یهو متوجه شدم پرده انگار تکون خورد ، بعد از دختره بالا سرم پرسیدم گفتم دارن پارم میکنن گفت اره 🤣🤣 چند ثانیه بعد بچمو در اوردن صدا گریش اومد اومدن بهم امپول نمیدونم چی زدن یهو حالت تهوع گرفتم گفتم حالم بده ، اوردن پلاستیک گفتن هیچی نخوردی معدت خالیه هیچی بالا نمیاری نگران نباش 😭😂😂😂 خلاصه یهو چشمم افتاد به لامپ بالای سرم دیدم شکمممم پارستتتت ، ی چیزی دیدم شبیه روده بود پرسیدم دکتر اون رودمه ، دکتره اینجوری شد 🤔🙄😳😳😳 گفت تو از کجا داری میبینی گفتم از اونن لامپه گفت نگاه نکن چشاتو ببند اون روده نیست رحمه گفتم نمیترسم ترسم ریخته ، خلاصه تا اخر ک داشتن بخیه میزدن نگاه کردم بعد گفتم ماساژ کی میدین گفت همینجا تو اتاق عمل ، ماساژ هم داد و بردنم داخل اتاق ریکاوری ، اونجا فکر کنم بیست دقه ای موندم ، بعد اومدن ببرنم بخش هیچ دردی نداشتم کلا تا نیم ساعت بعد حس کردم گرسنم ، بعد دیدم بخیه هام کم‌کم داره درد میگیرن و .. قابل تحمل بود تا یکم بعد بهم شیاف زدن ، خودمم ی دونه شیاف دیگه زدم خوب بودم کامل تا حس میکردم دردم داره میگیره شیاف میزدم ، تا ۱۲ ساعت نباید چیزی میخوردم دیگه هشتو نیم شب شروع کردم به خوردن و ... بعدش سوند رو در اوردن هیچ دردی نداشت

۸ پاسخ

از سزارین راضی بودی من ۳ روز مونده ب سزارین همه میگن نکن طبیعی خوبه

مبارکه عزیزم قدم نورسیده مبارک. مگه ماساژ میدن؟منم تو عمل دیدم عکسم افتاده روی در شیشه ای گفتم داریم با چاقو می برین ؟ گفت از کجا فهمیدی؟درد داری؟ گفتم نه دارم می بینم آنقدر سوال می‌ کردم از ترسم .گفت زیاد حرف بزنی بیهوست میکنیم خلاصه چون زیاد حرف زده بودم سردرد گرفته بودم

وای عزیزم چقد خوب 🥰بسلامتی
بنظرم سختی هر دوتا زایمان به خود آدم بستگی داره
انشاالله سزارین واسع ماهم راحت باشه

ماساژ برای چی میدن

خدارو شکر انشالله ما هم زایمان راحتی داشته باشیم

امکان نداره درد نکشیده باشی.من‌ خودم سزارین شدم.تا دو روز داشتم میمردم

وایی دقیقن منم سر پسرم از اول تااخر تو کاشی دیوار اتاق عمل همه چی رو دیدم ولی نگفتم میبینم

من از بی حسی فوبیا دارم توروخدا بگو چقدر طول کشید بی حسی بردگرده من کلا از بی حس شدن میترسم

سوال های مرتبط

مامان عسلم🤍 مامان عسلم🤍 ۷ ماهگی
تجربه سزارین ۲
گفتم دکترم کی میاد گفتن ساعت ۲:۳۰
زنگ زدن ک دکترش اومده مریضو حاضر کنین بیارین اتاق عمل
اومدن برا سوند عین سگ میترسیدم اونقد منو ترسونده بودن
گف یه پا از شلوارتو دربیار چشامو بستم گفتم زود باشین دیگه
ماما گفت پاشو دختر تموم شدی بیا رو ویلچر بریم گفتم شوخی نکنین درد داره اخه
سوند گفتن بیا واقعا تموم شدی
