۴ پاسخ

❤️❤️❤️

هزینه عمل اورژانسیت چقد شد؟

چقد ناراحت کننده
شما که مرتب می رفتی بیمارستان
یعنی قبلش متوجه نشدن بچه مدفوع کرده؟

دقیقا منم نفسم می‌گرفت گفتن طبیعیه بخاطر بی حسی ک بهت تزریق کردیم

سوال های مرتبط

مامان ابوالفضلم💙 مامان ابوالفضلم💙 ۱ ماهگی
#پارت ۲
بعد همسرم دیدم که تا پشت اتاق عمل راهیم کرد که استرسم خیلیی کم شدم رسیدیم به یه جا که چند تا اتاق داشت و یه راه روی دراز از ویلچر گفتن که پیاده شم و آروم دراز بکشم روی تخت سوند هم دستم بود کل هواسم به اون بود😂
یه مرد تختم رو کشوند برد اتاق عمل یه اتاق کوچیک بود با لامپهای بزرررگ اونجام استرس گرفتم که اگه برقا بره چی 🥴😂
بعد تخت هارو چسبود به هم گفت که آروم کمرم رو بلند کنم برم روی اون یکی تخت یعنی تخت اتاق عمل یه تخت باریک و بلند بود با یه زیر سری سفت مشکی بعد چند لحظه که کیسه سوند رو سفت گرفته بود از استرس انگار قرار بود بدزدن🙂😂
دکتر بیهوشی اومد همه مهریون و خوش رو سلام احوالپرسی کردیم من همش میترسیدم موقع آمپول زدن بترسم آمپول دوباره بهم بزنن ولی یه پرستار خیلی مهربونه داریم داد گفت هر موقع درد اومد فقط دست منو فشار بده آمپول رو به کمرم زدن اصلا درد نداشت فقط موقع زدن حس می‌کنی یه چیز ده کیلویی رو محکم چسبوندن به کمرت اندازه یههه کوچولو که حتی شاید حس هم نکنی میسوزه ولی اون لحظه انقد استرس داری که اصلا متوجه ش نمیشی
مامان رستا خانم💜 مامان رستا خانم💜 ۱ سالگی
سزارین ۳
نشستم رو ویلچر و همه چی به سرعت گذشت دیدم رسیدیم اتاق عمل .از همون درد سوند که بدنم منقبض بود و استرس داشتم خیس عرق شده بودم خیلی وحشت کردم اول اما بعد که دکترمو دیدم یکم بهتر شدم.گفتن بشین رو تخت دکترا و دستیار بیهوشی اومدن گفت یه سوزن ریز می‌خوایم بزنیم پشتت تکون نخور تا جایی که میتونی خم شو با صورتت...اصلا درد نداشت اون آمپول بی حسی.بعداز چند ثانیه پاهام داغ شد و دراز کشیدم.همه آماده شدن و جلوم پرده کشیدن.به دکتر گفتم دارم حس میکنم.گفتن خب حس داری اما درد نداری عین دندون پزشکی.همه اش صلوات می‌فرستادم و نفس عمیق می‌کشیدم اما انگار واقعا داشتم میرفتم اون دنیا.همه اش منتظر صدای دخترم بودم .۱/۱۹ ساعت یه ربع به شیش بعداز ظهر رستا خانم صدای گریه اش اومد و من یه نفس راحت کشیدم همه ی اتاق عمل تبریک میگفتن یکی میگفت وای قدش بلنده یکی میگفت وای چشاش بازه.تمیزش کردن آوردن کنار صورتم خیلی حس قشنگی بود. چشماش کامل باز بود داشت فضولی میکرد 🥺😂 بوسش کردم و بردنش
مامان علی مامان علی ۵ ماهگی
تجربه من از سزارین پارت 2

