۴ پاسخ

شبا نفهمه خاب باشه سه وچار شب بده

من شبا بیدار میشد سرشو با خوراکی و آب گرم میکرد سیر ک میشد تو گهواره میخوابوندمش بعد میاوردمش تو جاش تقریبا یک هفته طول کشید

شیرپاستوریزه نمیخوره؟

وقتی غرق خوابه بهش بده تو طول روز‌نده اونم کم کم خودش خوابش عمیق میشه غذایی بیشترمیخوره میخوابه

سوال های مرتبط

مامان آقا کارن🧡 مامان آقا کارن🧡 ۲ سالگی
نمیدونین چه حس بدی دارم 🫠کوه عذاب وجدانم الان ،از دیشب قصد از شیر گرفتن کارنو کرده بودم ولی از بس دیشب نق زد و واقعا نخوابید آخرش دادم شیر تا خوابش برد دیگ امروز از صبح کلا ندادم
ظهرم نخوابید چون گفتم آخ شده ،دیگ الان واقعا هلاک بود فکر کنم یکساعت به کوب گریه کرد تو بغلم مثل همیشه راهش بردم و لالایی همیشگی رو خوندم کلی خوراکی جدید دادم دستش
آخر سرم دیدم گریه هاش داره به هق هق خفه شدن میرسه دیگ قطره خواب آور دادم
بچم تو همون حالت که قطره رو دادم دراز کشید و منم با گوشی لالایی گذاشتم زدم رو سینش مثل آدمای داغ دار هق هق کرد و خوابش برد
میتونم بگم یعنی به عمرم اینقدر سخت نبوده چیزی برام با اینکه همیشه گفته بودم من اصلا برام مهم نیست ولی چون کارن بینهایت وابسته بود برای خوابش به شیر انقد به هلاکت رسیدیم 💔به حق همین شب عزیز کاش فردا شب اینطور گریه نکنه چشماش که بسته شد اشکام ریخت بچم مثل آدم بزرگا هق خالی میزد تو خوابش
من تدریجی وعده های روز رو حذف کردم ولی برای شب واقعا نشد هر کار کردم چون عادت داشت زیر سینه به خواب بره برا همین انقد سخت بود🫠می‌ذارم بمونه به یادگار از این شب سخت ۰۴/۱۱/۱۷ از شیر گرفتن کارنو🩷
مامان دلسا🩷آریسا🩷 مامان دلسا🩷آریسا🩷 ۳ ماهگی
*روز دوم از شیر گرفتن*
دلسا الان دقیقا 37 ساعته که شیر نخورده
دیشب وسط شب یه بار بیدار شد یکم نق زد ابش دادم و خوابید چون کلا قبلشم تو شب زیاد بیدار نمیشد دم صبح بیدار میشد همیشه دیشبم طبق عادتش 6 صبح بیدار شد به گریه پاشدم بغلش کردم یکم راهش بردم یکم اب دادم بهش دوباره اوردمش تو رختخوابش نخواستم خوابش بپره یکم خوابش برد دوباره بیدار شد باز بغلش کردم یکم دوباره گذاشتمش تو تشکش گفتم مامان باید بخوابی گفت می می گفتم اوخه خلاصه حدودای ساعت 7.15 خوابش برد تا 10 که بیدار شد
همیشه وقتی بیدار میشه حال ندارم خودم زود از رختخواب بیام بیرون نیم ساعتی وول میخوردیم و شیر میخورد امروز صبح گفتم پاشو بریم بیرون باز گفت می می گفتم اوخه و نشونش دادم خندید ول کرد رفت بهش صبحونه دادم بعدش یه سه ساعتی بردمش پیش مامانم اونحا بهش خوش میگذره مامان بابام باهاش بازی میکنند تا عصر که رفتم دنبالش اومد چسبید بهم باز یکم بهونه گرفت بهش میوه دادم خورد پیش مامانمم که بود بهش نهار داده بود دیگه تا عصر اونحا بودیم حوصلش سر رفت پاشدیم رفتیم خونه مادر شوهرم
شوهرمم اومد اونحا دیگه تا حدودی ساعت 10 اونجا بودیم حالا این بین خیلی باهاش بازی کردم توپ بازی قایم موشک و کلی بدو بدو خواستم خسته بشه
ساعت ده اومدیم خونه باز یکم بازی کردیم کتاب براش خوندم یکم گوشی دستش گرفت چراغا را خاموش کردم گفتم باید بخوابیم ساعت 11.30 هم بهش شام دادم خورد
دیگه اوردمش اوردمش تو اتاقش یکم زدم تو کمرش خوابش برد خدا را شکر
تا ببینیم شب دوم چجوریه
در کل امروز کمتر از دیروز بهونه ی شیر خوردن گرفت