با چشمای گریون زل زده بودم به پسرم ..میگفتم بالاخره شد ..بالاخره تونستم..بچرو برداشتن بردن و دوباره نوبت رسید به من ...
حالا تو این همه درد وسوزش شدید واژن ته دلم خوشحاااال بودم میگفتم اخ جونن بدون برش و بخیه اوردم انگاری...حرفم تموم نشده بود که ذوقمو کور کرد و پرستارو صدا کرد وگفت نخ بیار و به ماما موسیوند هم گفت بخیه درجه یک داره نفهمیدم منظورش چی بود...با اون همه درد جفتو کشیدن بیرون و ماما شروع کرد به بخیع زدن ..داخلی هارو زیاد حس نمیکردم و پوست بیرونو که میزد جون میدادم ..التماس میکردم توروخدا بسه دارم میمیرم میگفت بزارم باز بری بیرون ...تحمل کن..تا اونجایی که تو حال خودم بودم شمردم ده تایی بخیه زد دیگه بیشتر شد یا نه نمیدونم ...بخیه زدنش تموم شد یه پرستار دیگه اومد با دوتا دستاش شروع کرد شکممو محکممم فشار دادن .جووری فشار میداد که میگفتم الان تخت میشکنه ومیوفتم پایین ..التماسش میکردم بسه مردم و گوش نمیداد ومحکم میوفتاد روشکمم تا هرچی مونده بیاد بیرون...چنددقیقه ای همینجوری رو تخت ولم کردنو من با درذ شدید همچنان نای تکون خوردن نداشتم ..همون لحظه یه لرز خیلیییی شدیدی افتاد تو بدنم..جوری میلرزیدم صدای دندونامو میشنیدم..بعدش پرستار اومد بلندم کرد با بدختی و گفت پاشو بریم پیش همراهت .خلاصه بردنم تو اتاق و من جوری میلرزیدم که سه تا پتو هم‌روم بود ولی باز گرمم نمیشد ..خیلی بد بود اون لحظه..
ببخشید سرتونو‌درد اوردم ...اینم زایمان وحشتناک من😂😂 امیدوارم شماها زایمان راحتی داشته باشید ببخشید اگه ترس تو‌دلتون انداختم . اینو درنظر بگیرید که همه ادما مثل هم نیستن و هر زایمانی هم مثل قبل نیست من زایمان اولم خیلی خوبتر بود ..

۲۸ پاسخ

عزیزم من ماما همراه میخوام موسیوند بگیرم خوبه بگیرم؟پیره یا جوون

عزیزم شما عوارضی هم گرفتی؟ مثل افتادگی ها یا بواسیر یا بی اختیاری ادرار؟

ایخدا خدارشکر ک هردو سالمین ولی با این تعریفا من بیشتر از زایمان طبیعی ترسیدم😂واسم دعاکن منم مادر بشم🥲🥲

قلمت عالیه

دوس داشتم طبیعی رو تجربه کنم چون از سزارین واقعا اذیت شدم.. خیلی

کدام بیمارستان زایمان کردی؟؟
من فاطمیه بودم اتاق تنها بود دوتا تخت داشت یکیش ساده بود برای خابیدن یکیش تخت زایمان بود
اخه نوشتی با ویلچر بردنم سوال شد برام

عزیزدلم من هم خندیدم هم گریم گرفت 🥲🤣 خداروشکر ک هردو سالمین منم میخوام طبیعی باشم و واقعا نمیترسم بالاخره باید بگذرونیم و البته زایمان خصوصیم 🩷 ببوس گل پسرتو

عزیزدلم من هم خندیدم هم گریم گرفت 🥲🤣 خداروشکر ک هردو سالمین منم میخوام طبیعی باشم و واقعا نمیترسم بالاخره باید بگذرونیم و البته زایمان خصوصیم 🩷 ببوس گل پسرتو

یه سوال مدفوع کنیم خودمونو تا کِی نمیشوریم ؟

اوووووووه پا به پای تاپیکت زور زدم 😂 ولی دقیقاً زایمان خودم یادم اومد لحظه به لحظه شو تجربه کردم🥰 خدا حفظش کنه برات عزیزم ایشالله خوش قدم و عاقبت بخیر باشه نی نی کوشولومون♥️🙏💚

