۱۰ پاسخ

این همون خدایی ک بی هوا هوامونو داره

خداروشکربچت چیزش نشده

خداتوشکرررر کن دخترررر😍😍😍

وای خدا برا منم همچین اتفاقی افتاده
سکته رو زدم قشنگ

🥹🥹🥹🥹🥹🥹

الهی ، خدایا شکرت🥹❤️

وای منم اون شب بعد واکسن زیاد میپرید و میترسید با یه پارچه یکم پیچوندم ب دستاش نصف شب یهو پریدم از خواب دیدم کیپ شده رو صورتش کامل

این همون حس ناخوداگاهته که خودت خوابی وفکرت پیش بچه بیدار

به خیرگذشت خداراشکر

پتو نزار روش دختر

سوال های مرتبط

مامان ایلین مامان ایلین ۱ ماهگی
انگشتش کشید رو دستم گفت لمس حس میکنی اونا دارن تمیز میکنن نترس من میدونستم دارن دروغ میگن اما دیدم واقعا چیزی حس نمیکنم اما موقه کشیدن بچه حس میکردم چون من شکمم کوچیک سفت بود بچه کشیدن صدا گریه شنیدم فقد پیشم نیوردن تمیز کردن بخیه زدنم بعد درد شروع شد ازون ساعت لرزش شدید داشتم حرف میزدم دهنم باز بسته میشد انگار تشنج گرفتم یا برق گرفتتم انقد میلرزیدم داد میزدم منو ببرید منو ببرید بردن یه جا دیگه صدام بزور درمیومد از لرزش بعد خدارو شکر اون مرده که گفتم بالا سرم بود پیشم موند یکم من با اینکه پام تکون نمیخورد با کشیدن خودم با دستام تونستم رو یه طرف بخابم انگار اروم میشدم بهم گفت اینکار نکن کمر درد گردن درد میگیری گوش ندادم بهم پتو داد بعد گفتم درد دارم بهم سرم وصل کرد بعد رفت چون یه سزارین دیگه داشتن خانوادم هم از طریق این اقا فهمیدن حالم خوبه خدا خیرش بده اسمش نمیدونم وگرنه میگفتم شوهرم اومد پیشم گفتمش خدا لعنتت کنه تو بچت من دارم میمیرم تو میخندی اخم کرد بعد تخت بردن یه اتاغ تو راه التماس میکردم پتو نبرن چون سردم بود شنیدم به پرستاره گفتن پتو بیار رفتم اتاغ از شانس گندم یه زنه بود انقد غر میزد کولر روشن بود نمیزاشت کسی خاموش کنه پتو بردن بزور پتو پیدا کردم یکم تا گرم شدم اروم شدم بچه اوردن وزنش ۲۳۰۰ بوده
مامان محمد و سبحان مامان محمد و سبحان ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی دومم
پارت ۶
سریع زنگ زد به ماماهمراهم گفت بدو که ۵و۶سانت باز شده اونم پنج و شش سانت خیلی خوب سریع خودتو برسون که الان زایمان میکنه
تا ماماهمراهم بیاد ماماهه برام سرم وصل کرد و آمپول فشار داخل زد و کیسه آبم هم پاره کرد تو همون حین هم نوار قلب میگرفت گفت وقتی کیسه آب پاره میکنیم باید یه مدت صدا قلب بچه گوش بدیم من دردام خیلی شدید شده دلم میخواست از تخت بیام پایین و راه برم چون انگار اونجوری تحملش برام راحت تر بود اما از درد نمیتوستم تکون بخورم تا ماما همراهم رسید ۲۱:۳۰یا شایدم ۲۱:۴۰شده بود وقتی اومد گفتم منو بیار پایین آوردم پایین ایقد درد داشتم نمیتونستم یه جا بند بشم راه میرفتم و تند تند نفس میکشیدم به مامام گفتم میخوام برم دسشویی گفت اما تا رسیدم به در دسشویی یه دردی گرفت پشیمون شدم برگشتم کنار تختم ایقدر درد داشتم که میگفتم گوه خوردم غلط کردم نمیخوااام 😭 ماما بهم گفت خودت رو بنداز رو این پتو که گذاشتم رو تخت اما من اونقدر درد داشتم نمیتونستم تا اینکه دردم رفت خودم رو انداختم رو پتو همینجور که وایساده بود اونم کمرم رو ماساژ داد د‌وباره زیر شکمم و کمرم شدید گرفت اینبار حس دسشویی داشتن و زور زدن رو داشتم زانوم رو خم میکردم و میومدیم یکم پایین مامام بهم گفت نمیخوام اسکات بری گفتم بابا من درد دارم دلم میخواد زور بزنم گفت پس باید برگردی رو تخت ماما معاینه کنه احتمالا ۸ یا شایدم ۱۰سانت شدی
مامان مهرسا💖 مامان مهرسا💖 ۹ ماهگی
پارت ۳🩷

تا ساعت ۴ صبح دردا رو تحمل کردم و ۴ تا ۵ یکم خوابیدم یه سرم درد انگار بهم زد و بعدش بیدار شدم و ماما همراه اومد و آمپول فشارو زدند باز منم دوباره قطع میکردم 🤣 همه ازم نا امید بودند دیگه آمپول فشارمم وصل نمیکردند گفتند تو سزارین میشی بعد یهو یکی اومد معاینه کرد گفت خیلی خوب داری باز نیشی با آمپول فشار و ۵ سانتی و گفتند وقتشه سرم بی خسی بزنیم منم تا فهمیدم یکی بهم کفت پاشو که دیگه بقیش با من تو میتونی منم ورزشا رو رفتم و همراهی کردم یه چیزی هم بود مثل اکسیژن اینو میزاشتی گیج میشدی و دردا نمیفهمیدی ولی گفت کم بزن ، من انگار به خدا رسیده بودم اینو دستم گرفته بودم محکم و به هیچ کسم نمیدادم، مدام هم دکمشو میزدم ماسکو میزاشتم در دهنم و گیج میشدم دردا کمتر میفهمیدم چیز خوبی بود بعدش گفتم اپیدورال بزنید الکی سرمو گرم کردند گفتند باشه باید دکتر بیهوشی بیاد و اینا ولی گودم زدند و نزدند😐 اون اکسیژنه رو از بس زدم تو حلقم دیگه گیج گیج بودم نفهمیدم چی شد یکم حرفا رو میفهمیدم که نیگفت ۷ سانت شدی و اینا قبل همه اینام یه شباف گذاشته بودند که کل رودهام خالی شده بود ، دستشویی که میرفتم واسه ادرار بود و اینکه اب داغ بریزم به خودم ،اون اکسیژنه رو اینقدر محکم گرفته بودم که بدبخت ماما هه تا دستشویی میاورد و میبرد. آخر دستم گفت ده سانتی مو بچه رو میبینیم زور بزن زنگ زدند دکتر اومد و وقتی اومد رفتم اتاق زایمان منم از بس اون اکسیژنه رو تنفس کرده بودم گییج بودم غذام نخورده بودم نمیتونستم زور بزنم ۷ ،۸ نفری بالا سرم بودند دو نفر فکر دلمو فشار میدادند بقیم کارای دیگه ،بند ناف هم یک دور دور گردن بچم پیچیده بود