۲۷ام صبح ک روز زایمانم بود رفتیم بیمارستان نیازی نبود از قبل برم برای تشکیل پرونده همون روز مدارک و سونوگرافی آزمایشاتم رو بردم و تقریبا نیم ساعت طول کشید تشکیل پرونده بعدش منو فرستادن بلوک زایمان اونجا یه انژیوکت بهم زدن نوارقلب جنین گرفتن و موقع وصل سوند شد چیزی ک من فک میکردم خیلی درد داشته باشه ولی اصلا هیچ دردی نداره و چون یچیز اضافه تو بدنت وارد شده یه سوزش خفیف داشت ک اونم تموم شد زود بعد از وصل سوند بردن سمت اتاق عمل ک بازم من چقدر می ترسیدم از آمپول بیحسی اما پرسنل اتاق عمل واقعا مهربون وریلکس بودن و من ازشون حس آرامش گرفتم نوبت تزریق آمپول شد ک تو هر مرحله اون خانوم مهربون بیهوشی ک خدا خیرش بده گفت داره چکار می‌کنه مثلا اول گفت من الان جای تزریق میخام پیدا کنم بعدش گفت حالا میخام ضدعفونی کنم و بعدشم گفت تزریق. اندازه آمپول معمولی درد وسوزش داشت و ترس من واقعا الکی بود بعد از بیحسی پاها شروع می‌کنه ب گزگز وگرم شدن و دیگه هیچ حسی نداری فک کنم یربع بیشتر نشد ک صدای گریه پسرم شنیدم و نمیدونم چجوری توصیف کنم اون لحظه رو فقط دعا کردم اون لحظه واسه همه اونایی ک چشم انتظارن ک خدا این لحظه رو نصیبشون کن

۳ پاسخ

عزیزم مبارک باشه
کجا زایمان کردی ؟

چ حس قشنگی. دوهفته دیگ. نوبت دارم بر سزارین البته دفعه اولم نیس ولی بازم یخورده استرس دارم دعاکنید برامنم. بعد سیزده سال باردارشدم. نمی‌دونم واس فاصله زیاده اینطورهستم

مبارکت باشه عزیزم‌
بقیش رو‌بزار

سوال های مرتبط

مامان جانایِ من🍒🫀 مامان جانایِ من🍒🫀 ۳ ماهگی
سلام خانما
اومدم از تجربه سزارینم بگم من ۸ صبح دوشنبه نوبت داشتم برای عمل ولی غروب یکشنبه ساعت ۷ونیم آبریزش گرفتم رفتم بیمارستان دیدم کیسه آبم پاره شد ساعت ۱۱ شب عمل شدم و دخترم به دنیا اومد
اول رفتم بیمارستان واسه اولین بار تو ۹ ماه بارداری معاینه شدم ک ببینه دهانه رحمم چقدر باز شده ک واقعا برای ممی ک ۹ ماه رابطه هم نداشتم خیلی دردناک بود
بعد برام سوند وصل کردن ک کمی فقط سوزش داشت هیچ دردی نداشت
بعد بردنم اتاق عمل و اون آمپول بی حسی رو چون یکمی تپل بودم دو سه بار سوزن رو زدن تا پیدا کنن ک دردش لز آمپول زدن همیشگی یکم بیشتر بود بعد باهات شروع میکنه به داغ شدن بعد میگن پاهات رو تکون بده ولی نمیتونی اصلا بعد فک کنم ۱۰ دقیقه یه تکونی خوردم و صدایه گریه دخترمو شنیدم
بعد دیگ مشغول بخیه شدن منم دخترمو دیدم ک اصلا حسش اون لحظه تا تجریش نکنی قابل توصیف نیس هرچی استرس داشتم تموم شد بعد من میلرزیدم خیلی ک یه آمپول زدن تا کمی آروم بشم
بعد منو دخترمو بردن ریکاوری پیشم بوو بچم
راستی تو همون اتاق عمل ماماعه دخترمو گذاشت رو سینم یکم شیر خورد گشنش بود دخترم
ولی طبق تجربه بنظرم اینکه میگن سزارین مراقبت بعد میخواد واقعا راسته چون من الان ۵ روزه نمیتونم هیچکاری کنم در حد شیر دادن