همه رو تجربه کردم 😢
با خوندن متن گریه کردم انگار زایمان خودم بود 🥺🥺 نمی‌دونم دلیل این لرز بعد از زایمان چیه

منم زایمان نسبتا سختی داشتم ولی خداروشکر ک بالاخره ب دنیا اومدن

یعنی زایمان طبیعی انقد زجر داره ولی چرا هرکس طبیعی زایمان کرده بهم میگه خوبه طبیعی برو هیچی نیست چرا دروغ میگن🥲😂

عزیزم🥲خداروشکر بسلامتی زاییدی...مامای شیفت منم موسوند بود خداخیرش بده از مامای خودم بیشتر کمکم کرد عالی بود موسیوند واس من

وای چه درد و عذابی کشیدی واقعا الان من از ترس نمیدونم چیکار کنم منم باید طبیعی زایمان کنم وای خدا من فکر نمی‌کنم بتونم آستانه تحمل دردم خیلی پایینه😢😭
ولی خب خداروشکر که زایمان کردی و گذشت این چیزا خدا بهت ببخشه نی نی تو

خدا ببخشه بهت سمانه بچتو ولی چه دردی کشیدی من با اینکه دو تا زایمان تجربه دارم و زایمان اولم هم بگی نگی سخت بود ولی بازم مثل تو اذیت نشدم و اشتباه بزرگی کردی که بدون ماما همراه رفتی سمانه من الان بچه سوومه ماما همراه گرفتم جرئت ندارم بدون ماما همراه پامو بزارم بیمارستان

سلام عزیزم
خداروشکر تو هم به سلامتی تونستی زایمان کنی خدا کمکت کرد:)))))
منم می‌خوام طبیعی زایمان کنم دعام کن
الانا دیگه ماما همراهم میگیرم 🥲

اخییی چقدر درد کشیدی🥺

حالا مال من یک ساعت تمام رو شکمم بودن تاجفتم اومد 😅😅

الان بخیه هات درد میکنن ؟
خونریزی هم داری؟

مرسی که تجربتو گذاشتی عزیزم انشالله خیر بچه هاتو ببینی و همیشه سر افرازت کنند

من نترسیدم مطمئن شدم طبیعی زایمان نمیکنم 😂.

عزیزم.خداروشکر که خودت و نینی سالمید.
همه‌ی اینا خاطره شده واست... ان شاءالله خدا حفظ کنه بچه هاتو و عروسی شونو ببینی😍

مگه بی حسی نمیزنن به واژن

مرسی که تجربتو گزاشتی
بیحسی نگرفته بودی ؟

واویلا مثل شکنجه بود من خودمم طبیعی زاییدم یه هزارم این درد نکشیدم 😬😬😬😬

واعییی خداااااا😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢

خداروشکر که بالاخره تموم شد

سوال های مرتبط

حانیه حانیه قصد بارداری
تجربه زایمانم پارت دوم

تا ساعت ۸:۳۰_۹ من فول شدم ماما اومد گفت پاشو ورزش کن اصلا ما نداشتم حرف بزنم چه برسه اینکه ورزش کنم ماما میرفت بیرون من مینشستم وقتی میومد می‌گفت تو که نشستی میگفتم نه دارم بلند میشم ببین😂
به زور مامانمو اوردم پیشم چندتا خرماگردو و کمپوت بهم داد انرژی اومد تو بدنم
(اینم بگم آمپول فشار هم چون یکی از دانشجوها برام زد نمیدونم بلد نبود چطوری بود اصلا از سرمه نمیومد تو دستم یعنی من بدون آمپول فشار بدون بیدردی زایمان کردم )
ماما دوباره اومد گفت ورزش بسه (خودتو کشتی انقد که ورزش کردی😂😂) بشین حالت دستشویی زور بزن
یه چند دقیقه‌ای نشستم خیره به در😂 دوباره اومدن بردنم یه اتاق دیگه دکتر و ماما و یه نفر دیگه تپلی
نشستم رو تخته پاهامو ماما گرفت محکم فشار میداد تو دلم دکتر دهانه رحم رو گرفته بود با فشار باز میکرد که بعدش آمپول زدن آمپول هم درد کمی داشت چند دقیقه بعدش که سر شد برش زد که من اصلاً دردشو حس نکردم فقط صدایی که داد گوشتمو ریخت😵‍💫
اون زن تپلیه هم با جفت دستاش که مشت کرده بود افتاده بود رو دلم🥲😂 ساعت ۱۰ شب هم دختر گلم اومد تو بغلم 🥰
وااای از اون لحظههههه🌸
انگار چند ثانیه دنیا متوقف میشه انگار فقط خودم بودم و دخترم
سریع بندناف رو بریدن و دخترمو گذاشتن یه جای دیگه و دکتر و ماما شروع کردن به بخیه زدن که چون من لگنم کوچیک بود بچم ماشاالله درشت بود بخیه فوق العاده زیاد خوردم تا نزدیک ۱۱ داشتن بخیه میزدن
که درد بخیه هم بخوام بگم بخیه داخلی اصلا درد نداشت اما بخیه بیرونی انگار که بیحسی رفته بود کااامل متوجه دردش میشدم و این خیلی بد بود
مامان آیهان💙💙💙 مامان آیهان💙💙💙 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان پارت هفت

