چقدر روز سختی بود کلی کار داشتم و الان تازه تونستم همه کارا رو جمع کنم الان که از صبح تونستم بنشینم ،فهمیدم برا فردا هم کلی کار دارم که یادم رفته بود🥴🤐
امروز با شوهرم رفتیم مغازه پلاسکو چند تا چیز میز نیاز داشتم قیمت ها برام عددهای عجیبی بودن البته که همه چیز گرونه و مردم هر روز فقیر تر و فقیر تر پارسال راحت هر چی می خواستم از پلاسکو می گرفتم فردا عکس چندتا رو می زارم امسال ساده ترین چیزها هم برام گرون بودن
دخترم هر جا میرم اگه ببینه من به چیزی دست بزنم متوجه میشه که میشه بهشون دست زد دیگه کلا جیغ و داد که همه چیزها و می خواد
همش میگم بچه من انگار یه جوریه اینقدر هر بچه ای جیغ و داد؟
یه پسر بچه بغل باباش بود با صدای آروم نق می زد و از پفیلا داداش می خواست که کلا محلش نزاشتن و اون قیافه گریه داشت ولی دختر من برا دست زدن به تیر چراغ برق یه طوری جیغ می زنه که آدما وحشت می کنن
ای روزگار فکر نمی کردم اینقدر سخت باشه بچه داری

تصویر
۳ پاسخ

ای جانم مشخص خیلی خسته ای
این روزها میگذره
ههمون تجربه داریم
بلاخره میگذره
توکل بخدا
دختر منم خیلی جیغ جیغ میکنه