منو بردن اتاق عمل اونجا یه آقا بود یکم پیر همه چیو ازم پرسید بعد فرستاد داخل اتاق
فشارمو رفتن
دکتر بی حسی اومد گفت چطوری دخترم نمیترسی گفتم نه گف صورتت اونجور نمیگه انگار ترس داری گفتم یکم
گفت یکم خم شو کمرتو ماساژ بدم گفتم باشه یکم خم شدم قشنگ ستون فقرات رو ماساژ داد گفت نترس دارم آمپول میزنم وقتی زد هیچی نفهمیدم
یهو پاهام گرم شدن اومد تا زیر سینه هام
بتادین میزد دکتر میکفتم من میفهمم هاااا نبرین منو من حس میکنم
بعد شونم درد گرفت یهو گفتن نترس عوارض بی حسیه
دیدم دکتر میگه نترس بچه رو در میاریم گفتم باشه
یعنی انگار قلبمو دراوردن از جاش
صدای جیغ دخترمو شنیدم گریه کردم
بعد گفتن تمومه میبریم ریکاوری
بچمو بردن منو هم بردن ریکاوری
بعد ۴۰دقیقه آوردن بخش
اومدن سرم زدن شیاف برداشتن لباسامو عوض کردن
شکممو ماساژ دادن ک واقعا هیچی نفهمیدم کلا چیزی نبود گفتم ماساژ تموم شد گفتن بله
بعد ۶ساعت نوشیدنی خوردم
مامان نگار مامان نگار ۹ ماهگی
رفتم اونجا نشستم روی یه تخت کف خم کن کمرت و سرت رو یه آمپول زدن به وسط کمرم گف پاهات داغ شد گفتم نه گف دراز بکش گفتم بی حس نمیکنین گف چرا دکتر اومد دستامو بستن یه پارچه جلو روم بستن منم می‌لرزید دستام دکتر میگف استرس داره منم هی میگفتم بی حس نشدم هنوز فلان از شدت استرس دیدم یهو صدا گریه بچه اومد با خودم میگفتم منکع بی حس نشدم بچه من نیس دیدم پرستاره بچه رو خشک‌کردن آورد کنار صورتم گفتم دختر کنه گف اره فقط اشک‌میریختم گفتم سالمه گف بعله ماشاالله یه دختر خوشگل دیگه آورد بوسش کردم بردش بعدش فقط میلرزیدم آنقدر استرس داشتم بی حس شده بودم نفهمیدم اصلا یهو تهوع دست داد بهم گفتم میخام بالا بیارم کف بیار دیگه زور میومد بهم ولی بالا نیاوردم به آمپول زدن تو سرمم بردنم به جایی نمی‌دونم ریکاوری بود چی بود دیگه نفهمیدم خوابم برد یهو همون پرستاره اومد گفت نمیخای شیرش بدی اومد سینمو کرد دهن دخترم شیرش داد رف بعد اومدن شکمم فشار دادن درد داش واقعا بعد ده دقیقه دوباره اومد فشار داد بعد بردنم تو بخش ساعت ۱۰ نیم گفتن تا ۶نیم چیزی نخوره میومدن شیاف میزاشتن مسکن میزدن تو سرم سرم خوراکی هم زدن درد داشتم بلاخره گذشت گذشت شب هم ساعت ۱۱ اومد سوند باز کرد گفت بشین لب تخت نیم ساعت بعد پاشو یکم راه برو برو سرویس دیگه خلاصه گفتم امیدوارم مفید باشه براتون
مامان مهوا کوچولو💝 مامان مهوا کوچولو💝 ۶ ماهگی
مامان ❤️ایلیا جان❤️ مامان ❤️ایلیا جان❤️ ۶ ماهگی
اینم ادامه👇