خلاصه با ماما درگیر این بودیم که بزاره برم دستشویی منم هی التماس میکردم اخر ماما کلافه شد پاشو بریم ولی خودمم باهات میام و اینطور شد با ماما رفتیم داخل دستشویی من رفتم رو توالت فرنگی نشستم بدون اینکه خودم زور بزنم داشت بالام فشار میومد ماما بیچاره هم هی میگفت دیدی مدفوع نداری پاشو بریم رو تخت هنینجور که داشتم با قیافه جمع شده نگاش میکردم گفتم روتونو بکنید اونور داره پی پیم میاد که دیدم خود به خود ازم مدفوع اومد ماما سریع گفت حالا پاشو بریم خالی شدی دیگه هم نزاشت خودمو بشورم اومد بلتدم کرد برد رو تخت هنینجور که رو تخت دراز کشیده بودم انقباضاتم دیگه ثاتیه ای شده بود هی پشت سرهم میگرفت ماما معاینم کرد گفت فولی سر بچرو حس میکنم هر وقت درد داشتی زور بزن با اولین درد یه زور زدم که ماما گفت آفرین موهاشو دارم میبینم سرش داره میاد یه زور دیگه بده توی اون لحظه با اینکه دردا خیلی شدید بود ولی من فقط تمرکزم روی زور زدنام بود جوری که حتی جیغ هم نمیزدم چون فقط میخواستم بیاد بیرون دومین زورو که زدم گفت ایولا یه زور دیگه بزنی سرش میاد بیرون یه نفس گرفتم زور سومو با تمام قدرت زدم که سرش کامل اومد بیرون و مثل ماهی بقیه بدنشم سر خورد اومد سریع گذاشتنش رو سینم که نافشو بزنن وای که اگه بخوام از اون لحظه بگم واقعا قایل توصیف نیستش با دیدن بچم تمام دردام رفت با خودم گفتم یعنی من از پسش بر اومدم بالاخره تموم شد اون لحظه اینقدر محو دیدن بچم شده بودم که حتی نفهمیدم کی جفتم اومد بیرون😂😂😂
مامان نفس🐣🩷 مامان نفس🐣🩷 ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی (پارت۴)
❌❌❌❌❌
با کمک ماما بلند شدم رفت سمت اتاق زایمان تا بحال اتاق زایمان رو از نزدیک ندیده بود و وقتی رفتم داخلش خیلی ترسناک بود برام ،من تا الان دوبار اتاق عمل رفتم اینقدر برام ترسناک نبود که اتاق زایمان رفتم
سریع روی تخت دراز کشیدم و دستگاه اکسیژن و فشار خون و ان اس تی وصل کردن برام ،خیلی درد داشتم و اصلا نمی‌تونستم تحمل کنم که دوباره یه دوز دیگه برام تزریق کردن،دکترم میگفت زور بزن و نمیدونم توان زور زدن رو نداشتم یا زور میزدم بچه بدنیا نمیومد،همون لحظه ضربان قلب بچه کم شد و میخاست ببرن منو سزارین کنن ولی دکترم سریع اومد بتادین ریخت روم و لحظه برش زدن واژن رو هم حس کردم و دونفر کنارم رفتن روی پایه محکم شکممو فشار دادن ،اون لحظه از درد و ترس کلی جیغ زدم و تا مرز سکته کردن رفتم ولی وقتی دخترم بدنیا اومدن اصلا نفهمیدم چی شد فقط اون لحظه بچه رو گذاشتم بغلم همه چیز فراموش شد و باورم نمیشد،دکترم گفت حالا زور بزن که جفتت بیاد بیرون که از درد و ترس رو به بهوش شدن بودم که دکترم گفت برات بیهوشی میزنم راحت بخوابی که جفتت رو بکشم بیرون هم برات بخیه بزنم
مامان طلا مامان طلا ۴ ماهگی
تجربه زایمان قسمت چهارم
تا رسیدن به نمی‌دونم ۴یا۵ سانت بود که دردهام با تنفس قابل تحمل بود.
