی حس بدی ب آدم دست میده ی درد خیلی بدی توی کمر شکم ی فشاری میاد ک من مرگ و زندگی رو ب چشم دیدم بخیه هارو ک زدن تموم شد خلاصه اومدن ک منو ببرن بیرون..بعدش....
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
مامان مـاهان و فندوق مامان مـاهان و فندوق ۱۶ ماهگی
خلاصه ک آوردنم از اتاق عمل بیرون و بردنم توی اتاق خصوصی ک آقام دیدم با پسرم منتظرم بودم دخترمم بغل مادرم بود یکم‌اونجا موندم ک سرم اینا وصل کردن بردنم بخش ک اونجا بمونم رفتیم اونجا چند نفر هم اتاقی اونجا بودن ک سزارین شده بودن خلاصه منو از تخت جا ب جا کردن چون خودم‌نمیتونستم تکون بخورم بهم گفتن تا هشت ساعت نمیتونی چیزی بخوری حتی آب و منی ک از طرفی خیلی تشنه بودم بخاطر استرسی ک گرفته بودم خلاصه تحمل کردم و هشت ساعت گذشت تونستم چیزی بخورم یکم سرحال تر بشم ولی همچنان بلند شدن و راه رفتن برام خیلی سخت بود چون سوند وصل کرده بودن چند ساعت بعدش پرستار اومد و سوند رو درآورد و گفت هر طور شده باید بلند بشی و راه بری اولش خیلی متوجه نشدم ولی وقتی سوند وصل نبود باید میرفتم دستشویی و هر جوری شده بود باید بلند میشدم و میرفتم با کمک مادرم سعی کردم بلند بشم درد بخیه ها خیلی زیاد بود ولی هرچقدر بیشتر راه میرفتم حس درد کمتر میشد و حالم بهتر میشد خلاصه.....
👇👇👇👇👇👇