۵ پاسخ

من حتی وقتی جیغ میزنه و گریه میکنه خداروشکر میکنم که صدا داره و مشکلی نداره از این بابت😂😍🤦‍♀️

🤣🤣🤣عزیزم

دقیقا منم دیروز وضعم زیاد خوب نبود اما میگفتم خدایا شکرت فدا سر بچم فقط اون سالم باشه

دقیقا☹️😅🥰

منم دعا میکنم زردی دخترم زودی خوب بشه

سوال های مرتبط

مامان دیانا  🩷 مامان دیانا 🩷 ۱ ماهگی
من جز اینجا کسی رو ندارم حرف های دلمو بگم 😔خیلی حالم بده میشه دل داری بدید به من بی کس دیشب دخترم خیلی گریه وبی قراری میکرد بعد شیر بهش دادم خوابید شام خوردیم او ساعت ۱۰شد تا اینکه خواستیم بخوابیم دخترم بیدار شد شوهرم خوابید من تا ساعت ۱۲همینجوری با دخترم بیدار ماندم بعد دخترم خودشو خیس کرده بود میخواستم عوض ش کنم که شوهرم بیدار شد دخترمو ده بغل گرفت دخترم شروع کرد به گریه کردن گفتم بده تا پوشکش کنم شیر بدم بهش بخوابه هی دخترمو سرشو تکون میداد که بخیالش میخواست ارومش کنه گفتم نکن خوب نیس سر بچه رو تکون بدی دخترمو از بغلش گرفتم منو زد تا من صورتمو اینور کردم دستش خورد به دخترم 😭یعنی کور شدم یه لحظه دخترم گریه کرد منم دادو بی داد کردم دوباره منو خیلی کتک زد دخترمم ده بغلم بود خیلی ترسیده بود 😭😭😭😭😭😭😭😭یهو دخترم ساکت شد من جیخ زدم شوهرم از بغلم گرفتش خدارشکر چیزی نبود دخترم دوباره گریه کرد یعنی امکان داشت هر اتفاقی بیوفته اما بخیر گذشت الان خودم از پس که دیشب مشت کوبید به سرم الان از سردرد دیونه شدم خودش هم از بس بخاطر که اشتباهی خورد بود دستش تو صورت دخترم شب کلن بیدار بود کاش موقع زایمان میموردم تا نمیدیدم دخترم از سرصداهای دیشب ترسیده 😔😔😔😔 خیلی حالم بده خب مگه من چیکار این روانی داشتم که منو کتک زد
مامان جوجوها مامان جوجوها ۷ ماهگی
همه چیزایی رو که تجربه کرده گفتن منم میخوام بگم روزی که سزارین شدم اومدم بخش دو ساعت بعد بچه هام استفراغ میکردن پشت سر هم مجبور شدیم بستریشون کنیم ۴ روز تمام من یه پام خونه بود یه پام بیمارستان اون چند روز خیلی سخت گذشت بالاخره تموم شد با بچه هام اومدم خونه خودم به حدی پاهام ورم کرده بود که اصلا نمی تونستم پامو خم کنم بچه ها زردی گرفتن خودم دوباره بستری شدم گفتن احتمالا خونت لخته شده اندازه هر کدوم از زانو هام شده بود ۶۰ سانت شکر خدا به خیر گذشت اومدم خونه شبش مهمون اومد نگو یکی از مهمونا آبله مرغان داشته ۱۵ روز بعد منم آبله گرفتم مجبور شدم ۱۰ رو تمام از بچه هام جدا باشم اونا رو بردن خونه خواهرم خودمم قرنطینه شدم اندازه ۱۰ گذشت شیرم کم شد بعدش بچه ها سینمو نگرفتن شوهرم ناقل بیماری بود مجبور شدم برم خونه پدرم بعد شوهرم آبله گرفت بچه هام به شدت کولیک دارن خلاصه اینکه خیلی سخت گذشت برام الانم خیلی میترسم برگردم خونه خودم که نکنه از عهده بچه هام بر نیام میدونم افسردگی گرفتم ولی فعلا زیاد وقت نمیکنم که بهش فکر کنم یا حتی به فکر درمانش باشم
مامان حلما✨ مامان حلما✨ ۴ ماهگی
دیشب سر اینکه خونه از خودمون نداریم خیلی ناشکری کردم و چرا انقد همه چیز گرونه و هی داشتم حرص می‌خوردم و اینا ، امروز صبح تایپکای یکی از مامانا رو خوندم که نوزادش مشکل مادرزادی داره و خیلی گریه کردم ، دارم به این فکر میکنم که خیلی آدم ناشکریم خداروشکر که دخترم سالمه و هزار تا نعمت دیگه ای که خدا بهم داده و من کورم 🥲 گفتم بگم شاید کسی دیگه هم باشه که مثل من حواسش به نعمت های خدا نیست ،خدایا شکرت واقعا، تصمیم گرفتم از امروز هر روز شکرگزاری انجام بدم قبلنا مجرد بودم انجام میدادم می‌خوام دوباره شروع کنم 😍✨ یه جا خونده بودم اینجوری انجام بدید :
هر روز ده تا از چیزهایی که به خاطرش خدارو شکر می کنید بنویسید و بعدش سه بار شکر کنید : مثال خدایا شکرت که میتونم نفس بکشم ( هر چیز کوچیک‌و بزرگی می‌تونه باشه ) خدایا شکر خدایا شکر خدایا شکر
اینجوری نوشتنش هم کمک می‌کنه به جذب خواسته ها چون شکر نعمت نعمتت افزون کند هم اینکه خیلی حس خوبی به آدم میده تمرکز آدم رو می‌بره سمت داشته ها و چیزای مثبت 😍✨
ببخشید انقد پرحرفی کردم و رفتم رو منبر😂😂😂