تجربه سزارین۳🌸
همون موقع که زد پاهام سرد شدو بیحس شد هرچی میخواستم تکون بدم نمیشد دیگه دراز کشیدم پرده رو کشیدن جلوم دستامو بستن و شروع کردن
من همینجور اشکام میریخت میگفتم حالا شکممو پاره میکنن من دردم میاد😂😂😂پرستاره ک کنارم بود باهام حرف میزد میگف بابا خیلی وقته شروع کردن نتررررسسسسس
حین عمل خیلی فشار به دنده هام میومد نمیدونم چرا خیلی سنگینی روی خودم حس میکردم انگار هر فشاری به شکمم میاوردن به منم‌میومد یه جای عمل خیلی دیگه فشار اومد نتونستم نفس بکشم گفتم دارم...خفه....میشم....و هی نفس نفس میزدم و سرمو اینور اونور میکردمو میخواستم دستمو بیارم بیرووون که دکتره گف این چرا بیقرار شد متخصص بیهوشیه گف براش ماسک بزار نمیدونم چی تو ماسک بود که آرووووومه آروم شدم خوابم گرفت دیگ تا اخر عمل سرمو گذاشته بودم روی تخت و حال میکردم😂😂😂😂
صدای بچه رو شنیدم ولی هرچی منتطر شدم نیاوردن کنار صورتم،ولی از بس بیحال بودم نمیتونستم بپرسم چرا نیاوردین
ادامه بعدی