وای دقیقا دختر منم خیلیییی جیغ میزنه وقتی یه چیزی میخواد خیلیی

خسته نباشی عزیزم همش درست میشه

سوال های مرتبط

مامان نینی مامان نینی ۱ سالگی
چند وقتیه که با دختری کلی به مشکل می خوریم سر همه چی...
بیرون که می ریم غذا نمی خوره کلا اعتصابه مگر اینکه بغلش کنم راه برم و همون حین بهش غذا بدم که اصلا دوست ندارم اینجوری ولی از طرفی ام اگر غذا نخوره بد اخلاقی می کنه...
اگر بهش توجه نکنم یا به حرفش گوش ندم شروع می کنه به داد و اگر بازم توجه نکنم خودشو می زنه 😭
به همه چیز و همه کس کار داره ما طبقه‌ی اولیم و صدای باز و بسته شدن در پارکینگ یکم میاد بالا هربار جیغ و گریه واسه باباش که هنوز نیومده...
قبلا تاتی می کرد دستش رو می گرفتم با کمک راه می رفت اما الان اصلا علاقه نداره ...
اگر از کنارش بلند شم و برم به کارام برسم باز گریه و نق نق و کتک کاری توقع داره کلا پیشش باشم
خوابشم به شدت کم شده فقط خواب شبش که اونم ۹ تا ۱۰ ساعته
بقیه روز شااااید یه بار اندازه ی یه ربع بخوابه
هر کی می بینتم می گه چقدر صورت لاغر شده خودت چقدر آب شدی...به خصوص خانواده همسر که بعد از سفر سه روزه ای که رفتیم شمال دلیلش رو فهمیدن و الان فقط درک می کنن شکر خدا و هیچی نمی گن
تازه اینکه هربار خودش باید لباس هاش رو انتخاب کنه به کنار 😭😭
ینی از آینده ی این بچه می ترسم ...بدم می ترسم
مامان امید من🫀 مامان امید من🫀 ۱۵ ماهگی
ساعت سه نصف شب تنها و روی تخت بیمارستان با احساس ترکیدن چیزی تو شکمم و خیس شدن یکباره پاهام از خواب پریدم،
توی تاریکی و روشنی با وحشت به خونی که از زیر پاهام جاری شده بود زل زدم
با ترس و گریه داد کشیدم و بعد از آن همه چیز به سرعت اتفاق افتاد؛
دکتر اومد بالای سرم و گفت که خدا بهت رحم کرده که خون ریزی بیرونی بوده و داخلی نبوده وگرنه نه خودت بودی نه بچه ات.
تو به دنیا اومدی مامان، خیلی زودتر از اون چیزی که باید؛یه موجود کوچولو ۱۷۰۰گرمی که کلی سرم و سوزن به دست و پاهات وصل بود و توی دستگاه داشتی برای زنده موندن تقلا می کردی
چقدر سخت بود مامان، چقدر گریه کردم برات مامان
برای خودم، برای تو...
روزهای سختی که هرگز و هرگز فراموش نمی کنم
و. حالا هر دفعه که بهت نگاه می کنم هزاران بار خداروشکر می کنم🥹
دیدن هر روز چشمای قشنگت بهم انگیزه و امید میده
تو الان ۵تا دندون داری مامان، چهار دست و پا میری، ماما، بابا، دد، قان قان میگی😄
و فکر می کنم از نارس بودن درومدی🙂
تولدت مبارک دردونه مامان، نور قلبم، روشنی چشمانم♥
مامان زندگیم مامان زندگیم ۲ سالگی
خانما شوهر من خیلی به شدت ناشکره
بی نهایت آدم ناشکریه
سر همین ناشکر بودنش پسرم بی دلیل از پنج ماهگی تشنج کرد
هر گناهی و هر اتفاقی هم میوفته نمی دونم چرا باید من و بچه ام تاوانشو پس بدیم
مثلا تشنج کرده بود پسرم
بعد دکتر گفت همین دارو کفایت می کنه نیازی نیست داروی سختی تجویز کنم
بعد شوهرم مدام اسرار بر اینکه نه داروی خارجی و سخت بده
این دوباره تشنج می کنه
یعنی خیلی راحت هم لفظ همه چی رو میاره
خیلی راحت ناشکری می کنه
انقدر از دست شوهرم و خانواده اش حرص و جوش خوردم
که امروز تیک عصبی بهم وارد شد
یهو عروس بچه رو محکم کوبیدم به دیوار
عین دیوونه ها شدم انقدر باهاش بحث کردم
خانوادش هم از اون......نقطه چین
مثلا مادرش هر موقع منو اذیت می کنه
پیر من چند وقت پیش بیمارستان بستری بود بخاطر همین ضعیف شده
بعد مادرشوهرم
چون فهمیده بود دارم غصه ضعیف شدن بچه امو می خورم
هی نیش میزر عه خیلی ضعیفه اصلا به یکساله ها نمی خوره این بچه
بچه های من دوشت بودن
یا اون دفعه برگشت بهم گفت فلانی سطحش بالاتر از شوهرش بوده براهمین موقع زایمان مادرشوهرش پیشش مونده
چون خودش موقع زایمان حتی نیومد دیدنم
منم هر موقع سر حرفاش حرص می خورم
آه می کشم دلم می شکنه
اما هر موقع از مادرش آه می کشم و ناراحت می شم
به جای اینکه یه بلایی سر اون بیاد
سر بچه ام میاد
هر دفعه که از دست مادرشوهرم ناراحت شدم
بلا سر بچه ام اومده علتش رو نمی دونم
عدالت کجاست
الان می ترسم دیکه می گم هر چی و اذیتم کنن ناراحت نشم
به نظرتون دعاو سحر نیست
مامان نخودفرنگی مامان نخودفرنگی ۱۴ ماهگی
وای خدا امشب تا ۱۱ بیرون بودیم دخترم ۱۲ و نیم خوابید یکم ذهنم مشغوله که یه وقت حامله نشم و شوهرم درست رعایت نکرده باشه نه اینکه بچه نخوام یا بخاطر سختیش با اینکه دخترم خیلی خیلی شیطونه ،نه اصلا فقط دلم نمی خواد شیر دادن به دخترم به این زودی تموم بشه من عاشق شیردادن بهش هستم وقتی با اون چشمای معصومش بهم نگاه می کنه یا موقعی که سینه تو دهنش هست و هم زمان می خنده ،عمر من خدا نکنه این لحظه ها به این زودی تموم بشه .....
حوصله آشپزی نداشتم برا فردا ناهارمون ،فردا دخترم دلش می خواد همش کنارش باشم و اگه آشپزی کنم همش نق می زنه یا گریه و جیغ
از یه طرف امروز هم چون قرار بود بریم بیرون آشپزی نکردم و غذای بیرون خوردیم دوباره فردا هم بخوام غذا بیرون بگیرم یه جوریه تو این وضعیت اقتصادی
وای خدا چقدر الان همه فکری هوار شده رو سرم ......یه سوپ جو درست کرده بودم برا خودم برا چند شبم برا افزایش شیرم ولی خیلی بد مزه شد و باید چند شب سوپ به این بدمزگی بخورم
آه خوابم نمیبره با این فکرها