ولی خیلی خسته بودم. ماما گفت بیدردی میخوای گفتم آره.منو برد اتاق زایمان و گفت باید رو تخت زایمان بهت بیدردی بزنیم که به ده سانت رسیدی چون تو خوابی نمی‌تونیم جابجا کنیم. گفتم با این بیدردی بی زور نشم و بچه بمونه تو کانال و زور نداشته باشم برای تولدش، گفت نه عزیزم درد آخر اینقدر زیاد است که خودت بیدار میشی.
خلاصه نشستم رو تخت زایمان و مسیول بیدردی هم شروع به کار کرد. این بیدردی از طریق تنفس و زدن آمپول به سرم بود و اصلا به کمر آمپول نزدن.
منم خوابم برد
با درد شدید بیدار شدم که ماما می‌گفت یک زور بده یک زور بده، منم چشمام را که باز کردم دکتر هم روبروم بود و گفت هر وقت گفتم زور بده که زیاد پاره نشی . خلاصه بچه اومد و گذاشت رو سینم و من نازش میکردم و میگفتم چرا گریه نمیکنه.
خلاصه صدای گریه هم شنیدم و بچه را بردند و من گفتم میخوام بخوابم که متوجه خروج جفت هم شدم که دکتر گفت این هم جفتش که کامله.
و بخیه زد که گفت کم بخیه خوردی.تا حدودی تو خواب درد بخیه را متوجه می‌شدم.
مامان حسین و امیرعلی🩵 مامان حسین و امیرعلی🩵 ۱ ماهگی
خب ادامه داستان زایمانم
پسرمو بردن از کنارم گفتن دو سه ساعت اکسیژن میگیره و ساکشن میکنیم ترشحات رو میاریمش اما هنوز نیاوردنش😭حالش خوبه اما حتی نراشتن بهش شیر بدم اکسیژن و هیچی هم بهش وصل نیست به شوهرم میگم شاید بیمارستان خصوصیه میخوان پول بیشتری بگیرن
ماما هم اومد برام بخیه زد خیلی زود تموم شد یه لحظه گفت فکر کنم بقایا جفت داری دستشو کرد یه کمشو درآورد گفت بقیشو نمیشه باید بری اتاق عمل منم شروع کردم گریه کردن گفتم توروخدا اتاق عمل نبرینم خلاصه زنگ زد به دکتر احمقم که رفته بود و اون راهنماییش کرد دارو برام تزریق کرد و قرص زیرزبونم. گذاشت و با دستش تلاش کرد درشون بیاره و گفت که درشون آورده شستشو داد و من خداروشکر کردم تموم شده که همون موقع ماما شیفت لعنتی اومد شکممو فشار داد گفت نه این مریض خونریزی داره هرچی ماما خودم بهش گفت دارو زدم و الان اوکی میشه نداد فوری رفت دکتر شیفت رو پیج کرد اونم اومد مثل عزراییل دستشو تا آرنج کرد تو بدنم اونجا بود که من فقط جیغ میزدم از زایمانم بیشتر درد داشتم هرچی ماما توضیح میداد اصلااا گوش نمیداد شکممو دونفر از بالا فشار میدادن اونم از پایین همش هم غر میزد که لباسم خونی شد و کفشم خونی شد خدا ازش نگذره که لباسش مهم بود نه جون من..
ادامه داره
مامان نیلا مامان نیلا ۷ ماهگی
ساعت شیش سرممو باز کرد و نیم ساعت بعد دردام شروع شد و رفتم برا ان اس تی بعد گفتم معاینم کنین که ماما خیلی مهربون بود گفت باشه معاینه کرد گفت سه سانتی دیگ شدید شد دردام و صدام در اومد ان اس تی ک تموم شد رفتم رو تختم ماما اومد گفت دردات چطورن گفتم شدید میشه معاینم کنی گفت نیم ساعت پیش معاینت کردم ک ولی باشه معاینه کرد گفت هفت سانتی تعجب کرد گفتم خانم ماما من زود زایمانم کیسه آبمو بترکونین زایمان میکنم گفت هنوز زوده و