۲ پاسخ

ای ولش کن دیگ هی من میخونم فک میکنم دیگ تمومه باز میگی بعدی خوابم میاادددد😂

وای نمیدونم چرا استرسی شدم

سوال های مرتبط

مامان داریان🧸💙 مامان داریان🧸💙 ۱ ماهگی
تجربه ی زایمان سزارین
پارت ۴
بعد زدن امپول بهم گفتن فورا دراز بکش دراز کشیدم و لباسمو دادن بالا بستن و دیگه شکممو ندیدم دستامو باز کردن و اکسیژنمو با فشار خونم رو میگرفتن و سرم بهم وصل بود تو این لحظات شدید استرس داشتم که با خودم میگفتم این چه غلطی بود من کردم 😂😂
دکترم باهام هی حرف میزد ولی من انقد حالم بد بود و استرس داشتم اصلن نمی‌فهمیدم چی میگه انقد حالم بد بود که نگاه دستگاه میکردم ببینم ضربان قلبم افت کرد بهشون بگم دارم از حال میرم😂 فشارم ۱۰ بود و ضربان قلبم ۹۰
دکتر دست کشید به شکمم حسش کردم گفتم حس دارم فعلن وایسا گفت پاتو بدون اینکه زانوتو خم کنی بیار بالا دیدم از زیر سنه هام به بعد رو دیگه حس نمیکنم حتی دست هامم سنگین بود برام
دیگه بعدش عمل رو شروع کردن که من هیچی نمیفهمیدم ازش فقط دست می‌کشیدن به شکمم حس میکردم
وقتی شروع کردن عمل رو من تهوع شدید گرفتم بهشون گفتم یه زیر اندازی رو کنار صورتم گذاشتن و گفتن هر وقت خاستی بالا بیار وقتی دکتر به شکمم فشار اورد تهوعم شدید تر شد و هی عوق میزدم دکترم گفت نفس عمیق بکش وقتی نفس عمیق کشیدم بهتر شدم
مامان نیلا🐥 مامان نیلا🐥 ۸ ماهگی
خب پارت دو داستان سزارین
وارد اتاق عمل شدم نگم که چه استرسی داشتم و مثل بید میلرزیدم منو تحویل اتاق عمل دادن مستقیم رفتم رو تخت اتاق عمل نشستم آمپول بی حسی به کمرم زدن و اصلااااا هیچی حس نکردم واقعا خیلی خوب بود و اصلا درد نداره نگران نباشید
آروم کمکم کردن خوابیدم دستامو بستن پرده رو کشیدن و دکترم کارو شروع کرد همش حس میکردم دکترم داره با شکمم کشتی میگیره 😅 یعنی فشار رو حس میکنید ولی به هیچ وجه متوجه درد نمیشید
دخترم به دنیا اومد آوردن نشونم دادن و بردنش کاراشو انجام بدن
دکتر منم داشت بخیه میزد و من همینجوری داشتم میلرزیدم بهم آمپول زدن لرزشام رفت و عملم تموم شد بردنم ریکاوری تو ریکاوری یه بار ماما شکممو فشار داد یه بار دکتر که بی‌حس بودم متوجه نشدم بعد که حسم رفت ماما اومد گف باید ماساژ بدم منم سفت‌ دستشو گرفتم و نمیذاشتم چون خیلی ترسیده بودم اما آروم فشار داد و خیلی درد نداشت
موقع تحویل به بخش هم دوباره پرستاری که اومده بود منو تحویل بگیره فشار داد که اونم درد نداشت البته درد داشتااا ولی قابل تحمل بود
پارت بعدی رو هم سعی میکنم زود بذارم از لحظه ای که وارد بخش شدم
مامان گل خوشبو ریحانه مامان گل خوشبو ریحانه ۱۰ ماهگی
سزارین سوم
پارت سوم
روی تخت ریکاوری وارد اتاق عمل شدم به دلیل سردی هوای اتاق عمل و همچنین استرس بدنم شروع کرده بود به لرزیدن و هر چقدر سعی میکروم نلرزم نمیشد . دستیار دکترم اومد بالای سرم خودش رو معرفی کرد و سعی کرد که با صحبتاش آرومم کنه ولی با اینکه اصلا نمیترسیدم نمیدونم چرا همچین لرزشی گرفته بودم که دندونام هم به می‌خورد متخصص بیهوشی جدا پرستارها جدا با شوخی و صحبت سعی می‌کردند که به من آرامش بدند ولی من کماکان میلرزیدم تا اینکه دکترم وارد اتاق عمل شد و با اون مهربونی و طمانینه ی همیشگیش اومد دستم رو گرفت گفت هرچی که من میخونم رو تکرار کن و شروع کرد به خوندن چهار قل و آیت الکرسی که دیدم چقدر در کنارش آرامش گرفتم
دستم رو گرفت و کمک کرد بشینم همینطور که متخصص بیهوشی داشت بی‌حسی اسپاینال رو برای من انجام می‌داد خانم دکتر برای خودم و بچم دعا میکرد و میگفت :خودت و فرزندت رو به امیرالمؤمنین سپردم امیدوارم ریحانه ی قشنگت سرباز امام زمان باشه و عاقبت بخیر بشه🥹
بدون کوچکترین استرسی روی تخت دراز کشیدم و پاهام شروع شد به داغ شدن. پرده رو جلوی صورتم کشیدند و خانم دکتر با گفتن بسم الله کارش رو شروع کرد. ماسک اکسیژن رو روی دهانم گذاشتند و من شروع کردم خوندن آیت الکرسی .دهنم حسابی خشک شده بود و این خشکی باعث می‌شد نفس کشیدن برام کمی سخت باشه و حس تنگی نفس داشتم . اینو به پرستار بیهوشی بالای سرم گفتم اونم کمی آب مقطر داخل دهنم چکوند تا نفس کشیدن برام راحت‌تر بشه
مامان اِلارا💖 مامان اِلارا💖 ۱۰ ماهگی
مامان بردیا مامان بردیا ۴ ماهگی
❌️تجربه زایمان سزارین پارت ۲❌️
ساعت یک ربع به یک گفتن اتاق عمل آمادست دکترتم اومده بشین رو ویلچر بریم سمت اتاق عمل و همسرمم رفت ساک و لباسای بچرو آورد منم به کمک مامانم و پرستار نشستم رو ویلچر و به محض نشستن رو ویلچر دوباره گریم گرفت و اصلا اروم نمیشدم همسرم باهام هرچقدر حرف میزد اشکام بند نمیومد و رفتم داخل اتاق عمل دکترم و کادر اتاق عمل باهام صحبت کردن یکم اروم شدم و گریه هام بند اومد و نشستم رو تخت دکترم ازم فیلم گرفت بعد متخصص بیهوشی اومد کمرمو آمپول بزنه که اصلا درد نداشت حتی دردش از آنژیوکتم کمتر بود ، سریع خابوندنم و پردرو کشیدن چون استرس داشتم بهم آرامبخش زدن گریه هام بند اومد و کلا ریلکس شدم ولی احساس تهوع میکردم و هی میخاستم عق بزنم بهشون گفتم و پرستاری که کنارم بود سرمو برد لبه تخت و چرخوند و گفت میتونی بالا بیاری مشکلی نیست منم دو سه بار عوق زدم ولی چیزی جز اسید معده بالا نیاوردم بعد ماسک اکسیژن اورد برام گفت نفس بکشی حالت بهتر میشه که همینطورم شد و بعدشم دکتر بیهوشیم ازم سوال میپرسید که پامو میتونم بالا بیارم یا نه و شکممو چند بار تست کردن که مطمعن شن کامل بیحسم دکترم اومد بالا سرم ولی من متوجه نشدم عملمو شروع کرده چون یه خانمی که کنارم بود دائم باهام حرف میزد و سوال درمورد بچه و همسرم میپرسید فقط تکونای شکممو احساس میکردم
مامان رایمُن 💙 مامان رایمُن 💙 ۷ ماهگی
تجربه زایمان سزارین قسمت ۵

