۱۲ پاسخ

منم‌ انقد ک حالت تهوع دارم همش نا امیدم حالم بد میشه
درکت میکنم
ولی میگن بعدا همه اینا یادت میره

الهی بگردم منم همین حالتم😫 تازه زیر نظر دکتر دارم قرص میخورم که تهوعم کم بشع باز یکم کنترلش تونستم بکنم

عزیزم نی نی ت پسره؟

عزیزم اینقد گله نکن حالا اگه این حالتا هم نداشته باشی میگی چرا ندارم خدا کنه سالم بغل بگیریش این روزا هم میگذره 💝💝

قویی باش عزیزمم تو یه چشم بهم زدن میگذرعه خیلیی سخته درک میکنم ولی یکم دیگ تحمل کن اخراشهه

من ک هم هفته تو بودم همش همین فکرارو میکردم برا تو تازع استفراغ شروع شده من از ۶هفته اونطوری شدیددد بالا میاوردم تا هفته ۱۴/۱۵هفته بعدش کم شد ولی گذشتت الان ک یه بار تو شکمم تکون میخوره همه اون سختیارو فراموش میکنمم 🥺🥺

منم بارها پرسیدم میگه این علائم گذراست ربطی به جنین رشد میکنه و نمیکنه نداره بدن هرکسی یک جوره یکی تااخر ویار داره یکی کلن نه ماه رو هیچی نداره

عزیزم مام همینجوریم من از کمر درد شکم درد داغونم حالت تهوع هیچی تو معدم نمیمونه ابم میخورم بالا میارم چشام ورم کرده ولی خب بچه ب تربیت مادرش و پدرش هرجوری شکلش بدن همونجوری میشه

برامن که خیلی سخت گذشت خیلی ولی ارزشش رو داشت یه دختر دارم اون بیشتر برای من مادری میکنه جونم فداش مهربونه😍

اینجوری نگو
نا امید نشو
به هر حال خدا داده
خیلی ها توی حسرت بچه دار شدن هستن
و از این سخت تر بهشون میگذره
و این سختی ها براشون چیزی نیست
قوی باش اون بچه به یه مادر قوی نیاز داره 🤗🥰

اشکال نداره عزیزم این روزام زود رد میشه توی ماه های بالاتر هرچی به اومدنش نزدیک‌میشه خداروشکر میکنی بابت بودنش بعدم حالت تهوع نشونه رشد خوب کوچولوته خوبه که حالتذتهوع داری پس بچت سالمه فقط سخت نگیر که دیر بگذره برات مدام سرتو گرم کن برو بیرون چیزای خنک بخور

عزیززززم🥹.

سوال های مرتبط

مامان هدیه خدا و ائمه مامان هدیه خدا و ائمه هفته بیست‌وهفتم بارداری
مامان من! مامان من! هفته هجدهم بارداری
#موقت
لطفاً این بار نگید: «خداروشکر کن بچه‌دار شدی، خیلی‌ها آرزوش رو دارند.»
من قبل از بارداری آرزوی مادر شدن نداشتم و بارداری برام بیشتر از اینکه شبیه رؤیا باشه، شبیه یک تغییر بزرگ و سخت و طاقت فرسا بوده.
این ماه‌ها با تغییرات بدنم، بی‌خوابی، محدود شدن تفریحاتم، حتی سرهرپنج دقیقه توی دستشویی بودن،و نگرانی‌های مالی و مسئولیت‌های جدید روبه‌رو شدم. بعضی روزا انقدر خسته میشم که از خودم میپرسم آیا واقعاً این چیزی بود که از زندگی می‌خواستم؟که به این نقطه برسم؟
دوست روانشناس من یه بار جمله‌ای گفت که برام آرامش‌بخش بود: «همه مادرها از همون لحظه اول عاشق بارداری یا حتی عاشق نقش مادری نمیشند، حتی ممکنه گاهی از بچه اشون متنفر باشند، و این احساسات طبیعی میتونه وجود داشته باشه برخلاف باور مسموم جامعه که به آدم احساس گناه میدن.»
فکر میکنم یکی از آسیب‌زننده‌ترین باورها اینه که به زنان القا بشه باید در تمام لحظات بارداری خوشحال، راضی و سرشار از عشق باشند.
گاهی آدم خسته اس. گاهی می‌ترسه، گاهی پشیمونه، گاهی برای زندگی قبلیش دلتنگ میشه.
و فکر میکنم باید آدم بتونه درباره این احساسات هم حرف بزنه، بدون ترس از قضاوت شدن.