از عصر میخواستم برم سرویس وقت نمیکردم الان رفتم سرویس خب بخاطر بخیه ها نمیتونم زود از سرویس بیام بیرون دیدم شوهرم داره بچه رو میخوابونه تقریبا خواب بود رفتم سرویس یهو دیدم شوهرم داره با صدای بلند صدام میزنه فکر کردم توهم زدم دیدم دوباره صدام زد با دو رفتم تو خونه دیدم بچم رو دستشه از سر تا پاشو رو پتو و تشکشو بالا اورده اینقدر زیاد که حتی از دماغش هم در اومده بود ، همین که رفتم با صدای بلند دعوام کرد گفتم خب چیکار کنم خودمم درد دارم داد زد گفت اگه درد داری و نمیتونی خب برو خونه مامانت بمون که یکی کنارت باشه بچه رو برداشتم اب زدم صورتشو شستم و گرفتمش تو بغلم تا اروم بشه بعد لباسشو عوض کنم و با گریه ش گریه کردم ، شوهرم اومد پیشم گفت چیه خب گفتم هیچی گفت خیلی ترسیدم تا حالا اینجوری ندیده بودمش و وایساد توضیح داد که چطوری بوده منم هیچی نگفتم فقط گریه میکردم ، بعدش رفتم سرویس نوار بهداشتی گذاشتم و اومدم دیدم گرفته تو بغلش داره خوابش میکنه رفتم ازش بگیرم گفت خب داره میخوابه دیگه گفتم میخوام بچمو بغل کنم خودم میخوابونم بعد دید من چقد ترسیدم بهم میخندید و شوخی میکرد
خیلی سخته بچه داری واقعا سخته ، هرچی هم بشه مقصر مادر میشه

۹ پاسخ

با جمله اخرت گریه ام درومد...خستم ازینکه همیشه من مقصرم

من ۲روز شوهرم روزگاره صبح میره تا شب دیروز دسشویی بودم دیدم داره گریه میکنه بزور اومدم شیرش دادم رفتم دوباره گریه یعنی نذاشت برم دسشویی کنم😂😂

واااااای یعنی بخداقشنگ درکتون میکنم بهارم تازه دنیا اومده بود یدفع اینطور شد آورد بالا من اینقد ترسیدم خونه مامانم بودم جیغ میزدم مامانم آشپزخونه بود دوستمم اومده بود دیدنم دختر اینطور شدم مامانم گفت نترس چیزی نیس داشتم میلرزیدم گریه میکردم😭
بعد دیدم دوستم داره بهم میخنده🤣🤣
الانم یادش میوفته میگه میخنده میگه قیافت دیدن داشت نرگس😂

خداروشکر بخیر گذشته دقیقا این اتفاقم برا من افتاد انقد گریه کردم همش خودمو مقصر میدونستم ک شیر زیاد بهش دادم خدا خودش مواظب نینی هامون باشه

عزیزم‌عادیه شوهرتم تو شرایط سختیه اونم مثه تو‌بلدنیس بچه داری کنه ترسیده بنظرم بهتره بری چند روزی خونه مامانت بمونی تا بهتر بشی اونجوری از لحاظ روحی هم هم‌جسمی حالت بهتر میشه کمکت میکنن منکه خودم به شخصه دوهفته اول خونه خودم بودم مامانم پیشم بود بعدشم یکماهی خونه مادرشوهرم بودم یکماهم خونه مامانم که چون راهم دور بود همسرم نبود ولی واقعا نیاز داشتم یکی کمکم‌کنه خیلی خوب شد که تنها نموندم و‌رفتم

یه لحظه خودمونو تصور کردم چون شوهر منم زودی از کوره درمیره همه چی بارم میکنه به ثانیه نکشیده برمیگرده که اشتی کنه باهام و از دلم درمیاره🫠

خانما نخ بخیه هام همه شون داره باز میشه میوفته بعد ادرارم ک میریزه روشون میسوزه طبعی هست یا خیر