دکترم به همراه فردی که کنار دستش بود شکمم رو بریدن حس نکردم حقیقت ولی زمانی که داشتن فشار میوردن بچه رو به سمت پایین شکم هدایت کنن یه فشار شدیدی به نسبت، روی دنده ها و زیر قفسه سینم حس کردم که کمتر از ۲ دقیقه بود و هیچ دردی نداشت فقط باید اون لحظه تحمل کرد که اذیت کننده هم نیست
به هر صورت هر چی که بود کمتر از ۲-۳ دقیقه بعدش صدای گریه بچه رو شنیدم لحظه فوق العاده ای که هیچ چیزی نمیتونه توصیفش کنه
بچه رو گذاشتن روی پوستم و تماس پوست به پوست برقرار شد 😍
در همون حین دکترم داشت ساکشن میکرد داخل رحم رو و صداش میومد و این کار خیلی خوب بود چون باعث شد بعد عمل خونریزی خیلی خیلی کمی داشته باشم و واقعاً عالی بود این مرحلش
بعدش بخیه رو شروع کردن در کل ساعت ۵:۳۵ رفتم سمت اتاق عمل و ساعت ۵:۵۴ صبح نی نی به دنیا اومد و ساعت ۶:۱۵ دقیقه تو ریکاوری بودم
یه چیزی که خیلی خوب بود این بود که پزشکم داخل اتاق عمل بعد از اتمام عمل شکمم رو چندبار با دست فشار داد به همون دلیل جلوگیری از آتونی رحم که همتون میدونین چیه و چون بی حس بودم فشار رو اصلاً حس نکردم