من بچم آی یو جی آر بود یعنی محدودیت رشد داشت و 38 هفتگی باید ختم حامگلی میدادم. من رفتم بیمارستان بیستون کرمانشاه زایمان کردم و دکترم سهیلا نانکلی بود . هرچی نوار قلب گرفتن بد بود و باید سز میشدم البته خودمم از خدام بود و همش میخواستم هرجور شده سز بشم که شدم. بعد از اینکه پنح شیش بار نوار قلبو گرفتن ساعت دو اومدن سوند برام وصل کردن خیلی خیلی بود بود واقعا درد داشت و تمومی هم نداره تا وقتی سوزن بی خسی بزن یعنی بعدش کلی سوزش احساس دستشویی دردش . بزور نشستم روی ویلچر و با اینکه استرسی نداشتم تمام تن و بدنم عین بید شروع به لرزیدن کرد منو بردن اتاق عمل و بزور بدبختی بخاطر درد سوند گذاشتنم روی تخت و اونحا واقعا سرد بود. منم تند تند میلرزیدم و گفتن بخاطر استرسته نفس عمیق بکش و من هرچی کشیدم خوب نشدم فشارم رو گرفتن و منو نشوندن تا سوزن رو برنن. من نشستم و میلرزیدم پرستاره اومد دستم گرفت و یه دکتری پشتمو ضد عفونی زد و مجبور بودم با حبس نفس جلوی لرزیدنم رو بگیرم تا سوزن تکون نخورع . سوزن روهم وارد کرد حسش کردم و اونم درد داشت و یه حس خیلی بدی بهت وارد میکنه و مواد رو تزریق کرد و من بعد 20 ثانیه پاهام سنگین شد و کف پاهام گرم شد دراز کشیدم و پرده رو کشیدن. من یهو نفس تنگی خیلی شدید گرفتم و شونه و پشتم سنگین شد عجیب . داد میزدم نمیتونم نفس بکشم ناله میکردم توروخدا بی هوشم کنید من نفس نمیتونم بکشم
مامان اورهان 🐣🧿 مامان اورهان 🐣🧿 ۱۴ ماهگی
تجربه سزارین پارت دوم