دقیقا 🚶‍♀️🥲
کاش ما رو هم درک میکردن

پاشو تا چند روزی اگ میتونی برو خونه مامانت یکم جون بگیره

سوال های مرتبط

مامان گندم مامان گندم ۴ ماهگی
پارت اول
سلام خانما
منم اومدم تا از تجربه زایمانم بگم براتون
35هفته و 5روز بودم
صبح جمعه 29اسفند تو خواب ترسیدم خیلی بد ترسیدم بعد چندساعت رفتم سرویس ترشح موکوسی دیدم بعد چندساعت باز دوباره تو سرویس ترشح دیدم ولی کمتر دیگه خرید سفره هفت سین رو انجام نداده بودم همون روز جمعه رفتیم تو شهر برای خرید
خریدارو که کردیم اومدم خونه کمرم فقط درد میکرد فک میکردم مال نشستن زیاد تو ماشینه دیگ استراحت نکردم خونه هارو جمع کردم ولی صبح ترشح که دیدم ساک بچه و از خودم جمع کردم یه گوشه گذاشتم دیگ استراحت نکردم کل خونه هارو جمع کردم نشستم سر سفره سال تحویل سال تحویل شد ده دقیقه بعدش یهو لباسم خیس شد ولی کم با کمک شوهرم بلند شدم که برم سرویس تو راه سرویس باز لباسم خیس شد رفتم سرویس دیدم بعلهههه کیسع ابم هست دیگ وسیلع هارو جمع کردیم تا قبل زایمانم به دلم زده بود وقتی زایمان میکنم که هیچکس نیست باهام بره زایشگاه و دقیقن هم همینطور شد خانوادم و خانواده شوهرم یه شهر دیگن قرار شد 5یا6عید بیان پیشم بمونن تا زایمانم که زود زایمان کردم و فقط خواهرزاده شوهرم باهام بود خلاصههه
مامان هومن مامان هومن ۱ ماهگی
تجربه زایمان
پارت اول ...
روز دوشنبه یکم تیر بود با مادر شوهرم رفتم بیرون اونروز خیلی راه رفتم که بهم فشار امدشبش موقع خواب درد پریودی گرفتم سمت چپ کمرمم درد گرفت تا صبح از درد نخوابیدم صبح که شد رفتم بیمارستانی که میخواستم زایمان کنم
رفتم سمت درمانگاه گفتن دکتر وقت نداره فردا و پس فردا هم که تعطیلی برو شنبه گفتم توروخدا درد دارم گفت برو اورژانس
رفتم اورژانس گفت بخواب بعد دستگاه گذاشت رو شکمم صدا و نوار قلب بچه خوب بودبعدش معاینم کرد و پروندمو دید گفت ختم بارداری بستری بشه
پرستار امد بالا سرم گفت لخت شو هرچی هم داری درار این لباس و بپوش بگو شوهرت بره پذیرش و بیاد وقتی از پذیرش امد گفتن باید زایمان کنه گفتم همراه میخوام گفت نمیشه وسایلتو با گوشی تو بده همسرت که بریم
اقا منو بردن بخش زایمان گفت برو تو اون اتاق برای سونوگرافی بعد سونو گرافی بردنم تو یه اتاق برای زایمان تخت زایمان طبیعی و دیدم زدم زیر گریه به ماما گفتم الان باید زایمان کنم گفت اره گفتم درد ندارم گفت ما کاری میکنیم که دردت بگیره گفتم من طبیعی نمیخوام گفت نمیشه قبول نمیکنم من بعد نرفتم رو تخت گریه کردم گفت برو بالا دیگ میخوام نوار قلب بگیرم رفتم رو تخت یه ساعت گریه کردم معاینه کرد و سرم درد و برام مثل سوند وصل کرد بعد اون هی دردم میگرفت هرکی می امد بالاسرم میگف چرا گریه میکنی گفتم میترسم سزارین میخوام
بعدش دکترم امد گفت چته گریه نکن بدنت سالمه لگنت خوبه نترس گفتم از دردش میترسم گفت برات بدون درد انجام میدم گفتم یعنی چی گفت بی حس میکنم
مامان سـ‌لـ‌ین کوچولو مامان سـ‌لـ‌ین کوچولو ۱ ماهگی
پارت2
تجربه زایمانم🍃🎀
.
.
.
ساعت6 دم در زایشگاه بودم خیلی استرس داشتم چون هر دفعه اینجا اومده بودم بهم بد گذشته بود یا بد معاینه شده بودم
یا با ماماهای بد اخلاق روبه رو شده بودم
خلاصه ک رفتمو پرسید چند هفته ای و اینا و یه پارچه بهم داد گفت کیک و اب میوه بخور و این پارچه رو بزار و 1ساعت دگ اینجا باش تا ببینم چجوریه ابریزشت
کیک و اب مبوه رو خوردم و با شوهرم پیاده روی کردم و 1ساعت بعد قبل اینکه برم زایشگاه رفتم سرویس
دیدم ابریزش ندارم تعجب کردم
اومدم بیرون شوهرم گفتم هیچی ابریزش نداشتم تو این 1ساعت پارچه اصلا خیس نشده الان برم چی بگم
اون بیچاره هم خسته و کوفته بود گفت حتما مثل دفعه های قبل الکی حساس شدیم خبری نیس برو بهشون بگو