کمر درد هم گرفتم از اون آمپول ها و کمرم هنوز حالت بی حسی داره
جای بخیه هامم عادی درد نمیکنه ولی از یه جا پا میشم یا یکم راه بیوفتم درد میکنه کم کم خوب میشه
ولی به هر حال منی ک از اول میگفتم سزارین بدون هیچ تجربه ای راضی بودم و بنظرم سختی های بعدش به بغل کردن بچم می ارزه
اینم تجربه من
الهی ک هرکی چشم انتظاره خدا بهش یه از این فرشته های کوچولو بده♥️
مامان مرسانا 👼 مامان مرسانا 👼 ۱ ماهگی
تجربه زایمانم پارت آخر
شوهرم صورتمو بوسید و گفت نترس عزیزم چیزی نیست و رفتیم اتاق عمل ۳ تا مرد بود و ۳ تا خانوم اول یه سرم وصل کردن و یه امپول داخلش زدن بعد هم گفتن بشین و اصلا تکون نخور و امپول بی حسی رو میخواستن تزریق کنن و ته دلم خالی شده بود از ترس یه نفس عمیق کشیدم و چشامو بستم و یه ثانیه هم نشد وقتی زد پاهام داشت داغ میومد و حس کردم پا ندارم و ب پاهام دست زدن گفتن حس میکنی چیزی گفتم ن و شروع کردن به برش زدن خیلی نگذشت ک صدای مرسانامو شنیدم و اشکام خود ب خود سرازیر شد خیلی حس خوبی بود اون لحظه انگار دنیارو بهم دادن وقتی صدای بچمو شنیدم همه چی انگار تموم شد و منم از نو متولد شدم بعد چند دیقه اوردن بچمو رو صورتم ای خدا اون لحظه هر وقت یادم میاد گریم میگیره بهترین حس دنیا بود 🥺کاش دوباره برگردم اون لحظه مرسانا وقتی صورتش ب صورتم خورد گریش اروم شد و چند دیقه همونطوری رو صورتم گرفتن و حس میکردم زمان و ساعت ایستاده و ساعت ۱۲ و ۱۰ دیقه بهترین زمان عمرم شد بعدش هم ک بچرو بردن و منم بردن تو ی اتاق دیگ خیلی سرد بود تمام بدنم میلرزید و سرم وصل کرده بودن یک ساعت اونجا بودم تقریبا و وقتی بردنم بیرون شوهرم اومد سمتم از نگرانی رنگش پریده بود و حالمو پرسید گفتم خوبم و اروم شد خلاصه رفتیم اتاق بخش و ی شب بستری موندم و اولین بار ک میخواستم بلند شم خیلی سخت بود و از درد داشتم میمردم واقعا سخت بود ولی ب دخترم ک نگاه میکردم اروم میشدم و میارزید واقعا😊
مامان فسقلی🥹💙 مامان فسقلی🥹💙 ۷ ماهگی
#پارت پنج: پارت اخر
خلاصه مارو بردن اتاق عمل و این دفه از شانس خوبم شب قبلش شیو کرده بودم و تمیز تمیز بودم😁😁
ولی اینکه چطوری اون لحظه اونقدرا ریلکس بودم خودمم در تعجب بودم 😳منو بردن سر تخت و امپول توی کمر رو بهم تزریق کردن ک اصلا دردش زیاد نبود اگه کمرت رو شل بگیری اصلا چیز زیادی حس نمیکنی و بی حسی قشنگ اثر میکنه🥰
بعد از انجام بی حسی منو بستن ب تخت و اون وسط من همش التماس دکتر میکردم بهش گفتم قبلا ک ای پی انجام دادم دکتر نزاشت سر بشم و باعث شد درد زیاد بکشم بزار سر بشم بعد ک خدا خیرش بده گزاشت کلی روم اسر کرد و بعد گذشت چند دقیقه گفتن ک بچه به دنیااومد(از برش و این چیزا چیزی حس نکردم ک بگم درد داشتم فقط زمانی ک فشار داد ب شکمم ک بچه رو در بیاره یه حس بدی بهم دست داد ک اگه ادم ریلکس باشه و استرس نده چیزی نمیشه ) اون وسط صدای گریه بچه نمیومد من استرس گرفتم و همش میگفتم چرا بچم گریه نمیکنه تا کلافه شدن و یکی از پرستارا نمیدونم چیکار بچم کرد ک جیغش رفت هوا گفت حالا راحت شدی😂😂😂
