۱۶ پاسخ

منم همین بودم شبا گریه میکردم ...انگار خودمون وابسته تر هستیم بهشون.. درست میشه

چیکار کردی؟
دیشب و دادی شیر بهش

چقدر قشنگ گفتی🥺منم از الان ناراحتم بابت این قضیه از یه طرف یه موقع هایی واقعا خسته میشم میگم بگیرم بازم دلم نمیاد🥺حس میکنم برا منم قراره سخت باشع😭

دل منم تیکه تیکه شدم تاپیکتو خوندم
این مادر شدن خیلی چیز عجیبیه
منم میخوام از شیر بگیرم و در عین حال که از خدامه دلمم تنگ میشه

🥺🥺🥺🥺

وای نگو من که هنوز نگرفتم دخترمو کم مونده به تولدش دارم از غصه دققققق میکنم فقط ما مادرا از خال هم خبر داریم و درک می‌کنیم دخترم بیشتر جنبه آرامش. داره با سینه ی خودم شیر خشک هم میدم بهش

منم مثل توهم

زودازشیرنکرفتی؟؟بچه تادوسالگی بایدشربخوره

وااای نگو توروخدا‌ چشمام‌ پر اشک‌ شد من‌ هنوز نگرفتم‌ دلم‌ تنگ‌ شد🥹🥺😭

منم امروز فقط موقع خواب دادمش،چن بارم اومدپیرهنم بزنه بالا ولی سرگرمش کردم آخه دکترش گف دیگه باید روزی یباربدی ک دیگه ۲سالگی قطع کنی

خیلی سخته من اون روزا یادم میاد ک از شیر گرفتم الان چشام اشک می‌کنه انگار یه تیکه از قلبم تا همیشه ازم جدا کرد

عزیزم چقدر قشنگ نوشتی🥹
منم باید کم کم از شیر بگیرم ولی خیلی استرس دارم و دلم نمیاد اخه خوابش هم با شیره
شما تدریجی گرفتی یا یهویی؟میشه از تجربت بگی

خیلی قشنگ توصیف کردی ، منم وقتی پسرمو از شیر گرفتم چند شبه اول بعد خوابیدنش کلی گریه میکردم ، حس و حال عجیبیه
ان شاءالله راحت جدا بشه و اذیت نشید و به سلامتی سپری بشه عزیزم

سخت نگیر عزیزم این روزا هم میگذره
انشاالله ک اذیت نمیشه راحت میگذره براش

خدا کمک کنه

نمی‌دونم چجوری شما ناراحتید پس چرا من از شیر گرفتم توی باسنم عروسی بود🥲😂

سوال های مرتبط

مامان آوینا مامان آوینا ۱ سالگی
پایان شیر خوردنِ تو، شروع یک فصل تازه‌ی ما ❤️❤️
دختر کوچولوی من،
امروز ۹ روزه که یکی از قشنگ‌ترین فصل‌های کودکی‌ات رو پشت سر گذاشتیم و دلم می‌خواد این روزها رو برای همیشه یک گوشه از قلبم نگه دارم...
ماه‌ها و روزهای زیادی، آغوش من امن‌ترین جای دنیا برای تو بود؛
با شیر من آرام شدی، خوابیدی، خندیدی و قد کشیدی.
و من، هر بار که تو را در آغوشم می‌گرفتم، بیشتر از قبل می‌فهمیدم مادر بودن یعنی چه... ❤️❤️
حالا ۹ روزه که دیگه شیر نمی‌خوری؛
۹ روزه که آخرین لحظه‌های شیر خوردنت تبدیل به خاطره شده...
خاطره‌ی گرمای تنت، دست‌های کوچکت، نگاهت و آن لحظه‌هایی که با عشق به من پناه می‌آوردی.
دخترم،
از شیر گرفتمت، اما از آغوشم نه...
از شیر گرفتمت، اما از دوست داشتنت نه...
تو فقط یک قدم بزرگ‌تر شدی و من یک قدم بیشتر دلم برای روزهای کوچکی‌ات تنگ شد. 🥹😭
امروز پایان یک عادت نبود؛
پایان یک فصل از کودکی تو و شروع فصل تازه‌ای از بزرگ شدنت بود.
بزرگ شو عزیزِ جانم،
اما هرچقدر هم که بزرگ شدی، یادت باشد
آغوش مامان همیشه خانه‌ی توست. ❤️❤️❤️
این چند خط رو برای خودِ امروزمون می‌نویسم؛
برای اینکه سال‌ها بعد وقتی به این تایپیک نگاه کردم، یادم بیاد که ۹ روز از آن خداحافظی شیرین گذشته بود و دختر کوچولوی من، آرام‌آرام داشت بزرگ می‌شد.🫂🫂
دخترقشنگم با همه سختی و شب بیداری هایی ک تو این ۹شبانه روز داشتی موفق شدی این مرحله پشت سر بزاری
ولی دلم واسه وقتایی که شیرمیخوردی و با اون دوتاچشمای رنگیت تو چشمام خیرمیشدی تنگ شده عشق مامان🥹🥹😢😢
مامان ‌ریتاجC᭄‌ مامان ‌ریتاجC᭄‌ ۱ سالگی
خیلی وقته چیزی اینجا نذاشتم، ولی دلم خواست این خوشحالی کوچیکمو باهاتون به اشتراک بذارم. 🥹❤️
هنوز راه نمی‌ری دخترکم…
اما من از همون روزی که فهمیدم قراره یه دختر کوچولو داشته باشم، برای قدم‌هات رویا ساختم. 🥹❤️