با خودم گفتم اینجوری که نمیشه یکم پله رفتم بشین پاشو رفتم دیدم خیس شدم
یه ایت الکرسی خوندم رفتم داخل به ماما پارچرو نشون دادم گفت یه نوار قلب ازت میگیرم و بعدش معاینت میکنم
نوار قلب و گرفت و معاینه کرد گفت ابریزش داری
لباستو عوض کن برو تو اتاق فلان دراز بکش
گفتم چیزی شده گف نه چیزی نیس همراهت کیه گفتم شوهرم گفت صداش کن بهش یه لیست میدم بگیره
شوهرم و صدا کردم و رفتم تو اتاق دراز کشیدم دیدم یکی اومد دوباره معاینم کرد و گفت من ماماعت هستم کاری داشتی صدام کن و بهم دستگاه و وصل کرد و توی سرم یه امپول زد رفت
یکی دوساعت بعد یکی از همون پرستارا اومد و گفت دخترم جوراباتو دربیار ک بعد بخای زایمان کنی جورابات کثیف میشه
تعجب کردم گفتم مگ میخام زایمان کنم؟؟؟؟؟؟ گفت اره مگ نمیدونی!!!!
مامان بهار مامان بهار ۳ ماهگی
تجربه سزارین سوم من
رفتم مطب دکتر ۳۶هفته و ۳روز بودم که نامه بگیرم برا ۲هفته بعد که یهو رقتم دکتر ضربان قلب گوش داد دست زدبه شکمم گفت درد نداری گفتم این درد عادیه همیشه دارم گفت همیشه همین دردو داری!؟ گفتم اره گفت این ینی الان هر ۲ثانیه انقباض داری درواقع بچه داره بدنیا میاد ولی واقعا درد زیادی نداشتم گفت همین الان پاشو باید بریم بیمارستان.من با خواهرم و پسر اولم رفتیم خونه سریع وسایلو گرفتیم با شوهرم و خواهرم و پسرم رفتم سمت بیمارستان پسردومم هم سپردیم دست خانواده...رفتم زایشگاه تا اونموقع استرس نداشتم چون تجربه کرده بودم ولی این سری همچی فرق داشت...سوند رو بهم زد خیلی خیلی درد داشت سری های قبل اصلا درد نداشت.‌‌... پاهام میلرزید خیلی زود بهم سوند رو وصل کرد تا اتاق عمل اماده بشه نیم ساعتی طول کشید به پرستار گفتم حس دفع دارم رفتم سرویس ابگرم گرفتم رو جای سوند خیلی خیلی اروم تر شد تا صدام زدن برای رفتن به اتاق عمل...تو مسیر خانوادمو دیدم و رفتم تو اتاق عمل چون پنیک داشتم دکتر اطلاع داده بود و پرسنل باهام خیلی رفتار مهربونی داشتن رو تخت گذاشتنم امپول بی حسی سری های قبل اصلا درد نداشت متوجه نشدم ولی این سری انگار مار نیشم زد سوختم و درد گرفت ولی خب پاهام بی حس شد درد سوند رفت حس بهتری داشتم. بچه رو بدنیا اورد حرکات شکم و دست و حس میکردم ولی دردی نداشتم
مامان پناه💕 مامان پناه💕 ۶ ماهگی
دوباره ایندفعه یواشکی رفتم بیرون مامانمو شوهرمو دیدم گفتم صبر کنین من برم سرویس میام پیشتون وقتی رفتم سرویس دیدم ب همراه ادرارم ترشح لخته خونی اومد زرد اب بالا اوردم درد شدید دارم ک اروم نمیشم اول ترسیدم اومدم بیرون به شوهرم گفتم گوشیمو بده به زهرا زنگ برنم زنگ زدم گفت مهتاب نزدیکی ب زایمان منم ازشون خدافظی کردم رفتم داخل بخش بستری گفتم ب ماماها گفتن ما چیکار کنیم صبر کن تا ۱۰دکتر بیاد صبر کردم دیدم هی خون بیشتر و بیشتر میشه هی استرسمم بیشتر امپول فشارم حتی قط نکردن دردمم فجیع تر فقط زهرا رو دیدم اومد گفت مهتاب دکتر گفت اومد باید معاینه کنه معاینه کرد گفت ۴ و نیم ۵ سانتی ورزشو شروع کن ورزش کردم ب سختی حتی شب نخوابیده بودم تا چشام باز شه با چشای بسته و درد عجیب غریب و گریه ورزش کردم تا ساعت ۱۲دکتر گفت ۷ ونیم ۸ سانتی دویاره ورزش کردم با همون دردا شد ساعت ۲گفتن سر بچه رو میبینیم فقط حس زور داشتم ساعت ۲گفتن بریم اتاق زایمان رفتیم و من زور میزدم چون فقط زور ت تنم بود گفتن بفرما اینم پناه خانمت ساعت ۲ونیم بغلم بود🤱🏻🫠🥰
تا بخیه بزنن و بچمو اماده کنن ۳بعداظهر شد میشه برای منی ک ۱ سانتو نیم بودم و هیچ دردی نداشتم با امپول برام سخت بود واقعا مردم‌ بهش فکر میکنم قلبم از جا در میاد میگم تونستم واقعا من بودم😔
مامان کوهیار🫀🦣🧸 مامان کوهیار🫀🦣🧸 ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت پنج🍶🍫🍯