اون لحظه ک صدای گریش رو شنیدم و بچه رو اوردن گذاشتن کنارم و به صورتم چسبوندن انگار تمام دنیا رو بهم دو دستی هدیه دادن 😍
خلاصه بعد زدن بخیه خاستن منو از اتاق عمل ببرن بیرون التماس دکتر کردم ک ماساژ شکمی رو الان بهم بدن ک باز خدا خیرش بده توی ریکاوری پرستار فرستاد و منو ماساژ شکمی دادن ک زیاد دردی حس نکردم و بعد گذشت نیم ساعت منو بردن توی بخش ک دردام شروع شدن ک خدا خیرشون بده سریع اومدن بهم مسکن زدن و دردام ساکت شد 😁😁
خلاصه من از زایمان سزارین خیلی راضی بودم حتی اگه برگردم ب عقب باز انتخابش میکنم 😍😍
امیدوارم همتون ب سلامت زایمان کنید و بچه هاتون رو ب سلامت بغل کنید ❤❤
مامان آراز کوچولو مامان آراز کوچولو ۹ ماهگی
تجربه زایمان سزارین
سلام به همه اول از همه میخام خداروشاکر باشم برای سلامتی و وجود پسرم
اومدم براتون از سزارین شدنم بگم امیدوارم بدرد بخوره و یادگار بمونه برای خودم این متن
چهاردهم اردیبهشت هزار و چهارصد و چهار ساعت چهار صبح راهی بیمارستان شدم و وقتی رسیدم اولین نفر برای زایمان بودم
منو وارد بلوک زایمان کردن بهم سرم زدن و سوند وصل کردن البته ک سوند درد داشت و گفتم برام اتاق عمل بزارن گفتن پرسنل اتاق عمل مرد زیاد هستن و منم نخواستم و خلاصه گذاشتم
بعد لباس هامو عوض کردم و با ویلچر منو وارد بلوک اتاق عمل کردن و گذاشتن روی تخت و بردن داخل اتاق عمل
دستگاه هارو بهم وصل کردن فشارمو می‌گرفتن منم خیلی میترسیدم و دعا می‌خوندم ک فقط پسرم سالم باشه
موقعی ک خوابوندنم رو تخت اتاق عمل قبل اینک دکترم بیاد حس خیسی کردم و کیسه ابم ترکیده بود
شانس آوردم ک اون تاریخ واقعا سزارین شدم و تو خونه و راه این اتفاق نیفتاد برام
خلاصه دکترم اومد دلم آروم تر شد
دکتر بیهوشی هم بلافاصله اومد یه آقای مسن مهربون که همشهری هم درومد
منو بلند کردن نشوندن و آمپول بی حسی رو‌ داخل کمرم زدن واقعا دردناک بود
بلافاصله پاهام شروع به گرم شدن و داغ شدن بی حس شدن از نوک پام تا زیر سینم شد دراز کشیدم و پرده کشیدن جلوی چشمام و کمی حس میکردم روی شکمم چیزی میکشن
بعد از چند ثانیه دکترم بهم گفت مامان بالارو نکاه کن ک حس سبکی داخل شکمم کردم انکار وزنه ازم کنده شد و پسرمو آوردن بالای پرده و دیدمش و اشکم سرازیر شد
مامان ♡فراز♡ مامان ♡فراز♡ ۱ ماهگی
خب نوبتیم باشه نوبت منه ک بگم عمل سزارینم چطور گذشت
اول از همه ساعت ۶ رسیدم بیمارستان مهر اهواز دکترمم خانم الهام لک بود
تشکیل پرونده دادم و تخت بهم دادن ولی کسی اجازه نداشت کنارم باشه تا بعد زایمان
ساعت ۹ و نیم اومدن و منو بردن اتاق عمل