فلان زیاد زور نزن که رحمت ورم میکنه و خدایی نکرده بچه خفه میشه نمیتونی زایمان کنی ده دیقه بعدش شیفت عوض شد و یه ماما دیگه اومد ساعت دقیقا هفت و ربع بود اومد کیسه آبمو پاره کرد دیگه داشتم زایمان میکردم که همشون رفتن فقط یه خدمه بود و مامانم که دستامو گرفته بود فشار میداد بعد خدمه داد زد گفت بیاین بچه سرش داره میاد گفتن از تخت بیا پایین ببریمت اتاق زایمان اومدم پایین گفتم بخدا بیام تو سالن نرسیده به اتاق بچم بدنیا میاد دوباره برگشتم رو تخت همونجا تو اتاق پیش مریضای دیگه زایمان کردم همه ماماها ریختن سرم و بچه که بدنیا اومد بند نافشو بریدن و شکممو یکم فشار دادن ک جفت بیاد بیرون و تخلیه بشه بعد نگا کردن گفتن نیاز به بخیه هم کلا نداری ینی اون لحظه ای که بچه بدنیا اومد انقد ترسیده بودم بچم بیوفته زمین ناقص بشه که اول با همون دردم نگاش کردم بعد از ته دلم از خدا خواستم تموم مامانا بچه هاشونو صحیح و بغل بگیرن و وضعیت مملکتمون بشه مث قبل بعد که بردن بچه رو تمیز کردن آوردن و همونجور لخت گذاشتنش رو سینم گفتن یه ساعت باید تماس پوستی داشته باشه بچه با مادر که دمای بدنش نرمال بشه دقیق هفت و 35بچم بدنیا اومد ینی کل دردای شدید و وحشتناکم یه ساعت کمتر بود
مامان بچه مامان بچه ۳ ماهگی
خلاصه با کمک ماما و دکتر و زور زدنای خودمو برش و فشارای پرستار از بالا دخترم دنیا اومد
سر بچه رو که دیدم فهمیدم دیگه راحت شدم
گذاشتنش رو شکمم بعد بردنش باورم نمیشد ....
خیلی حس خوبی بود بعد ۹ ماه انتظار بالاخره دیدم اون کوچولویی که تو شکمم وول میخورد چه شکلیه... همونی که به غشق دیدنش میرفتم سونو یا فقط واسه شنیدن صدای ضربان قلبش به عر بهونه ای میرفتم بهداشت بالاخره تونستم خودشو ببینم
بعد بچه ماما جفت رو خارج کرد که خیلی حس خوبی داشت سبک سبک شدم.... خارج شدن جفت انگار نصف وزنمو کم کرد
بعد شروع کرد به بخیه زدن ملی بخیه رده بود پرسیدم چند تا مونده گفت ۲۰ تا اونجوری که حساب میکنم ۴۰ تا بخیه خوردم حداقل داخلی و خارجی باهم
هی هم ماما میگفت این چرااا انقدر خونریزی داره... اونحا هم ترسبده بودن
فهمیدم خیلی بد پاره شده... خونریزیمذزیاد بود سعی داشت سریع جمعش کنه خیلی هم بد بخیه زد
باهاش هم درگیر شده بودم هی میکفت تکون نخور اما من نمیتونستم تکون نخورم دست خودم نبود کوفتی تموم هم نمیشد
همش هم چشمم به تخت بچه بود ببینم خوبه حالش
بعد بخبه آوردن گذاشتنش بغلم گفتن شیرش بده منم با اون حال افتاده بودم رو تخت با مای بخیه تکون نمیتونیتم بخورم سعی میکردم سینمو بذارم دهنش ولی نمیشد طفلی هم هیییی دهن میچرخوند که سینه بگیره
دوتایی هی خوابمون میبرد کمک پرستار میکفت مادر دختر چجوری خوابیدن
اما خوابم با استرس بود چون میترسیدم لهش کنم اما دست خودم نبود چشمم میرفت خود به خود
مامان نی نی کوشولو🩵 مامان نی نی کوشولو🩵 ۳ ماهگی
پارت ۹:
