تا زنگزدم گفتم ب مادرشوهرم ک هر ی رب دردم داره میگیره گفت اشکال نداره و اینا تا گفتم ترشح خونی دارم گفت پس برو دکتر رفتم شوهرم بیدار کردم گفت برو آماده شو بیدارم کن 😅خیلی شوهر خنثی دارم دیگ بلند شدم منو گذاشت رضوی گفت تو برو داخل تا ماشین پارک کنم میام پیدات میکنم حالا این وسط هی می‌گرفت شکمم و درد پریود میومد ولی دلم میخاست پاچه بگیرم عصبی بودم دیگ رفتم گفتن معاینهشو تا بستری کنیم اگ لازم باشد دیگ دراز کشیدم گفتم تروخدا درد نداشته باشه دستش کرد تو ب همه اونجا فشار داد گفت ۳ یا ۴ سانتی (دکتر معاینه دو روز پیش گفته بود هنوز باز نشدی ) راستی من حموم آب داغ تو این سه روز میرفتم ی ی رب زیر دوش کمرم میگرفتم و اسکات ۴ یا ۵ تا رفتم
گفت برگه بستری حالا درد پریودی بیشتر می‌شد ولی بازم قابل تحمل دیگ وایستادم تا مامانم بیاد این وسط درد داشتم میرفتم فرنگی میشستم رو دسشویی تا درد ول کن همش دسشویی بودم دیگ مامانم اومد شناسنامه ها رو داد و بستری شدم باز این وسط دکتر زنگ زد گفت ی عالمه ۳ نفر بستری شدن و زایمان گفت بیا ثامن گفتم تکمیلی دی این جا قرار داد داره ک گف باشه دیگ .... دیگ مگ تونستم بخابم وای چقدر خاب داشتم

تصویر
۳ پاسخ

مبارکت باشه عزیزم زیر سایه پدرومادر بزرگ بشه 😘 😘 😘 😘

مبارکت باشه عزیزم ان شاالله قدمش پر از خیر و برکت

عزیزم منم الان هر ده دیقه زیر دلم‌میگیره درحد چن ثانیه نمیتونم نفس بکشم ولی قابل تحمله از ساعتای ۹شب تقریبا همین جوریم هی دردمیگیره ول میکنه ممکنه برای منم درد زایمان باشه ازدیروزه هم دردپریودی شدید دارم ؟؟

سوال های مرتبط

مامان ❤️‍🔥𝑨𝒏𝒊𝒔𝒂 مامان ❤️‍🔥𝑨𝒏𝒊𝒔𝒂 ۲ ماهگی
خب سلام من اومدم از تجربه زایمانم بگم
زایمان طبیعی:
من ۳۹ هفته ۵ روز بودم ک کم بیش درد داشتم ولی زیاد نبود
۴۰ هفته ک شدم دکترم نامه داده بود ک برم بستری شم و رفتم ک بستری بشم معاینه کرد همون ۱ سانت بودم دیگ هیچی پرستار گفت لباساتو در بیار و برو تو بخش ساعت ۸ صب رفتم تو بخش رگ گرفتن و....
شروع کردن ب امپول فشار زدن و کم کم دردام داشت زباد میشود دکترم اومد بالا سرم گفت ۲ سانته ماما همراه داشتم ولی گفت تا ۴ سانت نمیام ب دکترم گفتم ترو خدا ب مامام زنگ بزنید زنگش زدن و ساعت ۲ اومد گفت برو تو دسشویی بشین رفتم نشستم اومد شکممو ماساژ میداد و هر وقت انقباظ داشتم شکموو میگرفت بالا ک سر بچه بره تو لگن هی خلاصه این کارو تکرار کرد باز دوباره معاینه کردن همون ۲ سانت بودم کلی درد داشتم 🥺 جیغ میزدم گوخوردم 😂😂😂 من دارم میمیرم نمیتونم زایمان کنم برم سزارین کنید بعد اتاقش واقعا سرد بود کمرم خیلی درد میگرفت ب دکتره گفتم ترو خدا کمر منو گرم نگه دار دوباره بردم تو دسشویی گفتم کمرمو ماساژ بده مااساژ داد همونجا شدم ۳ سانت من میدونستم کمرم گرم بشه دهانه رحمم باز میشه چون همیشه پریود هم ک میشدم کمرم گرم میشد ساکت بود دردش دیگه بعدش گفت برو رو تخت سجده شو گفتم خیلی سردمه سجده شدم و کمرمو ماساژ داد گفت هر انقباظ ک داشتی بیا عقب دیگ تکرار کردم دکترم ساعت ۰۳:۱۰ دیقه بوو ک دکترم اومد بالا سرم و معاینه کرد گفت خیلی خوب پیشرفت کردی
ادامه پارت بعدی
#بارداری
مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 ۴ ماهگی
👈تجربه زایمان پارت پنچ👉
گفتن آب دورش خوبه زنگ زدن دکتر دکتر گفت یکشنبه بیاد پیشم ‌گفتم کدوم یکشنبه گفت نمیدونم زنگ بزن بپرس دیگه خلاصه منم شبش زنگ زدم گفتم حالم خوب نیس گفت فردا حتما مطب باش الانم فشارت چک کن به ما بگو رفتم درمانگاه فشارم ۱۰ رو ۶ بود گفت پایینه تا فردا حواست باشه بیا ،رفتم دومین نفر رسیدم اونجا در زدم نشستم با کلی استرس ذوغ منتظر دکتر موندم ک برم داخل ببینم چی میگه هی خودم تو استرس بودم گفتم الان چیکار میکنه چی میگه درد دارم آیا برام کاری میکنه ،بلاخره نوبتم شد رفتم داخل گفتم مریض دیشبتون هستم گفت آهان فهمیدم سنو ها رو نشون دادم گفتم اونجا معاینه کردن گفتم دو فینگر باز هستی گفت الان خودمم معاینه تحریکی برات انجام میدم رفتم رو تخت درد داشت یکم خون امد گفت عادیه گفت تا شب شاید زایمان کنی چون هم وزن نی نی خوبه هم سنو ک دیروز دادی نگران کنندس برو بستری شد زایمان کنی شب اول گفته بود هر وقت درد داشتی برو ولی گفت چون بازی و معاینه کردم درد داری تا صبح نمیمونی برو بستری گفتم شیاف گل مغربی گفت مینویسم کمک کنه یکی الان برو تو خونه یکی ۵ ساعت بعد ولی گفت نمیکشه برو ساعت ۶ بیمارستان بستری شو.....