اصلا نمیترسیدم یه کووووچولو استرس داشتم از بابت سوزن اسپاینال ک واقعا نفهمیدم جطور زدش دردش ب اندازه یه نیش پشه بود
بعد از اینکه یکم بی حس شدم سوند رو واسم وصل کردن ک اونم اصلا نفهمیدم
پرده ای گذاشتن جلوی صورتم بعد چون روی کمر دراز کشیده بودم و بچه ب قفسه سینم فشار میاورد یکم تنگی نفس و سرگیجه گرفتم منم داشتم واسه پرستاری ک بالای سرم بود توضیح میدادم ک اذیتم و فلان اصلا حواسم ب اطراف نبود یه لحظه دیدم ینفر داره با شکمم ور میره فک کردم داره ضدعفونی میزنه ولی یهو صدای یه نی نی توشولو بلند شد واااای نمیتونم بگم چ حس قشگی بود شنیدم صداش
بعدش شکممو بخیه زدن فرستادن اتاق ریکاوری اونجا تا بی حس بودم ۲ ۳ بار ماساژ رحمی داد بعدش درخواست پمپ درد دادم واسم آوردن بعد از اون بی حسیی ک رفت یبار دیگه ماساژ رحمی داد ک فقط این مورد درد داشت واقعاا خیلی درد داشت و نمیتونستم جلوی صدامو بگیرم ولی فقط ۳ ۴ دقیقه بود و بعدش با پمپ درد آروم شدم
دیگه بعد ۴ ساعت از ریکاوری انتقال دادن ب بخش و الانم راحت واسه خودم دراز کشیدم هنوز بهم نگفتن ک بلند شم و راه برم ولی تا اینجای کار واقعا عالی بود همه چی و امیدوار فعلا سوند رو در نیارن بزارن بمونه تا فردا 😂
مامان فندق مامان فندق ۲ ماهگی
سوند رو همون خانم خوش اخلاقی ک‌ پرسنل اتاق عمل بود واسم وصل کرد و من چون کامل هنوز بی حس نشده بودم اندازه ی سر سوزن در حد یک ثانیه ی سوز خیلی کوچولو حس کردم و تموم وگرنه هیچ دردی نداره یکی از بهترین کارهایی ک میکنید اینه ک سوند بعد بی حسی توی اتاق عمل وصل بشه عالیه هیچ دردی حس نمیکنید وقتی کامل کامل بی حس شدم حس کردم صداها واسم داره نامفهوم میشه یعنی خیلی کم شده بود و حس میکردم سخت دارم نفس میکشم ک دکتر بیهوشی گفت نگران نباش فقط نفس بکش درست میشه ک بعد دو سه دقیقه حال من کاملا نرمال شد راحت نفس می‌کشیدم و همه چیز عالی بود تا اینجا بعدش هم ک دکتر گفت تا وقتی چیزی حس کنی من کارمو شروع نمیکنم اما با هربار برش من چیزی متوجه نمیشدم تا دیدم صدای گریه ی فندقم میاد بهترین حس دنیاااااااا ک غیر قابل توصیفه خلاصه تا آخر عمل من چیزی متوجه نشدم رفتیم ریکاوری از اتاق عمل واسم پمپ درد وصل کردند بچه ها لرز بعد عمل خیلی کمه در حد چند دقیقه و اون لرز ناخودآگاه هستش ن اینکه شمارو خیلی خیلی یخ زده باشه اینطوری نیست ک اونم برطرف میشه توی ریکاوری بودم و اومدم بیرون همه چیز خوب و نرمال بود و اینکه دردتون با پمپ درد خیلی خیلی کم میشه و کاملا قابل تحمله حتی بعضی وقت ها حس نمیکنید منم ک پمپ درد زیاد اثر نمیزاشت واسه این بود ک انژیوکت کج شده بود تو دستم چون زیاد دستمو تکون داده بود و پمپ درد کامل توی بدنم نمی‌رفت ولی بعدش ک درستش کرد عالی شد با پمپ درد هم ک درد های بعدش کنترل میشه و واسه راه رفتن هم دردش مثل وقتیه ک دراز کشیدید فرقی نداره فقط موقع راه رفتن چون باید جابجا بشید واستون سخت تره
