خوب ازبس غلط املایی داشتم ازاول مینویسم
طبق چندتا تایپ قبلی که درمورد خواهرشوهر وکِرم درونم بود
ازصبح مادرشوهرم هی میگفت رایان رو فردابیار خونمون بازبون بی زبونی میگفت امروز نیا چون دخترش اونجا بود منم عصری رفتم اونجا هم لذت بردم هم اذیت شدم اول ازلذتش بگم
دیدن داشت که داره ازسراجبار ذوق بچه ای میکنه که کپ‌منه بچه ای که پدرومادرش محل بچه اون نمیزارن وقتی دخترش کوچیک بود ازماپنهونش میکرد که ذوقش نکنیم ولی الان اون داشت ذوق بچه من میکرد ومن با غرور نشسته بودم ونگاه میکردم اونجایی حرصش زیاد شد که مادرشوهرم رایان رو گرفت گفت تو برو شام بخور اونجایی حرصش گرفت که برای همه ذوق کرد جز اون ومن گفتم رایان برای غریبه ها نمیخنده دیگه اینقدر حرص خورد که زنگ زد شوهرش بیاد دنبالش
ولی یه دفعه بچم همچین افتاد رو جیغ وگریه که به هیچ صراطی مستقیم نشد فقط درکسری از ثانیه اونجا رو ترک کردیم اومدیم خونه اسپند دود کردیم

۳ پاسخ

منکه هردفعه میگم شوهرم با پسر بزرگم میفرستم خونه پدرشوهر خودم با رایان نمیرم باز ذاتم نمیذاره

اخه با خواهرشوهرم رفت و‌امد نداریم ولی قهر نیستیم بخاطر شوهرشه

هروقت شوهزش شیفته میره خونه پدرشوهر زنگ همسرم میزنه بچه هارو بیار ببینمشون ولی من هربار میرم پشیمون تر از قبل

دلم نمیاد به شوهرم بگم منورایان نمیایم
زورم میاد بخاطر بقیه با شوهرم بحثم بشه یا ناراحتش کنم😞موندم چه‌کنم

مشکل دارید باهم؟؟
مادرشوهرت چیزی نگف😂😂
خواهرشوهر ندارم خداروشکر وگرنه جرش میدادم😂