با بدبختی ودرد هزااار نشستم رو ویلچر وبردنم تو‌اتاق زایمان ...بلندشدم با بدختی نشستم رو صندلی و پاهامو انداختم بالا...ماما اومد چک کرد دوباره و گفت تو دردات زور بزن ..منم موقعی که دردام میگرفت زور میزدم ولی نمیتونستم درست زور بدم بدنم همکاری نمیکرد کم اورده بودم تموم بدنم از درد میلرزید ...گریه میکردم ومیگفتم نمیتونم.. زور میزدم ولی صدام میوفتاد تو گلوم حبس میشد راه نفسمو می‌گرفت احساس میکردم چشام الان از شدت زور زدن میزنه بیرون حس میکردم کبود شده صورتم انقد که فشار رو گلو وصورتم بود ...پرستار داد میزد زورتو بنداز تو معقدت باید فشار بیاری به معقدت ...هرکاااری میکردم نمیشد حبس میشد تو گلوم جوری که حس کردم گلوم مزه ی خون داد از اون همه فشار گلوم زخم شد...
خلاصه با هربدبختی که شد زور میزدم تا سرش داشت میومد بیرون یکمش اومد با درد شددددید که هرچی بگم کم گفتم واژنم داشت منفجر میشد یهو بدنم خالی کرد زورم قطع شد سرش دوباره برگشت تو😭😭😭پرستار داد میزد می‌گفت قطع نکننن و من انگار داشتم نفسای اخر زندگیمو میکشیدم.....
مامان آرن👼🏻 مامان آرن👼🏻 ۱ ماهگی
❌پارت 3 شرح زایمان❌
دیگه ماما که عوض شد معاینه کرد گفت 5سانتی ولی دهانه رحمت خیلی نازکه افاسمانت عالیه دیگه 8سانت که رسیدم گفتن شروع کن زور زدن روی تخت عادی پاهامو بالا جمع میکردم زور میدادم دو سه بار جامو عوض کرد ماما همراهم یکم رو تخت دراز کشیده زور میزدم یکم چمباتمه رو زمین که دیگه گفت دارم موهای بچه رو میبینم چند تا انقباض دیگه زور خوب بزن بریم رو تخت زایمان دیگه ماما شیفت هم اومد خواهر شوهرم و مامانمم بیرون کرده بودن دوتایی شروع کردن کمک واسه زور زدن انگشتم میذاشتن که به انگشت زور بدم
دیگه گفت خوبی پاشو بیا رو تخت زایمان همون دو قدم فاصله رو دوبار چمباتمه نشستم به زور دادن زورا خودش میومد خیلی فشار میاورد دیگه رفتم رو تخت همش میگفت بد زور میدی کمه باید حداقل15ثانیه زور بدی اگه اینجوری زور بدی هم زیاد برش میخوری هم زایمانت طولانی میشه دیگه منم شروع کردم نفس عمیق میگرفتم زور محکم و طولانی میدادم تقریبا 5دقیقه رو تخت بودم بچه اومد اصلا حس نمیکردم موقعشه حس میکردم یه کوچولو سرش دم واژنه ولی ظاهرن برش داد و بچه سر خورد بیرون🫠اونم راس ساعت 9 تقریبا 20دقیقه هم بخیه طول کشید که فقط دو سه تا رو حس کردم یکم دردشو
اینم بگم اصلا داد نزدم فقط چند بار تو دردای خیلی شدید ناله میکردم و دست به دامن خدا میشدم
و فقط نفس میکشیدم و اصلولی نبود فقط تند تند نفس میکشیدم که بیشتر از دهان بود هم دم هم بازدم
ولی فکر کنم به خاطر اون اکسیژنه بود از7سانت تقریبا تا وقتی رفتم رو تخت زایمان اصلا چشامو باز نکردم مثل خواب بودم همه حرکت رو انجام می‌دادم ولی تماما با چشم بسته حتی اون وسط خوابم میدیدم😶و اینجوری بود که تموم شد و راحت شدم الانم همش فکر میکنم اون لحظه ها یه کابوس بوده و واقعی نبوده
مامان محمدحسین🫀 مامان محمدحسین🫀 روزهای ابتدایی تولد
پارت 3 😁