بعدش اومدن بردنم سمت اتاق عمل جلو در خانوادمو دیدم و خداحافظی کردم 🥺 ( اون لحظه برای همتون دعا کردم واقعا ) داخل اتاق عمل خیلی سرده کل بدنم داشت میلرزید دکتر بیهوشی پرسید بی حسی میخوای یا بیهوشی ؟منم سپردم به خودشون اونام گفتن استرست بالاست بدنت داره میلرزه بهتره بیهوش بشی خلاصه بیهوشم کردن یهو با درد وحشتناکی از زیر سینم تا پایین پاهام بیدار شدم همچنان داخل ریکاوری تو خواب و بیداری بودم که دیدم بچه رو اوردم گذاشتن رو سینم وقتی مک زد انگار واقعا یکی از اعضای بدنمو دوباره چسبوندن بهم 🥺 شروع کردم به گریه کردن بعد بردنم بخش خیلی درد داشتم همش گریه میکردم چون بیهوش شده بودم یکم خوابیدم بیدار که شدم دردم خیلی کمتر شده بود ( پمپ درد داشتم ) پمپ درد خیلی خوبه حتما بگیرید من شیاف و فردای عمل گذاشتم . فردای عمل پمپم که تموم شده بود دردم بیشتر شد که شیاف دادن بهم
قبل از بلند شدنم دو تا شیاف بزارید بعد چند دقیقه بلند شید ( من بلند شدنی زیاد درد نداشتم فقط نمیتونستم صاف راه برم انگار کمرم قفل شده بود )
#سزارین
مامان بردیا مامان بردیا ۹ ماهگی
#تجربه_زایمان
پارت دوم _ اتاق عمل
اول که وارد اتاق عمل شدم گفتن روی تخت بخواب به یه دستم دستگاه فشارخون وصل کردن و اون یکی دستم سرم بعد گفت خودتو شب بگیر سوند بهت وصل کنم، من خیلی از سوند ترس داشتم فکر میکردم کلی درد داشته باشه ولی یه سوزش یه لحظه ای خیلی کم داشت که اونم اگه شل بگیری و نفس عمیق بکشید اصلا نمی‌فهمی، من داشتم تند تند نفس عمیق میکشیدم پرستاره گفت خیلی وقته تموم شده چقدر نفس میکشی😂
بعد از اینکه سوند رو وصل کردن کمک کردن بشینم و دکتر بیهوشی اومد یه سوزن زد تو کمرم که اونم مثل این بود که یه لحظه زنبور نیشت بزنه بعدش کم کم پاهام سنگین و بی حس شدن و اومدن یه پرده کشیدن جلوم و دکتر اومد برش داد و بچه رو دنیا آورد من که هیچی حس نمی‌کردم تا جایی که صدای بچه رو شنیدم، همش هم از موقعی بی حسی زدن حالت تهوع داشتم که تند تند بهم ضد تهوع میزدن، فقط یه جا وسطای عمل خیلیییی سردرد شدیدی شدم که دیدم فشارم رفته روی ۱۵ و دوباره بعد چند دقیقه فشارم اومد پایین و سرم خوب شد، بعد از اینکه دکتر بخیه ها رو زد بچه رو آوردن صورتشو چسبوندن به صورتم و بعدش دوتامونو بردن ریکاوری ، تو ریکاوری هم بهش یه کم شیر دادم و بعد آوردنمون بخش،
تا اینجا بی حس بودم و دردی حس نمی‌کردم و تو بخش هم برام مسکن زدن و شیاف گذاشتن بازم زیاد درد خاصی نداشتم فقط موقعی که آوردنم تو بخش پرستار که شکمم رو فشار داد تا لخته خون اگه هست بیاد و رحمم جمع بشه یه لحظه درد بدی گرفت ولی سریع دردش آروم شد،
بلند شدن بعد از دوازده ساعت که سخت ترین قسمتش بود رو تو پارت آخر میگم
مامان آرن مامان آرن روزهای ابتدایی تولد
پارت دوم تجربه زایمان
بچه های اتاق عمل عالی بودن و ملی با انرژی مثبت بامن حرف میزدن مدام بهم آرامش میدادن و با اینکه استرسی نداشتم اما سعی میکردن حالمو خوب کنن خلاصه نشستم و دکتر بیهوشی آمپول بی حسی رو برام زد بدون اغراق بخوابم بگم اندازه یه آمپول نرپبیون درد داشت یعنی خود سوزن قلبل تحمل بود یکم موادش داخل میرفت درد داشت اما اونم قابل تحمل بود و دردی نبود که حتی خم به ابرو بیاری بعدش دراز کشیدم و پارچه جلو کشیدن که عرض چند دقیقه پاهام سنگین شد و بی حس شدم از زمان ورودم به اتاق عمل تا خروجم کلا یک ربع طول کشید تا پاهام بی حس شد یه پرستار بامن حرف میزد و برام دستگاه اکسیژن گذاشت یکم نفسم تنگ بود منتظر بودم شروع کنن که یهو دکترم گفت موهای بچتو دیدیم هنوزم باورم نمیشه با چه سرعت عملی بریده بودن و به بچه رسیده بودن که من فکر میکردم هنوز شروع نکردن اینجای کار که رسیدیم یکی از دکترا از بالا شکمم رو فشار میداد که فشار رو حس میکردم اما فقط در حد حس کردن دردی نداشتم و اذیت نبودم اما یکم نفسم کم میومد و سرم سنگین بود خلاصه چند ثانیه بعد صدای گریه پسرم پیچید تو اتاق که اون لحظه غیر قابل توصیفه
مامان 🩵🩶💙محمدرضا مامان 🩵🩶💙محمدرضا ۱ سالگی
آنژیوکت رو بد جا زد و اولش از آرنج دستمو نمیتونستم خم کنم ، بعدشم که خم میشد خون برمیگشت تو سرم🤕
بعدش سوند رو آوردن، سوند هیچ دردی نداشت فقط یه سوزش کوچولو و یه حس بد که همش فکر میکنی میخواد دراد😑🤕
ساعت یه ربع به یازده با ویلچر اومدن ، بردنم اتاق عمل ، مامانم و خواهرم و خواهر شوهر موندن تو اتاق و ازم خدافظی کردن🥹 و همسرم تا در اتاق عمل اومد🥺 هیچ استرسی نداشتم ، شب نخوابیده بودم چون داشتم آشپزی میکردم برا چند روز ، حسابی خوابم میومد😴جلو در اتاق عمل هم باز فشارمو و ضربانمو چک کردن و چند تا سوال پرسیدن ، بعدش بردن اتاق عمل شماره ۱۱ ، نشستم رو تخت ، تا دکتر خودم بیاد ، دکتر بی حسی گفت خم شو جلو ، آمپول بی حسی رو زد به کمرم درد نداشت ولی باز یه حس خاصی داشت ، یه فشاری به کمرم میومد که یکم‌ ناخوشایند بود ، بلافاصله کمک کردن دراز بکشم و پاهام داغ شدن و دیگه نتونستم تکونشون بدم! دکترم اومد ، اول شروع کرد جای عملو ضدعفونی کردن و بهم‌گفت که نترسم داره ضدعفونی میکنه و متوجه میشم، بعدش گفت که میخوام عمل شروع کنم آماده ای؟ گفتم یس😁😎 از سقف نور چراغ یه جوری بود که دیده میشد دکتر داره چیکار میکنه😮😵‍💫
مامان امیررضا👶 مامان امیررضا👶 ۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۸
ساعت ۸ و ربع بود گفت سریع ببریدش برای سزارین
یه دفعه یه عالمه ماما و بهکار دورم جمع شدن
من اول متوجه نشدم چی شد و دکتر چی گفته بود چون از شدت درد بی حال شده بودم
یکی اومد تند تند زیر شکمم رو شیو کرد، یکی سوند میذاشت، یکی ویلچر آماده می‌کرد، یکی مانیتور رو قطع میرد دکتر و چندتا ماما هم دویدن رفتن، از بهکار پرسیدم چی شده؟ گفت نگران نباش داری میری برای سزارین
تو اون لحظه یه نفس راحت کشیدم احساس کردم خدا شنید چی گفتم 🥹
منم دردام میومد و میرفت چون نمیتونستم حرکت کنم از درد کمکم کردن رو ویلچر نشستم و به سرعت باد سمت اتاق عمل رفتیم
وقتی وارد اتاق عمل شدم دوتا دکتر بیهوشی آقا بودن منم که وضعیتم درست نبود ولی انگار حسی نداشتم دلم میخواست زودتر روی اون تخت لعنتی بخوابم و همه چی تموم بشه ولی مثل مار از درد به خودم می پیچیدم چشام تار شده بود پاهام حسی نداشت برای بلند شدن از روی ویلچر
چندنفر کمکم کردن بردنم روی تخت ولی درد لعنتی اجازه نمی‌داد آروم باشم تا آمپول بی حسی رو بزنن
مامان نیلا خانوم💗 مامان نیلا خانوم💗 ۱ ماهگی
پارت 5️⃣

