۱۰ پاسخ

این همون خدایی ک بی هوا هوامونو داره

خداروشکربچت چیزش نشده

خداتوشکرررر کن دخترررر😍😍😍

وای خدا برا منم همچین اتفاقی افتاده
سکته رو زدم قشنگ

🥹🥹🥹🥹🥹🥹

الهی ، خدایا شکرت🥹❤️

وای منم اون شب بعد واکسن زیاد میپرید و میترسید با یه پارچه یکم پیچوندم ب دستاش نصف شب یهو پریدم از خواب دیدم کیپ شده رو صورتش کامل

این همون حس ناخوداگاهته که خودت خوابی وفکرت پیش بچه بیدار

به خیرگذشت خداراشکر

پتو نزار روش دختر

سوال های مرتبط

مامان مهرسا💖 مامان مهرسا💖 روزهای ابتدایی تولد
پارت ۳🩷

تا ساعت ۴ صبح دردا رو تحمل کردم و ۴ تا ۵ یکم خوابیدم یه سرم درد انگار بهم زد و بعدش بیدار شدم و ماما همراه اومد و آمپول فشارو زدند باز منم دوباره قطع میکردم 🤣 همه ازم نا امید بودند دیگه آمپول فشارمم وصل نمیکردند گفتند تو سزارین میشی بعد یهو یکی اومد معاینه کرد گفت خیلی خوب داری باز نیشی با آمپول فشار و ۵ سانتی و گفتند وقتشه سرم بی خسی بزنیم منم تا فهمیدم یکی بهم کفت پاشو که دیگه بقیش با من تو میتونی منم ورزشا رو رفتم و همراهی کردم یه چیزی هم بود مثل اکسیژن اینو میزاشتی گیج میشدی و دردا نمیفهمیدی ولی گفت کم بزن ، من انگار به خدا رسیده بودم اینو دستم گرفته بودم محکم و به هیچ کسم نمیدادم، مدام هم دکمشو میزدم ماسکو میزاشتم در دهنم و گیج میشدم دردا کمتر میفهمیدم چیز خوبی بود بعدش گفتم اپیدورال بزنید الکی سرمو گرم کردند گفتند باشه باید دکتر بیهوشی بیاد و اینا ولی گودم زدند و نزدند😐 اون اکسیژنه رو از بس زدم تو حلقم دیگه گیج گیج بودم نفهمیدم چی شد یکم حرفا رو میفهمیدم که نیگفت ۷ سانت شدی و اینا قبل همه اینام یه شباف گذاشته بودند که کل رودهام خالی شده بود ، دستشویی که میرفتم واسه ادرار بود و اینکه اب داغ بریزم به خودم ،اون اکسیژنه رو اینقدر محکم گرفته بودم که بدبخت ماما هه تا دستشویی میاورد و میبرد. آخر دستم گفت ده سانتی مو بچه رو میبینیم زور بزن زنگ زدند دکتر اومد و وقتی اومد رفتم اتاق زایمان منم از بس اون اکسیژنه رو تنفس کرده بودم گییج بودم غذام نخورده بودم نمیتونستم زور بزنم ۷ ،۸ نفری بالا سرم بودند دو نفر فکر دلمو فشار میدادند بقیم کارای دیگه ،بند ناف هم یک دور دور گردن بچم پیچیده بود
مامان فراز 🫰🏻✨ مامان فراز 🫰🏻✨ ۹ ماهگی
از عصر میخواستم برم سرویس وقت نمیکردم الان رفتم سرویس خب بخاطر بخیه ها نمیتونم زود از سرویس بیام بیرون دیدم شوهرم داره بچه رو میخوابونه تقریبا خواب بود رفتم سرویس یهو دیدم شوهرم داره با صدای بلند صدام میزنه فکر کردم توهم زدم دیدم دوباره صدام زد با دو رفتم تو خونه دیدم بچم رو دستشه از سر تا پاشو رو پتو و تشکشو بالا اورده اینقدر زیاد که حتی از دماغش هم در اومده بود ، همین که رفتم با صدای بلند دعوام کرد گفتم خب چیکار کنم خودمم درد دارم داد زد گفت اگه درد داری و نمیتونی خب برو خونه مامانت بمون که یکی کنارت باشه بچه رو برداشتم اب زدم صورتشو شستم و گرفتمش تو بغلم تا اروم بشه بعد لباسشو عوض کنم و با گریه ش گریه کردم ، شوهرم اومد پیشم گفت چیه خب گفتم هیچی گفت خیلی ترسیدم تا حالا اینجوری ندیده بودمش و وایساد توضیح داد که چطوری بوده منم هیچی نگفتم فقط گریه میکردم ، بعدش رفتم سرویس نوار بهداشتی گذاشتم و اومدم دیدم گرفته تو بغلش داره خوابش میکنه رفتم ازش بگیرم گفت خب داره میخوابه دیگه گفتم میخوام بچمو بغل کنم خودم میخوابونم بعد دید من چقد ترسیدم بهم میخندید و شوخی میکرد
خیلی سخته بچه داری واقعا سخته ، هرچی هم بشه مقصر مادر میشه