ادامه تایپک بعدی👈🏻
مامان جوجه مامان جوجه روزهای ابتدایی تولد
پارت دوم سزارین

ماما سریع زنگ زد به پزشکم. گفتش با پزشک مقیم برو اتاق عمل! تمام مشکل من این بود که همه چی غیرقابل پیش بینی شد برام. استرسم هزار برابر شد. اومدن لباس تنم کردن و زنگ زدن جراح اومد و فرستادن اتاق عمل، حس شکنجه گاه رفتن داشتم. رفتم خوابیدم رو تخت اتاق عمل یهو همه ریختن سرم ترسیدم. یکی بتادین میزد یکی رگ می‌گرفت و...وای اومدن برای تزریق آمپول بی‌حسی، دست زدن به مهره‌های کمرم گفتن خیلی متورمه. یواش بهم میگفتن آمپول زدن خطرناکه‌ها، ولی زدن... بخاطر همون تورم دردش تو تمام نخاعم پیچید ولی کم کم پاهام داغ و بی‌حس شد گفتن دراز بکش. تا خوابیدم پرده کشیدن جلوم. تصورم این بود خب هیچی متوجه نمیشم و حالا همین الان که شروع نمیکنه...که یهو تیغ رو زد و من فهمیدم کاملا، و از این که می‌فهمیدم شکممو داره پاره می‌کنه چندشم میشد چون حس لمس هست ولی حس درد نیست... پرستار گفت دکتر ناخوناش سیاه شد. یهو دیدم درد بشدت بدی پیچید تو قلبم. گفتم قلبم درد می‌کنه و میسوزه نمیتونم نفس بکشم
که به هم میگفتن به آمپول بی حسی حساسیت داده و فلان ...
حالا تو اون حس مردن گفت باید شکمتو فشار بدیم بچه بیاد. که جونم بالا اومد از فشار دستاشون. ولی بچه که اومد یه حس سبکیه فوق العاده ای داشتم. آوردنش کنار صورتم اصلا انگار پرت شدم تو یه سیاره دیگه.... بعدش بردنم ریکاوری
مامان آرتام 🥰 مامان آرتام 🥰 ۹ ماهگی
پارت سوم
ایپدورال خیلی خوب بود منم اگه این همه درد داشتم بخاطر زایمان زودتر بود و لگنی که تنگ‌ بود اومد بعد از سه چهار ساعت باز معاینه کرد گفت فول شدی مدفوع کن زور بزن تا دکتر بیاد من روی تخت به حالت سجده کردن که فقط فشار بدم زور بزنم می‌گفت سر بچه داره معلوم میشه مامانمم داشت میدید کنارم بود هنوز توی زایشگاه نرفته بودم ساعت دوازده دکترم رسید منم مدفوع کرده بودم گفت پاشو بریم زایشگاه ولی درست حس نمی‌کردم البته سه دوز ایپدورال گرفته بودم تا زایشگاه راه رفتم اونجا رفتم روی تخت زایشگاه حالا بچه نمیومد منم دیگ نمیتونستم زور بزنم چند روز نه خواب داشتم نه چیزی یه عالمه درد داشتم فقط دیگ یه ماما شروع کرد شکمم رو فشار دادن که بچه بیاد منم قلبم درد گرفته بود نمی‌تونستم نفسم بکشم بازم درد رو خیلی شدید داشتم حس میکردم که بهم دوز چهار ایپدرول رو زدن 😐 دکترم خیلی مهربون و با حوصله بود با دستگاه کمی سر بچه کشیدن جلو ولی شکمم فشار میدادن من خیلی بد بود نفس نمیشد کشید دکتر گفت دیگ فشار نده بهش آب بده دیگ بعد از نیم ساعت زور زدن بچه رو کشیدن بیرون گذاشت روی شکمم خیلی حس قشنگی بود گریه شدم شکمم کلا خالی شد دیگ برش هم زده بود چهار تا بخیه خوردم باز بخیه زد برش رو حس میکردم استخوان های واژنم خیلی درد میکرد خیلی گفتم حس میکنم همش بی حسی میزد بهم بردنم توی اتاقم دیگ دوساعت رفتم زیر اکسیژن چون بلند میشدم نمی‌تونستم نفس بکشم بعد یه ساعت اومدن گفتن راه برو برو دستشویی شوهرم دست گرفت برم سرویس دیدم یه عالمه سرگیجه دارم