۶ پاسخ

خداروشکر انشاءالله خدادرپناه خودش حفظتون کن سعی وسلامت باشید 🤲

انشاءالله که هرچی بوده رفع شده باکمک خدابچه روهم بسپربه خداانشاءالله که هیچیش نمیشه

زنگ بزن آمبولانس خيلي خطرناك. بچت بايد چك بشه

خداروشکر زود متوجه شدین
تا اونجایی ک من میدونم دچار گاز گرفتی نشدین
ولی زنگ بزن ۱۱۵ بهشون بگو ، بگو ک بارداری اگه لازم باشه میگن بری بیمارستان

اره دیگه حتما گازگرفتگیه خداروشکر زود فهمیدین
همیشه ی راهی ب بیرون باز بزارین وقتی بخاری روشنه من ک اینکارو میکنم
تابستونام هروقت بخام بخابم گاز خونه رو کلا میبندم

وایی چ خطرناک
نمیدونم عزیزم

سوال های مرتبط

مامان صبا و حنا🩷| 🍭 مامان صبا و حنا🩷| 🍭 ۱۳ ماهگی
تجربه سزارین اول:







من سزارین اختیاری بیمارستان فرهمند فر شیراز زیر نظر دکتر الهام آذین مهر بودم
۳۶هفته و ۲روز رفتم شیراز چون حالت تهوع و گیجی داشتم وقتی سونو کرد خانم دکتر گفت آمپول ریه میزنی سه روز پشت سر هم و بعد از اون عمل
۳۶هفته و۶روز بودم که صبح ساعت ۵گفتن بیمارستان باش
وقتی صبح رفتم آزمایش گرفتن و منو بردن تو اتاق کیف مخصوص داروخونه بهم داد که لباس برای خودم داخلش بود دمپایی بیمارستان زیر انداز چسب بخیه و گاز یه روسری😹برای نی نی هم پوشک مای بی بی
خلاصه ما رفتیم توی اتاق لباس بیمارستان پوشیدم همراهم خواهرم بودش کمک کرد موهامو جمع کردیم توی کلاه گذاشتیم و بعد اومدن سوند وصل کنن که گفتم اگر میشه توی اتاق عمل موقع بیهوشی بزارید قبول نکردن .
(سوند یکم احساس سوزش داره طوری نیست که نتونی تحمل کنی فقط چیزی که خیلی مهمه اینه که عفونت ادراری نداشته باشی اگر عفونت اداری داشته باشی باعث بیشتر شدن سوزش میشه)خلاصه احساس میکنی ادرار داری ولی هیچی نیست
دیگه تقریبا ساعت ۷ونیم شده بود با خواهرم و همسرم خداحافظی کردیم و پرستار با ویلچر منو به اتاق عمل برد🥺
تا اون موقع هیچ استرسی نداشتم ولی به محض اینکه رفتیم بالا و اتاق هارو دیدم یه استرسی کل وجودم رو گرفت
اونجا پرستار ها از قیمت سیمان گرفته تا اضافه حقوق با هم حرف میزدن انگار نه انگار که میخوان برن توی اتاق عمل یه چیز عادی بود براشون ولی برای من بزرگ ترین اتفاق زندگیم بود🥹♥️🍓
مامان محمد حسن 🐣 مامان محمد حسن 🐣 ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت پنجم
نذاشتن برم خونه چون گفتن شرایط بستری رو داری منم تماس گرفتم با همسرم که بیرون بود (جیگرمم براش کباب شد دو ساعتی بود بیرون تو سرما وایساده بود همینجوری راه می‌رفت و استرس داشت هر چقدر بهش گفتم بیا تو اتاق انتظار گفت اینجوری تو هوای آزاد حالم بهتره)
بهش گفتم بره وسایل رو از خونه بیاره مادرمم بیاره که قراره بستری بشم
تو این مدت منم پیاده روی میکردم با اینکه دردام بیشتر شده بود اما چون من پریودی های دردناکی داشتم برام قابل تحمل بود.مادرم که اومد باز صدا زدن اتاق معاینه و معاینه شدم اما تغییر نکرده بودم همون سه بودم . اما دیگه پرونده برام باز کردن و بستری شدم. لباس مخصوص رو مادرم از همسرم گرفت و آورد پوشیدم . لباس هامم گذاشتم تو پاکت تا موقع برگشت از بیمارستان همونارو بپوشم رفتم یه چند دقیقه ای نشستم تا خدمات بیاد و منو ببره . تو این حین مادرم یه عکس ازم گفت با لباس زشت صورتی بیمارستان و قیافه ای داغون و مچاله شده از درد😁 قشنگ تو عکس انگار مفصل کتک خوردم.😂 نگهش داشتم بعدها به دخترم نشون بدم روز زایمان چه حالی داشتم🥲. خدمات اومد یه شنل بهم دادن پوشیدم و نشستم رو ویلچر تا برم بخش زایمان. دم آسانسور خانواده همسرم و همسرم هم اومدن دیدنم و کلی قوت قلب دادن و پدر شوهرم از قبل کلی رفته بود سفارش من رو به هر کی تو بیمارستان تونسته بود کرده بود (خدا حفظش کنه همیشه دعاگوشم) همسرم که هیچی نمی گفت فقط غمگین نگام میکرد و معلوم بود استرسش ده برابر منه رنگشم پریده بود. خودش و خانوادش سابقه بستری شدن تو بیمارستان رو داشتن به خاطر دلایل مختلف برای همین می‌گفت از فضای بیمارستان و اون حال و هواش و بوش دیگه بدم میاد.