بارداری .زایمان
مامان حبه ی قندم✨🔗♥ مامان حبه ی قندم✨🔗♥ ۱۱ ماهگی
تجربه زایمانم🎀

ساعت ۱۲و نیم شب بوود را افتادیم بریم بیمارستان خیالم راحت یود خونه تمیز همه کارامم کرده بودم شوهرم منو از زیر قرآن رد کرد و اومدیم سوار شدیم ی حسی میگفت ک میرم با نی نی برمیگردم از یطرفی هم درد نداشتم میگفتم خدایا برنگردم بدون نی نی دیگ خسته شدم از انتطار دل تو دلم نبود فقط ببینمش خلاصه رسیدیم اول بیمارستان بهارلو نامه رو نشون دادم گفتن درد داری گفتم نه گفتن بستری نمی‌کنیم که یا کیسه آبت پاره شده باشه بستری میکنیم یا درد داشته باشی بد گفت بشین تا صدات کنم بیای معاینت کنم اومدم بیرون ب شوهرم گفتم بیا بریم بیمارستان اکبرآبادی با اینکه خیلی بد تعریف کرده بودن ازش ولی گفتم برم خودم ببینم چجوری رفتیم اونجا ک گفتم اینجوری دکترم نامه داد گفت برو هرجا خواستی بستری شو و س سانتم فقط ی کم شکمم درد میکنه گفت اینجوری ک بستری نمیشی گقتم دکترم گفتم تا ۴ صبح امشب دیگ کیسه آبم پاره میشه🤣گفت چقد مطمعن!!بد گفتم الان چیکار کنم برم گفت نه بشین مدارکت بده تا دکتر بیاد معاینت کنه
مامان ...... مامان ...... ۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی....