بعدش یهو ضربان قلبه پسرم افت کرد بعد برگشت باز بعد چند ثانیه دوباره افت کرد خودم نفس کم آوردم اکسیژن وصل کردن بعد چند پرستار با ویچر سوند اومدن پرسیدم کجا ميبرین منو گفتن میبرینت اتاق عمل برای سزارین سوندو وصل کردن بعد کاغذ آوردن انگشت بزنم بهشون گفتم به مامانم گفتین پرستار گفت آره بعد با ویلچر منو بردم از درد میلرزیدم با کمک پرستارا رفتم رو تخت بعد دکتر اومد پرسیدم کی میخوای شروع کنید گفت صبر کن بهش گفتم تو رو خدا زود تر آمپول بی حسیو بزنین بعد آمپولو زد بعد از ۲۴ ساعت درد یه حسه خوبی بود دیگه هیچی درد نداشتم بعد جلوم پرده کشیدن از اثر آمپول خیلی گیج شده بود که یهو دکتر گفت صدای بچتو میشنوی به زور یکم سرمو کج کردم دیدم پرستار داره تمیزش میکنه بعدش آوردش لپشو چسبوند به صورتم بعد بردش ساعت ۸ منو بردن ریکاوری نیم ساعت بعدش بردنم بخش اولین بلند شدن از روی تخت اولین راه رفتن سخت بود ولی چون مامانم پیشم بود خیلی کمکم می‌کرد تجربه ی سختی داشتم پسرم ۱۸ دی ساعت ۱۸:۵۰ دقیقه بدنیا اومد 🥰 امیدوارم همتون زایمان راحتی داشته باشین
مامان هامین🧿🩵 مامان هامین🧿🩵 ۱۴ ماهگی
#پارت_چهار_تجربه_زایمان_سزارین
وقتی بخیه زدن پرده رو برداشتن و دوتا سه تا پرستار مرد و زن اومدن و بلندم کردن و گذاشتنم رو تخت و بردن بخش ریکاوری
همین که بردن من من اینقدر سردم بود که کل بدنم می‌لرزید و دندونام میخورد به هم
به پرستار گفتم و روم پتو کشید 🥶
بازم سردم بود
یه پرستار دیک اومد یکم شکمم رو ماساژ داد هیچی نفهمیدم گفتم تا میتونی ماساژ بده که تو بخش نمی‌ذارم دست بهم بزنید 🤣
گفت زیاد هم لازم نیست
رفت بچمو آورد سینمو ماساژ داد یکم شیر اومد گذاشت دهن پسرم
وایییییییی نگم از اولین باری که سینمو گرفت
چقدر حس خوبی بود 😭
اینقدر گشنش بود که سینمو ول نمی‌کرد ولی پرستار گفت کافیه
بازم لرز تو بدنم بود که این بار گفتم برام دستگاه آورد گذاشت بالا سرم ولی واقعا اینقدر سردم بود که هیچ جوره گرم نمیشدم 😩گفتم بخاطر اثر داروهاس
پسرمو بردن گفتن بعدا میایم دنبال توام
ولی دلم میخواست بگم نبرینش 😅
بعد بیست دقیقه نیم ساعت هم اومدن دنبال خودم
وقتی بردنم بخش یهو شوهرم اومد بالا سرم باخنده گفت پسرمونو دیدی😍پرستار ترسید بیچاره 🤣
گفتم آره شبیه خودت بود 😐🤣
خلاصه بردنم تو اتاق خودمم همه دورم بودن همش میگفتم پس چرا هامین رو نمیارن نکنه چیزی شده
که یهو پرستار اومد تو گفت بفرمایید اینم گل پسرت 😍
واییییی من همش در تلاش بودم ببینمش
نوبت به شیر دادن رسید
خیلی مرحله سختی بود چون اطرافیانت بلد نیستن خوب بگیرنش که سینتو بخوره توام دراز کش افتادی رو تخت
پرستار گفت یکم بدوش بریز تو قاشق بده بهش
خلاصه اونقدر شیر نداشتم مجبور شدم بعد چند ساعت بهش شیر خشک بدم 😢
مامان ILMAH مامان ILMAH ۸ ماهگی
مامان هومن مامان هومن ۱ ماهگی
پارت دوم ....