ساعت 2 ظهر با درد شدید زیر دل و کمر دردی که حس میکردم الان هر لحظه ممکنه استخون های کمرم نصف بشه تازه شدم 2 سانت 🥲
هر لحظه از ماما میخواستم یکیو بفرسته پیشم ولی قبول نکرد
تا بالاخره با کلی گریه و التماس مامانمو ده دقیقه فرستادن تو
با دیدن مامانم انگار دنیا بهم دادن خودمو توی بغلش انداختم و بوسیدمش 💕🥹
کمی پیشم بود و نوزاشم کرد بعد گفتن باید بره
دوتا سرم بهم وصل بود من هر لحظه احساس دستشویی داشتم
یهویی. از فشار زیاد شکمم معده درد شدم و رفتم دستشویی اتاق که کلی خون پس آوردم
ولی دریغ از یک دارو کوچولو که معدم رو بدن تا آروم بشم

ساعت 4 دردام شدید شدید بود و گریه میکردم تا ساعت 6 درد داشتم که اومد بهم آمپول فشار زد هر لحظه بیشتر شکمم سفت بود و صدای ناله هام بلند تر
ماما اومد دعوام کرد که چه خبره ؟ یک زایمان هست دیگه 😕😕😕
ساعت 7 مامانم با التماس فرستاد داخل
مامانم اومد کمرمو ماساژ داد و روی توپ نشستم
من خون ریزیم خیلی شدید بود و تموم زیر انداز ها رو خونی کرده بودم
ساعت 8 مامانم رفت و ماما معاینه کرد گفت 3 ونیم سانتی
دکترم اومد و سوند وصل کرد که کلا نیم ساعت تونستم تحمل کنم و زود جداش کردن
دیگه تا 10 و نیم درد کشیدم که اونجا گفتن شدی 4 سانت و رفتن ماما همراهمو صدا کنند
مامان 𝙰𝚛𝚢𝚊🧸💙 مامان 𝙰𝚛𝚢𝚊🧸💙 ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت هفت✅
میتونستم زور میزدم تا اینکه مثل ماهی پسرم لیز خورد اومد بیرون بهترریییین حس دنیا بود اون لحظه لباسمو دادن بالا بچه رو گذاشتن رو سینم منم داشتم عین بید می‌لرزیدم تا چند دقیقه بعد بچه رو برداشتن و گفتن زور بزن تا جفت بیاد اونم اندازه یه بچه زور و درد داشت تا بیادبعد اینکه جفت اومد بخیه زد بعد بخیه متوجه شد من خونریزی داخلی کردم دستشو با وجود بخیه کرد تو تا لخته هارو خارج کنه و من همه بخیه هام باز شد دوباره‌ همه پرستارا ودکترارو صدا کرد گفت خونریزی کرده 😂 همه ریختن رو سرم یه نفر بهم قرص زیر زبونی داد یه نفر ازم رگ می‌گرفت یه نفر آمپول زد رو باسنم خدمه هم همینطور داشت شکممو فشار میداد تا لخته ها خارج بشن بلاخره هر طوری بود خونریزیم بند اومد و اومد بخیه بزنه ک بی حسیم تقریبا رفته بود من قشنگ می‌فهمیدم داره میدوزه و کلی درد داشتم تا هر طوری بود بلاخره منو بخیه زدن بردن بخش زایمان تا اومدن بهم دستگاه وصل کردن دیدن تبم سر 40درجه و فشارم رو14هستش بچه رو آوردن پیشم و مامانمو صدا کردن بیاد لباسامو بپوشونه تا برم بخش بستری مامانم اومد کلی با مامانم گریه کردیم و بلاخره رفتم تو بخش این بین هم همسرم اومد منو بچه رو دید منم دو روز به خاطر فشارم و تبم بستری بودم سه روزم به خاطر زردی پسرم تا پریروز مرخص شدم اومدم خونه و بخیه هام یه خورده اذیت می‌کنه چون خیلی بخیه خوردم پسرم یکم ماشاالله درشت بود 3650گرم بود و باعث شد مامانش کلی بخیه بخوره و عذاب بکشه خلاصه ببخشید سرتونو درآوردم اینم از تجربه زایمانم وبگم بهترین و بدترین تجربه عمرم شد😍😂