روز چهارشنبه صبح که از خواب بیدار شدم ساعت۱۱خورده بود یه دردی تو کمرم گرفت ول کرد بی حال شدم یهو همسرم دید اینطورم گفت برو دوش بگیر چیزی نیست خوب میشی منم رفتم دوش گرفتم تا دراومدم اینا میخایم ناهار بخوریم دردم یکم شدید شد با حالت تهوع زیاد مادرشوهرم دید اینطور حالم بده به همسرم گفت زود ببرش زایشگاه چیزیش نشه ماهم رفتیم معاینه کرد گفت دو سانتی دستگاه نهاد گفت انقباض هات شدید نیست بستری نمیکنم فعلن منم برگشتم خونه تو اتاقم دور میزدم نمی‌تونستم برم بیرون چون واقعا حالم بدبود اون کلن نخوابیدم خانما حتا اگه میخابیدم درحد یه چرت بود دردم می‌گرفت بیدار میشدم تا صبح روز بعد همینطور درد میکشیدم روز بعد شد باز رفتم زایشگاه گفت ۲نیم شدی تازه برو تا یه هفته یا ده روز طول می‌کشه زایمان کنی بهش گفتم ولی من درد دارم واقعا نمیتونم گفت چکار کنم بستریت نمیکنم هیچ بازم درد کشیدم تا جمعه ساعت ۱۰صبح خورده ای بود رفتم خونه خانواده ام تا عصر درد میکشیدم هم عروسم زنگ زد گفت چیشد چطوری اینا گفتمش درد دارم تحویلم نمیگیرن گفت من الان میام سمتت بریم آشنا دارم بستریت کنن تا اومد اینا رفتیم گفت نزدیک سه سانتی بازم تحویل نمیگرم التماس کردیم اینا گفت برو ۴۵دقیقه راه برو اگه این تغییری کرد رحمت بستری میکنم راه رفتم منم دردام بدتر میشد باز برگشتم معاینه کرد گفت برو کارای بستری انجام بدین بستری میکنم ۴سانت شدی هیچ بستری کردن
مامان علیسام مامان علیسام ۸ ماهگی
پارت ۱
سلام رفقا قرار بود بیام تجربه زایمان بگم

من قبل زایمان دو بار بستری شدم بیمارستان بخاطر انقباض و اینا
و تو هفته ۳۳ یک سانت دهانه رحمم باز بود
تا ۳۵ استراحت کردم بعد ۳۵ ادامه کلاس ورزش های ماما رو رفتم و تو خونه ورزش میکردم هر روزم میرفتم بازار پیاده روی و خوشگذرونی 😂
تا ۳۸هفته و ۵ روز که چند روزی بود حرکتاش کم شده بود بعد از ظهرش ک بازار بودن برای پیاده روی گفتم تا بیمارستان هم برم برا ان سی تی
رفتم ان اس تی گرفتن و گفتن خوبه قلبش اینا و تو دستگاه انقباض هم نشون میداد

ی زنه بود اونجا گفت بیا تا معاینه هم کنیم ببینیم چند سانتی دیگه معاینه کرد و گفت دوسانتی
میخواستم برگردم خونه ک احساس خیسی کردم رفتم سرویس دیدم خون میاد ازم رفتم بهشون گفتم گفت بیا تا معاینه کنم دوباره معاینه کرد و سه سانت شدی برو ی ساعت راه برو یا بیرون بشین بعد بیا ببینیم ویکم راه رفتم ک کمر اینا خیلی درد میکرد دیگ نشستم تا ی ساعتش تموم شد رفتم گفت نزدیک چهاری اگه هنو تحمل داری بستری نشی بهتره برو ی دو ساعت دیگ بیا دیگه منم رفتم خونه شام اینا خوردم لوازمم رو جمع کردم باز برگشتم بیمارستان که دوباره معاینه کرد گفت چهار ونیمه تقریبا و کارای بستریمو کردن و فرستادنم بخش زایمان رفتم بالا اونجا باز خودشون معاینه میکنن
و گفت تو هنو سه سانتی چرا پایین گفته چهارو خورده ای و..
باید منتظر بمونی صبح شه تا دکتر بیاد بگه چه کنیم
مامان پرهام ومهوا مامان پرهام ومهوا ۵ ماهگی
پارت3
این دفعه مامانم و شوهرم وقتی دیدن اینجوری اذیتم نگران شدن دوروز گذشته بود زایمان هم نکردم ولی این فشار منو هر لحظه میگرفت دوبتره کجور شدم برم پیش دکترم وقتی بهش جریانو گفتم گفت دراز بکش گفتم تو رو خدا معاینم نکن گفت نگران نباش اروم انجام میدم بعد منشی اومد دستشو گذاشت تو دستم ک فشارش بدم😅 دکترم گفت وای سر بچه ب پشتت رفته تحمل کن راستش میکنم منم چنان داد و جیغ میکشدم تا راستش کرد تا حد گریه پیش رفتم و دکترم گفتم اصلا برا زایمان عجله نکن تو هنوز وقت داری چیزی نمونده ولی هر روز دوش اب گرم و پله و یه حرکت دیگه بهم گفت و فشار دادن نقطه درد رو دست ها و گفت دو سانتی خیلی پیش رفت کردی دهانه رحمت نرمه تو میتونی راحت زایمان کنی هنوز بیشترم باز میشه منم خوش حال و امیدوار رفتیم خونه تازه از این فشاری ک داشتم راحت شدم دیگ ب فکر زایمان نشدم و تا میتونستم همین کار هایی ک دکتر گفته بود و انجام دادم و هر روزم درد داشتم ولی نا منظم بودن تا رسیدم ب 39هفته و دو روز
مامان قندکوچولو🥹🐣🌱 مامان قندکوچولو🥹🐣🌱 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی🤰🏻
پارت4
داشتم میرفتم تو سالن بودم که پرستار صدام زد ظرف ادرار داد گفت ادرار کن بیارش دیگ منم کارمو انجام دادم ظرفو دادم دیگ از پرستار پرسیدم کدوم اتاق برم گفت از خدمه بپرس هیچکی نبود من ازش بپرسم هی منتظر بودم خدمه بیاد هیچکی نیومد خودم رفتم تو یکی از اتاقا ولی روپوش هیچی رو تخت نبود اعصابم خراب بود رفتم گفتم این چه وضعشه من دوساعته سر پام یکی نیس بیاد کار منو راه بندازه دیگ یکی از پرستارا اومد منو برد تو اتاق رو تخت رو پوش گذاشت تختو تنظیم کرد منو برد رو تخت دیگ ماما اومد گفت همینی که 33هفته بود کوش دیگ پرستارا گفتن اتاق یکه دیگ اومد بهش گفتم من میخوام اپیدورال دریافت کنم گفت الان دکتر میاد به دکتر بگو گفتم باشه دیگ اومد معاینه کرد 4سانت بودم دیگ رفت دکتر اومد بهش گفتم من اپیدورال میخوام گفت اپیدورال نداریم گفت بچه قبلیت دریافت کردیم گفتم نه بهم گفتن برا بچه ی اول نمیزنیم گفت کی گفته میزنن دیگ خلاصه اپیدورال داشتن خودشون نزدن گفت گاز اتونتکس هس ولی تو چون 33هفته ای شاید ضرر داشته باشه...
مامان تپلی مامان تپلی ۲ ماهگی
پارت۲