مامان محمد حسین🌕 مامان محمد حسین🌕 روزهای ابتدایی تولد
سلام مامانا
امروز ۳ روزه که من زایمان کردم میخوام از تجربه سزارین بگم برای اونایی ک تو بارداری مثل خودم هزار تا سوال دارن
اول اینکه صبح ساعت ۵ رفتم بیمارستان و با هزار تا استرس بستری شدم بعد بستری بهم پک و لباس دادن و رفتم برای سونداژ و رگ گیری از سوند گذاشتن خیلیییی میترسیدم درد داشت ولی قابل تحمل بود بعدشم ی ان اس تی گرفتن و رفتم اتاق عمل تو اتاق عمل دکتر بیهوشی و دکتر خودم اومدن پزشک بیهوشی از پشت کمرم امپول بی حسی رو زد اون هم درد داشت ولی ازش مثل سوند نمیترسیدم اولش مثل امپول معمولی درد داشت اونجا ک ب نخاع خورد خیلی سوخت ولی گذرا بود بلافاصله بعد ۱۰ ثانیه هم نکشید ی گرمی اومد تو پاهام و بی حس شد و هیچچچچی نفهمیدم خیلی خوب بود و اون لحظه ای ک صدای گریشو شنیدم ب همه درد هایی ک کشیده بودم می ارزید حاظرم ۱۰۰۰ بار دیگه اون عذاب هارو بکشم ولی صدای گریه اون لحظه رو شنیده باشم
بعد هم بخیه زدن و کلا ۲۰ دیقه طول کشید منم کامل هوشیار بودم بعد بهم پمپ درد زدن و رفتم ریکاوری ۱ ساعت موندم تو ریکاوری پمپ درد از ساعت ۸ تا ۸ شب نزاشت خیلی درد بکشم ینی قابل تحمل بود اولین باری ک از تخت پایین اومدم خیلی زجر کشیدم مرگو ب چشمم دیدم ینی ک اونم بعد پمپ درد بود و حدودا یک شب کامل درد خیلی زیاد داشتم ولی همون ضب بودو از فرداش حالم بهتر شد خودم با کمک راه میرفتم و موقع ترخیص هم ک عصر بود خودم از بیمارستان رفتم بیرون در کل برگردم اقب بازم سزارینو انتخاب میکنم تا طبیعی بازم سوالی داشتین بپرسین اگه چیزی از قلم انداخته باشم
مامان توت فرنگی🍓 مامان توت فرنگی🍓 ۱۰ ماهگی
مامانا بلاخره فرصت شد منم تجربه زایمانمو بگم
کلی تایپ کردم دستم خورد پاک شد
من خیلییی از زایمان(هم طبیعی هم سزارین)میترسیدم
زایمانم بیمارستان نیکان سپید بود
روز زایمان پرسنل بلوک زایمان بی نهایت مهربون بودن
وارد اتاق عمل ک شدم دکتر بیهوشی خیلی خووب بی حسی رو تزریق کرد جوری ک اصلا احساس نکردم
پرده رو جلوی صورتم نصب کردن و… متخصص بیهوشی همچنان بالای سرم نشسته بود و باهام حرف میزد
داشتم از ترسام بهش میگفتم چون شنیده بودم بعضیا دیر بی حس میشن و وقتی دکتر تیغ رو میکشه روی پوست شکم احساس میکنن..من میگفتم و اون بنده خدا هم میخندید..چند دقیقه گذشت من همچنان منتظر بودم یه تیغی چیزی حس کنم ک متخصص بیهوشی گفت خب داشتی میگفتی از چی میترسی؟؟😂همین ک دهنمو باز کردم گفت الان یه فشار احساس میکنی و چند ثانیه بعد صدای گریه دخترمو شنیدم😭😍 بی اختیااار فقط هق هق گریه میکردم😭 و صدای دکتر که میگفت هزااار ماشالا چقدر تپلهه😅😍و اونموقع بود ک دلیل کمر دردای عجیب و غریبم رو فهمیدم😂 چند دقیقه بعد لپاشو به صورتم چسبوندن و اون لحظه بیشترین آرامش زندگیمو دریافت کردم 🥺❤️❤️