چقد بدجنسی😂😬

سوال های مرتبط

مامان آرن مامان آرن ۵ ماهگی
#معرفی_کتاب برای نی‌نی ها
حساسیت من نسبت به آموزش آرن خیلی خیلی زیاده و فکر میکنم به این خاطره که پدر خودم همین حساسیت رو روی من داشت. به همین خاطر براش کلی کتاب فارسی و انگلیسی گرفتم که تصمیم دارم خوب هاش و اونایی که آرن دوست داشت رو به مرور بهتون معرفی کنم.
من این مجموعه رو وقتی باردار بودم خریدم و تا امروز بسته زرد رو با آرن کار میکردم و از فردا که آرن ۳ ماهش تموم میشه؛ میرم سراغ بسته سبز. هر بسته یک راهنمای استفاده هم توش داره که خیلی خوب والدین رو برای استفاده از کتاب ها راهنمایی میکنه. مثلا توی بسته زرد، ۳ تا کتاب سطح بندی شده (از ساده تا پیچیده) بود که کلی تصاویر سیاه و سفید جذاب داشت (فقط سیاه و سفید) و حسابی آرن رو سرگرم میکرد و آرن با بعضی از تصاویرش خیلی ذوق میکرد 😍 ادعای این ست کتاب ها اینه که هوش بچه رو افزایش میده. حتی من دیدم برای بعد از یک سالگی هم کتاب داره. فعلا محتوای بقیه بسته ها رو دقیق ندیدم ولی تجربه حدودا ۳ ماه استفاده من از بسته زرد، خوب بود و آرن دوستش داشت.
مامان سیدرضا جان مامان سیدرضا جان ۳ ماهگی
پارت۸#
دیگه وقت ملاقات رسیده بود و هم اتاقی های من یکیش زایمان سزارین شده بود دوتایی دیگه هم عمل دیگه داشتن منم که بدون بچه بودم اونجا پرستاره اومد گفت بچت سردش شده باید چند ساعت زیر دستگاه باشه تا گرم بشه بدنش بعد میارن برات مادرشوهرم و مامانم اینو که شنیدن یکم آروم شدن و منم به شدت درد داشتم و میلرزیدم همسرم اومد با یه باکس گل پیشم گفت خوبی چرا میلرزی گفتم خوبم ولی درد دارم میگن برا بیحسیه که میلرزم بعد گفت بچه کو مادرشوهرم گفت بردن زیر دستگاه چون تو اتاق عمل سرد بوده بردن یکم بدنش گرم بشه باز میارن همسرم گفت شما اصلا ندیدین بچه رو اونا گفتن نه من گفتم منکه دیدم سالم بود بچم خیلیم گریه میکرد هیچکی محلش نداد کلا سیاه کبود شد بچم ،خندیدم گفتم روی بینیشم قرمز بود خیلیم کوچولو بود مادرشوهر و مامانم گفتن عیب نداره بچه سالم باشه کوچیک و ریز بودنش مهم نیست بزرگ میشه دیگه پدر شوهرم زنگ زد که من بیام بیمارستان مادرشوهرم گفت نه نیا لازم نیست الان ملاقات تموم میشه را نمی‌دن چون همه سر این بچه من حساس شده بودن بخاطر تجربه تلخ قبلی اصلا مادرشوهر م چیزی نگفت راجب بچه به پدر شوهرم
مامان هیراد مامان هیراد ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت دوم2️⃣
دیگه بعد ۴ سانت شدن اون سرم که به واژنم وصل بود رو برداشتن و از دستم سرم وصل کردن .دردای اصلی و شدیدم شروع شده بود که هی میگرفت و ول میکرد .وقتی میگرفت پشتم میگردم به تخت و سریع ماما همراهم پشتمو ماساژ میداد و خیلیی کمک میکرد که بتونم درد رو تحمل کنم و تا درد قطع میشد ورزش میکردیم اصلا با اون همه درد یدونه جیغم نزدم فقط دم و بازدم موقع دردها و خیلی با ورزش ها کمک کرد که زود دهانه رحمم باز بشه .انقد درد داشتم و مشغول ورزش ها شدم که ساعت رو نتونستم ببینم که دقیق کی ده سانت شدم فقط میدونم که زود فول شدم زود به زود میومدن معاینه و در آخر سر گفتن بله ده سانت شدی..با اون همه درد خیلیی خوشحال بودم که بلاخره بچم میاد و راحت میشم دیگه .ماما همراهم گفت دیگه از اینجا به بعد دست خودته من کارمو کردم بچتم کارشو کرده دیگه فقط باید موقع دردات زور بزنی...ممکنه تا چند دقیقه دیگه بیاد یا هم چند ساعت دیگه.منم با تموم قدرتم موقع دردام زور میزدم ولی انگار نه این بچه سرش اومده بود پایین ولی نمیومد..‌ماماها هر دفعه یکی میومد یکی دیگه رو میاورد و میگفتن خیلی عجیبه این خیلی خوب زور میزنه چرا نمیاد بعضیاشون میگفتن انگار درداش کمن که نمیاد هی میومدن دوز آمپول رو بالا میبردن ولی نه نمیومد که نمیومد😭
هی التماسشون میکردم تروخدا کمکم کنید چرا بچم نمیاد ...میگفتن دست توئه باید زور بزنی بچه بیشتر بمونه خفه میشه ...چند ساعتی بچم اونجا مونده بود و نمیومد هی تند تند ضربان قلبشو چک میکردن ...ماماهای اونجا همش با هم حرف میزدن که یعنی چرا ای خدا این زن چقد درد کشید خدایا خودت کمکش کن.
بعد ماماهمراهمم میگفت من مطمئنم این بچه وزنش زیاده که نمیاد ..
مامان دلارز مامان دلارز ۱۶ ماهگی
عصر مامان شوهرم ز زد که بچه رو بیارین دلم تنگ شده
منم گفتم ببره برم یه دوشی بگیرم
خلاصه برد و من یه چرت زدم و رفتم حموم و کارامو کردم رفتم دنبالش میبینم بردانشتن بردنش خونه عمش
بعد رفتم اونجا گفتم من نمیدونستم اومدین اینجا رفتم در خونتون
بعد گفت به شورهرم کفتن که اومدن
بعد رفتم بچه رو عمس داشت میخوابوند بقلش کردم پوشکش یک کیلو شده بود از جیش
گرفتم بردم عوضش کردم مادر شوهرم کفت یکبار عوضش کردیم منم خیلی عصبی شدم بچمم بدخواب شد زد زیر گریه
بعد رفتم تو اتاق بخوابونمش این کریه میکرد اومد مادرشوهرم اونجا انگار من نمیتونم نکهش دارم ایندنمیخابه خیلی خوابیده گفتم پس چرا شما داشتین میخابوندینش
میگف نمیدونم همینجوری عمش بقلش کرد اورد بچمم هی بد قلقی میکرد چاییمو نخورده پاشدم اومدم خیلی هصبی شده بودم این بچم منو دیده بود زده بود زیر گریه اپنام هی میگفتن این از عصر اصلا گریه نکرده
الان خیلی عصبی و‌ناراحتم
از یطرف میگم نکنه رفتارم زشت بود
فشارمم افتاده بود خیلی عصبی شده بودم از کاراشون
مامان آتوسا مامان آتوسا ۱۲ ماهگی
پارت آخر✨
زایمان طبیعی 💫
از حال داشتم میرفتم دیگه ساعت ۳ بود که دکترا آمدن بالا سرم یک دکتر بد اخلاق خیلی نچسب🙄 آمد بالا تخت می‌گفت زایمانت خیلی پر خطر هست مهکم شکمم رو فشار میداد خودشو می‌انداخت بالا شکمم منم جیغ میزدم حتی پاهام رو بستن به تخت ولی نمی‌تونستم زایمان کنم یکی از دکترا گفت ببریمش برا سزارین گفت نه خطر داره چون سر بچه تو لگن هست اگر نتونه بچه خفه میشه اونجا بود که دیگه حالم بد شد😔 آخر سر بچم رو دیدم که داره میاد بیرون دکترا گفتن بچه خفه شده چون صورتی سیاه بود🥺 منم گریه گریه فقط میدونم که همینقدر گفتن خدایا بچم رو سالم از خودت میخوام🥺 دیگه هیچی حالیم نشد وقتی بیدارم کردن دیدم بچم کنارم خوابه منم کنارش هستم اینقدر گریه کردم که نگو بلندم کردن برو دوش بگیر بیا منم رفتم لباس تنم کردم با ویلچر بردنم جلو در زایشگاه دیدم همسرم آمد پیشم بغلم کرد منو برد جلو در بخش دیگه خداحافظی کردیم چون مادرم خسته بود دوستم آمد شب جام
اینم از پارت آخر زایمان طبیعی من☺️
مامان سیدرضا جان مامان سیدرضا جان ۳ ماهگی