گریم بند امد گفتم خب بی حس کنن دیگ درد ندارم و از ساعت دو ظهر تو زایمان بستری شدم هی امدن هر دوساعت یکبار بهم ارامبخش زدن ساعت ۸.۹ شب بود که امدن به کمرم دوتا بی حسی زدن و یه شلنگ نازک وصل کردن تو کمرم  از اون شلنگ بهم آرامبخش میزدن که توش بی حسی داشت معاینه میکردن حس نداشتم تا ۱۱ شب رحمم شد ۲ سانت ۱۱ و نیم دکترم امد بالا سرم زد کیسه آبمو پاره کرد بعد پاره شدن رحمم ۴ سانت باز شد لابه لاش یا فشارم پایین بود یا نوار قلب بچه خوب نمیشد ساعت ۵ ونیم صبح با برگه امدن بالا سرم رضایت اتاق عمل امضا و اثر انگشت گرفت و خندیدم گفتم اخر همون حرف خودم شد گفت اره خوبه دیگ الان هزینت میشه دولتی سرم زدن سوار ولیچر شدم بردنم اتاق عمل رو تخت خوابیدم بردنم تو گفت بشین پاهاتو صاف بکش بدن و شل کن سر پایین میخوام بی حست کنم گفتم بی هوشی گفت نمیشه معدت پره کمرمو با بتادین شست و اون شلنگ و در اورد و بعدش امپول زدگفت پاهات داغ شد گفتم اره گفت بخواب سری بدو گفتم بی حس نیستم چند بار گفت پاتو بیار بالا اوردم سری اخر که گفت بیار بالا نتونستم یهو داد زدم دارم میارم بالا ظرف گذاشت و بعد ۱۰ دقه صدا گریه شنیدم بچمو بردن تو دستگاه بغلم وزنش کردن گفت وزنش ۳ کیلو دیگ بخیه زدن و بردنم تو ریکاوری برام پمپ درد وصل کردن ساعت ۸ اوردنم تو بخش اتاق خصوصی گرفته بودم چون همراه داشتم تا هشت ساعت همون مدلی دراز کشیده بودم هیچی نخوردم هلاک اب بودم بعد اب خوردم و گفت راه برو گفتم بچم گفت بخش نوزاده ولی تو دستگاه نیست دیگ شبش رفتم طبقه پایین دیدم بچم تو دستگاهه اکسژن داره زردی نداره امدم بالا ساعت ۱۲ شب یه واحد خون بهم زدن و صبح دکتر امد گفت مرخصی
خلاصه من الان مرخصم ولی بچم چون دارو میدن بهش باید به هفته بمونه
مامان ۳ قلوها🩷🩵🩷 مامان ۳ قلوها🩷🩵🩷 ۱۵ ماهگی
سوند رو وصل کردن و منتظر بودن اتاق عمل خالی بشه تا منو بفرستن تا اون لحظه آروم بودم یه هو یادم افتاد به شوهرم خبر ندادم🤣گوشی ام نداشتم چون نمیذاشتن تو زایشگاه ببریم رفتم اونجا با کلی خواهش و تمنا یه گوشی گرفتم زنگ زدم بهش گفتم ک اون بدتر از من استرس داشت 😂😂 بعدش ب مامانم گفتم ک اونم خودشو رسوند بیمارستان بعدش منو بردن اتاق عمل بازم اصلاااا استرس نداشتم آرومه آروم بودم ک یه دکتر خیلی جوون باحال اومد بالا سرم من یه هو سردم شد گفتم سردمه گفت اشکال نداره چون بار اولته بعد گف بشین نشستم یه امپول زد تو کمرم ک اینم اصلااا درد نداشت بعد یه هو پاهام گرمه گرم شد بعد دراز کشیدم دیدم به ۵ دیقه نکشید تو چند ثانیه پاهای من شد فلج😅😅
بعد آوردن یه پارچه جلوم کشیدن بعد من بی اختیار اوق زدم هیچی نمیومد ولی اوق میزدم ک یه دارو نمیدونم چی بود زد سریع قطع شد بعد گفتم من هنوز کامل سر نشدم گفت اشکال نداره منتظر میمونیم هر وقت سر شدی شروع میکنیم منم ساده گفتم باشه بعد راحت سرمو گذاشتم 😂😂بعد هی میدیدم من دارم تکون میخورم رو تخت هعی می‌لرزید تخت بعد گفتم دکتر چ خبره چرا انقد من تکون میخورم زد زیر خنده گفت قل اولت به دنیا اومد😍😅واااای منو میگی چشام چهار تا شد گفتم چی میگی ک دیدم پسرمو اورد گف این اولیش پشت بندش دیدم صدای دخترم اومد🥹😍دیگ اینجا بی اختیار زدم زیر گریه و فقط شروع کردم دعا کردن واسه همههههه همرووووو گفتما بعدش آوردن بوسشون کردم سریع بردنشون بعد بخیه اینا زدن و تمامم پیش خودم گفتم همین سزارینی ک میگفتن این بود؟بعدش منو بردن ریکاوری اونجا عین چی داشتم میلرزیدم آوردن دوباره یه دارو زدن ک آروم شدم یه چند ساعتی گذشت بعدش منو بردن بخش
ادامه بعدی...