مامان آرِن 💙 مامان آرِن 💙 ۸ ماهگی
بعد بی حسی ک 3یا4امپول زدن ب کمرم ک دقیقش یادم نیست پاهام شروع شد ب گرم شدن و منو خوابوندن و عمل شروع شد و یکم حالت تهوع داشتم ک دکتر بیهوشی مهربون برام ی امپول تو سرم زد ک حالت تهوعم از بین رفت
من کلا دعام این بود پسرم سالم باشه ک خدا امانتش و سلامت ب دستم رسوند..بعد حدود یک ربع صدای پسر قشنگم و شنیدم و هیچ حسی نداشتم تا دکتر بخیه کرد و رفت بعدشم تماس پوستی با نی نی نازم...دوبار ماساژ رحمی انجام شد تو اتاق عمل...بعدش منو بردن ریکاوری کم کم حس پاهام داشت برمیگشت یکبار دیگ ماساژ رحمی انجام شد و منو اوردن بخش خیلی کم سوزش داشتم و بیشترین دردی ک داشت اولین راه رفتن بود ک با چند قدم راه رفتن اونم قابل تحمل میشه پمپ درد نداشتم شیافم چون حساسم ی دونه فقط برام گذاشتن
نترسید اون غولی ک ازش میسازن نیس و بستگی ب بدنتون داره و تحمل دردی ک دارید
برگردم عقب هزار بار انتخابم سزارینِ چون ن تحمل درد طبیعی رو دارم ن روحیاتم با طبیعی سازگاره
امیدوارم ک تجربه من ب دردتون خورده باشه❤️
مامان رُز کوچولو🩷🧿 مامان رُز کوچولو🩷🧿 ۵ ماهگی
یهو دیدم دکتر وندا یکی از بهترین دکترای یاسوج و استاد همه دکترا ک من زیر نظرشون بودم گفت فوری باید سزارین بشه و طبیعی نمیتونه خلاصه فقط میدونم از تررررررس داشتم میمیرم تو ۵ دیقه هنه چی اتفاق افتاد یهو خودمو تو اتاق عمل دیدم حتی همسرم امضا نکرده و رضایت نداده منو عمل کردن.منو بردن اتاق عمل و ی آقای جوون اومد و منو بردن رو ی تخت دیگه و اون تخته خیلیییی باریک و کوچیک بود و وسطش خالی منو نشوندن رو تخت و ی سری چیزا بهم وصل کردن و اصلا بهم آرامش ندادن آقایی ک اومد برا بی حسی گفتم منو حای دختر خودت بدون و بهم آرامش بده گفتم بی حسی درد داره گفت اره خیلی ک من استرسم بیشتر شد و فقط اون پسر جوونه بهم آرامش میداد میگف نه خلاصه گفتن صاف بشین و سرتو بده پایین و اون پسره هم شونه هامو گرف و دکتر بی حسی اومد و هی ضد عفونی کرد ولی واقعا اصلا نفهمیدم کی بی‌حسی زد واقعا درد نداشت ولی وقتی ک اون موادش میرف داخل میفهمیدی و ی دردی داشت و دردشم از انژیوکت رو دست کمتره یهو دیدم دوتر بی حسی به شدت منو هل دادن جلو و درازم کردن ک لباسم کارامل رف بالا و کل بدنم معلوم شد و خجالت کشیدم.خلاصه ی پرده زدن جلوم و شروع کردن به ضد عفونی ک من کامل حس داشتم و می‌فهمیدم ولی پاهام داغ شد هی میگفتم دکتر من بی حس نیستم توروخدا نزنی دردم بگیره میگف نه عزیزم فعلا ضد عفونی منم کامل حس داشتم و هرکاری میکردن رو می‌فهمیدم ک گفتم دکتر من هنوز حس دارم یهو دوتر گف نترس شروع نشده ک یهو صدای دخترم اومد و من زدم زیر گریه و دخترم و نیاوردن ببینم چون مدفوع کرده بود و ی کم ازش خورده بود خلاصه من ۲ ساعت اتاق عمل بودم و دیگه تموم شد بعدش رفتم ریکاوری و ماساژ شکمی اولی تو اتاق عمل بود و دومی تو ریکاوری و بعدش تو بخش ک واقعا درد داشتتتت