دیگه ماما ازم ان اس تی گرفت و شیفتش تموم شد رفت دیگه بعد کلی استرس گفتم یه نفس راحت بکشم که دیدم مامای شیفت جدید اومد خیلی بداخلاق معاینه کرد و دوباره دستگاه ان اس تی رو آورد که نوار بگیره😐🥲
مامانم بهش گفت الان تازه نوار گرفتن گفت من کاری به کسی ندارم و کار خودمو میکنم الان شیفت منه و من باید خودم نوار بگیرم خلاصه همین که نوار رو گذاشت صدای بوق دستگاه بلند شد و ضربان قلب بچه هم خیلی تند میزد ماما بهم گفت چیزی خوردی گفتم آره اخه تازه شام و بعدش آبمیوه خورده بودم گفت پس بلند شو برو سرویس منم رفتم سرویس و اومدم خوابیدم دوباره همین که نوار رو وصل کرد باز اونجوری شد ماما گفت چرا کامل تخلیه نکردی دستشویی تو گفتم چرا کامل تخلیه شده و دیگه دستشویی ندارم ولی ماما اصرار داشت که من کامل تخلیه نشدم یهو رفت بیرون و دیدم اومد داخل اتاق میخواست بهم سوند بزنه من هر چی خواهش کردم از سوند میترسم برام نزاره و هر هرچی میگفتم مثانه ام خالیه باور نمی‌کرد و بزور برام سوند رو گذاشت خیلی دردم اومد چون خودمم جمع کرده بودم بیشتر درد داشت ولی خب به هر حال چیزی داخل کیسه سوند نیومد چون واقعا مثانه ام خالی بود دیدم یهو ماما رفت بیرون و با یه دکتر خیلی بد اخلاق اومد داخل ( همین دکتر که میگم یه خانمه اتاق بغلی بود داشت بچش بدنیا میومد جیغ زد این دکتر هم سیلی زد توی گوشش بهش گفت داد نزن زور بزن)🥲
بعد من تا دکتر رو دیدم رنگم پرید مامانم ترس توی وجوده منو فهمید به دکتره گفت برای چکاری اومد دکتره گفت اومدم کیسه ابشو بزنم
مامان علی کوچولو مامان علی کوچولو روزهای ابتدایی تولد
سلام خانما منم بلاخره زایمان کردم و میخوام تجربه خودمو بزارم چون خودم عاشق تجربه های زایمان بقیه ام و همه رو میخونم
تجربه زایمان طبیعی پارت اول
39هفته دقیق بودم که برای بار سوم رفتم معاینه لگن پیش ماما همراهم و معاینه کرد گفت فعلا دو سانتی ورزشای انجام بده و کارایی که گفتم و بکن اومدم خونه ویه استراحت کردم دیدم 11:30ظهر یه درد خیلی کمی من و گرفت اول خیلی توجه نکردم و فکر کردم کاذبه یکمی ورزش کردم شیاف گل مغربی گذاشتم و استراحت کردم داشتم فیلم بامداد خمار و میدیدم 😂که دیدم هر 10 دقیقه از ساعت 11:30 درد دارم رفتم سرویس توی سرویس یه لکه دیدم ترسیدم زنگ زدم مامانم اینا که بیان خونمون چون خونشون یه شهر دیگست و آروم آروم کل کارای خونه رو انجام دادم و وسایل برای بیمارستان آماده کردم گذاشتم دم در تا حدود ساعتای 12 شب دیگه مرتب درد خفیف داشتم و گفتم بیمارستان دیگه الان احتمالا 5 یا6 سانت و هستم رفتم بیمارستان بهم گفت همچنان دو سانتی 😂😂😂وای اون لحظه خیلی ضد حال خوردم 😥