مامان مبین و هامین مامان مبین و هامین ۸ ماهگی
پارت ۳ زایمان سزازین
ساعت ۵و نیم بود بردنم اتاق عمل و چون شلوغ بود گفت برو بشین تا اتاق رو برات اماده کنیم دکتر اونجا رو دیدم و بهش کفتم من پمپ درد میخوام گفت نداریم دیگ خلاصه رفتم دراز کشیدم و استرس من شروع شد امپول بیحسی رو زدن رو اصلا درد نداشت یهو بدنم گرم شد دراز کشیدم و اومدن جلوم پرده انداختن اومدن تا شروع کنن من حالت تهوع گرفتم هیچی تو معدم نبود زرداب بالا اوردم دکتر گفت ما هنوز شروع نکردیم چرا بالا اوردی نگو داشتن ب شگمم فشار میاوردن یهو صدای دکتر رو شنیدم ک گفت این چرا رحمش اینجوری خیلی سفته اسپاسم گرفته باید عضلاتش رو ببریم یهو حس کردم دارن چند نفری شکمم رو تکون میدن رحم انقدر ک سفت بود بچه رو نمیتونستن بردارن ی چند لحظه گذشت صدای گریه پسرم رو شنیدم اون لحظه فقط داشتم دعا میکردم بچم سالم باشه هیچیش نشه بچه رو دیدم گذاشتن تو ی دستگاهی و دوتا دکتر بهش اکسیژن وصل کردن و تمیزش میکردن دکتر رو گفتم بچم سالم گفت اره خیالم راحت شد یهو دیدم میخوام بالا بیارم پرستاری ک بالای سرم بود ظرف گذاشت بغل دهنم ولی هیچی ته معدم نبود ولی عوق میومد منو
دکتر گفت خانم عوق نزن داریم شکمت رو میدوزیم دکتر دیگم گفت خانم میدونستی رحمت دو شاخه ای شدی گفتم چی نزاشتن ادامه بدم از حال رفتم دیدم تموم شد پزستار ها پرده رو زدن گنارگفتن تموم پرسیدم یعنی چی دوشاخه ای شده گفت چیز خاصی نیس بردنم ریکاوری من دیگ بچه رو ندیدم تو ریکاوری درد شدید معده داشتم و لرز بعد یک ساعت بردنم بخش شوهرم بیرون اتاق عمل منتظرم بود تو بخش ک بردنم دردام شروع شد خیلی وحشتناک بود خیلی بچه اولم راحت تر بودم
مامان ماهلین💗 مامان ماهلین💗 ۵ ماهگی
ادامه تاپیک قبلی .
گفتم بهشون چرا دارین چسپ میزنین ب النگو هام گفتن تو اتاق عمل نمیشه و دردم هم خیلی بود فشار میومد دست خودم نبود دیگه زود میزدم هم داشتم میمردم توی ۱۰ سانت بردنم اتاق عمل سوزن بی حسی زدن تو کمرم درد قبلیم تموم شد و دیگه همه چیزو دوتا میدیدم متوجه نمیشدم خیلی و اینطور شد که سزارینم کردن دخترمو اوردن بالای سرم ولی اصلا نمیدیدمش یجوری بودن تا ساعت ۱۲ تموم شد و ساعت ۱ اوردن تو بخش و اول درد نداشتم بعدش درد بخیه ها شروع شد بچمو اوردن ولی تا نزدیک شب بود یهو دیدم بالا اورد و قهوه ای بود پرستار اومد گفت باید ببریمش ان ای سیو‌ تا لوله بزنن یا دستشویی یا چیزای کثیف بدنم که رفته تو دلش و در بیارن ۶ ساعت اونجا بود بعدش خداروشکر آوردنش و من تا روز بعد شبش مرخص شدم و با اینکه این همه درد طبیعی کشیدم سزارین شدم فکر کنید هر دو نوع زایمان و تجربه کردم الانم درد دارم زوی شکمم از ی طرف جای انگشتای اون کصافتا که فشار دادن از ی طرف اونجام که ورمه از بس دست اوردن از ی طرفم بخیه های شکمم.