بابات همون موقع برات این کفشا رو خرید…
کفش‌هایی که شاید اون روز برای پاهات خیلی بزرگ بودن، ولی برای دل مامان، پر از یه عالمه آرزو بودن.
نگهشون داشتم تا بالاخره یه روز بشه اندازه‌ی پاهای کوچولوت.

امروز یهو دلم خواست امتحانشون کنم…
آروم کفشا رو پوشوندم به پات و وقتی دیدم اندازه‌ت شده، از ذوق دلم فقط جیغ کشیدم 😭🥹❤️
همون‌قدر ذوق کردم که تو هم از خوشحالی ذوق کردی… انگار خوشحالی من، خوشحالی تو شد.
هنوز قدمی برنداشتی، هنوز با این کفشا راه نرفتی…
ولی من همین امروز، با دیدن پاهای کوچولوت توی این کفشا، هزار بار توی خیالم دیدمت که داری توی خونه بدو بدو می‌کنی و من دنبالت میام. 🥹👣

کاش زمان یه کم زودتر بگذره…
کاش زودتر برسه اون روزی که صدای قدم‌های کوچولوت رو بشنوم و ذوق کنم 😍
کاش زودتر ببینمت که با همین کفشا می‌دوی و من با ذوق صدات می‌کنم: «ریتاج مامان!» ❤️

نفس مامان… عشق مامان… جون مامان…
دختر من، عمر من…
هنوز راه نمی‌ری، ولی بدون که هر قدمی که قراره برداری، مدت‌هاست توی قلب مامانت منتظرته. ❤️🥹👣


❤️❤️❤️1405/6/17❤️❤️❤️
مامان 𝐍𝐨𝐲𝐚𝐧👑💛 مامان 𝐍𝐨𝐲𝐚𝐧👑💛 ۱ سالگی
ولی همیشه از سختی‌های مادری میگن…
از شب‌بیداری‌ها، خستگی‌ها، دندون‌درآوردن‌ها و روزهایی که برای خودت حتی چند دقیقه وقت نداری…
اما کسی نگفته سن دو تا سه سالگی چقدر شیرینه؛
وقتی بچه‌ات تازه جمله گفتن یاد می‌گیره،
وقتی برای اولین بار خودش با قاشق غذا می‌خوره،
وقتی کم‌کم می‌تونه خواسته‌هاشو با کلمات بهت بگه،
وقتی می‌خنده و خونه با خنده‌هاش پر میشه…
وقتی می‌بینی دیگه اون نوزاد کوچولوی بغلی نیست و یه آدم کوچولوی مستقل داره جلوی چشمات بزرگ میشه. 🥹🤍

من عاشق همین روزام…
عاشق «مامان» گفتن‌هات،
عاشق حرفای نصفه‌نیمه و جمله‌های شیرینت،
عاشق وقتایی که بابت هر چیزی که بهت میدم با اون صدای کوچولوت میگی «مرسی مامان»…
و بیشتر از همه، عاشق اون لحظه‌های قبل خوابم که توی بغلم آروم میشی و میگی:
«مامانی زلا، دوستت دارم»… 🥹🤍

