نمیدونم چی بگم یا چطور شوهرم سرما خوردگی گرفت آورد داد به پسرم اون روز وقت دکتر گرفتم زنگ زدم بیا ببریم گفت یادم رفت سرم شلوغه کل دیشب رو گربه کرده نه که دکتر نبرده باشه برده اما تاثیری نداشته فکر می کنم گوشش عفونت شدید کرده همش بغلم و تب و گریه الان زنگ زدم بیا بچه رو ببریم دکتر میگه من سرم شلوغه با مامانم برو کارت بخوره تو سرت حلوای مامانت رو خیرات کنم آخه تو که مادرت میدونه بچه مریضه دو قدم راه نمیاد بگه خسته ای یه ساعت بخاب یا تو دستش یه لیوان آب جوش به من نمیده چرا منش رو بکشم تو که گفتی بهش بچه مریضه حامله که بودم هم هی منو پاس میداد به مادرش اونم بعدن کوبید سرم گفت مریض بودی می‌بردم، میاوردمت اصلا مادرش از من خوشش نمیاد بگذریم الان که مینویسم به بدبختی خودم گریه می کنم بچه گریه می کنه منم روانم به هم ریخته دعواش می کنم نمیدونم چشه دیشب رو همش جیغ زده گریه کرده گوشش رو کشیده از خدا برای خودم طلب مرگ می کنم تا راحت بشم از این زندگی

۹ پاسخ

قشنگ میفهمم چی میگی خدایا ناشکری نباشه ماها که میدیدیم رفتار شوهرمون و خانوادش چجوری ان باهامون چرا بچه دار شدیم که الان دردامون صدبرابر شه😔خیلی سخته وقتی شوهرت اول ترجیحش مادرش باشه بعدن تو باشی

عزیزم به جهنم که ازت خوشش نمیاد پاشو ببرش دکتر بعدا هم حال شوهرتو بگیر والا بچه هر دو نفره باید مسئول باشن
تب ش تا چند میره بالا
یکم با روغن زیتون اطراف گوششو ماساژ بده ببین بهتر میشه یه وقتایی برا دختر من جواب میده

مال منم نمیاد ولی خودم میبرم بچه طفل معصوم چ گناهی کرده

عزیزم خب خودت ببر چرا منت اینو اونو میکشی الانم خب اسنپ هست

خوب با مادر شوهرت برو اشکال نداره منت هم بزاره گناه داره بچه

خودت تنها ببر دکتر چرا منت بکشی

عزیزم حرص نخور منت کسیم نکش،سعی کن با این شرایط مستقل باشی خودت با اسنپ بچه رو ببر دکتر خدایی نکرده بدتر نشه عفونت بده تب می‌کنه گناه داره..درد داره ک گریه می‌کنه

اول چنتا نفس عمیق بکش


بعد به اون طفل معصوم فکر کن که حتما احساس بدی داره از مریضی که گریه میکنه. دعواش نکن.اون تحملش رو نداره
نمیتونی خودت بری یا با مادر خودت؟

*منت

سوال های مرتبط

مامان نخودفرنگی مامان نخودفرنگی ۱۳ ماهگی
مامان امید من🫀 مامان امید من🫀 ۱۴ ماهگی
ساعت سه نصف شب تنها و روی تخت بیمارستان با احساس ترکیدن چیزی تو شکمم و خیس شدن یکباره پاهام از خواب پریدم،
توی تاریکی و روشنی با وحشت به خونی که از زیر پاهام جاری شده بود زل زدم
با ترس و گریه داد کشیدم و بعد از آن همه چیز به سرعت اتفاق افتاد؛
دکتر اومد بالای سرم و گفت که خدا بهت رحم کرده که خون ریزی بیرونی بوده و داخلی نبوده وگرنه نه خودت بودی نه بچه ات.
تو به دنیا اومدی مامان، خیلی زودتر از اون چیزی که باید؛یه موجود کوچولو ۱۷۰۰گرمی که کلی سرم و سوزن به دست و پاهات وصل بود و توی دستگاه داشتی برای زنده موندن تقلا می کردی
چقدر سخت بود مامان، چقدر گریه کردم برات مامان
برای خودم، برای تو...
روزهای سختی که هرگز و هرگز فراموش نمی کنم
و. حالا هر دفعه که بهت نگاه می کنم هزاران بار خداروشکر می کنم🥹
دیدن هر روز چشمای قشنگت بهم انگیزه و امید میده
تو الان ۵تا دندون داری مامان، چهار دست و پا میری، ماما، بابا، دد، قان قان میگی😄
و فکر می کنم از نارس بودن درومدی🙂
تولدت مبارک دردونه مامان، نور قلبم، روشنی چشمانم♥