اومدیم خونه فرداش بازم دردم می‌گرفت ول میکرد یهو شدید میشد گاهی هم سفت میشد به شوهرم گفتم من درد دارم بریم بیمارستان گفت نه زوده گفتم آخه درد دارم انقدر ناامید بودم از زایمان که تصمیم گرفتیم رفتیم ان اس تی دادیم برگردیم بریم یه ساک دیگه بخریم برای خودم بعدش بریم بستنی بخوریم رفتم اونجا گفت درد نشون نمیده ان اس تی بزار معاینه کنم معاینه کرد گفت چند سانت بودی گفتم دو سانت گفت الان. رو به سه سانتی معاینه تحریکی انجام داد بازم اینسری بجای ترشح خونی خود خون بود که ازم میومد گفت طبیعیه نگران نباش پاشو برو راه برو تا ساعت ۸ باز بیا معاینه کنم رفتم پیاده روی کردم بعد برگشتم گفت سه سانت شدی دکتر بیاد معاینه می‌کنه اگر گفت بستری بستریت میکنیم دکتر اومد گفت سه سانته بستری کنید خودم باورم نمیشد عذاب وجدان گرفته بودم دلم میخواست دکتر بگه نه برو خونتون نه اینکه بگه بستری شو وقتی به شوهرم گفتم تعجب کرده بود می‌گفت تو بزور میخوای بچه. و بدنیا بیاری الان وقتش نیست بیا بریم خونه گفتم الان نمیشه دکتر گفته باید بستری بشم دیگ اومد رضایت داد و کارای بستریمو انجام داد دخترمم باهامون بود چون فکر نمی‌کردیم بستری بشم برده بودیمش اونم های میومد بغلم می‌گفت مامان کجا میری ازم پیشم نرو وقتی رفتم دوباره بخش زایمان دخترم دنبالم میومد می‌گفت مامانمو می‌خوام نبردیش منم میام اشک تو چشمام جمع شده بود رفتم لباس زایشگاه رو دادن پوشیدم بردنم تو بلوک زایمان یه خانمی بود انقدر داد میکشید ناخودآگاه با اینکه تجربه دومم بود می‌ترسیدم میگفتم نکنه سر این یکی اینجوری بشم ماما اومد معاینه کرد گفت چهارشانه شدی ورزش لگنی بهم داد سرم زد بهم آمپول فشار و زد داخل سرم