کاش می‌شد این روزها رو یه جایی نگه داشت؛
همین دست‌های کوچولو، همین حرف‌های شیرین، همین «مامانی» گفتن‌ها…
چون می‌دونم یه روز دلم برای همین روزهای ساده، بیشتر از چیزی که فکر می‌کنم تنگ میشه.
نویانِ من، بزرگ شدنت قشنگ‌ترین اتفاق زندگی منه. 🤍✨
مامان اِلارا مامان اِلارا ۲ سالگی
به وقت ۰۵/۰۳/۰۲
روزی که از شیر و شیشه گرفتمت نفسم🥲
وای که چقدر برام سخته واقعا نمیدونم چجوری حس و حالم توصیف کنم خیلی حال عجیبیه
امروز وقتی فلاکس و شیرت رو بعد یکسال و نه ماه از رو اپن جمع کردم میخواست جونم دربیاد
تو الان مشغول بازی ولی من نگات میکنم اشکام میاد
من ممنون خدام هزاربار خداروشکر میکنم که دارم ثانیه به ثانیه بزرگ شدنت میبینم و میدونم اینم یه مرحله از رشدته یه مرحله از خانوم شدنته عزیزترینم
ولی برای من خیلی سخته خیلییی شاید انقدر که برا من سخت بگذره برا تو سخت نمیگذره
من تو این مدت دونه به دونه شیرات رو با کلی بدبختی پیدا کردیم از مشهد تهران قزوین ملایر خرم آباد تبریز قم و.... فقط ما یه بار به راحتی از شهر خودمون برات شیر پیداکردم بقیش با سختی که تو گرما و سرما از این شهر به اون شهر آخرم بعضی وقتا دست خالی برمیگشتیم همش فدای یه تار موت قلب مامان و بابا وقتی بعد ۴۰ روز بعد شیر خودم و چند شیر دیگه که تست کردم با این شیر آروم گرفتی و بهتر شدی انگار دنیا رو بهم دادن و بعد اون پیدا کردن و خریدن شیر تو بزرگترین دغدغمون بود درسته خیلی سخت بود وقتی پیدا میشد و میخریدیم واقعا فک میکردیم همه چی داریم و میخواستیم بال دربیاریم
خیلی سخت بود ولی جزو بهترین خاطراتمون شد
وقتی با دستای کوچولت برا اولین بار شیشه گرفتی و خودت شیر خوردی من هزار بار مردم برا اون لحظه
وقتی امروز شیشت خوردی و بهم گفتی تلخه بازم هزار بار مردم برات دار و ندارم
من از الان دلم تنگ شده واسه وقتی که نصف شب چندبار بیدار میشدم شیر درس میکردم و میگرفتمت بغل و بهت میدادم
تا ابد هروقت اسم شیرت بشنوم پر از حس خوب میشم چون کلی خاطره قشنگ دارم
مامان محمدامین💛🧸 مامان محمدامین💛🧸 ۱ سالگی
امروز بمونه به یادگار واسه اولین روز از شیر خودم گرفتن گل پسر مهربونم🥲🥺❤🐥🐣🧸🪅
پسر قشنگم محمدامین جانم درسته یه زمانهایی اذیت میشدم از اینکه مدام آویزون سینه ام بودی و غر میزدم ولی از ته ته قلبم خوشحالم که این حس شیرین رو باتو تجربه کردم و اون تن کوچولوتو بغل میگرفتم و بهت با عشق شیر میدادم و توهم با عشق میچسبیدی به سینه ام و نگاهم میکردی و به شیرخوردنت ادامه میدادی همه ی اونا به سرعت گذت و من الان با نوشتین این تاپیک شر شر اشک میریزم هم برای خوشحالی که تو دیگه داری بزرگ میشی و هم اینکه واقعا ناراحتم که این حس شیرین شیر دادن به بچم داره تموم میشه امروز بمونه به یادگار با این اشکها که ریختم ثواب این مدت شیردهیمو هدیه کردم به حضرت رباب و با تمام وجودم ازش میخوام این تجربه شیرین رو بده به تمام مادرهایی که درانتظار نی نی هستن
نمیدونم چمه واقعا ولی بغض و گریه ولم نمیکنه آخه من میمیرم واسه پسرم❤
فقط من اینجوری ام گریه میکنم یا چی
دل دل میکنم چسب رو سینمو دربیارم سفت بگیرمش بغل و بازم بهش شیر بدم هرچند که فقط دیگه یدونه از سینه هام شیر داره و همین یدونه هم شیرش کم شده ولی خب حس خیلی عجیبیه از شیر گرفتن بچه نمیدونم واقعا شایدم فقط من دل نازکم🥲🥲🙈
امروز پسری یکسال و ۱۰ و ۹ روزشه😍
۱۴۰۵/۶/۱۹