مامان نینی مامان نینی ۷ ماهگی
تجربه سزارین
پارت 2
بعد از چندشی شدن از دست سوند داشتم ثانیه هارو می‌میشماردم که زود برم اتاق عمل بی حس شم سوند لنتی رو حس نکنم خیلی میسوخت خدایی تکون ک میخوردم رو تخت کباب میشدم تا اینکه بالاخره لحظه موعود رسیددد و صدام کردن و با کمک پرستار رفتیم ک بریممم ورودی اتاق عمل مامانم اومد و بوسم کرد خیلی قشنگ بووود همسرمم دستمو گرفت و نمیدونم چرا ب بنده خدا زیاد محل ندادم 😂 یه خانوم خدمه خیلی مهربون اومد دستمو گرفت و رفتیم ب سمت اتاق عمل وارد ک شدم هیچکی نبود منو اون خانومه بودیم روی تخت نشستم سوند همچنان رو مخم بود کم کم بقیه اومدن فشارم نوار قلبم و اینا رو چک کردن و یچیزایی برای نوار قلب ب سینم وصل کردن و دکتر بیهوشی اومد دوباره گفتن بلند شو و بشین و سرتو بنداز پایین و تکونم نخور من ازین قسمت خیلی میترسیدم چون بهم گفته بودن درد داره فلان ولی خب متاسفم ک میترسونن بقیرو اصلا اونجوری درد نداشت در حد یه آمپول ساده بود و تموم شد و بعدش باز گفتن آروم بخاب و دکتر بیهوشی همش اسممو می‌پرسید و یه چند ثانیه بعد گفت پای چپتو بیار بالا پاهام خیلی سنگین و داغ شده بود و بار دوم ک خواست نتونستم بیارم بالا بی حسی هم حس بامزه ای بود انگار هر پام 300 کیلو بود 😂
مامان فندقم🤰🏻💙 مامان فندقم🤰🏻💙 ۵ ماهگی
شروع تجربه سزارین با دکتر سروگل شهریور بیمارستان پیوند:
من یک هفته قبل از سزارین رفتم آخرین چکاب و پرداخت دستمزد دکتر برا عمل تاریخو بهم داد برا ۱۴۰۴/۶/۳ یک هفته گذشت و گفتن که ساعت شش صبح بیمارستان باش ما هم دوشنبه ساعت شش صبح با یه استرس وحشدناک رفتیم بیمارستان فرستادن بخش زنان برا کارهای پرونده اینا رفتیم اونجا تا تماهنگی ها انجام شده و سنو ها و پرونده رو تشکیل دادن و گفتم برید داروخونه پک زایمانو بگیرین بعد لباسش رو پوشیدم و فرستادن تو یه اتاق ک اونجا نوار قلب گرفتن و سرم وصل کردن و میخواستن سوند ادرار رو وصل کنن ک اونجا اجازه ندادم چون از قبل به دکتر گفتم بعد بیحسی بزنین برام بعد یه حدود نیم شاعت اینا با ویلچر بردن بخش اتاق عمل وای که نگم از استرس وحشدناکی که داشتم اونجا تو اتاق انتظار گفتن باید بمونی نوبتی برید عمل دو نفر بودیم عمل اول تموم شد و منو صدا زدن بردن اتاق عمل نگم از ویوی قشنگ اتاق عمل و فضای بیرونش حس خوبی داشت بعد نشستم رو تخت میخواستن سوزن بیحسی رو بزنن یه مرد بود تو اتاق عمل و بقیه همه خانم بودن داشتن با بتادین کمرم رو ضد عفونی میکردن یه لحظه حس کردم که کمرم گرم شد گفتم کمرم داغ شد که گفتن مال بیحسیه گفتم مگه زدین سوزنه رو گفتن اره مگه نفهمیدی و گفتن سریع دراز بکش یه دو دقیقه موندن و سوند ادرار رو گذاشتن برام که دیگه بیحس شدم و حالیم نبود