۲ پاسخ

ای جانم
فوبیا من از شیر گرفتنه
شما شیر شبشو چطوری قطع کردید؟

وای ننه عکس خودشه 😍😍

سوال های مرتبط

مامان یسنا مامان یسنا ۳ سالگی
سلام، تجربه ی خودمو در مورد از شیر گرفتن، من اول سوره ی یاسین و بروج خوندم و ب دخترم فوت‌کردم، بعد با توکل ب خدا شروع کردم،اول حدود دو روز میان وعده هاشو حذف کردم،یعنی موقع بیدار شدن و موقع خواب بهش شیر میدادم، بعد شروع ب حذف شیر صبح تا ساعت 12 کردم،تا چهار روز، بعد شروع ب حذف شیر بعداز ظهر تا ساعت 18 کردم، یعنی از صبح تا قبل خواب ظهر بهش شیر نمیدادم،موقع خواب شیر میخورد و بعد دیگه شیر نمیدادم تا ساعت 18، البته حدود دو روز اول وقتی از خواب ظهر بیدار میشد بهش شیر میدادم، کم‌کم شیر شو حذف کردم،بعد چهار روز شیر شب شو حذف کردم تا موقع خواب،دبعد از اون شب موقع خواب بهش شیر دادم و دیگه شیر نصف شب شو حذف کردم، بعد فرداش دیگه در کل شیر شو حذف کردم و دیگه موقع خواب هم بهش شیر ندادم، امروز اولین روزی بود ک اصلا شیر نخورد، دخترم خیلی وابسته شیر بود، شیر ک نمیدادم کلی گریه و جیغ،ولی حوصله کردم،باهاش بازی کردم،بردمش بیرون،سرشو گرم کردم،خیلی بهش محبت کردم، دیشب نصف شب خیلی گریه کرد ولی کوتاه نیمدم و رو پام با لالایی خوابید، گریه ک میکرد میدید کوتاه نمیام اروم میشد،البته خیلی باید حوصله کرد، من هر روز از خدا کمک میخواستم، تو این مرحله فقط خدا میتونه کمک کنه،کمی سخت ولی با توکل ب خدا شدنی، اصلا هم ب تلخک و چسب برق نیاز پیدا نکردم،فقط موقع گریه و جیغ صبوز بودم و کوتاه نیمدم،امیدوارم همه موفق باشند، فقط محبت یادتون نره، من خیلی بهش محبت کردم ک خدای نکرده اعتماد ب نفسش پایین نیاد
مامان تیارا 🧚🏻‍♀️ مامان تیارا 🧚🏻‍♀️ ۲ سالگی
سلام مامانا صبحتون بخیر
ی گزارش بذاریم از روز اول شیر گرفتن
البته قرار امروز شروع کنم ک با تصمیم یهویی از دیروز شروع شد

دیروز تیارا ۹ صبح ک شیر خورد دیگه نخورد تا ۳ بعد از ظهر گفت شیر منم یهویی ب سینه هام ژر زدم نشون دادم گفتم بوف شده دیگه بوستون کرد رفت بازی ی شیشه شیر پاستوریزه دادم بهش خوردن ولی نتونست بخوابه چون فقط با سینه می‌خوابید. ولی اصلا بهانه نگرفت بازی کرد بردمش بیرون اینا تا آخر شب شام کلی ام خوراکی خورده بود
آخر شب ساعت ۱۱ برقا خاموش کردم ولی دیدم داره بهانه میگیره ی نور گذاشتم دیگه باهم کلی بازی کردیم کلی تو بغلم راه بردمش تا ساعت ۱۲ نیم خودش دراز کشید منم آروم دست آوردم پشتش دیدم خوابش برد منم سریع خوابیدم ی دفعه ساعت ۳ نیم شب دقیقا موقعی ک همیشه بیدار میشد برا شیر با گریه شدید بیدار شد با شوهرم شروع کردیم باهاش بازی گریه اش ک آروم شد ۵ دقیقه ام بیشتر گریه نکرد دوباره من تو بغلم راه بردمش دیدم گفت بزارم زمین یعنی ساعت ۴ بود بازم گذاشتمش سر جاش دست آوردم ب پشتش خوابش بر تا ۸ بیدار شد گرسنه بود بهش گفتم هم بیارم بخوری دیدم داره کمی بهانه میگیره شوهرم گفت بپوشون ببرمش در مغازه بهش صبونه ام میدم فعلا ک رفته حالا تا ببینم بقیش خدا چی میخواد

