سوال های مرتبط

مامان لیموشیرینم👶 مامان لیموشیرینم👶 ۲ سالگی
بچه ها امروز میخاستم بچه هارو ببرم حموم
دخترم خیلی حموم لازم بود
پوشکش هم کثثیف بود دراومده بود لباسش
(یهو اسهال مانند شد)خلاصه بردم که حموم وقتی لباسش رو کامل درآوردم آب هم باز بود
دیدم شکمش و پشتش خیلی گرمه با خودم گفتم این چرا اینقدر گرمه نکنه تب داره حمومش کنم بدتر بشه ب سرش دستمو گذاشتم پیشونش گرم نبود ولی کله اش گرم بود اما دست و پاهاش اصلا گرمی نداشت
حمومش کردم آوردم بخابونم نخابید یکم شیرش دادم چای دادم
ب شوهرم گفتم بازی می‌کنه بذار زود پسرمو حموم کنم خودمم حموم کنم عرق کرده بودم خیس بودم
وای تا یه بچه رو حموم بدم زهر دخترم ترکید حتی وسطش ب شوهرم گفتم بیا برو سرشو بشور بیارش
گف من نمیتونم بذار یکم برگردونم برو زود بیا
رفتم زود سر پسرم رو شستم آوردم
دخترم نفسش میرفت از گریه
گرفتمش
دیگ بعدش شیرش دادم خابوندم بعد خودم رفتم حموم
تا بیام دیدم بازم بیدار شده شدید گریه می‌کنه
زود گرفتمش آروم کردم
دوباره شیر دادم بازی میکرد منم رفتم شام گذاشتم
موقع شام خوردن دیدم سرش خیلی گرمه رفتم تبش رو گرفتم دیدم۳۸.۸اینا هست
قطره نداشتم آوردم نصف شیاف رو گذاشتم نیم ساعت بعد تبش پایین اومد خابید
میگم این ویروس هست یا از دندون است
آخه دیروز ک شهرستان بودیم پسرم رف کوچه منم بچه بغلم رفتم دنبالش اصلا نیماومد تو
خیلی هم باد میاومد
هی گفتم الان بچه سرما میخوره خیلی موند تو کوچه
میگم نکنه دیروز سرما خورده خاک بر سرم😥😥😥
بخدا شام هم نخوردم هنوز یه قاشق نخورده بودم بلند شدم
دیدم تب داره دیگ داغون شدم
مامان خرگوشی مامان خرگوشی ۲ سالگی
ادامه تایپ قبلی.....

نگم که چقدر تو اون دوران بارداریش چقدر بقیه زرج داد می‌رفت دکتر اگه دکتر دوتا دارو می‌نوشت اون چندتا هم بدون نسخه دکتر می‌گرفت. می‌گفتیم عزیزم نخور اینقدر زیادی هر چیزی حدی داره واسه خودت بچه مشکل درست میشه می‌گفت باشه ولی می‌دیدم داره کار خودش می‌کنه ما هم دیگه چیزی نمیگفتیم اصلا غذا سفره نمیخورد مامانم هرچی درست میکرد می‌آورد اصلا نمیخورد مامانم گریه میکرد می‌گفت بخور خاله جان هم خودت ضعیف شده هم بچه اونجوری وزن نمیگیره انگار نه انگار تا اینکه بچه نارس دنیا اومد و نارسایی داشت و سدیم بدنش تشکیل نمیشد شب تا صبح مامانم کنار گهوارش نشسته بود اون خواب بود تا مامانم صداش میزد پاشو بچه شیر بده بلند میشد و جیغ و داد میکرد و بچه باشدت از زمین بلند میکرد همه مون میترسیدیم که این چرا اینجوری می‌کنه دیگه مامانم زود زود صداش نمی‌زد خودش شیر خشک درست میکرد به بچه میداد اون همون جوری خواب بود. ما روستایی هستیم گوسفند داریم مامانم رفته بود بیرون به اونا برسه این همینجوری که خواب بوده بچه بیدار شده گریه کرده گریه کرده و از شدت گرسنگی قندش افتاده بود وقتی که بچه از هوش رفته بود بلند شده بود جیغ و داد که بچم تشنج کرده مامانم اینا سریع رسوندن بیمارستان سرم زدن بهش اینا یه دو روز بیمارستان بود بعد هم مرخص کردنش اینا با مامانم زندگی میکردن تا اینکه خونه خودشون تکمیل شد مامانم رفت وسایلاشون چید از زیر قرآن ردشون کرد رفتن توی خونه خودشون.......