مامان فندوق مامان فندوق ۱۵ ماهگی
سلام من اومدم با تجربه زایمان سزارین
روز چهارشنبه ساعت ۶ صبح رفتیم بیمارستان اول رفتم زایشگاه ازم nstگرفتن گفتن خیلی انقباض داری درد نداری ک نداشتم بعد بردنم بهم انژیوکت وصل کردن و کلی شرح حال گرفتن و بعد سوند وصل کردن من از سوند خیلی میترسیدم و خودمو سفت میکردم ولی اصلا اونجوری ک‌فکر میکردم نبود ساعت ۸ گفتن آماده ای بریم اتاق عمل رفتم رو‌ولیچر بردنم اتاق عمل یکم محیطش برام ترسناک بود چون اولین بارم بود ولی زیاد استرس نداشتم کلی آدم اونجا بود هرکسی مشغول ی کار بود دکترمم اومد کمک کردن رو تخت نشستم گفتن کمر و گردنت رو خم کن آمپول بی حسی بزنیم من ترسی نداشتم از اون ولی چون دریچه نخاعی من تنگ بود یکم اذیت شدم و چند بار سوزن زد تا تونستن جای درستی پیدا کنه وقتی تزریق تموم شد پام شروع ب داغ کردن کرد درازم کردن و جلوم پرده کشیدن سرم وصل کردن حس میکردم چیزی روی شکمم میکشن گفتم من بی حس نیستم هنوز شکمم رو پاره نکنید گفتن نه نترس هنوز داریم بتادین می‌زنیم بعدش دیگه نفهمیدم کی شکمم رو پاره کردن صدای گریه بچم پیچید و دنیا مال من شد تمیزش کردن آوردن کنار صورتم بوسش کردم بعد بردنش لباس تنش کنن..بعد حس کردم حالت تهوع دارم گفتم بهشون ی آمپول تو سرم زدن اما خوب نشدم و بالا آوردم بعدش باز گفتم سردردم بهم آرامبخش زدن دیگه چیزی نفهمیدم یهو چشامو باز کردم دیدم چنتا مرد می‌خوان بزارنم رو تخت دیگه ببرن ریکاوری تقریبا یک ساعتی تو ریکاوری بودم دوبار اومدم شکمم رو فشار دادن ک چون بی حس بودم زیاد درد نداشت بعدش هم بردن بخش و پسرم رو آوردن برای شیر خوردن ..در کل از انتخابم راضی ام بازم برگردم عقب سزارین انتخابمه الآنم درد ندارم ۸ ساعتی شیاف میزارم تو بیمارستان هم پمپ درد داشتم که اصلا دردی حس نکردم
مامان ✿ 𝒩𝒾𝓁𝓂𝒶𝒽 ❀ مامان ✿ 𝒩𝒾𝓁𝓂𝒶𝒽 ❀ ۸ ماهگی
تجربه زایمان پارت چهارم
خلاصه امپول بیحسی برام زدن که درد نداشت پاهام گرم شد دراز کشیدم دکتر شروع کرد حس میکردم اما درد نداشتم ولی یهوووو دردم گرفت گفتم من دارم میفهمم سریع یه چیزی زدن تو سرم و بیهوش شدم. راستی سوند هم تو زایشگاه برام گذاشتن و هیچ دردی نداشت فقط حس بدی داشت. چشمامو باز کردم یک ساعت گذشته بود گفتم بچم کو آوردنش دوبار اومدن رحم رو ماساژ دادن که البته خودم پیله کردم زنگ بزنین بیان تا بی حسیم نرفته دفعه سوم هم خودم باز گفتم بیان که وقتی فشار داد دیدم نصف بی حسی رفته. یهو یکی دید ادرارم خونیه با کلمات پزشکی باهم حرف میزدن کللللی باهم دعوا کردن و گردن هم مینداختن و یکی میکفت به دکتر بگیم یکی میکفت نگیم دعوامون میکنه که دو ساعته اینجاس و ما نفهمیدم منم گفتم چیشده دارم میمیرم؟ که دلداری دادن بخش اومد گفت ادرار خونیه تحویل نمیگیرم دیگه به دکتر گفتن اونم گفت فلان چیز بزنید تو سرم و مسئول بخش گفت باید ماساژ بدم گفتم به خدا دفعه قبل گفت رحم جمع شده گفت من وظیفمه ماساژ بدم. درد داشت یه جیغ کوتاه کشیدم بردنم بخش خییییلی بد بود سرعتشون بالا بود با کمترین دست انداز دردم شدید میشد پمپ درد هم داشتم بردنم تو اتاق خیلی بد آدمو میندازن رو تخت من گفتم آخ یکیشون گفت چتتتتته تو چرا اینجوری هستی چرا همش آخ آخ میکنی؟😐 باز یکی اومد گفت باید ماساژ بدم هرچی اصرار کردم گفت باید بکنم وگرنه رحمت جمع نمیشه و فلان و بیسار خلاصه کارشو انجام داد و دردش خیلی بود. بعد اون سه بار دیگه هم اومدن یعنی در مجموع ۳ تا ماساژ تو بیحسی و ۵ بار بدون بیحسی هربار انجام میدادن تا نیم ساعت دردش بود البته پرستارا اکثریت مهربون بودن و میگفتن خونریزیت زیاده مجبوریم و اینا.
مامان حبه قند🫀 مامان حبه قند🫀 ۱۴ ماهگی
اومدم اینجا تا تجربه مو از زایمان سزارین بگم واقعااااا خیلی خوشحالم که سزارین کردم برگردم عقب بازم انتخابم همینه
من روز ۵خرداد زایمانم بود از ساعت ۱۲شب به بعد هیچی نخوردم صب ساعت هفت باید بیمارستان میبودم رفتم اونجا اول پروندم و کامل کردن بعد یه نمونه ازم گرفتن و رفتم توی اتاق برای آماده شدن اومدن دستگاه nst وصل کردن و با یه سروم قندی بعد از نیم ساعت اومدن سوند وصل کردن که‌من مثل سگگگگ ازش میترسیدم ولی واقعا هیچی نداشت خیلی راحت بود بعد دونه دونه میبردنمون اتاق عمل که من و ساعت ده بردن اتاق عمل و دکتر بیهوشی اومد تا بی حسی بزنه برام من استرس گرفتم ولی اونم چیزی نبود یکم کمرم سوخت بعد کم کم پاهام داغ شد حس بدی بود ولی دیگه پاهامو حس نمیکردم 🥲
بعد بی حسی یکم حالمو بد کرد که چون استرس داشتم بالا آوردم بعد که داشتن شکممو بتادین میزدن حس میکردم تا دیگه کلا چیزی نفهمیدم تا اون آقا پسری که بالا سرم وایساده بود تا حواسش به من باشه گف مبارک باشه دیدم سلن گریه کرد🥹😭😍
همون لحظه اشک چشمم ریخت و از خدا خاستم به همه بچه بده تا این حسو تجربه کنن خیلی خیلی حس قشنگیه😍
بعد آوردن چسبوندش به صورتم و اون قیافه ماهش و دیدم😭🧿😍
بعد من کم کم نفسم سنگین شد که خواب مصنوعی دادن بهم و چشم باز کردم دیدم ریکاوری ام هنوزم بی حس ام خلاصه اتاقی ام که من رزرو کرده بودم خالی نشده بود من چهار ساعت موندم تو ریکاوری و بعد چهل ساعت رفتم تو اتاقم و دخترم اومد پیشم چون من تو اتاق عمل بالا آورده بودم دکترم گفته بود چیزی ندین بخوره که بالا نیاره چون فشار میاد بخیه هاش باز میشه من و ۲۴ساعت گشنه نگه داشته بودن و من اصلااااااا درد نداشتم اصلاااااا