من اصلا دوست نداشتم یهویی بگیرمش ولی هرچی شیرش کمتر میکردم بیشتر وابسته میشد شیر میخواست حالا از دیروز ک بهانه هاش سر جمه نیست ساعتم نشدن ان شاءالله ک امروز یادش بره
شماهم برامون دعا کنید راحت باشه برا دخترم
مامان مهراد و 🐣 مامان مهراد و 🐣 هفته دوازدهم بارداری
من میخواستم به مهراد تا دوسالگی شیر بدم ، یازده مهر دو ساله میشه ولی تا فهمیدم باردارم ، تصمیم گرفتم از شیر بگیرمش ، چون خیلی اذیت می شدم ، شیر شب رو خیلی وقت بود قطع کرده بودم و کارم خیلی سخت نبود ، در کل دیگه روزی دوبار شیر می‌خورد ، یه بار صبح حدود ساعت شش هفت ، یه بارم ساعتای چهار بعد ازظهر ...
همیشه یادتون باشه اول شیری رو قطع کنید که کمترین وابستگی رو داره معمولا بچه ها به شیر آخر شب و اول صبح خیلی وابسته ان، منم اول شیر ظهر رو قطع کردم... در کمال ناباوری خیلی راحت همکاری کرد 👀
دو روز بهش شیر ظهر رو ندادم ، معمولا بعداز چرت ظهرش اون شیر رو می‌خورد ، دیگه بیدار می شد دنبالم یکم می گشت ولی من خودمو در دسترس قرار نمی دادم مثلا می رفتم آشپزخونه میگفتم: اینجام مامان ، بیا اینجا ، بعد می‌دیدم بچم از تخت می اومد پایین و می اومد آشپزخونه🥺 دیگه بغلش می کردم و دستش رو می برد به سینم ولی با آب میوه و خوراکی مورد علاقه اش زود راضی می شد و می رفت ، دو روز بعدم با همین منوال شیر صبح رو ندادم 👀 به حاش آب میخورد می‌خوابید بعدم خداروشکر بیدار میشد و صبحونه میخورد ...🥺 خلاصه بچم خیلی باهام راه اومد ، ولی هنوزم میاد بغلم سینمو بو می‌کنه ، دستش رو میزاره رو سینم و می‌خوابه اما اصلا نمیخواد که بخوره...🥺 وقتی واسه بار آخر بهش شیر دادم دلم داشت می ترکید ، خیلی بغض کردم و گریه کردم ، دلم برای نگاهاش موقع شیر خوردن و شیطنتاش و از این سینه به اون سینه رفتناش تنگ شده واقعا🥺
مامان رونیکا مامان رونیکا ۲ سالگی
سلام خانما . روزتون خوش
خواستم تجربه از شیر گرفتن رونیکا رو باهاتون اشتراک بزارم شاید به درد بخوره

رونیکا خیلی خیلی به سینه وابسته بود صبح تا شب
شل تا صبح سینه دهنش بود واسه همین تصمیم گرفتم از شیر بگیرنش . حتی خواب هم زیب سینه میخوابید و میترسیدم از شید بگیرمش دیگه نخوابه ولی ...
رفتم حرم و انار بردم روش یاسین خوندم تو حرم شیر بهش دادم و بعد انار خورد و دیگه بهش شیر ندادم .صبر زرد از عطاری گرفتم یه کوچولو به نوک سینه زدم تلخ . یه بار. گفت ممه بهش دادم گفت تلخه تلخه دیگه نیومد سمتش
اگه گاهی هم میومد خودش میگه نه تلخه

