۱۰ پاسخ

این در حالیه ک خواهرمم تازه زایمان کرده و بچش سه ماهشه موقع واکسن زدنش شوهرش کلا کنارش بود کمکش می‌کرد و براش ماشین ظرفشویی ام گرفته ک طفلی خسته نشه تو کار خونه هم خیلی کمکشه.....این حسم حسادت نیست تفاوت مرداست.....

واکسن ١٨ ماهگی روز دوم صبح تب

عزیزم زندگی مشترک اسمش روشه ، اشتباه از شماست که با وجود ۳ بچه اونم روزی که واکس داره هم ناهار گذاشتی هم شام ، خودتم دلت به حال خودت نسوزه کسی برات دل نمیسوزونه امروز رو همسرت موظف بود از بیرون غذا تهیه کنه که شما دست تنها به بچه ها میرسی دیگه فشار غذا روت نباشه ، من هروقت دخترم مریض یا واکسن داره اصلا غذا درست نمیکنم بعد چند روز هم بخپام درست کنم همسرم دعوام میکنه من غذا نمیخوام فقط به بچه برس وقتی سرکارم ، وقتی هم خونه باشه تمام کارای دخترم با خودشه تو مریضی وقتی خونست دخترم فقط بغل باباشه ، شوهرم همش میخوابونتش شبا همش کنارش میخوابه ، از روز اول عادتش دادم کمک کنه ، حتی پاهای دخترم همش خودش میشوره ، ظرفشویی هم خیلی راحتت میکنه حتما بگیر

مردا فرقشون خیلیه من واقعا فکر نمیکردم ماشین ظرفشویی اینهمه از دست آدم بگیره تا اینکه خواهرام تعریف کردن .....منم با چنتا فسقل ریز و درشت واقعا کارم زیاد میشه

الانم بچم خوابه از ترسم نمیتونم بخوابم

خدا قوت عزیزم انشالله فردا بهتر بشه
شوهر من از اول تا الان همیشه واکسن هارو مرخصی گرفته
وشبا هم ساعتی بیدار موندیم
غذا هام همیشه تو این تایم ها از بیرون گرفته واقعا دست تنها خیلی سخته دمت گرم

همه اینهارو با جان و دل ❤️ قبول میکنم .....تنها دردی ک تو سینمه واکسن ۶ ماهگی پسرمو زدنی مامانم در جا ک فهمید با ی ظرف پر از غذا اومد دلم همون لحظه رو خوااااست......الان طفلی مامانم یک سالیه ک مریض شده و این حالش داغونم کرده 😭😭😭

افرین خدا قوت

خدا بهت قوت بده مادر قوی و شجاع عزیز دلی خدا برا خانواده نگهت داره❤️❤️❤️❤️

خسته نباشید .مادر قلب خونست

سوال های مرتبط

مامان ♥️♥️🌝🌚 مامان ♥️♥️🌝🌚 ۱ سالگی
سلام مامانها شبتون بخیر باشه ♥️
من خیلی حالم بده
دیشب که خوابم برد خواب دیدم با دخترم خونه ی پدر بزرگم بودیم خونشون یک پنجره ی بزرگ داره من داشتم با مادرم حرف میزدم برگشتم ببینم دخترم چیکار می‌کنه دیدم پنجره رو باز کرد و پرت شد پایین پایین و نگاه کردم همون لحظه به زمین افتاد و خون همه جا پاشید بیدار شدم داشتم میمردم کلی گریه کردم کلی بوسش کردم بوش کردم ولی آروم نشدم خوابم یک جوری بود همه چی واضح و عادی بود خلاصه تا دم صبح نتونستم بخوابم فقط دخترم و نگاه کردم بعدش یک لحظه چشمهام گرم خواب شد باز خواب دیدم دخترم از یک جای بلند افتاد و دور از جونش تموم کرد بیدار شدم حالم بدتر ایندفعه دیگه واقعا قلبم درد میکرد از ترس دخترم و نگاه کردم خوابیده بود خدارو هزار مرتبه شکر کردم که یک خواب بود دیگه از ترس نخوابیدم تا همین یکساعت پیش دخترم با باباش بازی میکرد چون سرم درد میکرد اومدم تو اتاق یکم دراز کشیدم خوابم برد باز خواب دیدم با دخترم رفته بودم بازار داشتیم راه می‌رفتیم که دخترم گم شد فقط خدا می‌دونه چقدر تو خواب خودمو کشتم و جیغ و داد کردم یهو با صدای شوهرم بیدار شدم گفت چی شده چرا داد میزدی تو خواب گفتم خواب دیدم .خانمها همه ی تن و بدنم میلرزه دیگه جرعت نمیکنم بخوابم این خواب ها چیه میبینم نکنه خدایی نکرده زبونم لال دخترم چیزیش بشه ؟