به طرز عجیبی استرس نداشتم و آروم بودم. تا اون لحظه من و دکترم همدیگه رو ندیده بودیم. یهو دیدم یه خانم میانسال با لباس اتاق عمل از دور اومد سمتمون و فامیلم رو صدا زد و خودش رو معرفی کرد. خیلی مهربانانه باهام احوالپرسی کرد و بهم گفت خیلی عمل راحتیه اصلا نگران نباش. بهش گفتم من فقط از آمپول بی حسی یخورده میترسم. گفت اصلا چیز خاصی نیست. خیلی حس خوبی ازش گرفتم. چند دقیقه بعد یکی از پرسنل اتاق عمل اومد و منو برد اتاق عمل. بهم گفتن برم روی تخت دراز بکشم و لباسمو در آوردن و تند تند شروع کردن به مالیدن بتادین به شکمم. اونجا بود که یهو یه استرسی اومد سراغم. تازه فهمیدم کجا اومدم😅
یکی از پرستارها بهم گفت خودتو شل بگیر میخوایم برات سوند بزنیم. پرسیدم درد داره؟ تا اومدن جواب بدن دکتر گفت خودم براش میزنم. واقعا هم درد نداشت فقط یه سوزش خیلی کم حس کردم ‌که اصلا چیزی بود. بعد دکتر بیهوشی اومد. بهم گفت بشین و تا جایی که میتونی به جلو خم شو. با اون شکم گنده واقعا خم شدن به جلو کار سختی بود🤭
به نظرم آدم از هرچی بترسه ترسناک میشه. من فقط از این آمپول میترسیدم، یخورده هم برام دردناک بود.بهم گفتن تا بی حس نشدی سریع بدنتو روی تخت توی وضعیت مناسب قرار بده. یک دقیقه بعد احساس کردم پاهام دارن گرم میشن.
مامان دل‌یار☘️ مامان دل‌یار☘️ روزهای ابتدایی تولد
تجربه سزارین پارت ۱

من ۱۲ شهریور دخترم رو به دنیا آوردم و میخوام راجع به چیزهایی براتون بنویسم که اگر مثل من تجربه اولتون هستش شاید به کارتون بیاد.
من تا دو شب قبل عمل خیلی استرس سزارین رو نداشتم ولی هرچی به عمل نزدیک شدم استرسم بیشتر شد.
توی اتاق عمل اول براتون آمپول ببحسی رو میزنن که واقعا درد زیادی نداشت ولی استرس قبلش از خودش ترسناک تر بود و سختی تزریقش فقط برای من این بود که شکمم خیلی بزرگ بود و بهم میگفتن صاف بشین پاهات رو جفت کن و صاف درازشون کن و بهم بچسبون، وگرنه تزریق خوب پیش نمیره و چون شکمم نمیذاشت راحت بشینم استرسی شدم.
تو مرحله بعدی شما در حالی که یه حس بیحسی داره کم کم بهتون دست میده دراز میکشید و دو تا دستتون رو از بغل میبندن که حین عمل تکونش ندید.
درحالی که دارید بی‌حس میشید از قفسه سینه یه پارچه میکشن و یکی داشت به دلم بتادین میزد که من حسش میکردم اینجا من استرسم خیلی اوج گرفت به خانمی که کنارم بود گفتم من استرس دارم بی حس نشم و عمل شروع بشه ؛ گفت خانم دکتر اول با یه سوزن بیحسی رو امتحان میکنن و بعد عمل شروع میشه.
مامان ایلیا مامان ایلیا ۲ ماهگی