واسه اینکه سینه خودم درد نگیره هم تا یه هفته شب ها زمانی که خوابش عمیق بود بهش شیر میدادم و روز ها اصلا
دیگه شیر سینه خشک شده و اونم شب بیدار نمیشه واسه شیر
آیت روش نه خودتون اذیت میشین نه بچه .
واسه خوابش هم شب اتاق رو تاریک میگنم کنارم دراز میکشه ده دقیقه باهاش صحبت میکنم نازش میکنم میاد تو بغلم خودش خوابش میبره

گفتم بهتون بگم شاید لازمتون بشه
مامان دختر نازم مامان دختر نازم ۲ سالگی
دیشب شب اول قطع شیر بود (به طور ناخواسته )
کل روز صبحانه نخورد . ناهار نخورد . شام نخورد میانوعده نخورد فقط زرشک غذارو جدا میکرد میذاشت دهنش اجازه نمیداد چیزی تو معدش بره ک بتونه وقتی بهش شیر میدم با تمام وجود بخوره منم سه بار کل روز شیر دادم نمیذاشتم سیر بشه سینه خودمم زخم شده بود و درد داشتم بعد شام شیر خواست بدون مخالفت دراوردم تا گذاشت دهنش بلند گفتم اخخخخ ( به طور ناخواسته ) شروع کرد گریه و جیغ زدن ولم کرد و رفت گفتم بیا ام بخور مامان گفت ام نهههه مرتب اب میخورد و میزد رو سینه هام و گریه میکرد و جیغ میزد بهش سه تا دونه ویفر موزی دادم چون معدش خالی بود . نمیذاشت نازش کنم .نمیذاشت بغلش کنم . اجازه نمیداد راه ببرمش یا رو پام بزارم ‌. بغل همسرم نمیرفت فقط جیغ میزد و گلوله گلوله اشک میریخت میگفت امم اوووف تا ساعت ۲.۴۰ دقیقه شب چشمام یهو رفت اون زمان شروع اشک ریختن من بود چون همسرمم خیلی درد داشت و ناله میکرد خواب و بیدار بود انتظار نداشتم کسی ارومم کنه فقط میگفتم دختر خوشحال باش ابرا جانت بدون شیر خوابید تا ساعت ۴ خوابم برد ساعت ۶ بیدار شد تصمیم داشتم شیرش بدم چون سینهام سنگین بودن ولی دیدم خیلی هوشیاره و نمیشه کنار رختخواب سفره پهن کردم بهش نون و کره دادم دراز کشید دستشو برد تو لباسم و جیغ میزد منم تا دستم میخورد بهش ک نازش کنم مخالفت میکرد انقدر گریه کرد تا خوابید با هر گریه دخترم همسرم با ناله میگفت تروخدا بخواب درد دارم قرار بود من پاشو ماساژ بدم ک بتونه بخوابه ولی خب ابرا نمیخوابید الان بعد از کلی گریه خوابید همسرم هم خوابیده امیدوارم بتونم با ارامش ادامه بدم امروزو