مامان ❤رز❤راحیل😍 مامان ❤رز❤راحیل😍 ۶ ماهگی
پارت چهارم ❤
خلاصه صبح شده من هنو درد نداشتم دوروز تو بیمارستان برام خیلی سخت بود ولی چاره نداشتم نزدیکا ظهرکه شد من دیدم خانمی اومد بهم گفت من هواتو دارم میام بهت سرمیزنم دوسه تا دانش جو آورد گذاشت بالا سرم با یه ماما بعد شروع کردن امپول فشار زدن اول دردام کم بودن تا دوساعتی بعد اومدن امپول فشار قوی زدن اونطوری کم کم دردام زیاد زیاد قابل تحمل نبودن بلندمیشدم ورزش میکردم
ولی نمیذاشتن همش. رو تخت دراز کشیدمو درد کشیدم
البته من چون کیست بارتولن داشتم موقع زور زدن برا زایمان سر بچه گیر میکرد تو دهانه رحمم یا واژنم هرچی سعی میکردم نمیومد... اخرش دکتر همون بیمارستان اومد بالا سرم گقت رو تخت دارید میکوشیدش ببریتش اتاق زایمان بردنم اونجا دوسه نفر افتادن رو شکمم که بچه سرش درومد و اومد دنیا این کیست لعنتی خیلی عذاب آور بود جلویی که من زایمان کنم شوهرم پول داده بود دکتر که بعد زایمان کیستمم تخلیه کنه حدود یه ساعت تو اتاق زایمان بودم رو دستگاه تا کیستمم تخلیه کردن و بخیه کردن خیلی بخیه نخوردم چون بچم ریز بود ولی تخلیه این کیست خیلی اذیتم کرد... به یاری خداوند دختر نازمو دیدم بردنم بخش و دراز کشیدنم رو تخت ولی مثل بقیه نمیتونستم تکون بخورم چون من هم کیست بود هم زایمان اینم داستان زایمان من
❤❤😘
مامان نیلا🐥 مامان نیلا🐥 ۲ ماهگی
خب پارت دو داستان سزارین
وارد اتاق عمل شدم نگم که چه استرسی داشتم و مثل بید میلرزیدم منو تحویل اتاق عمل دادن مستقیم رفتم رو تخت اتاق عمل نشستم آمپول بی حسی به کمرم زدن و اصلااااا هیچی حس نکردم واقعا خیلی خوب بود و اصلا درد نداره نگران نباشید
آروم کمکم کردن خوابیدم دستامو بستن پرده رو کشیدن و دکترم کارو شروع کرد همش حس میکردم دکترم داره با شکمم کشتی میگیره 😅 یعنی فشار رو حس میکنید ولی به هیچ وجه متوجه درد نمیشید
دخترم به دنیا اومد آوردن نشونم دادن و بردنش کاراشو انجام بدن
دکتر منم داشت بخیه میزد و من همینجوری داشتم میلرزیدم بهم آمپول زدن لرزشام رفت و عملم تموم شد بردنم ریکاوری تو ریکاوری یه بار ماما شکممو فشار داد یه بار دکتر که بی‌حس بودم متوجه نشدم بعد که حسم رفت ماما اومد گف باید ماساژ بدم منم سفت‌ دستشو گرفتم و نمیذاشتم چون خیلی ترسیده بودم اما آروم فشار داد و خیلی درد نداشت
موقع تحویل به بخش هم دوباره پرستاری که اومده بود منو تحویل بگیره فشار داد که اونم درد نداشت البته درد داشتااا ولی قابل تحمل بود
پارت بعدی رو هم سعی میکنم زود بذارم از لحظه ای که وارد بخش شدم