یک سال و ده ماه و هفت روز شب اول قطع شیر 🥹
۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
مامان دلسا🩷آریسا🩷 مامان دلسا🩷آریسا🩷 ۵ ماهگی
*روز دوم از شیر گرفتن*
دلسا الان دقیقا 37 ساعته که شیر نخورده
دیشب وسط شب یه بار بیدار شد یکم نق زد ابش دادم و خوابید چون کلا قبلشم تو شب زیاد بیدار نمیشد دم صبح بیدار میشد همیشه دیشبم طبق عادتش 6 صبح بیدار شد به گریه پاشدم بغلش کردم یکم راهش بردم یکم اب دادم بهش دوباره اوردمش تو رختخوابش نخواستم خوابش بپره یکم خوابش برد دوباره بیدار شد باز بغلش کردم یکم دوباره گذاشتمش تو تشکش گفتم مامان باید بخوابی گفت می می گفتم اوخه خلاصه حدودای ساعت 7.15 خوابش برد تا 10 که بیدار شد
همیشه وقتی بیدار میشه حال ندارم خودم زود از رختخواب بیام بیرون نیم ساعتی وول میخوردیم و شیر میخورد امروز صبح گفتم پاشو بریم بیرون باز گفت می می گفتم اوخه و نشونش دادم خندید ول کرد رفت بهش صبحونه دادم بعدش یه سه ساعتی بردمش پیش مامانم اونحا بهش خوش میگذره مامان بابام باهاش بازی میکنند تا عصر که رفتم دنبالش اومد چسبید بهم باز یکم بهونه گرفت بهش میوه دادم خورد پیش مامانمم که بود بهش نهار داده بود دیگه تا عصر اونحا بودیم حوصلش سر رفت پاشدیم رفتیم خونه مادر شوهرم
شوهرمم اومد اونحا دیگه تا حدودی ساعت 10 اونجا بودیم حالا این بین خیلی باهاش بازی کردم توپ بازی قایم موشک و کلی بدو بدو خواستم خسته بشه
ساعت ده اومدیم خونه باز یکم بازی کردیم کتاب براش خوندم یکم گوشی دستش گرفت چراغا را خاموش کردم گفتم باید بخوابیم ساعت 11.30 هم بهش شام دادم خورد
دیگه اوردمش اوردمش تو اتاقش یکم زدم تو کمرش خوابش برد خدا را شکر
تا ببینیم شب دوم چجوریه
در کل امروز کمتر از دیروز بهونه ی شیر خوردن گرفت
مامان توت فرنگی 🍓 مامان توت فرنگی 🍓 ۲ سالگی
اولین تجربه من از شیر گرفتن دلسا رو میگم شاید بدردتون خورد
خوب از اونجایی که دلسا هم شیر خشک میخوره هم شیر خودمو ولی عادت بدی که داشت باید حتما موقع خواب سینه تو دهنذمیشد و انقد مک میزد تا خوابش ببره و من تو مهمونی یا ماشین همش تو عذاب بودم کم کم دوساعت من و مک میزد و تا میخواستم در بیارم بیدار میشد حتی شده بود شب تا صبح زیر سینه م بود و من اصلا خواب راحت نداشتم دیگه گفتم کم مونده روانی بشم این که شیر خشک میخوره و شیر من هم کمه اونقدی نیست دیگه بسه و عزمم و جزم کردم و صبح دیگه واقعا رد داده بودم از این اوضاع تا قبل اینکه از خواب بیدار بشه سینه رو رژ لب زدم و این هم طبق عادتش صبح که بیدار میشد دنبال می می میگشت و همش نق میزد و دید قرمزه شوکه شده من هم گفتم زخم شده و هی آخ و اوخ کردم 😅که نخوری مامان دردش میگیره اونم هیچی نگفت و یجورایی تو شوک بود یکم بازی میکرد دوباره میومد نگاه میکرد تا ظهر که باید می‌خوابید و داستان بدخلقی این شروع شد و دلسا که باید ساعت ۳ می‌خوابید با گریه و بهونه های الکی ساعت ۶ عصر خوابید و تایم ظهزش بهم خورد ولی اصلا نذاستم گریه کنه مدام باهاش بازی کردم و خوراکی های که دوست داره رو دادم بهش و کلا آزاد بود هر کاری دوست داشت میکرد و بردمش برف بازی و بالاخره این وسطا هی بهونه می‌گرفت ولی مشغولش میکردم تا موقع خواب هم همش سینه میخواست و با گوشی مشغول کردم و چشماش خسته شد و خوابید ادامه تو کامنت